سه سال پيش انگار همين موقع ها بود كه پاشدم يه سر رفتم دانشگاه.
اونموقع هنوز سال اولي بودم و يكمي پرشورتر. روز قبلش كه پنداري
جمعه بود خبراي بودار شنيده بودم راجع به كوي. صبح زود رفتم بقيه
بچه هام اومده بودن و همه روزنامه به دست. تازه فهميدم كه اي دل غافل
چه خبرا كه نبوده تو خوبگاه، بعد يهو دلم هري ريخت. چرا اكثر بچه ها
دانشگاه بودن الا خوابگاهيها؟ دلشوره همرو گرفته بود، اصلا باورم نميشد
همچين فاجعه اي و اونقد نزديك دوستام. به هر جا ميشد زنگ زديم و
خبري نشد. چه جو سنگيني بود كسي حرفي بره گفتن نداشت .فقط انتظار
و دعا. و من يه سره ياد پدر مادراي بچه ها بودم كه روزي دلشون از ذوق
تپيده بود كه عزيزاشون اين دانشگاه قبول شدن و حالا حتي نميدونستن نفسي
براشون مونده يا نه .....
بلاخره بعد از يكي دو ساعت سرو كله چند تاشون پيدا شد.
خراب، داغون، كشتي شكسته. همه با جيغ و داد دوييديو طرفشونو سوال
پشت سوال. خدا باهاشون بود. شانسي كه آورده بودن روز قبل اتفاقي قرار
كوه گذاشته بودن و خونه يكي ازتهرانيا مونده بودن تا اونروز صبح. وقتي
از خوابگاه ميگفتن ميلرزيدن . لاي حرفاشون با وجود مقاومت چيك چيك
اشك ميومد. آدم باورش نميشد.در عرض چند ساعت تمام زندگيشون پايمال
شده بود. تمام زندگي محقري كه با مرارات جمعش كرده بودن. آرش از
سازش ميگفت كه تيكه تيكه شده بود. همون كه به خاطر داشتنش ساعتها
درس داده بود، از همه چي زده بودو پس انداز كرده بود. سردارو ديدم با
يه لباس زمستوني. پرسيدم اين چيه پوشيدي وسط اين گرما. يه جوري نگام
كرد كه يعني برو بابا دل خوش سيري چند ، گفت كه ديگه هيچ لباسي براش
نمونده و نه هيچ پولي.از دوستاشون ميگفتن كه خونينو مالين برده بودنشون
اما كجا؟ هيچكس نميدونست. تو چشماشون نميشد نگاه كرد. خجالت
ميكشيدم. چقد بده تو سختي هيچ دلداري بره دوست زخم خوردت نداشته
باشي. بغض وفشار بيداد ميكرد. حيرت بود و كينه و انزجار. چقدر احساس
خفقان ميكردم. اين يعني مملكت كشك، بي صاحاب، بي قانون، دريده و بي
همه چيز مگه اون خراب شده يه وجب جاي امن اين بيچاره ها نبود توي اين
شهر بزرگ؟ كيه كه ادعاي مهمون نوازيش ميشه؟ كجاي دنيا مهمونو با سرو
كله خونينو دستو پاي شكسته تا ميخوره ميزنن و ..؟ كجا تمام داروندار
مهمونو با خاك يكسان ميكنن؟ آخه كي ميگه عربا جاهل بودنو وحشي؟ ......
اومدم بيرون از گروه ، دانشگاه غلغله بود. صورتهاي خشمگين اين وراونور
ميدوييدن و هر كي در تدارك كاري. بعضي خبر از كشته شدگان ميدادن و
تعدادشون. و نعشهايي كه ديده بودن رو دست بر دنشون رو.
بغض، بغض، انزجار، ميل به انتقام...... دم در اصلي يه عده از در بالا رفته
بودن و تو بلندگو شعار ميدادن و جمعيت عظيم بيرون دانشگاه جواب ميدادن
شعاراي خفن و مورمور كننده. سر بنداي سياه و سفيد و خوني پخش ميشد .
بلوزاي سفيد با لكه هاي قرمز. موج بزرگي در جريان بود.تا حالا انقد نفرتو
از نزديك حس نكرده بودم.چه نيرويي اون وسط موج ميزد. ميشد شروع يه
انقلابو حس كرد. دل همه يه گوله آتيش بود ، زبونشون آتيش داشت ، تنشون
آتيش داشت. انفجار انزجار بود. باورم شده بود كه يه اتفاقي ميفته بلاخره...
موقع برگشتن نيم ساعت طول كشيد تا بتونم از لاي مردم در بيام ، خيلي
سخت بود خلاف جهت حركت كردن و اونجا خفه گيم تجربه كردم. اونموقع
كه من اومدم تا نزديكاي ميدون وايستاده بودن بعدشو نميدونم. تا اونوقت اونهمه
خشم و فرياد يك جا نديده بودم . فشار بغض داغونت ميكرد.
اون روز هم گذشت و روزاي بعدش و درگيرياي بعدش....
چه روزاي پر اشكي بودن .در عرض چند روز يه كوه روزنامه تو اتاقم جمع
شده بود. ميخواستم بدونم بقيه مردم چقدر از اون چيزي كه من ديده و حس
كرده بودم ميفهمن. ولي دريغ كه تو مملكتم حتي نميشه گوشه اي از حقيقت
رو نوشت چه برسه به اين كه فريادش زد.
حجم دروغ لاپوشوني خفقان بي عدالتي خودكامگي خواص .... زياد بود كه
هنوزم . از اون وقت شد كه ديگه طرف روزنامه نميرم. چقدر احساس ضعف
ميكردم و آرزوي قدرت. انگار ميله هاي قفس خيلي محكم بودن و از دست
من جز اشك كاري ساخته نبود. ميله ها هنوزم محكمند و من در آرزوي پرواز
شايدم فرار. ولي كاش ميشد فرار نكنم. ميله ها رو خورد كنم و تو زمين
خودم پرواز كنم. تا آخر آسمونا.....
چرا بعضيا فكر ميكنن آسمون و بلنداش فقط حق اوناست؟