بعضي وقتا با خدا قهرم مياد. چرا وقتي علتي منو ميخندونه از چشماي خيليا
اشك مياره و دلشونو خون ميكنه؟ لابد اسمش كنتراست زيباي طبيعته نه؟
چه حقيرم من كه اين زيبايي رو درك نميكنم همونقدر كه گاهي عدلتو.
من با هم خنديدن و با هم گريستنو ترجيح ميدم، اگه كلي نگاه كني اينم خودش
كلي كنتراست داره و مشكل تو رو حل ميكنه.
Sunday, June 23, 2002
Saturday, June 22, 2002
امروز صبح باز داشتم تو خواب با يه سري موجودات عجيب غريب مراوده
ميكردم كه با يه تكونايي از خواب پريدم. انگار يكي پاشو چسبونده بود دم
دشك و هي تختو تكون ميداد. به زور گفتم نكن آيدين ديوونه هنوز ميخوام
بخوابم. اما هيچ فرقي نكرد. بعد فكر كردم نكنه مامانه، سرمو كه برگردوندم
ببينم چه خبره ديدم اي داد بيداد تو اتاق پرنده پر نميزنه اما تخت هنوز تكون
ميخورد فتير.
ياد فيلم جن گيرم افتلدم. فوري از
تخت پريدم پايين، بعد يهو ديگه تكون نخورد. البته هنوز چشام خوب نميديد
اما گفتم الانه كه بيان سراغ خودم. دويدم طرف اتاق برادرم درو كه باز كردم
ديدم وايستاده نيششم بازه. خنديد گفت: بابا زلزله بود ديگه اوسكل!!
ميكردم كه با يه تكونايي از خواب پريدم. انگار يكي پاشو چسبونده بود دم
دشك و هي تختو تكون ميداد. به زور گفتم نكن آيدين ديوونه هنوز ميخوام
بخوابم. اما هيچ فرقي نكرد. بعد فكر كردم نكنه مامانه، سرمو كه برگردوندم
ببينم چه خبره ديدم اي داد بيداد تو اتاق پرنده پر نميزنه اما تخت هنوز تكون
ميخورد فتير.
ياد فيلم جن گيرم افتلدم. فوري از
تخت پريدم پايين، بعد يهو ديگه تكون نخورد. البته هنوز چشام خوب نميديد
اما گفتم الانه كه بيان سراغ خودم. دويدم طرف اتاق برادرم درو كه باز كردم
ديدم وايستاده نيششم بازه. خنديد گفت: بابا زلزله بود ديگه اوسكل!!
Thursday, June 20, 2002
آخر شب بود كه داشتم با دوستم برميگشتم خونه. ماشينو ته يه كوچه درازو
تاريك گذاشته بوديم. سر كوچه يه پسر فسقلي يقه ما را چسبيد كه الا و للا
كه بايد آدانس بخري. دوستم آدامسشو از دهنش درآورد، گرفت
طرف بچهه گفت تو ميخري؟
ولي پسره اصلا به روي خودش نياورد و بدتر افتاد به توروخدا جون مادرتو از
اين حرفا. منم كه دلم حسابي بره پسره كباب شده بود درآوردم يكي از
آدامساشو به دو سه برابر قيمت ازش خريدم و خلاص. بعد كه ميرفتيم از
پشت سر شنيدم كه پسره با چه خوشحالي و هيجاني پولو به يكي نشون ميده
و ميگه ببين اينو دختره داد. منم سرمو بالا گرفتم و با يه لبخنده رضايتمندانه
احساس كردم ديگه ته نيكوكاريو درآوردم!
ولي بعد متوجه شدم چه غلطي كردم نصقه شبي. يهو برگشتم ديدم يه گله
آدامس فروشو فال فروش كه همشونم بچه نبودنو اين خودش خيلي ترسناك
بود دارن ميدون به ما برسن، اونم تو اون كوچه تاريك و خلوت. از ترس
زبونم بند اومده بود فقط با دوستم شروع كرديم دويدن طرف ماشين ،اونام
دنبال ما. البته فكر نميكنم بهمونم ميرسيدن اتفاقي مي افتاد، اما خب چون
گله اي دنبالمون بودن يه كم دهشتناك بود. بلاخره با هر مصيبتي بود پريديم
تو ماشينو اينام از درو شيشه آويزون. آخرش مجبور شدم يه فالم از لاي در
بخرم تا بلاخره بيخيال شنو برن.
هم دلم مي سوخت هم ترسيده بودم. هيچوقتم نميتونم بگم بيخيال، وضع اينا
از منو تو بهتره. آخه اونا هرچي باشه يه احتياجيو تو زندگي حس كردن
كه به خاطرش اونهمه فحشو بي احترامي ميبينن ولي آخر شب باز ميدونو
از ماشين آويزون ميشن. ولي بهرحال درس عبرت اين بود كه آقا جون
نيكوكاريم به وقتش!
تاريك گذاشته بوديم. سر كوچه يه پسر فسقلي يقه ما را چسبيد كه الا و للا
كه بايد آدانس بخري. دوستم آدامسشو از دهنش درآورد، گرفت
طرف بچهه گفت تو ميخري؟
ولي پسره اصلا به روي خودش نياورد و بدتر افتاد به توروخدا جون مادرتو از
اين حرفا. منم كه دلم حسابي بره پسره كباب شده بود درآوردم يكي از
آدامساشو به دو سه برابر قيمت ازش خريدم و خلاص. بعد كه ميرفتيم از
پشت سر شنيدم كه پسره با چه خوشحالي و هيجاني پولو به يكي نشون ميده
و ميگه ببين اينو دختره داد. منم سرمو بالا گرفتم و با يه لبخنده رضايتمندانه
احساس كردم ديگه ته نيكوكاريو درآوردم!
ولي بعد متوجه شدم چه غلطي كردم نصقه شبي. يهو برگشتم ديدم يه گله
آدامس فروشو فال فروش كه همشونم بچه نبودنو اين خودش خيلي ترسناك
بود دارن ميدون به ما برسن، اونم تو اون كوچه تاريك و خلوت. از ترس
زبونم بند اومده بود فقط با دوستم شروع كرديم دويدن طرف ماشين ،اونام
دنبال ما. البته فكر نميكنم بهمونم ميرسيدن اتفاقي مي افتاد، اما خب چون
گله اي دنبالمون بودن يه كم دهشتناك بود. بلاخره با هر مصيبتي بود پريديم
تو ماشينو اينام از درو شيشه آويزون. آخرش مجبور شدم يه فالم از لاي در
بخرم تا بلاخره بيخيال شنو برن.
هم دلم مي سوخت هم ترسيده بودم. هيچوقتم نميتونم بگم بيخيال، وضع اينا
از منو تو بهتره. آخه اونا هرچي باشه يه احتياجيو تو زندگي حس كردن
كه به خاطرش اونهمه فحشو بي احترامي ميبينن ولي آخر شب باز ميدونو
از ماشين آويزون ميشن. ولي بهرحال درس عبرت اين بود كه آقا جون
نيكوكاريم به وقتش!
Tuesday, June 18, 2002
ياد دوشين
امروز بستر را آشفته خواهم گذاشت تا جاي اندام او در آن بماند. تا فردا
خويشتن را نخواهم شست و جامه بر تن نخواهم كرد و بر گيسوان نيز
شانه نخواهم زد، تا خاطره نوازشهاي او از ميان نرود.
امروز و امشب هيچ نخواهم خورد و هيچ روغني بر لب نخواهم نهاد
تا اثر بوسه او همچنان در آن باقي ماند.
همه روز پنجره ها را بسته خواهم گذاشت و در خانه را نيز نخواهم
گشود. مبادا ياد دوشين با هواي اتاق درآميزد و همراه باد بيرون رود.
بيليتيس
امروز بستر را آشفته خواهم گذاشت تا جاي اندام او در آن بماند. تا فردا
خويشتن را نخواهم شست و جامه بر تن نخواهم كرد و بر گيسوان نيز
شانه نخواهم زد، تا خاطره نوازشهاي او از ميان نرود.
امروز و امشب هيچ نخواهم خورد و هيچ روغني بر لب نخواهم نهاد
تا اثر بوسه او همچنان در آن باقي ماند.
همه روز پنجره ها را بسته خواهم گذاشت و در خانه را نيز نخواهم
گشود. مبادا ياد دوشين با هواي اتاق درآميزد و همراه باد بيرون رود.
بيليتيس
Monday, June 17, 2002
Saturday, June 15, 2002
اينم يه شعر ماه. البته نه text آهنگيه نه تا حالا كسي خوندتش. شايد يه
روز خودم اينكارو بكنم!
( براي يه كلاغ كه هي الكيو زوركي ميخواد بگه تنهاست)
روز خودم اينكارو بكنم!
around the corner i have a freind
in this great city that has no end
yet days go by and weeks rush
and befor i know it a year is gone
and i never see my old freind's face
for life is swift and terrible race.
he knows i like him just as well
as in the days when i rang his bell
and he rang mine, we were younger then
and now we are busy tired men
busy with playing a foolish game
busy with trying to make a name
tomoroow" i say "i will call on jim"
just to show that i'm thinking of him
but tomorow comes and tomorows go
,and the distance between us grows and grows
around the corner !_ yet miles away
.......here is a telegram sir
"jim died today,"
and thats what we get ,and what we deserve
in the end.
"around the cornetr a vanished freind..."
in this great city that has no end
yet days go by and weeks rush
and befor i know it a year is gone
and i never see my old freind's face
for life is swift and terrible race.
he knows i like him just as well
as in the days when i rang his bell
and he rang mine, we were younger then
and now we are busy tired men
busy with playing a foolish game
busy with trying to make a name
tomoroow" i say "i will call on jim"
just to show that i'm thinking of him
but tomorow comes and tomorows go
,and the distance between us grows and grows
around the corner !_ yet miles away
.......here is a telegram sir
"jim died today,"
and thats what we get ,and what we deserve
in the end.
"around the cornetr a vanished freind..."
( براي يه كلاغ كه هي الكيو زوركي ميخواد بگه تنهاست)
Sunday, June 09, 2002
فردا امتحان تربيت بدني دارم اما به شكل تئوري. تو كتابم چيا نوشته
راجع به تربيت بدني؟ اونقد مطالبش آموزنده و جديده كه آدم دلش نمياد يه
لحظه كتابو زمين بزاره ،بيشتر هوس ميكني كتابو بكوبي به فرق سرت.
كتابمون چهار فصل داره و دو فصل اولش كه من الان ازش فارغ شدم راجع
به مهمترين نكات و اصول ورزشي اعم از:
اهداف تربيت بدني در جامعه اسلامي
ورزش وسيله خودشناسي(تذهيب نفس)
بزرگان انقلاب اسلامي و تربيت بدني و ورزش
مجموع سخنان بزرگان ديني در باب اهميت ورزش
و ................
نه فكر كنين اين فصول فقط بره آگاهيو مطالعه باشه ها. اينا
همرو بايد جزء به جزء حفظ كنيد تا وقتي يكي از جملات بزرگان در باب
ورزش( كه همشون شكل همن) تو امتحان اومد مثل فرفره بگي مال كي بود.
آخه خيله مهمه. تازه يه وقت كه هوس ورزش كردن به سرتون زد ديگه جاي
شك براتون نميمونه كه حالا حلاله يا حرامه و راحت دستو دلتون به ورزش
ميره. تازه بدونيد اگه يه وقت خواستيد بريد سواركاري ياد بگيريد خيلي خوبه
و خيليم بهش توصيه شده. چرا؟ خب معلومه چون بعد باهاش ميريد ميدون
جنگ و پوز دشمنان اسلامو به خاك ميماليد. حالا كي تو اين دوره زمونه با
اسب ميره وسط ميدون بماند زياد مهم نيست.
تازه يه خبر خوب.اصلا راجع به اهميت ورزش بره دخترا از نظر اسلام
ننوشته بود. حالا من با خيال راحت لم ميدمو بستني ميخورم تا شايد فشار
خونمم يكمي بياد پايين.
عيب نداره .آخه اين مملكته گلو بلبلم بايد چندوقت يه بار يادم بندازه كه كجا
زندگي ميكنم .جايي كه بره ساده ترينو ابتداييترين مفاهيم زندگي بايد دليل
پشت دليل بتراشي اونم نه از نوع در پيتيو علميو شناخته شدش..خودتون كه
وارديد. فقط ديني باشه و مستدل و با استناد به .......
آخه اي مملكته گل و بلبلم، نكنه آخرش بيفتم از دستت سكته كنم؟ اونوقت
كي پيشت بمونه آبادت كنه؟
راجع به تربيت بدني؟ اونقد مطالبش آموزنده و جديده كه آدم دلش نمياد يه
لحظه كتابو زمين بزاره ،بيشتر هوس ميكني كتابو بكوبي به فرق سرت.
كتابمون چهار فصل داره و دو فصل اولش كه من الان ازش فارغ شدم راجع
به مهمترين نكات و اصول ورزشي اعم از:
اهداف تربيت بدني در جامعه اسلامي
ورزش وسيله خودشناسي(تذهيب نفس)
بزرگان انقلاب اسلامي و تربيت بدني و ورزش
مجموع سخنان بزرگان ديني در باب اهميت ورزش
و ................
نه فكر كنين اين فصول فقط بره آگاهيو مطالعه باشه ها. اينا
همرو بايد جزء به جزء حفظ كنيد تا وقتي يكي از جملات بزرگان در باب
ورزش( كه همشون شكل همن) تو امتحان اومد مثل فرفره بگي مال كي بود.
آخه خيله مهمه. تازه يه وقت كه هوس ورزش كردن به سرتون زد ديگه جاي
شك براتون نميمونه كه حالا حلاله يا حرامه و راحت دستو دلتون به ورزش
ميره. تازه بدونيد اگه يه وقت خواستيد بريد سواركاري ياد بگيريد خيلي خوبه
و خيليم بهش توصيه شده. چرا؟ خب معلومه چون بعد باهاش ميريد ميدون
جنگ و پوز دشمنان اسلامو به خاك ميماليد. حالا كي تو اين دوره زمونه با
اسب ميره وسط ميدون بماند زياد مهم نيست.
تازه يه خبر خوب.اصلا راجع به اهميت ورزش بره دخترا از نظر اسلام
ننوشته بود. حالا من با خيال راحت لم ميدمو بستني ميخورم تا شايد فشار
خونمم يكمي بياد پايين.
عيب نداره .آخه اين مملكته گلو بلبلم بايد چندوقت يه بار يادم بندازه كه كجا
زندگي ميكنم .جايي كه بره ساده ترينو ابتداييترين مفاهيم زندگي بايد دليل
پشت دليل بتراشي اونم نه از نوع در پيتيو علميو شناخته شدش..خودتون كه
وارديد. فقط ديني باشه و مستدل و با استناد به .......
آخه اي مملكته گل و بلبلم، نكنه آخرش بيفتم از دستت سكته كنم؟ اونوقت
كي پيشت بمونه آبادت كنه؟
Friday, June 07, 2002
Thursday, June 06, 2002
من ديروز تو مملكته خودمون شیش ساعت تو آسمونا بودم. فكر نكنم سر تا
تهش كلا دو ساعت بيشتر شه ،اما اگرهي بخواي دورش بزني فرق میکنه
. گفتم مثلا اين تعطيليا پاشم برم مسافرت بعد با انبساط
خاطر بيام امتحانارو بدم اما زهي خيال باطل.
از تهران راه افتاديم طرف كيش با يه عالم دل صابون خورده بره يه
مسافرت خوب. كتايون رياحي و احمد نجفي هم تو پرواز ما بودن. آقاي نجفي كه خيلي خوش
اخلاق بود و چون با خلبان دوست بود هي ميرفت اونتو و آخرين اخبار
سرگردانيه ما رو با خنده تعريف ميكرد. خانوم رياحيم پنداري خوش اخلاق
بود اما اولاش حتما از ترس ما كه نپريم بقلش عينك آفتابيشو بر نميداشت.
خلاصه ما رفتيم كيش اما فقط بالا سرش چرخ زديمو چرخ زديم و به علت
مه زيادي كه فقط خلبان ميديدش نتونستيم بشينيم. بعد رفتيم شيراز.
اونجام اصلا تحويلمون نگرفتن وبلاخره كه رسيديم تهران جمعا پنج ساعتو
خورده اي يه بند نشسته بوديم. موقع بلند شدنم زانوهاي من يكي كه صاف
نميشد اصلا .اونقد دلم سوخت. اگه مسيرمون يه طرف ديگه بود بعد از
اينهمه ساعت لا اقل رسيده بوديم لندن نه تهران عزيز خودمون.
حالا بيچاره اونايي كه توفرودگاه كيش نشسته بودن به اميد برگشتن. اما نتيجه
اخلاقيم داشت اين ماجرا. اگه شمام مثل من اين هفته امتحان داريد اصلا
فكر كيشو نكنيد كه عمرا به موقع برگرديد.
تهش كلا دو ساعت بيشتر شه ،اما اگرهي بخواي دورش بزني فرق میکنه
. گفتم مثلا اين تعطيليا پاشم برم مسافرت بعد با انبساط
خاطر بيام امتحانارو بدم اما زهي خيال باطل.
از تهران راه افتاديم طرف كيش با يه عالم دل صابون خورده بره يه
مسافرت خوب. كتايون رياحي و احمد نجفي هم تو پرواز ما بودن. آقاي نجفي كه خيلي خوش
اخلاق بود و چون با خلبان دوست بود هي ميرفت اونتو و آخرين اخبار
سرگردانيه ما رو با خنده تعريف ميكرد. خانوم رياحيم پنداري خوش اخلاق
بود اما اولاش حتما از ترس ما كه نپريم بقلش عينك آفتابيشو بر نميداشت.
خلاصه ما رفتيم كيش اما فقط بالا سرش چرخ زديمو چرخ زديم و به علت
مه زيادي كه فقط خلبان ميديدش نتونستيم بشينيم. بعد رفتيم شيراز.
اونجام اصلا تحويلمون نگرفتن وبلاخره كه رسيديم تهران جمعا پنج ساعتو
خورده اي يه بند نشسته بوديم. موقع بلند شدنم زانوهاي من يكي كه صاف
نميشد اصلا .اونقد دلم سوخت. اگه مسيرمون يه طرف ديگه بود بعد از
اينهمه ساعت لا اقل رسيده بوديم لندن نه تهران عزيز خودمون.
حالا بيچاره اونايي كه توفرودگاه كيش نشسته بودن به اميد برگشتن. اما نتيجه
اخلاقيم داشت اين ماجرا. اگه شمام مثل من اين هفته امتحان داريد اصلا
فكر كيشو نكنيد كه عمرا به موقع برگرديد.
Friday, May 31, 2002
زفاف
بامدادان سفره جشن را در خانه آكالانتيس گستردند. مناسيديكا تور نازك
سپيدي بر سر كرده بود و من جامه مردان بر تن داشتم.
بيست زن پيرامون او گرد آمدند و جامه جشن بر تنش كردند. آنگاه سر تا
پايش را بعطر آلودند و بصورتش گرد طلا زدند. وقتيكه بديدارش رفتم، در
اتاقي غرق سبزه و گل چون نو عروسي در انتظار من بود. او را بردم و
بر گردونه اي نشاندم.
براي ما آواز عروسي خواندند و ني زنان نغمه هاي عاشقانه نواختند.
هنگاميكه به خانه رسيديم، مناسيديكا را در بازوان خود گرفتم و از آستان
پر گل خانه بدرون بردم.
بامدادان سفره جشن را در خانه آكالانتيس گستردند. مناسيديكا تور نازك
سپيدي بر سر كرده بود و من جامه مردان بر تن داشتم.
بيست زن پيرامون او گرد آمدند و جامه جشن بر تنش كردند. آنگاه سر تا
پايش را بعطر آلودند و بصورتش گرد طلا زدند. وقتيكه بديدارش رفتم، در
اتاقي غرق سبزه و گل چون نو عروسي در انتظار من بود. او را بردم و
بر گردونه اي نشاندم.
براي ما آواز عروسي خواندند و ني زنان نغمه هاي عاشقانه نواختند.
هنگاميكه به خانه رسيديم، مناسيديكا را در بازوان خود گرفتم و از آستان
پر گل خانه بدرون بردم.
تمنا
در را گشودو به اتاق آمد و سرمست از باده هوس، با ديدگان نيم بسته لب
بر لب من نهاد. هرگز بوسه اي بدين گرمي از دهاني نگرفته بودم.
سينه بر سينه و دست بر كمر من ايستاده بود و با نگاهي عاشقانه و پر
تمنا از من نوازشي دلپذيرتر طلب ميكرد. زانوي خود را بر دو پاي
لطيفش فشردم و او از هيجان هوس بخود لرزيد.
دست آزمند من سراپاي او را كه مستانه ذر پيج و تاب بود نوازش ميكرد،
گويي ميخواست از روي پيراهن نازكش به راز نهفته درون جامه پي ببرد.
با نگاهي كه تمنايي سوزان در آن نهفته بود به بستر خواب اشاره ميكرد،
اما منو او پيش از آيين زفاف، حق عشق ورزيدن نداشتيم و ناچار بناگه
از هم جدا شديم.
در را گشودو به اتاق آمد و سرمست از باده هوس، با ديدگان نيم بسته لب
بر لب من نهاد. هرگز بوسه اي بدين گرمي از دهاني نگرفته بودم.
سينه بر سينه و دست بر كمر من ايستاده بود و با نگاهي عاشقانه و پر
تمنا از من نوازشي دلپذيرتر طلب ميكرد. زانوي خود را بر دو پاي
لطيفش فشردم و او از هيجان هوس بخود لرزيد.
دست آزمند من سراپاي او را كه مستانه ذر پيج و تاب بود نوازش ميكرد،
گويي ميخواست از روي پيراهن نازكش به راز نهفته درون جامه پي ببرد.
با نگاهي كه تمنايي سوزان در آن نهفته بود به بستر خواب اشاره ميكرد،
اما منو او پيش از آيين زفاف، حق عشق ورزيدن نداشتيم و ناچار بناگه
از هم جدا شديم.
Thursday, May 30, 2002
سوداي دل
پيش از اين دلداده جوانان زيبا بودم و شبها با ياد سخنان پرمهرشان بيدار
ميماندم. ياد دارم كه روزي نامم را برساقه درختي كندم تا رهگذرانش ببينند.
و روزي نيز تكه اي از پيراهنم را در جاده افكندم تا گزرندگانش بردارند.
بياد نيز دارم كه روزگاربراستي دلداده مردي بودم. دختركم حالا كجايي؟
دور از مادري كه ترا به حال خود رها كرد چه ميكني؟
امروز ديگر در دلم هيچ نيست بجز مهر مناسيديكا، ايتهمه خاطره مرداني
را كه بخاطر وي ترك گفتم به عشق او نثار ميكنم.
پيش از اين دلداده جوانان زيبا بودم و شبها با ياد سخنان پرمهرشان بيدار
ميماندم. ياد دارم كه روزي نامم را برساقه درختي كندم تا رهگذرانش ببينند.
و روزي نيز تكه اي از پيراهنم را در جاده افكندم تا گزرندگانش بردارند.
بياد نيز دارم كه روزگاربراستي دلداده مردي بودم. دختركم حالا كجايي؟
دور از مادري كه ترا به حال خود رها كرد چه ميكني؟
امروز ديگر در دلم هيچ نيست بجز مهر مناسيديكا، ايتهمه خاطره مرداني
را كه بخاطر وي ترك گفتم به عشق او نثار ميكنم.
Monday, May 27, 2002
الان بيليتيس 16 ساله بچه دار شده اما به دليلي فرزندش و سرزمينشو ترك
ميكنه و به لسبوس كه سرزمين عشقهاي زنان هست ميره.
سافو
ديدگانم را ميگشايم. گمان ميكنم صبح شده است. آه ! اينكيست كه كنار من
خفته است؟ يكزن؟ .. قسم به پافيا كه ماجراي دوشين را فراموش كرده بودم.
چقدر اكنون از اين خاطره شرم ميكنم.
عجب! بكدام سرزمين پا گزاشته ام؟ اين چه جزيره ايستكه در آن عشق را چنين
معني ميكنند؟.اگر هم اكنون تنم از تلاش دوشين كوفته نبود آنچه را كه دوشينه
گذشت رؤيايي بيش نميپنداشتم..ولي راستي آيا ممكنست اين زني كه در كنار
من خفته همان سافو باشد؟اكنون او در خوابست. زيباست اما چرا گيسوانش را
چون ورزشكاران كوتاه كرده؟ چرا سينه اش چنين مردانه و اندامش چنين
نيرومند است؟ چطور است پيش از آنكه بيدار شود از اينجا بروم؟
ولي آخر من كنار ديوار خفته ام. اگر برخيزم ناچار بايد از روي او بگذرم و
مي ترسم نيمه راه بيدار شود و دوباره در برم گيرد.
ميكنه و به لسبوس كه سرزمين عشقهاي زنان هست ميره.
سافو
ديدگانم را ميگشايم. گمان ميكنم صبح شده است. آه ! اينكيست كه كنار من
خفته است؟ يكزن؟ .. قسم به پافيا كه ماجراي دوشين را فراموش كرده بودم.
چقدر اكنون از اين خاطره شرم ميكنم.
عجب! بكدام سرزمين پا گزاشته ام؟ اين چه جزيره ايستكه در آن عشق را چنين
معني ميكنند؟.اگر هم اكنون تنم از تلاش دوشين كوفته نبود آنچه را كه دوشينه
گذشت رؤيايي بيش نميپنداشتم..ولي راستي آيا ممكنست اين زني كه در كنار
من خفته همان سافو باشد؟اكنون او در خوابست. زيباست اما چرا گيسوانش را
چون ورزشكاران كوتاه كرده؟ چرا سينه اش چنين مردانه و اندامش چنين
نيرومند است؟ چطور است پيش از آنكه بيدار شود از اينجا بروم؟
ولي آخر من كنار ديوار خفته ام. اگر برخيزم ناچار بايد از روي او بگذرم و
مي ترسم نيمه راه بيدار شود و دوباره در برم گيرد.
Wednesday, May 22, 2002
شب
اكنون منم كه به دنبال او ميروم. هر نيمه شب آهسته از خانه بدر ميايم و
راهي دراز از ميان چمنزارها ميپيمايم تا ببالاي سر او كه خفته است برسم.
گاه مدتي آرام و خاموش بتماشاي چهره اش مي ايستم. سپس آهسته لبانم
را نزديك ميبرم تا بر گردنش بوسه زنم.
گاه نيز بيدرنگ خويشتن را در آغوشش مي افكنم.
اوه! چه زود سپيده صبح دميده..! اي روشنايي حسود، پس ديار شب
جاودان كجاست تا دلدادگان بدان پناه برند و در آن آنچنان مشغول هم باشند
كه نام ترا نيز فراموش كنند.
بيليتيس
اكنون منم كه به دنبال او ميروم. هر نيمه شب آهسته از خانه بدر ميايم و
راهي دراز از ميان چمنزارها ميپيمايم تا ببالاي سر او كه خفته است برسم.
گاه مدتي آرام و خاموش بتماشاي چهره اش مي ايستم. سپس آهسته لبانم
را نزديك ميبرم تا بر گردنش بوسه زنم.
گاه نيز بيدرنگ خويشتن را در آغوشش مي افكنم.
اوه! چه زود سپيده صبح دميده..! اي روشنايي حسود، پس ديار شب
جاودان كجاست تا دلدادگان بدان پناه برند و در آن آنچنان مشغول هم باشند
كه نام ترا نيز فراموش كنند.
بيليتيس
خواب نا تمام
چون كبكي كه در دامان كوهسار بخواب رود ميان چمنها خفته بودم. نسيم ملايم
و زمزمه آب و آرامش شب مرا در خواب خوش فرو برده بود.
بيخبرانه خفته بودم. ناگهان بيدار شدم، فرياد زدمو گريستم، تا آنجا كه توانستم
پايداري كردم. اما خيلي دير شده بود. آخر كودكي ناتوان در برابر نيروي مردي
جوان چه ميتواند كرد؟
ديگر مرا ترك نگفت. بعكس سخت تر در آغوش خويشم فشرد و ناگهان من زمين
و سبزه و درخت را فراموش كردم، زيرا ديگر جز برق ديدگان او چيزي نديدم.
چون كبكي كه در دامان كوهسار بخواب رود ميان چمنها خفته بودم. نسيم ملايم
و زمزمه آب و آرامش شب مرا در خواب خوش فرو برده بود.
بيخبرانه خفته بودم. ناگهان بيدار شدم، فرياد زدمو گريستم، تا آنجا كه توانستم
پايداري كردم. اما خيلي دير شده بود. آخر كودكي ناتوان در برابر نيروي مردي
جوان چه ميتواند كرد؟
ديگر مرا ترك نگفت. بعكس سخت تر در آغوش خويشم فشرد و ناگهان من زمين
و سبزه و درخت را فراموش كردم، زيرا ديگر جز برق ديدگان او چيزي نديدم.
Wednesday, May 15, 2002
پشيماني
نخست پاسخش ندادم، زيرا گونه هايم از شرم گلگون شده بود و دلم چنان
ميتپيد كه گويي ميخواست از سينه ام بدر آيد.
سپس در برابرش پايداري كردم. فرياد زدم: نه !نه! و سرم را واپس بردم
تا بوسه او لبانم را نيالايد. چون چنين ديد پوزش خواستو بسادگي بوسه اي
بر گيسوانم نهادو پيش از انكه دم گرمش را بر چهره خود احساس كنم
رفت.حالا من تنها هستم. بجاي قدمهاي او و به جنگل خاموش نگاه ميكنم.
انگشتانم را از فرط خشم به هم ميفشارم تا گونه ام را نخراشد و سرم را
ميان علفها ميبرم تا كسي فريادهاي پشيماني مرا نشنود.
نخست پاسخش ندادم، زيرا گونه هايم از شرم گلگون شده بود و دلم چنان
ميتپيد كه گويي ميخواست از سينه ام بدر آيد.
سپس در برابرش پايداري كردم. فرياد زدم: نه !نه! و سرم را واپس بردم
تا بوسه او لبانم را نيالايد. چون چنين ديد پوزش خواستو بسادگي بوسه اي
بر گيسوانم نهادو پيش از انكه دم گرمش را بر چهره خود احساس كنم
رفت.حالا من تنها هستم. بجاي قدمهاي او و به جنگل خاموش نگاه ميكنم.
انگشتانم را از فرط خشم به هم ميفشارم تا گونه ام را نخراشد و سرم را
ميان علفها ميبرم تا كسي فريادهاي پشيماني مرا نشنود.
پرستوي قبرس
پرستوي زيباي جزيره عشق، با ما نغمه مستانه ساز كن، زيرا ما به نام
هوسهاي نورسيده خود جشن گرفته ايم. ببين: همچنانكه بهار زيبا سر
بر زده ما نيز دوراني تازه از زندگاني خود آغاز كرده ايم.
گاه در اينجا گرد هم ميآييم تا گيسوان بلند و سينه هاي نيم برجسته
خويش را برابر هم نهيم.ديروز منو ملانتو در اين باره گفتگو داشتيم.
او سينه خود را كه يك ماهه بر آمده بود بمن نشان دادو مرا بچه
كوچولو خواند.
چون هيچ مردي در آن نزديكي نبود جملگي جامه از تن برگرفتيم،
آنوقت همه ديدند كه بجز دو پستان او همه چيز من برترو هوس انگيزتر
از اوست.پرستوي زيباي جزيره عشق، با ما نغمه مستانه ساز كن،زيرا
بنام هوسهاي نورسيده خود جشن گرفتيم.
پرستوي زيباي جزيره عشق، با ما نغمه مستانه ساز كن، زيرا ما به نام
هوسهاي نورسيده خود جشن گرفته ايم. ببين: همچنانكه بهار زيبا سر
بر زده ما نيز دوراني تازه از زندگاني خود آغاز كرده ايم.
گاه در اينجا گرد هم ميآييم تا گيسوان بلند و سينه هاي نيم برجسته
خويش را برابر هم نهيم.ديروز منو ملانتو در اين باره گفتگو داشتيم.
او سينه خود را كه يك ماهه بر آمده بود بمن نشان دادو مرا بچه
كوچولو خواند.
چون هيچ مردي در آن نزديكي نبود جملگي جامه از تن برگرفتيم،
آنوقت همه ديدند كه بجز دو پستان او همه چيز من برترو هوس انگيزتر
از اوست.پرستوي زيباي جزيره عشق، با ما نغمه مستانه ساز كن،زيرا
بنام هوسهاي نورسيده خود جشن گرفتيم.
Tuesday, May 14, 2002
گريان در اغوشش افتادم،و پيش از انكه از غم دل ياراي سخن داشته باشم
مدتي اشك سوزان از دو ديده فروريختم.
بدو گفتم:افسوس من دختركي كوچك بيش نيستم.جوانان از كنارم ميگزرند
و بمن نگاهي نميكنند. اخر كي من نيز چون تو سينه اي برجسته خواهم
داشت تا پيراهنم روي ان چين بخورد؟
حالا اگر جامه ام از تن بلغزد هيچكس با دقت به من نمينگرد. اگر گلي از
گيسوانم بر زمين افتد كسي براي برداشتنش خم نميشود. هيچكس نميگويد
كه اگر به ديگري بوسه دهي ترا خواهم كشت.
به مهرباني گفت: بيليتيس كوچولو،بيهوده چون گربه اي كه چنگال بسوي
ماه يازد بيتابي مكن. بيجهت چنين نا شكيبا مباش.فراموش مكن كه دختران
هرچه شتابزده تر باشند ديرتردل مردانرا شكار خواهند كرد.
بيليتيس، شاعر يوناني متعلق به 27 قرن پيش
شايد اينجا يه سري از اشعار بيليتيس رو بيارم كه بشكلي روايتگر زندگيه
خودشه.دختري مملو از عشقو شور جواني كه به دنبال تجربه يك عشق
و بدنيا اوردن فرزندي در 16 سالگي ترك ديار ميكنه و به جزيره لسبوس
ميره و اينجاست كه با رسم شگفت انگيزو معروف (عشقهاي زنانه) اشنا
ميشه. همون عشقه لسبي كه مشتق از نام جزيره لسبوسه.تا زمان جدايي
معشوقش يعني 10 سال اونجا ميمونه بعد به قبرس ميره و كه سرزمين
زهره ربه النوع عشقو زيبايي بود.دراون زمان زنان عشق فروش مورد
علاقه و احترام همه بودند. چون زهره الهه عشقو زيبايي اونهارو زيبا
افريده بود و اونها به پاس لطف زيبايي خودرو در اختيار همه ميگزاردند.
او تا چهل سالگي تنها با عشقو هوسو شاعري زندگي كرد ولي بعد از ان
نه سراغ عشق ميره نه شاعري چون دوران زيباييش به سر مياد، گويا
تنها دو سه سال بعد از اون تاريخ زنده ميمونه.اشعار وي سراسر ساده و
بي پيرايه و از روي دل سروده شده ، براي همين به دل ميشينه.
مدتي اشك سوزان از دو ديده فروريختم.
بدو گفتم:افسوس من دختركي كوچك بيش نيستم.جوانان از كنارم ميگزرند
و بمن نگاهي نميكنند. اخر كي من نيز چون تو سينه اي برجسته خواهم
داشت تا پيراهنم روي ان چين بخورد؟
حالا اگر جامه ام از تن بلغزد هيچكس با دقت به من نمينگرد. اگر گلي از
گيسوانم بر زمين افتد كسي براي برداشتنش خم نميشود. هيچكس نميگويد
كه اگر به ديگري بوسه دهي ترا خواهم كشت.
به مهرباني گفت: بيليتيس كوچولو،بيهوده چون گربه اي كه چنگال بسوي
ماه يازد بيتابي مكن. بيجهت چنين نا شكيبا مباش.فراموش مكن كه دختران
هرچه شتابزده تر باشند ديرتردل مردانرا شكار خواهند كرد.
بيليتيس، شاعر يوناني متعلق به 27 قرن پيش
شايد اينجا يه سري از اشعار بيليتيس رو بيارم كه بشكلي روايتگر زندگيه
خودشه.دختري مملو از عشقو شور جواني كه به دنبال تجربه يك عشق
و بدنيا اوردن فرزندي در 16 سالگي ترك ديار ميكنه و به جزيره لسبوس
ميره و اينجاست كه با رسم شگفت انگيزو معروف (عشقهاي زنانه) اشنا
ميشه. همون عشقه لسبي كه مشتق از نام جزيره لسبوسه.تا زمان جدايي
معشوقش يعني 10 سال اونجا ميمونه بعد به قبرس ميره و كه سرزمين
زهره ربه النوع عشقو زيبايي بود.دراون زمان زنان عشق فروش مورد
علاقه و احترام همه بودند. چون زهره الهه عشقو زيبايي اونهارو زيبا
افريده بود و اونها به پاس لطف زيبايي خودرو در اختيار همه ميگزاردند.
او تا چهل سالگي تنها با عشقو هوسو شاعري زندگي كرد ولي بعد از ان
نه سراغ عشق ميره نه شاعري چون دوران زيباييش به سر مياد، گويا
تنها دو سه سال بعد از اون تاريخ زنده ميمونه.اشعار وي سراسر ساده و
بي پيرايه و از روي دل سروده شده ، براي همين به دل ميشينه.
Monday, May 13, 2002
از وقتي صد صال تنهايي رو خوندم همه زندگيمو مثل يه قصه ميبينم.قصه اي
كه خيلي وقته نوشته شده با تمام جزئيات.حتي ميشه گفت خيلي جاهاشو
از رو قصه هاي ديگه نوشتن يا نوشته. خلاصه انگار همه چي بدجوري
مقدره . اگه واقعا اينجوري باشه نميدونم اينهمه دويدنو بالا پايين پريدن ما بره
چيه. اما شايدم اصلا قصه رو بر اساس بالا پايين پريدنمون نوشتن. يه روز
صحبت تقديرو سرنوشت بود يه دوستي گفت تقدير هست اما انسان ميتونه
با حكمت تاثيرگزار باشه و به خيلي چيزا مسير بده. منم همينطور فكر ميكنم.
ته دلم باورم نميشه من هيچكاره باشم يا حداكثر كاري كه از دستم بر بياد
اجراي نقش نوشته شدم باشه.
چه حكايت عجيبيه اين داستان زندگي.هنوز شك دارم بره چي ميايمو ميريم،
ولي اي كاش تا هستم بفهمم.حتمن يه روزي كشف ميكنم.
كه خيلي وقته نوشته شده با تمام جزئيات.حتي ميشه گفت خيلي جاهاشو
از رو قصه هاي ديگه نوشتن يا نوشته. خلاصه انگار همه چي بدجوري
مقدره . اگه واقعا اينجوري باشه نميدونم اينهمه دويدنو بالا پايين پريدن ما بره
چيه. اما شايدم اصلا قصه رو بر اساس بالا پايين پريدنمون نوشتن. يه روز
صحبت تقديرو سرنوشت بود يه دوستي گفت تقدير هست اما انسان ميتونه
با حكمت تاثيرگزار باشه و به خيلي چيزا مسير بده. منم همينطور فكر ميكنم.
ته دلم باورم نميشه من هيچكاره باشم يا حداكثر كاري كه از دستم بر بياد
اجراي نقش نوشته شدم باشه.
چه حكايت عجيبيه اين داستان زندگي.هنوز شك دارم بره چي ميايمو ميريم،
ولي اي كاش تا هستم بفهمم.حتمن يه روزي كشف ميكنم.