Sunday, December 14, 2014

دارم سعی میکنم باز بنویسم. یعنی درواقع سعی میکنم باز دلم اونقدر باز بشه که بنویسم.

حالم خوب نیست. نه فیزیکی نه شیمیایی. احساس میکنم وسط های راه به آخر خط رسیدم. یعنی خیلی خستم. انگار همه چی هیجان شو از دست داده. میدونم خیلی زندگی نکردم ولی احساس صد سالگی دارم. مدتیه اینه حالم و سعی کردم به روی خودم نیارم. ولی دیگه اینجا که میشه نوشت؟

شاید مال تغییر و تحولات زندگی اخیرمه. سال سختی گذشته. سخت که چه عرض کنم.. داغون تر از سخت. وقتیم میگذشت باز سعی میکردم به روی خودم نیارم که بگذره. که بتونم از توش رد بشم و دوام بیارم. خیلی دکمه هارو خاموش کرده بودم که حس نکنم و بتونم رد شم. یعنی بیشتر از اون لااقل حس نکنم که بیشتر از اون نشکنم. الان طوفان تقریبا رد شده ولی جای پاش هنوز هست. دکمه ها رو یواش یواش و با احتیاط روشن میکنم. نه قرمزن نه سبز.. مدتیه رو نارنجی موندن و چشمک میزنن. مدتیه نشستم به انتظار. 

و البته به یه صلح دنیادیدگی رسیدم انگار. قبول واقعیت ها. دیدن و حس کردن بسته شدن فصل های کتاب. ورق خوردن کتاب. و گذر از این فصل های زندگی شده.

گذر از من بگذر.    

Sunday, October 26, 2014

 .دیشب حرف زدیم با هم. بلاخره بعد از ده سال، روبرو و کمیم کنار هم

.سبک شدم. رها شدم. سنگینی اینهمه سال احساس برام سبک تر شد و همه چی واقعی تر

نمیدونم چه جوری این ده سال گذشت، ولی گذشت با اینهمه عشق توی دلم که پیدا بود و قایم، که گاهی بازی شد، گاهی  نوازش شد و گاهی زمین خورد و هزار تیکه شد

.از روز اولی که دیدمش، خیره نگاهم کرد و نگاهش فرق داشت...
.چیزی نمیدونستم ازش ولی نگاهش آشنا بود، خوب بود قدیمی، و دیگه از سرم درنیومد

ده سال گذشت به همین سادگی. هنوز دوسش دارم. جنس دوست داشتنم عوض شده اما. دیگه اون تپش ها نیستن ولی هنوز و شاید برای همیشه اون احساس عزیز کردگی و مراقبت هست. مراقبت از کسی که زیاد میشناسیش، میشه گفت کمی با هم بزرگ شدیم، کلی لحظه ها، خنده ها، اشک ها، اتفاقا و احساسا رو با هم شریک شدیم و خود به خود جزوی از تاریخ زندگی هم  شدیم
....

.شاید بشه الان دیگه همه سنگینی این سال ها رو پشت سر گذاشت و جلو رفت. سمت یه نگاه آشناتر و پر تپش تر

Monday, March 02, 2009

"دوم مارچ و یازدهم اسفند"



شب سه ساعتی از نیمه گذشته،

یه صورتی خوب با یه کم گلبهی، مثل یه لایه ی شفاف رو تن کوچها و خونه‌های برفی نشسته،

آروم، ملیح و نزدیک.

پنجررو باز می‌کنم و رنگ خوبو نفس میکشم،


گرمم و روشن، به همین سادگی‌...

Wednesday, July 02, 2008

راه طولانیه تقریبا یه روز و نیم تو راهی٬ اگه بخوای با تقویم حساب کنی که سه روز.
همه جور آدمی میبینی بینشون٬ پولدار٬ فقیر٬ تازه به دوران رسیده٬ درسخونده و درسنخونده٬ چیز فهم و چیز نفهم٬ هیز و با حیا٬ شهری و شهرستانی. بفهمی نفمی همه یه جورایی تا الان پشت نقاب ظاهریشون قایم شدن قیافه گرفتن و قاطی نشدن که بگن ما اینیم و ما فرق داریم و ما الیم و بلیم و .. تا.. تا ده دیقه آخر سفر.
یهو یه میل مشترکی همه رو از جای گرمو و نرمشون تکون میده صمیمی میکنه و درد دلا شروع میشه.
یکی از آخرین باری که پاش به وطن رسیپه میگه٬ از یازده سال پیش. اونیکی از کریسمس گذشته. یکی از هیجانش بره برگشتن میگه و اونیکی از سرویس بد هواپیما. یکی که تا الان ساکت ساکت نشسته یهو احساساتی میشه و شروع میکنه از ریز و درشت زندگیش گفتن. اونورتر یه دختر رنگ و وارنگی روسری سه سانتیشو زیر چونش محکم میکنه و سعی میکنه یقه پیرهنشو که تا سینه بازه الکی صاف کنه٬ بعد از همه بپرسه خوب شد؟ یعنی گیر میدن؟؟
جلوی من یه دختر خیلی خوشگل آرومی نشسته. یهو شروع میکنه به پسر شهرستانی بغل دستش که؛ من خیلی بهتر شدم. بار اولی که برمیگشتم نفسم از هیجان بریده بود٬ حالم بد بود.. اما الان خیلی بهتر شدم. تاوانیه که آدم بره زندگی تو غربت میده. باید عاطفه هارو کشت تا زندگی کرد..
دارم به حرف دختره فکر میکنم و صدای کوچیک ذهنم تند تند میگه٬ خدا رو شکر که من عاطفه هارو نکشتم. خدارو شکر که من دیگه با فکتا و انتخوابای زندگیم کنار اومدم٬ که از هر چیزی ترادی نمیسازم. خدارو شکر که من مثل دختره اکستریم نیستم . خدا رو شکر که دیگه گریمم نمیگیره.. نه مثل اینکه من بلاخره...
همون موقع چرخای هواپیما میخوره به زمین و ما فرود میایم.
یهو صدا کوچیکه میگه آخ نشستیم.. ایرانه ...خونه.... و چشام پر اشک میشه....
مسافرا با هم دست میزنن.

Friday, November 02, 2007

امروز بی تاریخ شدم!

لپ تاپم مرد. و پشت بندش خبر مرگ اکسترنال هاردم اومد.
بعد از سه ساعت وقت تلف کردن تو آی تی سنتر دانشگاه اومدن بم گفتن: ساری ایتس گان..! با از این قیافه ها که انگار یکیت بیمارستانه و یهو گان میشه.
یه چیزی بیشتر از دویست گیگ عکس و ویدیو و آهنگ و خاطره! همه چیزه این چهار سال.
دقیقن حس کردم یهو بی تاریخ شدم. انگار که اصن این چهار سال نبوده. بعد وقتی نزدیک بود خودم تلف شم گفتم خاک تو سرت آی تک که انقد بنده مادیاتی!
برگشتم خونه دیدم هنوز زندم و زندگیم همونیه که بود! انگار اینهمه خاطره اصن خیلیم تو زندگیم نقشی نداشته. بعد احساس کردم یه جورایی انگار دوباره متولد شدم! بی گذشته و بی خط خطی. یه طورایی صاف بره خطای جدید و خیالش مزه داد.
بله خلاصه سر این مرگ دیجیتال من چه کشف و شهود فلسفی عرفانی که نکردم!!!

حالا از همه اینا بگذریم نشستم فک کردم دلم واقعن بیشتر از همه بره چیا سوخت؟ بره رد پای کدوم آدما و بره خاطره کدوم لحظه ها. یهو پر رنگا اومدن بالا و یه نقطه هایی از زندگیم جلوی چشم درخشید.

بعدشم خدا رو شکر که هر جا رفتم به هر حال یه سری دوست فوضول خره بودن که یه قسمتی از هاردم فعلن باهاشونه و این دست دهنده ام باز خواهد ستانید!
و وسط اینهمه خاطره بازی یهو یادم افتاد که بله تمام ویدیو هایی که از کلاسای عجله ای تنبور و آوازم تابستون گرفته بودمم پریده. این یکی یه طور دیگه ای سوزش داشت. به لحاظ آموزشی! روم سیاه!

الانم که چند ساعتی گذشته دیگه سر شدم!
شنبه میخوام برم بوستون کیوسک ببینم! هفته پیشم که اولین فستیوال فیلمای کوتاه ایرانی نیو یورک بود و از اون وقت قرار شده من یه فیلم بسازم!
ولی اینا همش حرفه ها. حالم کلنی ابریه. دلم هوای تازه میخواد...
تاریخ تازه..!

Wednesday, October 17, 2007

نوشتن یا ننوشتن! مساله این است!

مینویسم اصنم!
وای ه! نمیدونم چه جوری قدیما میشد راحت مینوشت!

انگار آدم میاد غربت زندگیش خصوصی تر میشه. یا محرم کمتر میشه. یا اصن دیگه اونقد کار و درس و زندگی و آدمای واقعیش وقتتو میگیره که دیگه یاد این یه تیکه جای خلوت نویسیات نمیفتی. البته باید بگم خلوت نویسیای بلند! فک کنم همینه. دلم بره با خودم خلوت کردن تنگ شده.
یه طورایی وقتی که برمیگردم عقب این چند سال گذشتم انگار رو یه موج سوار بودم. همش وسط آب منتظر یه ساحل. هی میری بالا هی میای پایی و سعی میکنی فقط دریا زده نشی این وسط. یه وقتایی رو موجه خیلی حال کردم یه وقتاییم همه وجودم تنهایی بوده و ترس. یعنی یه جورایی زندگیو دوباره شناختم و یکی دیگه شدم.
شاید بره همینه با این وبلاگم غربیم میاد. آیتک چهار سال پیش یه خورده ازم دوره. دلمم براش تنگ میشه ها حالا باید یه خورده دوست شیم دوباره.
بله!
اینگونست!

در همین خلال غربت و این حرفا پریشب فیلم "پرسپولیس" مرجان ساتراپی و همکارشو دیدم که بر اساس رمان گرافیکیشه به همین اسم. عالی بود. کلی خندیدم و کلی تر اشک ریختم. داستانش انگار داستان زندگی هممونه دیگه. به قول معروف اینجایی آدم کلی آیدنتیفای میکنه با فیلم و با این شخصیت مغجی (مرجان)! و خیلی بامزست که تمام مدت فیلم داری به این فک میکنی که ما چه جوری این جوری بزرگ شدیم و اصن آخه چرا؟!

خلاصه از پریشب تا حالا میخوام گل یاس بریزم در سینه بندم! و نکته قابل توجه دیگه ام اینه که گل یاسمن و یاس با اینکه گلای مختلفین در زیان انگیسی هردو "جزمین" نامیده میشن! حالا چرا خدا عالمه!

Friday, September 21, 2007

هوم! فقط اومدم بگم که دلمان تنگ شده برای نوشتن!
جای دنجی بود قبلترها! الان یه طوری یخم باید آب شه!
ولی خلاصه خونه قدیمی سلام!

Thursday, March 22, 2007

Friday, September 22, 2006

امروز تو وبلاگ جدید یه دوست قدیمی خونمدم که گویا دبستانمون با خاک یکسان شده..
دلم گرفت .. پرت شدم وسط روزایی که گذشت و بچگی بود و هنوز نمیدونم روزای رنگی بگمشون یا سیاه سفید ...
همه اون کودکی ناب، سادگی.

ما مقنعه سفیدای فسقلی و مدرسه کوچیکی که قد کوچیکم دریاش میدید.
مراسم صبحگاه ولش کن. شعارایی که یا نمیدادم یا تو دلم تندی میگفتم خدایا برعکسشم ولش کن.
روزای بمبارون، پناهگاه مدرسه، اون آژیر لعنتی خطر، ترس دوباره و دوباره مردن ، یا تنهایی مردن، یا تنها موندن ...
اونارم ولش کن.

دلم میخواد فقط به کلاس فسقلیمون فک کنم.. به همه اون شال گردنا و کلاهای رنگی..
به دوستا و قولایی که انگار خیلی واقعی بودن. به همه روحای بی تجربه ساده ای که بودیم. پر پر آرزو و آماده برای فتح کردن.
همه اون دفترا و کتابای جلد کرده. بوی نایلون جلدا. بوی مداد تراشیده و پاک کن سابیده. بوی آهسته آهسته آموخته شدن! کلمه ها و ترکیب های تازه!
هم! و هم بوی عجیب و منتظر لوبیا لای دستمای نمدار!

به پفک نمکیایی که اندازه ما کوچیک بودن. لواشک ترش کثیف درجه یک و همه اون آلوچه های دزدکی ممنوعه!
و ذوق و شوق روزای قبل ۲۲ بهمن که مجالی میشد بره رنگ دیدن و با رنگ بازی کردن. بره خوندن و شنیدن.
این من پر رنگ و موسیقی ... روزا روزای سیاه سفید خط کشیده شده.

دلم هوای اول صبح اون موقع رو میخواد.. با اون ریه های کوچیک که هوای یه فکر کوچیک و صافو تنفس میکرد.
هوای پر هیجان. هوای مملو از ندونسته ها،
هوای مخصوص بی تجربه های تازه.

تازه بودیم.
تازه.

ههههم.. دلم غنج میزته، آرزوی یه لحظه دوباره مزه کردن اون روزا و اون آیتکی که خیلی وقته تموم شده.

نمیدونم چرا انقدر غم انگیزه.
فقط فک کردن به همه اینا خیلی زیاد غم انگیزه ...



*******


داغان کرد!

Sunday, July 09, 2006

من باز خونه ام!
خوووونه!!!
چند وقت پیشا الکس داشت میگفت که "رفتم خونه و ..." و من تو حواس پرتی یهو تعجب کردم پرسیدم یعنی رفتی نیوجرسی (خونه مامانشینا) و اونم بیشتر تعجب کرد گفت نه رفتم خونم. خونه خودم همین آپ توان منهتن!!!
و اینطوری شد که من یهو متوجه شدم هنوز خونه بره من با معنی خانواده یکیه. خونه مامان بابام! یعنی جایی که خانواده هست جاییه که معنی خونه میده حس خونه.
زندگیمو اونور دوست دارم. چیزیه که خودم کوچولو کوچولو درستش میکنم. بره همین همه چیزش لذت ناکه و احساس مالکیت میده به آدم. یعنی همه چیز کوچیکی که دارم مال خود خودمه. ولی میدونی چیه! آخرشم انگار اتاقمه نه خونم!
حالام که اینجام دلم بره اونجا تنگ میشه. یه طورایی زندگیم الان اونجاست. و اینجا حس عجیبی دارم. حس هیچ کاره بودن! حس اینکه انگار واقعن از این خونه رفتم. حس اینکه اینجا دیگه انگار فقط یه گذرگاهه.
خلاصه الان با خونه ام و بی خونه.
بی جام تو دنیا. میگردم.
دارم میگردم دنبال جام.
دنبال خونه خودم.



*******


اوووووف که چند وقته ننوشتم!!!
چه روزایی گذشت این لاماها!
همین لاماها بیست و شیش ساله شدم!
و همین وسط مسطا وبلاگم چهار ساله شد!
زندگیم اونقد شلوغ شد که دیگه یا وقت نوشتن نموند یا حوصله نوشتن.
دورغ میگم یه دلیل دیگم داشت. همون که همیشه همه ازش نالیدن و من تازه تجربه کردم.
حس نا امن و بد زیادی دیده شدن. زیادی تعبیر و تفسیر شدن. و ختم کلام زیادی جوریده شدن!
وبلاگ برام اتفاقا و دوستیای خیلی عزیزی آورده ولی تو این دو سال آخر خیلی وقتاییم بوده که خیلی حرف داشتم و اصن جای امنی بره درددل نبوده.
شاید بره اینکه آدما اینجا قویترن اونور شکننده تر. محتاط تر و مواضب تر.
چون همه زندگیت خیلی کوچیکتر و با ارزش تر.
چون چیز بره از دست دادن کم داری و دیگه اونقدرام بی پروا نیستی.
از نگاه و حرفای آدمای زیادی کنجکاو فرار کردم.
خب حیف روزای رفته وثبت نشده!
ولی اون لاماها عاشق زیاد بودم.
حسودی کردم و بره عشقم زیاد ترسیدم.
مریض زیاد شدم.
کار و درس زیاد کردم.
خوش زياد گذروندم.
یه عالمه تجربه کردم.
یه عالمه با سر رفتم تو دیوار و آدم تر شدم.
یه عالمه بیشتر خودمو شناختمو و فهمیدم از زندگی چی میخوام.
یه عالم خودمو گم کردم و پیدا کردم.
یه عالمه حرص خوردم و بخشیدم.
یه عالمه شک کردم.
یه عالمه نقشه کشیدم.
یه عالمه رویا دیدم.
یه عالمه آرزو کردم.
یه عالم خواستم و دیوونه شدم.
خلاصه یه عالم زندگی کردم دیگه.
قد یه سال!

Tuesday, May 09, 2006

تموم شـــــــــــــــد!!!
همین دو ساعت پیش بود که فرست ییر آو گرجوعت سکول فینیشد خلاصه!!
باورت میشه؟!

فک کنم کم کم یه کم پیدام شه!

Tuesday, February 21, 2006

گجلر فکرنن یا تا بیلمیرم
بو فکری باشیمنان اتا بیلمیرم
گجلر عشقینن یاتا بیلمیرم
بو عشق باشیمنان اتا بیلمیرم
نی نییم که سنه چاتا بیلمیرم

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

اوزون دو هجرینن گارا گجلر
بیلمیرم من گدیم هارا گجلر
وروب دو دردیم یارا گجلر

آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق

Tuesday, January 24, 2006

عجب وضعيت داغاني.

عجب دل گه گيجناکي.

و عجب شب و روزهاي خواب ناکي.

Friday, December 23, 2005

تموم شـــــــــــــــــــــــد!!!
دهنمو به شدت اسکوپاريد اما بلاخره تموم شد!
حضرت حافظم امشب وسط مهموني فتوي به عدم تزکيه داد در ضمن:d
هي هي! الان يادم افتاد بعد مدتها امشب لازم نيست موبايلمو کوک کنم ذوق مرگ شدم!
از بس که تعطيلم فردا قراره اتاق ميکربمو تميز کنم, جزوه هارو جمع و جوز کم, خريد خونه و لاندري دو هفته مونده کنم, جواب ايميلا و تلفنا رو بدم و کارتاي کريسمس بفرستم.
چه هيجان انگيز نه؟ عب نداره عوضش شب تلافيشو درميارم!
ووي کلني تعطيلي دوست دارم. تنبلي دوست دارم. عياشي دوســــــــــت دارم!

Saturday, December 10, 2005

سرماي بد خوردم. اين دفعه چهارمه. انگار که اصن هيچکدوم حسابي خوب نميشن بعد به هم وصل ميشن. شيش تا پيپر بايد بنويسم و سه تا اجرا دارم. فاکد آپ. تنهام. انگار که وقتي مريضي تنهاترم هستي. عکساي نامزدي سارا اومد. ماه شده بود. اونقده دلم براش قيلي ويلي رفت تنهايي. الان بايد بغلت ميکردم فشارت ميدادم و همه عشقم و احساساي خوبمو خالي ميکردم... چقده زود بزرگ شديم. ولي با هم بزرگ شديم و بره همين فقط نيگا کردن خنده هات و بغل گرمي که توش جا شدي دلمو برات غش ميبره.

نشستم عين خلا سوويت نوومبر ديدم. بعد يه عالمه اشکي شدم و هي زندگيو مرگ واسه خودم تفهيم کردم. اصن چرا هي يادم ميره زندگيو تو لحظه زندگي کنم؟ منکه هروقت نزديک نبودن ميشم اينهمه قولاي جورواجور به خودم ميدم و نقشه واسه زندگيم ميکشم. چرا هي يادم ميره عوضش فلسفه تزکيه واسه خودم ميچينم؟ بلاخره خوبه آدم برنامه زندگيشو واسه دراز مدت رديف کنه يا لحظه اي؟ اگه واقعن دم دريافتنيه که حيف اونهمه لذتاي کوتاه مدت که از ترس فردا نداشتنشون راحت گذاشتم رد شن. اي بابا! مثکه واقعن و شديدن در اين لحظه به يه الگوي زندگي نيازمندم. از خودم و شعور خودم دارم دست ميشورم. اصن چرا اين خدا زندگيمو عجيب غريب ميبره؟ چرا همه چي انقد سر جاي خودش نميفته که من مجبور نشم سوال جواباي تخمي کنم که بعدشم احساس بي شعوري کنم؟ دارم هذيون ميگم؟ چمدونم کلم سنگينه به هر حال. من الان در اين لحظه مهره هاي مشخص هوشمند ميخوام که خودشون عين آدم بيان بيفتن تو جاهاي مشخصشون و چفت شن و زندگيم شبيه زندگي شه. هاي خدا شنيدي؟؟؟

Thursday, December 01, 2005

.. بخواب هليا دير است دود ديدگانت را آزار مي دهد
ديگر نگاه هيچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد...
چشمان تو چه دارد که به شب بگويد؟
شب از من خالي است هليا...
شب از من و تصوير پروانه ها خالي است
.





وااي. چند وقته شديدلي گيرم اومده به بار ديگر شهري که دوست ميداشتم. ياد اون روزا و حس عجيب و لطيف خوندنش ميفتم و همين ميشه که الان که دواِ شبه عوض اينکه بشينم نت نويسي واسه مشق ارکسترال فردارو کنم نشستم ميگردم دنبال هليا هليا.
ميخوااااااامش. انگار همين ديروز بود که زمستون بود و شب بود و يهو شروينو دم در اصلي ديدم و رفتيم از يه مغازهه تو انقلاب که همون يه دونشو داشت خريديمش. اصن ياد شباي انقلاب و کتاب فروشي هاي دخمه ايشم خيلي به خير. هم... برم که باز ملطف شدم.

بخواب هليا ...

Sunday, November 27, 2005

ديشب يعد کلي وقت خواب مامان بزرگو ديدم . همه خونش جمع بوديم همه فاميل. من جلوي ويترينش نشسته بودم و خودش اونورتر بغل مرحوم خاله بزرگ خواهرش. کلني جماعت زنده ها و اموات قاطي بود ولي من حواسم نبود. يهويي خيلي خوشحال بودم از ديدن همه خيلي وقت نديده ها . انگار بعد يه دنيا دوري بود و دلم هي قيلي ويلي ميرفت واسه مامان بزرگم و هي فک ميکردم چرا من انقده دير به دير ميرم ببينمش که انقده دلم براش تنگ شه. بعد يهو مامان بزرگ شروع کرد حرف زدن واسه همه و لاي حرفاش از زمان مرگش و مراسم و اينجور چيزا گفت. بعد من يواش يواش فهميدم که الانم در واقع تو يه مراسم سالگرد مانندي نشستم. ولي انگار زياد مهم نبود. مهم اين بود که من نزديکش بودم و نيگاش ميکردم صداشو ميشنيدم و خرکيف بودم.
بعد که بيدار شدمو خوابم يادم اومد يه جوريم شد. تاحالا اينهمه مرده و زنده کنار هم نديده بودم. انگار همه همه بودن مثل يه سالگرد واقعي.
ظهري مامان زنگ زد براش تعريف کردم خوابمو. مامان گفت آخي امروز چندمه؟! نکنه نزديک سالگردشه!
اصلن يادم نبود الان آذر ماهه. اومدم آرشيومو نيگا کردم و يخ زدم. واقعن ديشب سالگرد مامان بزرگ بود. هفتمين سالگرد فوتش. هفت سال گذشت..
و من ديشب واقعني کنارش بودم.

Wednesday, November 23, 2005

هم .. يه کمي باورم نميشه پتج ماهه ننوشتم. يه کمي زندگيم ديوونه اي شد . اصن پارسال کلني ديوونه بود. پريروز شد سه ماه که اومدم نيويورک. حس عجيبي دارم. انگار عادت کردم به آوارگي و اين سه ماه استقرار عجيبَمه. هي منتظرم باز سوار هواپيما شم و باز يه جاي غريب پياده شم و باز بره زندگي هر روزم تصميم بگيرم. تو سالي که گذشت اين اولين سه ماهيه که پشت سر هم يه جام. ديگه فرودگاه رفتن و پرواز کردن شکل تاکسي گرفتن شده بود. از اين کشور به اون کشور از اين قاره به اون قاره. ميدونم جمله هام مرفه بي دردي به نظر مياد اما مهم نيست. مهم اينه که من يه شانس انتخاب داشتم و بره انتخابم زحمت کشيدم. روزاي خيلي بد خيلي داشتم. همه چيو ميتونستم خيلي راحت تر داشته باشم اما خودم سختشو خواستم. اينم مرضيه که دارم. شايد ميخواستم خودمو پيدا کنم. ميخواستم بره اولين بار تو زندگيم فقط خودم باشم و خودم و ببينم چقده طاقت ميارم. خرکي بود اما ارزششو داشت. بزرگ شدم. ميدونم حرف زدنم همون داغونيه که بود اما توم بزرگ شده. از اين بزرگ شدنا که از کشيدن مياد. از تجربه کردن.

الان يه وقتا دلم همش پاريسه يه وقتا همش وينم و سالزبورگ يه وقتا دلم پر ميکشه واسه همه دوستايي که اينور اونور دنيا جا گذاشتم واسه همه آدمايي که قاطي زندگيم شدن بهم خوب کردن و بد کردن. بديا رو ميندازم دور هي. روزا و لحظه هاي سرد و تلخ واسه همون وقتشون بسن. اصنم قصد خود آزاري ندارم. قدر جامو ميدونم و خوشحالم که بره اولين بار تو زندگيم مطمئنم که الان جام همين جاييه که توشم. بال بال زدنم کم شده. هنوز دلم پر آرزوه ها. کلم پر نقشه. اما يه کم آروم ترم انگار. مطمئن تر. آگاه تر! نه فقط به دنيا ها به خنگيه خودمم همينطور. تعارف که نداريم.

همين. زندگيه ديگه. هنوز ازش ميترسم. مخصوصن وقتي خودمم و خودم. کلني نعلت به خودم و خودم بودن. کلني نعلت به نه عاشقي. کلني نعلت به مغز گوزيده خودم. و کلني درود به زندگي و خودم و همه اونايي که بغل گرم دارن!
:*

Friday, November 18, 2005

ســـــــــــــــــلااااااااااااااااام!
هي هي!
فعلن همين.
آخيش حناقم وا شد!

Tuesday, June 14, 2005

وااااااااااااااااااااااااااي دلم!
واي واي واي دلم!
واي واي واي دلم!
واي دلــــــــــــــــم!!!

آخ واي دلـــم!

اصن آي هوار دلــــــــــــم!!!
تير تپر تيرونز دلم!
خيـلـــــي آخ وااااااااااي دلـــــــــم!!!