آی تک




Monday, March 02, 2009


٭
"دوم مارچ و یازدهم اسفند"



شب سه ساعتی از نیمه گذشته،

یه صورتی خوب با یه کم گلبهی، مثل یه لایه ی شفاف رو تن کوچها و خونه‌های برفی نشسته،

آروم، ملیح و نزدیک.

پنجررو باز می‌کنم و رنگ خوبو نفس میکشم،


گرمم و روشن، به همین سادگی‌...

     




Wednesday, July 02, 2008


٭
راه طولانیه تقریبا یه روز و نیم تو راهی٬ اگه بخوای با تقویم حساب کنی که سه روز.
همه جور آدمی میبینی بینشون٬ پولدار٬ فقیر٬ تازه به دوران رسیده٬ درسخونده و درسنخونده٬ چیز فهم و چیز نفهم٬ هیز و با حیا٬ شهری و شهرستانی. بفهمی نفمی همه یه جورایی تا الان پشت نقاب ظاهریشون قایم شدن قیافه گرفتن و قاطی نشدن که بگن ما اینیم و ما فرق داریم و ما الیم و بلیم و .. تا.. تا ده دیقه آخر سفر.
یهو یه میل مشترکی همه رو از جای گرمو و نرمشون تکون میده صمیمی میکنه و درد دلا شروع میشه.
یکی از آخرین باری که پاش به وطن رسیپه میگه٬ از یازده سال پیش. اونیکی از کریسمس گذشته. یکی از هیجانش بره برگشتن میگه و اونیکی از سرویس بد هواپیما. یکی که تا الان ساکت ساکت نشسته یهو احساساتی میشه و شروع میکنه از ریز و درشت زندگیش گفتن. اونورتر یه دختر رنگ و وارنگی روسری سه سانتیشو زیر چونش محکم میکنه و سعی میکنه یقه پیرهنشو که تا سینه بازه الکی صاف کنه٬ بعد از همه بپرسه خوب شد؟ یعنی گیر میدن؟؟
جلوی من یه دختر خیلی خوشگل آرومی نشسته. یهو شروع میکنه به پسر شهرستانی بغل دستش که؛ من خیلی بهتر شدم. بار اولی که برمیگشتم نفسم از هیجان بریده بود٬ حالم بد بود.. اما الان خیلی بهتر شدم. تاوانیه که آدم بره زندگی تو غربت میده. باید عاطفه هارو کشت تا زندگی کرد..
دارم به حرف دختره فکر میکنم و صدای کوچیک ذهنم تند تند میگه٬ خدا رو شکر که من عاطفه هارو نکشتم. خدارو شکر که من دیگه با فکتا و انتخوابای زندگیم کنار اومدم٬ که از هر چیزی ترادی نمیسازم. خدارو شکر که من مثل دختره اکستریم نیستم . خدا رو شکر که دیگه گریمم نمیگیره.. نه مثل اینکه من بلاخره...
همون موقع چرخای هواپیما میخوره به زمین و ما فرود میایم.
یهو صدا کوچیکه میگه آخ نشستیم.. ایرانه ...خونه.... و چشام پر اشک میشه....
مسافرا با هم دست میزنن.

     




Friday, November 02, 2007


٭
امروز بی تاریخ شدم!

لپ تاپم مرد. و پشت بندش خبر مرگ اکسترنال هاردم اومد.
بعد از سه ساعت وقت تلف کردن تو آی تی سنتر دانشگاه اومدن بم گفتن: ساری ایتس گان..! با از این قیافه ها که انگار یکیت بیمارستانه و یهو گان میشه.
یه چیزی بیشتر از دویست گیگ عکس و ویدیو و آهنگ و خاطره! همه چیزه این چهار سال.
دقیقن حس کردم یهو بی تاریخ شدم. انگار که اصن این چهار سال نبوده. بعد وقتی نزدیک بود خودم تلف شم گفتم خاک تو سرت آی تک که انقد بنده مادیاتی!
برگشتم خونه دیدم هنوز زندم و زندگیم همونیه که بود! انگار اینهمه خاطره اصن خیلیم تو زندگیم نقشی نداشته. بعد احساس کردم یه جورایی انگار دوباره متولد شدم! بی گذشته و بی خط خطی. یه طورایی صاف بره خطای جدید و خیالش مزه داد.
بله خلاصه سر این مرگ دیجیتال من چه کشف و شهود فلسفی عرفانی که نکردم!!!

حالا از همه اینا بگذریم نشستم فک کردم دلم واقعن بیشتر از همه بره چیا سوخت؟ بره رد پای کدوم آدما و بره خاطره کدوم لحظه ها. یهو پر رنگا اومدن بالا و یه نقطه هایی از زندگیم جلوی چشم درخشید.

بعدشم خدا رو شکر که هر جا رفتم به هر حال یه سری دوست فوضول خره بودن که یه قسمتی از هاردم فعلن باهاشونه و این دست دهنده ام باز خواهد ستانید!
و وسط اینهمه خاطره بازی یهو یادم افتاد که بله تمام ویدیو هایی که از کلاسای عجله ای تنبور و آوازم تابستون گرفته بودمم پریده. این یکی یه طور دیگه ای سوزش داشت. به لحاظ آموزشی! روم سیاه!

الانم که چند ساعتی گذشته دیگه سر شدم!
شنبه میخوام برم بوستون کیوسک ببینم! هفته پیشم که اولین فستیوال فیلمای کوتاه ایرانی نیو یورک بود و از اون وقت قرار شده من یه فیلم بسازم!
ولی اینا همش حرفه ها. حالم کلنی ابریه. دلم هوای تازه میخواد...
تاریخ تازه..!

     




Wednesday, October 17, 2007


٭
نوشتن یا ننوشتن! مساله این است!

مینویسم اصنم!
وای ه! نمیدونم چه جوری قدیما میشد راحت مینوشت!

انگار آدم میاد غربت زندگیش خصوصی تر میشه. یا محرم کمتر میشه. یا اصن دیگه اونقد کار و درس و زندگی و آدمای واقعیش وقتتو میگیره که دیگه یاد این یه تیکه جای خلوت نویسیات نمیفتی. البته باید بگم خلوت نویسیای بلند! فک کنم همینه. دلم بره با خودم خلوت کردن تنگ شده.
یه طورایی وقتی که برمیگردم عقب این چند سال گذشتم انگار رو یه موج سوار بودم. همش وسط آب منتظر یه ساحل. هی میری بالا هی میای پایی و سعی میکنی فقط دریا زده نشی این وسط. یه وقتایی رو موجه خیلی حال کردم یه وقتاییم همه وجودم تنهایی بوده و ترس. یعنی یه جورایی زندگیو دوباره شناختم و یکی دیگه شدم.
شاید بره همینه با این وبلاگم غربیم میاد. آیتک چهار سال پیش یه خورده ازم دوره. دلمم براش تنگ میشه ها حالا باید یه خورده دوست شیم دوباره.
بله!
اینگونست!

در همین خلال غربت و این حرفا پریشب فیلم "پرسپولیس" مرجان ساتراپی و همکارشو دیدم که بر اساس رمان گرافیکیشه به همین اسم. عالی بود. کلی خندیدم و کلی تر اشک ریختم. داستانش انگار داستان زندگی هممونه دیگه. به قول معروف اینجایی آدم کلی آیدنتیفای میکنه با فیلم و با این شخصیت مغجی (مرجان)! و خیلی بامزست که تمام مدت فیلم داری به این فک میکنی که ما چه جوری این جوری بزرگ شدیم و اصن آخه چرا؟!

خلاصه از پریشب تا حالا میخوام گل یاس بریزم در سینه بندم! و نکته قابل توجه دیگه ام اینه که گل یاسمن و یاس با اینکه گلای مختلفین در زیان انگیسی هردو "جزمین" نامیده میشن! حالا چرا خدا عالمه!

     




Friday, September 21, 2007


٭
هوم! فقط اومدم بگم که دلمان تنگ شده برای نوشتن!
جای دنجی بود قبلترها! الان یه طوری یخم باید آب شه!
ولی خلاصه خونه قدیمی سلام!

     




Thursday, March 22, 2007


٭


سال نو مبارک!!!

     




Friday, September 22, 2006


٭
امروز تو وبلاگ جدید یه دوست قدیمی خونمدم که گویا دبستانمون با خاک یکسان شده..
دلم گرفت .. پرت شدم وسط روزایی که گذشت و بچگی بود و هنوز نمیدونم روزای رنگی بگمشون یا سیاه سفید ...
همه اون کودکی ناب، سادگی.

ما مقنعه سفیدای فسقلی و مدرسه کوچیکی که قد کوچیکم دریاش میدید.
مراسم صبحگاه ولش کن. شعارایی که یا نمیدادم یا تو دلم تندی میگفتم خدایا برعکسشم ولش کن.
روزای بمبارون، پناهگاه مدرسه، اون آژیر لعنتی خطر، ترس دوباره و دوباره مردن ، یا تنهایی مردن، یا تنها موندن ...
اونارم ولش کن.

دلم میخواد فقط به کلاس فسقلیمون فک کنم.. به همه اون شال گردنا و کلاهای رنگی..
به دوستا و قولایی که انگار خیلی واقعی بودن. به همه روحای بی تجربه ساده ای که بودیم. پر پر آرزو و آماده برای فتح کردن.
همه اون دفترا و کتابای جلد کرده. بوی نایلون جلدا. بوی مداد تراشیده و پاک کن سابیده. بوی آهسته آهسته آموخته شدن! کلمه ها و ترکیب های تازه!
هم! و هم بوی عجیب و منتظر لوبیا لای دستمای نمدار!

به پفک نمکیایی که اندازه ما کوچیک بودن. لواشک ترش کثیف درجه یک و همه اون آلوچه های دزدکی ممنوعه!
و ذوق و شوق روزای قبل ۲۲ بهمن که مجالی میشد بره رنگ دیدن و با رنگ بازی کردن. بره خوندن و شنیدن.
این من پر رنگ و موسیقی ... روزا روزای سیاه سفید خط کشیده شده.

دلم هوای اول صبح اون موقع رو میخواد.. با اون ریه های کوچیک که هوای یه فکر کوچیک و صافو تنفس میکرد.
هوای پر هیجان. هوای مملو از ندونسته ها،
هوای مخصوص بی تجربه های تازه.

تازه بودیم.
تازه.

ههههم.. دلم غنج میزته، آرزوی یه لحظه دوباره مزه کردن اون روزا و اون آیتکی که خیلی وقته تموم شده.

نمیدونم چرا انقدر غم انگیزه.
فقط فک کردن به همه اینا خیلی زیاد غم انگیزه ...



*******


داغان کرد!