عمو دهقان رفت....
رفت؟ كجا رفت؟ چطور مگه، به همين راحتي .. پارچه سفيدي كه دورش شكل هيكلشو گرفته بود ديدم. چقد نحيف چقد شكستني .. چقد دوراز قدرت و چه بي اختيار.. چه دردآور... هيچي نميتونم بگم خيلي سختمه.. يعني اونقد حرفه كه اينجا نميشه، اينروزا آيتكه درونم يه گوشه قايم شده كز كرده، ديگه از بالا پايين پريدن خبري نيست، فقط ميبينه و ميشنوه و فك ميكنه و قاطي ميكنه ... هيچي بابا .. فقط
دنيا همه هيچ و اهل دنيا همه هيچ ، اي هيچ براي هيچ با هيچ مپيچ .. اين يكي از ورداييه كه روزي صد بار با خودم ميگم بلكه بره تو كلم. اينروزا قد تمام عمرم مراسم و اينور اونور رفتم . يعني از قصدي رفتم. تنهايي نميشد. دو ساعت اولي كه تنها بودم اونقد عين خلا با خودم حرف زدمو، نفس نفس افتادم و گلوم خشك شد كه ترجيح دادم همش با بقيه باشم تا از ترس آبرو خيليم شكل ديوونه ها نشم. نميدونم چي بنويسم الان كه يه هفته گذشته بازم همه چي خيلي درد داره.. يعني همه چي خيلي باور نكردنيه . يعني كي باورش ميشه ديگه عمو دهقاني نباشه عمو دهقاني كه هميشه جاي خاليه پدربزرگ نداشته رو پر كرده بود.. يعني دروس، هدايت، كوي دهقان ديگه خاطره شد؟ انقد نزديك و انقد دور.. دوشنبه شبا چي شدن؟ ديگه عمو دهقاني نيست كه هر دوشنبه شب ميزبان و قصه گوي فاميل باشه. چند سال اين كارو كرده بود؟ 20 سال 30 سال؟ هر دوشنبه بدون استثنا.. اصلن دوشنبه شب يعني عمو دهقان.. وجب به وجب خونه خاطره بود. خونه شاهد چند نسل بود. خونه بزرگ شدن و قد كشيدن منو ديده بود. قد كشيدن مامانو هم ديده بود. خونه پر رازو تجربه بود. وجب به وجب. صاحب خونه مرد مو سفيد و مهربون فاميل بود . حياط و درختاي سر به فلك كشيده و سرگيجه هر بار نگاه كردن نوك درختا ، و نزديك شدن تدريجي من به نوكشون طي اين سالها، اون درخت كاجه كه هميشه مورچه هاش قد يه بند انگشت بود. آب و استخر دسته جمعي تابستونا و بعدش هندونه خنك و دايي جان ناپلئون. و هميشه به صف كردن ما بچه ها بره مسابقه هوش و تاريخ و جغرافي و هيجان هر بار در رفتن و آخرش تحير عمو دهقان از اينكه پس بلاخره تو اين مدرسه ها چي ياد ما ميدن؟ در چوبي مشبك با شيشه هاي رنگي و هجوم ما بره ديدن مهموناي تازه رسيده از پشت شيشه ها. از پشت هر رنگ دنيا و آدماش يه شكل ديگه ميشدن و حرص زدن بره رسيدن به شيشه نارنجي بالاييه كه قدم نميرسيد. و قد كشيدن و اصلن فراموش كردن جادوي شيشه نارنجيه. سرك كشيدناي دزدكي به اتاق كار عمو دهقان و وهم و ترسي كه اون اتاق گنده تاريك ميريخت تو دلمون. ديواراي بلند از زمين تا سقف پوشيده از كتاب. بزرگتر كه شديم باز قايمكي دنبال كتاباي حافظ و خيام مصور ميگشتيم بره عكس لختياي توش و عمو دهقان سراپا ذوق از عشق ادبيات ما. و كم كم همه پراكنده شدن يه گوشه دنيا ولي عمو دهقان و دوشنبه هاش هيچوقت متوقف نشد. محفل گرمي بود بره دوباره كنار هم بودن باقي مونده ها. حالا چي ميشه؟ ميدونم كه آدما راحت همو فراموش ميكنن.. ميدونم...
حرف زياده، همين خاطره هاي خوب بايد بيان نه چيزه ديگه اي. عمو دهقان راحت رفت. يعني اينطور ميگن و منم اميدوارم.. مامان پيشش بود و پسراش. راستي اونروز من مامانو رسوندم خونه عمو دهقان. هميشه نشانه ها هستن اما نميخواي قبولشون كني. پياده نشدم و نديدمش. راستي گفتم نشانه ولي انگار نگم بهتره... يه چيزايي تو زندگيم تكرار ميشن يه چيزاي عجيب و قوي.. نميدونم باز خل ميشم الان.. هيچي .. فقط اينكه راحت رفت، تو تخت، عزيزا دورش ، نفس ميكشيد . نفس ميكشيد و ديگه نفس نكشيد. همين. همه چي تموم شد به همين سادگي .. خيلي سختمه.. اونهمه زندگي و تلاش و محبت و معلومات ديگه هيچوقت تكون نخورد. روش ملافه سفيد كشيدن. آخه چرا روي صورت مرده رو ميپوشونن.. همايون هي ميرفت پهلوشو دست ميزد هنوز داغ بود. سخته باور مرگ... خيلي سخته. دلم ميسوزه، آتيشه. پيچيدست . كسي جوابي براش نداره پس منم ساكتم گاهي اشك مياد و مدام فكر و فكر و فكر...
دنيا همه هيچ و اهل دنيا همه هيچ ،اي هيچ براي هيچ با هيچ مپيچ... فقط همين ..يعني بلاخره ميره تو كلم يا نه؟
.دلم ميخواد يه كمي ازش بنويسم. مرد بزرگي بود. بود و هميشه تو خاطر ما ميمونه . علي دهقان امسال تولد 94 سالگيشو جشن گرفت . همه عمرشو در راه فرهنگ گذروند. سالهاي سال مشغول تدريس و تحصيل . بيشتر از صد تا مدرسه درست كرد. جزو موسسين مدرسه عالي دختران و دانشگاه الزهرا بود. هفته كتاب رو در ايران پايه گذاري كرد. بنيانگذار كتابخانه ملي تبريز بود. مدتي استاندار تبريز بود و مدتي گيلان . مقبره شعراي تبريزو درست كرد. دها كتاب و شعر و صدها مقاله چاپ شده و نشده از خودش باقي گذاشت و... خيلي كاراي ديگه كه من ازشون بي اطلاعم. اينا شنيده هاي جسته گريخته من بود. اينجا نوشتم بره اينكه دوست ندارم راحت فراموش بشه. چند ماه پيش تو تبريز از مجسمه خودش پرده برداري كرد. مجسمه اي به پاس كرده ها. خوشحالم كه وقتي بود ازش قدرداني شد. خودشم خوشحال بود. يادش هميشه گرامي و روحش شاد باشه...
غرض نقشيست كه از ما باز ماند ، كه هستي را نميبينم بقايي..
نميدونم.. دلم خيلي تنگه ، خيلي..