Saturday, July 20, 2002

بلاخره ترم هفتم تموم شد. يعني شده بودا اما امروز كه فهميدم اون درس
دو واحدي موذي كه اگه پاس نميشد يه سال از كل برنامه هام عقب ميفتادم
به سلامتي قالش كنده شد حس اتمامش تكميل شد. البته با كلي جيغ و ذوق
زدگي! بعدشم خدا پدر اين پاك كن پليكان درازارو بيامرزه كه اسباب تقلب
و نجات منو فراهم كرد. اصلا پدر مادر همه و همه چيو بيامرزه كه من امروز
كيفم كوك شده اساس!
الان ديگه ميتونم با سرعت هرچه تمامتر برم سراغ پايان نامه و كلكشو بكنم
بعدم يه بيلاخ گنده به تمام متصديان آموزشي كه باعث شدن اول دوازده سال
بعدم چهار سال مخمو با پشگلاي منتخبي اونا پر كنم ميدم. البته بيلاخم انگار
فقط جنبه دل خنك كني داره ولي ديگه فعلا همين از دستم برمياد.
بعد از پايان نامه ميخوام يه سال فقط مسافرت كنم. يه سال فقط سي دل
خودم به به چقدر هيجان انگيز ميشه. حالا سفر و همه شگفتي هاش به كنار
فك كن يه هفته يا دو هفته پشت سر هم يه دونه كلاسم نداشته باشي .
شوخي شوخي يه ده ساليه همچين اتفاقي برام نيفتاده!
بعدش اما دوباره درسه و درس اما عمرا اينجا و با اين سيستم مزخرف فسيل
شده دانشگاهي مملكته ......م. بعد از اينم كه پي اچ دي شدم و خيليم بهم
خوش گذشت فكر ني ني و اينا ميفتم آخه خيلي دوست دارم. چيزيم كه ريخته
باباي ني نيه! بعدشم يه كاراي ديگه اما هنوز راجع به بعدترش خيلي تصميم
نگرفتم.

Thursday, July 18, 2002

خفته
در بستر گيسوان بلندش خفته و دست ها را بجاي بالش بر پشت سر نهاده
است. بر لبان نيم گشوده اش لبخندي پديدار است. شايد خواب ميبيند.
با پري نرم و سپيد عرق از بازوانش پاك ميكنم، چنان كه خبر به مژگان
نيم خفته اش نرسد.
هو اكنون به آرامي بر خواهم خواست تا آب از چاه بكشم و گاوان را بدوشم
و از خانه همسايه آتش بگيرم، آنگاه گيسوان خويش را بيارايم و جامه زيبا
بر تن كنم تا او بهنگام ديده گشودن آراسته ام بيند.
اي خواب شيرين، ساعتي ديگر در خانه چشم او بمان. بگذار ياد دوشين چون
رويايي دلپذير براي او باقي ماند.

بيليتيس

Sunday, July 14, 2002

واي چه بامزه! من عاشق بالرين هاي دگا م. تازه رفته بودم پاستل خريده
بودم بشينم تابستوني يكي از بالريناي ماهشو بكشمو يه كم كيف كنم . بعد
ميخواستم راجع بهش اينجام بنويسم و عكساشم بزارم كه شمام خوشتون
بياد اما الان متوجه شدم نداي بالاي ديوارم دقيقا همين كارو كرده!
خيلي ذوق كردم. آخه باز چند وقت پيشا ميخواستم يه شعر از سيد علي
صالحي بنويسم كه بازم انگار ندا از اون نوشتش. چند وقت قبل ترشم بوبن
ميخوندم كه بازم ندا از همون كتابش نوشت! فكر كنم يه تلپاتي بامزه اي بين
ما در جريانه. حالا ميتونيم يه كار كنيم. روزايي كه من حوصله ندارم فقط
فكرشو كنم اون بنويسه و روزاييم كه اون حوصله نداره فقط فكر كنه و من
بنويسم. خلاصه مرسي ندا جون كه هم زحمت
نوشتن هم عكس گذاشتنشو كشيدي. خيلي چسبيد!

Tuesday, July 09, 2002

سه سال پيش انگار همين موقع ها بود كه پاشدم يه سر رفتم دانشگاه.
اونموقع هنوز سال اولي بودم و يكمي پرشورتر. روز قبلش كه پنداري
جمعه بود خبراي بودار شنيده بودم راجع به كوي. صبح زود رفتم بقيه
بچه هام اومده بودن و همه روزنامه به دست. تازه فهميدم كه اي دل غافل
چه خبرا كه نبوده تو خوبگاه، بعد يهو دلم هري ريخت. چرا اكثر بچه ها
دانشگاه بودن الا خوابگاهيها؟ دلشوره همرو گرفته بود، اصلا باورم نميشد
همچين فاجعه اي و اونقد نزديك دوستام. به هر جا ميشد زنگ زديم و
خبري نشد. چه جو سنگيني بود كسي حرفي بره گفتن نداشت .فقط انتظار
و دعا. و من يه سره ياد پدر مادراي بچه ها بودم كه روزي دلشون از ذوق
تپيده بود كه عزيزاشون اين دانشگاه قبول شدن و حالا حتي نميدونستن نفسي
براشون مونده يا نه .....
بلاخره بعد از يكي دو ساعت سرو كله چند تاشون پيدا شد.
خراب، داغون، كشتي شكسته. همه با جيغ و داد دوييديو طرفشونو سوال
پشت سوال. خدا باهاشون بود. شانسي كه آورده بودن روز قبل اتفاقي قرار
كوه گذاشته بودن و خونه يكي ازتهرانيا مونده بودن تا اونروز صبح. وقتي
از خوابگاه ميگفتن ميلرزيدن . لاي حرفاشون با وجود مقاومت چيك چيك
اشك ميومد. آدم باورش نميشد.در عرض چند ساعت تمام زندگيشون پايمال
شده بود. تمام زندگي محقري كه با مرارات جمعش كرده بودن. آرش از
سازش ميگفت كه تيكه تيكه شده بود. همون كه به خاطر داشتنش ساعتها
درس داده بود، از همه چي زده بودو پس انداز كرده بود. سردارو ديدم با
يه لباس زمستوني. پرسيدم اين چيه پوشيدي وسط اين گرما. يه جوري نگام
كرد كه يعني برو بابا دل خوش سيري چند ، گفت كه ديگه هيچ لباسي براش
نمونده و نه هيچ پولي.از دوستاشون ميگفتن كه خونينو مالين برده بودنشون
اما كجا؟ هيچكس نميدونست. تو چشماشون نميشد نگاه كرد. خجالت
ميكشيدم. چقد بده تو سختي هيچ دلداري بره دوست زخم خوردت نداشته
باشي. بغض وفشار بيداد ميكرد. حيرت بود و كينه و انزجار. چقدر احساس
خفقان ميكردم. اين يعني مملكت كشك، بي صاحاب، بي قانون، دريده و بي
همه چيز مگه اون خراب شده يه وجب جاي امن اين بيچاره ها نبود توي اين
شهر بزرگ؟ كيه كه ادعاي مهمون نوازيش ميشه؟ كجاي دنيا مهمونو با سرو
كله خونينو دستو پاي شكسته تا ميخوره ميزنن و ..؟ كجا تمام داروندار
مهمونو با خاك يكسان ميكنن؟ آخه كي ميگه عربا جاهل بودنو وحشي؟ ......
اومدم بيرون از گروه ، دانشگاه غلغله بود. صورتهاي خشمگين اين وراونور
ميدوييدن و هر كي در تدارك كاري. بعضي خبر از كشته شدگان ميدادن و
تعدادشون. و نعشهايي كه ديده بودن رو دست بر دنشون رو.
بغض، بغض، انزجار، ميل به انتقام...... دم در اصلي يه عده از در بالا رفته
بودن و تو بلندگو شعار ميدادن و جمعيت عظيم بيرون دانشگاه جواب ميدادن
شعاراي خفن و مورمور كننده. سر بنداي سياه و سفيد و خوني پخش ميشد .
بلوزاي سفيد با لكه هاي قرمز. موج بزرگي در جريان بود.تا حالا انقد نفرتو
از نزديك حس نكرده بودم.چه نيرويي اون وسط موج ميزد. ميشد شروع يه
انقلابو حس كرد. دل همه يه گوله آتيش بود ، زبونشون آتيش داشت ، تنشون
آتيش داشت. انفجار انزجار بود. باورم شده بود كه يه اتفاقي ميفته بلاخره...
موقع برگشتن نيم ساعت طول كشيد تا بتونم از لاي مردم در بيام ، خيلي
سخت بود خلاف جهت حركت كردن و اونجا خفه گيم تجربه كردم. اونموقع
كه من اومدم تا نزديكاي ميدون وايستاده بودن بعدشو نميدونم. تا اونوقت اونهمه
خشم و فرياد يك جا نديده بودم . فشار بغض داغونت ميكرد.
اون روز هم گذشت و روزاي بعدش و درگيرياي بعدش....
چه روزاي پر اشكي بودن .در عرض چند روز يه كوه روزنامه تو اتاقم جمع
شده بود. ميخواستم بدونم بقيه مردم چقدر از اون چيزي كه من ديده و حس
كرده بودم ميفهمن. ولي دريغ كه تو مملكتم حتي نميشه گوشه اي از حقيقت
رو نوشت چه برسه به اين كه فريادش زد.
حجم دروغ لاپوشوني خفقان بي عدالتي خودكامگي خواص .... زياد بود كه
هنوزم . از اون وقت شد كه ديگه طرف روزنامه نميرم. چقدر احساس ضعف
ميكردم و آرزوي قدرت. انگار ميله هاي قفس خيلي محكم بودن و از دست
من جز اشك كاري ساخته نبود. ميله ها هنوزم محكمند و من در آرزوي پرواز
شايدم فرار. ولي كاش ميشد فرار نكنم. ميله ها رو خورد كنم و تو زمين
خودم پرواز كنم. تا آخر آسمونا.....
چرا بعضيا فكر ميكنن آسمون و بلنداش فقط حق اوناست؟


Sunday, July 07, 2002

ـ گفت : از دست من كاري بر نمي آيد
كاش گفته بود از دلم.

ـ خيش زمين را ميشكافد و هيچ نمي داند گاو
دليل درد دست و پايش را

ـ قاصدك از راه دور، به ديدار بركه آمد
آب از آب تكان نخورد

ـ به چشم ماه
اينان كه امروز مينگرندش
هم آنانند
كه هزاران پيش؟

عباس كيارستمي

Friday, July 05, 2002

سايه روشن
من و او زير روپوشي از پشم سپيد لغزيديم و سر در زير آن برديم تا نور
چراغ ديدگانمان را نيازارد. در سايه روشن زيرپوش، اندام او بنظر من از
هر زمان ديگر زيباتر جلوه كرد. گويي در اين لحظه ما از هر وقت نزديكتر
و يكدل تر بوديم.
براي آنكه از برهنگان برهنه تر باشيم جامه از تن برنگرفته بوديم و براي
آنكه گيسوانمان پريشانتر از هميشه باشد همچنان شانه به سر داشتيم.
هيچكس ، حتي چراغ شب زنده دار نيز ديشب نفهميد كه بر ما چه گذشت و
چه رازها در گوش هم گفتيم.كدام عاشق و كدام معشوقه بوديم. تنها من و او
از اين راز نهان آگاهيم، اما مردان هيچوقت درين باره چيزي نخواهند دانست.

ترانه های بیلیتیس
نوازش
بازوانت را چون كمربندي بر تنم حلقه كن، زيرا نوازش انگشتان تو از
زمزمه جويبار و نسيم نيمروز دلپذيرتر است.
امروز نوبت توست كه مرا دوست بداري. با من سخن مگوي. هنگامي كه
ياران كنار همند سخن گفتن چه سود دارد؟
بگذار اثر گيسوان پريشان تو را چون نوازشي همراه با بوسه بر گونه هاي
خويش احساس كنم. بگذار در زير پرده سياه زلفان تو هيچ چيز جز تو از
جهان نبينم.
با دو دست گرمت دست هاي مرا بفشار مگر نميداني كه فشار دست بهتر از
گرمي لب از راز عشق خبر ميدهد؟

بيليتيس

Monday, July 01, 2002

خداييش چه زايماني ميكنيم سراين امتحانا ! عين اين خانوما موقع زاييدن
هم به" غلط كردم، عجب گهي خوردم، ديگه پشت دستمو داغ كردم" و اين
حرفا ميوفتيم اما بازم عين اين خانوماي زاوو كه وقتي زاييدن همه چي
يادشون ميره و سر سال كه ميشه يه بچه جديد دستو پا كردند و دوباره
همون آش وهمون كاسه، مام آخر هر ترم دوباره دچار همون آش و همون
كاسه زايش ميشيم.بعضي چيزا واقعا درس عبرت پذير نيستن يعني آخرشم:
(thats the way it is(must be and will be

Saturday, June 29, 2002

بلاخره ماشينم بعد از نزديك يه ماه برگشت خونه. ديدين بعضي روزا اصلا
روز آدم نيست، مثلا يه روز از صبح تا شب هر تكوني ميخوري گند ميزني.
هر كاريم كني فايده نداره سنگينترين كار اينه كه بشيني سر جات جنب
نخوري. حالا بعضي روزام روز ماشين نيست.مثلا اون روز كه اين بينوا دك
و پوزش كاملا ريخت بهم از صبحش بيرون بودم. هي ميديدم بابا امروز چرا
همه برام بوق ميزنن دست تكون ميدن. موتوريا ميومدن ازم سبقت بگيرن دم
شيشه يه چيزايي با هيجان و شدت بهم ميگفتن اما چون شيشه بالا بود
هيچي نميشنيدم. از اونورم راننده پشتيا هي برام دست تكون ميدادن و بوق
ميزدن اما حالت چهرشون يه نمه شاكي و طلبكار ميزد. يه بارم كه حواسم
رفته بود به باي باي ماشين بغلي رفتم تو در ما شين اونوريم. در خودم كه
كلي خراشيده شد فكر كنم اونم همينطور ولي راننده اونم يه باي باي محكم
كرد و ديگه هيچي نگفت. منم تعجب كردم. خلاصه همين بود تا عصري
رسيدم خونه. بعد برادرم ماشينو برد، البته وقتي قيافه ماشينو ديد زنگ زد بهم
كه اين جاي پنجه هاي شير چيه انداختي رو در منم گفتم وا پنجه كدومه ؟
شير كدومه؟ عمرا نميدونم چي ميگي. خلاصه رفت و يه ساعت بعد با جسد
ماشين برگشت. اصلا نميدمنم چطوري تا خونه رسيده بود ولي ديگه آش و
لاش شده بود. خيلي ناراحت شدم يه جورايي عذاب وجدان گرفتم. آخه اين
بيچاره خيلي سعي كرده بود بگه بابا امروز منو بيخيال. ولي الان كه برگشته
قول ميدم تا صداي بوق شنيدم يا باي باي ديدم زود بفهمم حتما خبريه.

Thursday, June 27, 2002

اين قافله عمر عجب ميگذرد
درياب دمي كه با طرب ميگذرد
ساقي غم فرداي حريفان چه خوري
پيش آر پياله را كه شب ميگزرد

Sunday, June 23, 2002

بعضي وقتا با خدا قهرم مياد. چرا وقتي علتي منو ميخندونه از چشماي خيليا
اشك مياره و دلشونو خون ميكنه؟ لابد اسمش كنتراست زيباي طبيعته نه؟
چه حقيرم من كه اين زيبايي رو درك نميكنم همونقدر كه گاهي عدلتو.
من با هم خنديدن و با هم گريستنو ترجيح ميدم، اگه كلي نگاه كني اينم خودش
كلي كنتراست داره و مشكل تو رو حل ميكنه.

Saturday, June 22, 2002

امروز صبح باز داشتم تو خواب با يه سري موجودات عجيب غريب مراوده
ميكردم كه با يه تكونايي از خواب پريدم. انگار يكي پاشو چسبونده بود دم
دشك و هي تختو تكون ميداد. به زور گفتم نكن آيدين ديوونه هنوز ميخوام
بخوابم. اما هيچ فرقي نكرد. بعد فكر كردم نكنه مامانه، سرمو كه برگردوندم
ببينم چه خبره ديدم اي داد بيداد تو اتاق پرنده پر نميزنه اما تخت هنوز تكون
ميخورد فتير.
ياد فيلم جن گيرم افتلدم. فوري از
تخت پريدم پايين، بعد يهو ديگه تكون نخورد. البته هنوز چشام خوب نميديد
اما گفتم الانه كه بيان سراغ خودم. دويدم طرف اتاق برادرم درو كه باز كردم
ديدم وايستاده نيششم بازه. خنديد گفت: بابا زلزله بود ديگه اوسكل!!

Thursday, June 20, 2002

آخر شب بود كه داشتم با دوستم برميگشتم خونه. ماشينو ته يه كوچه درازو
تاريك گذاشته بوديم. سر كوچه يه پسر فسقلي يقه ما را چسبيد كه الا و للا
كه بايد آدانس بخري. دوستم آدامسشو از دهنش درآورد، گرفت
طرف بچهه گفت تو ميخري؟
ولي پسره اصلا به روي خودش نياورد و بدتر افتاد به توروخدا جون مادرتو از
اين حرفا. منم كه دلم حسابي بره پسره كباب شده بود درآوردم يكي از
آدامساشو به دو سه برابر قيمت ازش خريدم و خلاص. بعد كه ميرفتيم از
پشت سر شنيدم كه پسره با چه خوشحالي و هيجاني پولو به يكي نشون ميده
و ميگه ببين اينو دختره داد. منم سرمو بالا گرفتم و با يه لبخنده رضايتمندانه
احساس كردم ديگه ته نيكوكاريو درآوردم!
ولي بعد متوجه شدم چه غلطي كردم نصقه شبي. يهو برگشتم ديدم يه گله
آدامس فروشو فال فروش كه همشونم بچه نبودنو اين خودش خيلي ترسناك
بود دارن ميدون به ما برسن، اونم تو اون كوچه تاريك و خلوت. از ترس
زبونم بند اومده بود فقط با دوستم شروع كرديم دويدن طرف ماشين ،اونام
دنبال ما. البته فكر نميكنم بهمونم ميرسيدن اتفاقي مي افتاد، اما خب چون
گله اي دنبالمون بودن يه كم دهشتناك بود. بلاخره با هر مصيبتي بود پريديم
تو ماشينو اينام از درو شيشه آويزون. آخرش مجبور شدم يه فالم از لاي در
بخرم تا بلاخره بيخيال شنو برن.
هم دلم مي سوخت هم ترسيده بودم. هيچوقتم نميتونم بگم بيخيال، وضع اينا
از منو تو بهتره. آخه اونا هرچي باشه يه احتياجيو تو زندگي حس كردن
كه به خاطرش اونهمه فحشو بي احترامي ميبينن ولي آخر شب باز ميدونو
از ماشين آويزون ميشن. ولي بهرحال درس عبرت اين بود كه آقا جون
نيكوكاريم به وقتش!

Tuesday, June 18, 2002

ياد دوشين
امروز بستر را آشفته خواهم گذاشت تا جاي اندام او در آن بماند. تا فردا
خويشتن را نخواهم شست و جامه بر تن نخواهم كرد و بر گيسوان نيز
شانه نخواهم زد، تا خاطره نوازشهاي او از ميان نرود.
امروز و امشب هيچ نخواهم خورد و هيچ روغني بر لب نخواهم نهاد
تا اثر بوسه او همچنان در آن باقي ماند.
همه روز پنجره ها را بسته خواهم گذاشت و در خانه را نيز نخواهم
گشود. مبادا ياد دوشين با هواي اتاق درآميزد و همراه باد بيرون رود.

بيليتيس

Monday, June 17, 2002

امروز ميبينم عمرا ظرفيت دو تا كلاس پشت همو ندارم. با هزار
دودلي و شرمندگي زنگ ميزنم به استادم و كلاسمو كنسل ميكنم.
چند ساعت بعد شاگردم زنگ ميزنه كلاسشو كنسل ميكنه.
حالا چطوري سرم گول به اين گندگي ماليده شد؟!

Saturday, June 15, 2002

اينم يه شعر ماه. البته نه text آهنگيه نه تا حالا كسي خوندتش. شايد يه
روز خودم اينكارو بكنم!

around the corner i have a freind
in this great city that has no end
yet days go by and weeks rush
and befor i know it a year is gone
and i never see my old freind's face
for life is swift and terrible race.

he knows i like him just as well
as in the days when i rang his bell
and he rang mine, we were younger then
and now we are busy tired men
busy with playing a foolish game
busy with trying to make a name

tomoroow" i say "i will call on jim"
just to show that i'm thinking of him

but tomorow comes and tomorows go
,and the distance between us grows and grows
around the corner !_ yet miles away
.......here is a telegram sir
"jim died today,"
and thats what we get ,and what we deserve
in the end.

"around the cornetr a vanished freind..."

( براي يه كلاغ كه هي الكيو زوركي ميخواد بگه تنهاست)

Sunday, June 09, 2002

فردا امتحان تربيت بدني دارم اما به شكل تئوري. تو كتابم چيا نوشته
راجع به تربيت بدني؟ اونقد مطالبش آموزنده و جديده كه آدم دلش نمياد يه
لحظه كتابو زمين بزاره ،بيشتر هوس ميكني كتابو بكوبي به فرق سرت.
كتابمون چهار فصل داره و دو فصل اولش كه من الان ازش فارغ شدم راجع
به مهمترين نكات و اصول ورزشي اعم از:
اهداف تربيت بدني در جامعه اسلامي
ورزش وسيله خودشناسي(تذهيب نفس)
بزرگان انقلاب اسلامي و تربيت بدني و ورزش
مجموع سخنان بزرگان ديني در باب اهميت ورزش
و ................
نه فكر كنين اين فصول فقط بره آگاهيو مطالعه باشه ها. اينا
همرو بايد جزء به جزء حفظ كنيد تا وقتي يكي از جملات بزرگان در باب
ورزش( كه همشون شكل همن) تو امتحان اومد مثل فرفره بگي مال كي بود.
آخه خيله مهمه. تازه يه وقت كه هوس ورزش كردن به سرتون زد ديگه جاي
شك براتون نميمونه كه حالا حلاله يا حرامه و راحت دستو دلتون به ورزش
ميره. تازه بدونيد اگه يه وقت خواستيد بريد سواركاري ياد بگيريد خيلي خوبه
و خيليم بهش توصيه شده. چرا؟ خب معلومه چون بعد باهاش ميريد ميدون
جنگ و پوز دشمنان اسلامو به خاك ميماليد. حالا كي تو اين دوره زمونه با
اسب ميره وسط ميدون بماند زياد مهم نيست.
تازه يه خبر خوب.اصلا راجع به اهميت ورزش بره دخترا از نظر اسلام
ننوشته بود. حالا من با خيال راحت لم ميدمو بستني ميخورم تا شايد فشار
خونمم يكمي بياد پايين.
عيب نداره .آخه اين مملكته گلو بلبلم بايد چندوقت يه بار يادم بندازه كه كجا
زندگي ميكنم .جايي كه بره ساده ترينو ابتداييترين مفاهيم زندگي بايد دليل
پشت دليل بتراشي اونم نه از نوع در پيتيو علميو شناخته شدش..خودتون كه
وارديد. فقط ديني باشه و مستدل و با استناد به .......
آخه اي مملكته گل و بلبلم، نكنه آخرش بيفتم از دستت سكته كنم؟ اونوقت
كي پيشت بمونه آبادت كنه؟

Friday, June 07, 2002

ميگن اگه چيزي يا كسيو خيلي ميخواي يه بار رهاش كن بره. اگه بر گشت
طرفت ديگه بره هميشه مال تو ميشه. اگه ام كه برنگشت بدون ا ز روز اولم
مال تو نبوده .

حالا منم مدتيه رهاييدمش. يا به عبارتي حالا يه جورايي رهاييده شده.
با خداست كه اينوري بشه يا اونوري.
فقط صبر بايدو صبر.

Thursday, June 06, 2002

من ديروز تو مملكته خودمون شیش ساعت تو آسمونا بودم. فكر نكنم سر تا
تهش كلا دو ساعت بيشتر شه ،اما اگرهي بخواي دورش بزني فرق میکنه
. گفتم مثلا اين تعطيليا پاشم برم مسافرت بعد با انبساط
خاطر بيام امتحانارو بدم اما زهي خيال باطل.
از تهران راه افتاديم طرف كيش با يه عالم دل صابون خورده بره يه
مسافرت خوب. كتايون رياحي و احمد نجفي هم تو پرواز ما بودن. آقاي نجفي كه خيلي خوش
اخلاق بود و چون با خلبان دوست بود هي ميرفت اونتو و آخرين اخبار
سرگردانيه ما رو با خنده تعريف ميكرد. خانوم رياحيم پنداري خوش اخلاق
بود اما اولاش حتما از ترس ما كه نپريم بقلش عينك آفتابيشو بر نميداشت.
خلاصه ما رفتيم كيش اما فقط بالا سرش چرخ زديمو چرخ زديم و به علت
مه زيادي كه فقط خلبان ميديدش نتونستيم بشينيم. بعد رفتيم شيراز.
اونجام اصلا تحويلمون نگرفتن وبلاخره كه رسيديم تهران جمعا پنج ساعتو
خورده اي يه بند نشسته بوديم. موقع بلند شدنم زانوهاي من يكي كه صاف
نميشد اصلا .اونقد دلم سوخت. اگه مسيرمون يه طرف ديگه بود بعد از
اينهمه ساعت لا اقل رسيده بوديم لندن نه تهران عزيز خودمون.
حالا بيچاره اونايي كه توفرودگاه كيش نشسته بودن به اميد برگشتن. اما نتيجه
اخلاقيم داشت اين ماجرا. اگه شمام مثل من اين هفته امتحان داريد اصلا
فكر كيشو نكنيد كه عمرا به موقع برگرديد.

Wednesday, June 05, 2002

,no it never bigan for us
!caz it'll never end for us