زنان هم حق طلاق پيدا ميكنند..!...
فقط از شنيدنش اشكام سرازير شد..ته دلم باورش نميشه ولي تو اين
خفگي عين وعده يه سوراخ تازه بره نفس كشيدن ميمونه.
فقط بره يه لحظه حس كردم زيادي بدجنسم نسبت به خاكم، اما فقط يه
لحظه چون سريع اومدن تلنگرهايي كه يادم بيارن اوووه حالا يه لك
از هزار لك تازه اونم اگه پاك بشه..
اما دعا ميكنم كه بشه. از ته دلم و براي تمام زنهاي صبور و دردكشيده
همين خاك كه ميگن! مال منم هست.
Wednesday, August 28, 2002
Sunday, August 25, 2002
دلم شديدا هوس فيلم ويلون زن روي بام رو كرده. يه آقاي دزدي فيلممو دو ساله برده هنوز نياورده. به نظرم از بهترين موزيكالهاست ،البته در كنار the sound ofmusic و scugnizzi(بچه هاي خيابان) . آهنگاش ، شعراش بازيا اصلا همه چيش به نظرم فوق العادست.اون حس و حال و فضاي روستايي و سنتيو كه ديگه نگو. اصلا كل فيلم در واقع بر محور همين سنتهاست البته از نوع كليميش. ولي اونقد حس جاري و طبيعت زندگيو قشنگ و ساده نشون ميده كه آدم هيچ احساس دوري يا بيگانگي نميكنه.
داستان زندگي ساده و صميمه يه شيرفروش و دختراش ، آرزوهاي كوچيكش و مقاومت سرسختانش براي حفظ سنتها. البته و صد البته با بازي عالي topol با اون رقص بي نظيرش تو طويله موقعيكه ميخوند if I were a rich man . مست و ملنگ ميكنه آدمو عاشقشم. اين داستان البته سالها قبل از اينكه فيلم بشه روي صحنه تاتر رفته، شايد
چيزي حدود ده سال پياپي. موسيقي اين نمايش كار جري بوك و شعر مال شلدون هرنيك هست و موسيقي فيلم كار جان ويليامز (آهنگساز شكارچي گوزن).
sunrise sunset يكي از زيباترين و معروفترين آهنگاي اين فيلمه. الان نشستم يه دل سير زدمو خوندمش و كيف كردمو كلي تخليه شدم و ياد اونموقع كه با بچه ها هر كي خط خودشو ميخوندو به خير كردم. ميخوام متنشو اينحا بنويسم چون خيلي ناز و ساده و ملموسو دوست داشتنو ... ايناست !
كاش بلد بودم به آهنگاش لينكم بدم:)
داستان زندگي ساده و صميمه يه شيرفروش و دختراش ، آرزوهاي كوچيكش و مقاومت سرسختانش براي حفظ سنتها. البته و صد البته با بازي عالي topol با اون رقص بي نظيرش تو طويله موقعيكه ميخوند if I were a rich man . مست و ملنگ ميكنه آدمو عاشقشم. اين داستان البته سالها قبل از اينكه فيلم بشه روي صحنه تاتر رفته، شايد
چيزي حدود ده سال پياپي. موسيقي اين نمايش كار جري بوك و شعر مال شلدون هرنيك هست و موسيقي فيلم كار جان ويليامز (آهنگساز شكارچي گوزن).
sunrise sunset يكي از زيباترين و معروفترين آهنگاي اين فيلمه. الان نشستم يه دل سير زدمو خوندمش و كيف كردمو كلي تخليه شدم و ياد اونموقع كه با بچه ها هر كي خط خودشو ميخوندو به خير كردم. ميخوام متنشو اينحا بنويسم چون خيلي ناز و ساده و ملموسو دوست داشتنو ... ايناست !
كاش بلد بودم به آهنگاش لينكم بدم:)
now is the little boy a bride groom
now is the little girl a bride
under the canopy i see them
side by side
when did she get to be a beauty?
when did he grow to be so tall
wasn't it yesterday when thay were small
sunrise sunset,
sunrise sunset
swiftly flow the days
seedlings turn over night to sunflowers
blossoming even as we gaze
sunrise sunset
sunrise sunset
swiftly fly the years
one season folowing another
laden with happiness and tears
what word of wisdom can i give them
how can i help to ease their way
now they must learn from one another
day by day
sunrise sunset
sunrise sunset
swiftly flow the days...
now is the little girl a bride
under the canopy i see them
side by side
when did she get to be a beauty?
when did he grow to be so tall
wasn't it yesterday when thay were small
sunrise sunset,
sunrise sunset
swiftly flow the days
seedlings turn over night to sunflowers
blossoming even as we gaze
sunrise sunset
sunrise sunset
swiftly fly the years
one season folowing another
laden with happiness and tears
what word of wisdom can i give them
how can i help to ease their way
now they must learn from one another
day by day
sunrise sunset
sunrise sunset
swiftly flow the days...
Friday, August 16, 2002
واي كه چقد خنديدم. اولين باري بود كه يه بازي فوتبالو از اول تا آخرش
نشستم ديدم. اونقد خنديدم سردرد شدم. بابا خدا عمرشون بده يكي دو بار
ديگه ام از اين بازيا پخش كنن منم يه كم معلومات فوتباليم قوي ميشه.
تازه الان قطر كمرو باسن همه هنرپيشه هام دستمه. فقط اگه مصاحبه هاي
تخمي وسطشم نبود ديگه خيلي ميچسبسد. بعدشم اين پرسپوليسيا خيلي
خسيسن كه نذاشتن اين هنرمنداي خوش هيكل يه دونه گلم بزنن. خسيساي
گل نديده گل نزده.
نشستم ديدم. اونقد خنديدم سردرد شدم. بابا خدا عمرشون بده يكي دو بار
ديگه ام از اين بازيا پخش كنن منم يه كم معلومات فوتباليم قوي ميشه.
تازه الان قطر كمرو باسن همه هنرپيشه هام دستمه. فقط اگه مصاحبه هاي
تخمي وسطشم نبود ديگه خيلي ميچسبسد. بعدشم اين پرسپوليسيا خيلي
خسيسن كه نذاشتن اين هنرمنداي خوش هيكل يه دونه گلم بزنن. خسيساي
گل نديده گل نزده.
Wednesday, August 14, 2002
يكي از لذت بخشترين حساي دنيا وقتي بم دست ميده كه بتونم چيزي به
كسي ياد بدم . وقتي خودم ياد ميگيرم همه وجودم آكنده از هيجانه انگار
تونستم يه دريچه ديگه و تازه رو به زندگي باز كنم. يه راه جديد كه با خودش يه
دنيا كشف و تجربه برام همراه داره. حالا وقتي به كسي چيزي ياد بدم حس
ميكنم همون دريچه و راه رو تو نستم بره اون بازكنم هر دريچه رو به يه دنياي
تازه و ناشناختست و وقتي تو دنياهاي مختلف و رنگاي مختلقشونو ببيني
راحتتر سوراخ رسيدن به افسانه شخصيت رو پيدا ميكني.
يه يه سالي بود كه از اين لذت دور بودم همه كلاسامو كنسل كرده بودم و
خودمو كاملا مرخص. اما الان چند ماهيه كه دوباره رفتم سر وقتش.
روز اول كه رفتم سر كلاس هفت نفر تو ليستم بود و كلي ذوق كرم و
گذاشتم به حساب با شگونيو اينا! الان بيست و چند تايي ميشن. خيلي
حس خوبي دارم انگار همونقد كه اونا از من چيز ياد ميگيرن منم از اونا ياد
ميگيرم. يه جورايي تمرين حوصله صبر آدم شناسي (تو ايران به خصوص
مامان شناسي) تعمق و ريزبيني و خيلي چيزاي خوب ديگه. يادمه روزاي
اول چقدر تعجب ميكردم از كندي بعضيا يا پرروييو گستاخي بعضي
ديگشون اوايل خيلي سخت بود با دنياهاي همشون ارتباط برقرار كنم و
باور كنم بعضياشون مريخي نيستن. خب البته از حق نگذريم يه پديده هاي
خاصيم به تورم خوردن هر كيم با يه هدفي اكثرشون فقط بره اينكه اسم
نتها و جاشونو رو ساز ياد بگيرن بگذريم كه توهمه دنيا اينقدش ديگه جزو
دروس مشخص تحصيليه، يه عده بره اينكه ساز نزده از دنيا نرن بعضياي
ديگم طبق معمول از روي چشمو همچشمي و فقط سه چهار تاشون ميشه
گفت واقعا به عشق ياد گرفتن موسيقي ميان و بقيه رم من دارم سعي ميكنم
عاشق كنم ! جالب اينجاست كه اكثر اين پويندگان راه عشق جلسه اول حتي
زحمت آوردن يه مداد و كاغذ به خودشون نميدن چه برسه به دفتر نت و باقي
قضايا . حتما فك ميكنن قراره موسيقي رو بهشون تزريق كنم. چم دونم.
خيلي ميخندونن منو خيليم حرصم ميدن گاهي ميشه كندي و حواسپرتيشون
مغز منم قفل ميكنه گاهيم مطمئنم رنگم با لبو فرقي نداره اما اونا كه نميبينن
پشتشونو و همينطور به لبو كردن من ادامه ميدن. هر كدوم يه تريك خاص
خودشونو لازم دارن. در كل خيلي باحالن و هر چي كوچيكترن شيرينتر.
اون كوچيكارو كه رسما بايد كانال ورود به سيستمشونو كشف كني تا بشه
چيزي بهشون ياد داد ولي كيف داره، اصلا ديدن دستاي كوچولو رو ساز
كه معمولا م يه كمي ام تپلن خيلي كيف ميده. البته سر همشونم قند تو دلم
آب نميشه مثلا يكيشون هست معلول جسميه با اينكه صورتشم خيلي به
آدماي عقب مونده شبيهه ولي فكرش خوب كار ميكنه اما يكي از پاهاش فلجه
و يكي از دستاش فوق العاده كنده دلم ريش ميشه هر وقت ميبينمش خصوصا
كه هر بار رابرا بابت كنديش ازم معذرت ميخواد اونموقع ديگه آتيش ميگيرم.
يكي دوتاشونم تيك عصبي دارن نميدونم ولي هر چي بزرگترن تاثير مشكلات
و دنياي آدم بزرگا روشون بارزتر به نظر مياد . خلاصه دستاي مختلف، آدماي
مختلف و زندگياي مختلف، يكيشون هست اونقد دستاي ظريفي داره كه هر
وقت پشت پيانو ميشينه ياد دختر مهربون ممول ميفتم. بعضياشونم هستن
خواهر برادري با هم ميان . اين گروه فقط كارشون اينه كه بشينن بغل
دست همو به هم برسونن منم كه اينجا هويجم و اصلا روحمم خبر دار
نميشه چي كار ميكنن اما مدلاي رسوندنشون خيلي بامزه و ضايع ست و
هر دفعه كلي ميخندم.
اين وسط يكيشونم هست خيلي بامرامه، هر وقت قطعه اي رو بايد ميزده اما
تمرين نكرده اولشو ميزنه بعد خيلي شيك و جدي برميگرده طرف منو بم ميگه
“ و الي آخر“ !!! دفعه اولي كه اين جمله رو شنيدم قيافم خيلي ديدني بود!
اصلا هر كدوم يه جوري تعريفين هي ميخوام از همشون بنويسم اما نميشه
كه .حالا بعدنا اگه وقت شد بازم مينويسم ازشون خلاصه كه پديده هاي
شگفت انگيز و خارق العاده اين و من همشونو دوست ميدارم فراوان .
واتو واتو هاي من!
كسي ياد بدم . وقتي خودم ياد ميگيرم همه وجودم آكنده از هيجانه انگار
تونستم يه دريچه ديگه و تازه رو به زندگي باز كنم. يه راه جديد كه با خودش يه
دنيا كشف و تجربه برام همراه داره. حالا وقتي به كسي چيزي ياد بدم حس
ميكنم همون دريچه و راه رو تو نستم بره اون بازكنم هر دريچه رو به يه دنياي
تازه و ناشناختست و وقتي تو دنياهاي مختلف و رنگاي مختلقشونو ببيني
راحتتر سوراخ رسيدن به افسانه شخصيت رو پيدا ميكني.
يه يه سالي بود كه از اين لذت دور بودم همه كلاسامو كنسل كرده بودم و
خودمو كاملا مرخص. اما الان چند ماهيه كه دوباره رفتم سر وقتش.
روز اول كه رفتم سر كلاس هفت نفر تو ليستم بود و كلي ذوق كرم و
گذاشتم به حساب با شگونيو اينا! الان بيست و چند تايي ميشن. خيلي
حس خوبي دارم انگار همونقد كه اونا از من چيز ياد ميگيرن منم از اونا ياد
ميگيرم. يه جورايي تمرين حوصله صبر آدم شناسي (تو ايران به خصوص
مامان شناسي) تعمق و ريزبيني و خيلي چيزاي خوب ديگه. يادمه روزاي
اول چقدر تعجب ميكردم از كندي بعضيا يا پرروييو گستاخي بعضي
ديگشون اوايل خيلي سخت بود با دنياهاي همشون ارتباط برقرار كنم و
باور كنم بعضياشون مريخي نيستن. خب البته از حق نگذريم يه پديده هاي
خاصيم به تورم خوردن هر كيم با يه هدفي اكثرشون فقط بره اينكه اسم
نتها و جاشونو رو ساز ياد بگيرن بگذريم كه توهمه دنيا اينقدش ديگه جزو
دروس مشخص تحصيليه، يه عده بره اينكه ساز نزده از دنيا نرن بعضياي
ديگم طبق معمول از روي چشمو همچشمي و فقط سه چهار تاشون ميشه
گفت واقعا به عشق ياد گرفتن موسيقي ميان و بقيه رم من دارم سعي ميكنم
عاشق كنم ! جالب اينجاست كه اكثر اين پويندگان راه عشق جلسه اول حتي
زحمت آوردن يه مداد و كاغذ به خودشون نميدن چه برسه به دفتر نت و باقي
قضايا . حتما فك ميكنن قراره موسيقي رو بهشون تزريق كنم. چم دونم.
خيلي ميخندونن منو خيليم حرصم ميدن گاهي ميشه كندي و حواسپرتيشون
مغز منم قفل ميكنه گاهيم مطمئنم رنگم با لبو فرقي نداره اما اونا كه نميبينن
پشتشونو و همينطور به لبو كردن من ادامه ميدن. هر كدوم يه تريك خاص
خودشونو لازم دارن. در كل خيلي باحالن و هر چي كوچيكترن شيرينتر.
اون كوچيكارو كه رسما بايد كانال ورود به سيستمشونو كشف كني تا بشه
چيزي بهشون ياد داد ولي كيف داره، اصلا ديدن دستاي كوچولو رو ساز
كه معمولا م يه كمي ام تپلن خيلي كيف ميده. البته سر همشونم قند تو دلم
آب نميشه مثلا يكيشون هست معلول جسميه با اينكه صورتشم خيلي به
آدماي عقب مونده شبيهه ولي فكرش خوب كار ميكنه اما يكي از پاهاش فلجه
و يكي از دستاش فوق العاده كنده دلم ريش ميشه هر وقت ميبينمش خصوصا
كه هر بار رابرا بابت كنديش ازم معذرت ميخواد اونموقع ديگه آتيش ميگيرم.
يكي دوتاشونم تيك عصبي دارن نميدونم ولي هر چي بزرگترن تاثير مشكلات
و دنياي آدم بزرگا روشون بارزتر به نظر مياد . خلاصه دستاي مختلف، آدماي
مختلف و زندگياي مختلف، يكيشون هست اونقد دستاي ظريفي داره كه هر
وقت پشت پيانو ميشينه ياد دختر مهربون ممول ميفتم. بعضياشونم هستن
خواهر برادري با هم ميان . اين گروه فقط كارشون اينه كه بشينن بغل
دست همو به هم برسونن منم كه اينجا هويجم و اصلا روحمم خبر دار
نميشه چي كار ميكنن اما مدلاي رسوندنشون خيلي بامزه و ضايع ست و
هر دفعه كلي ميخندم.
اين وسط يكيشونم هست خيلي بامرامه، هر وقت قطعه اي رو بايد ميزده اما
تمرين نكرده اولشو ميزنه بعد خيلي شيك و جدي برميگرده طرف منو بم ميگه
“ و الي آخر“ !!! دفعه اولي كه اين جمله رو شنيدم قيافم خيلي ديدني بود!
اصلا هر كدوم يه جوري تعريفين هي ميخوام از همشون بنويسم اما نميشه
كه .حالا بعدنا اگه وقت شد بازم مينويسم ازشون خلاصه كه پديده هاي
شگفت انگيز و خارق العاده اين و من همشونو دوست ميدارم فراوان .
واتو واتو هاي من!
Saturday, August 10, 2002
پرستاري
گيسوان پريشانت را آرايش مكن، مبادا آهن گرم پوست لطيفت را آزار
رساند. بگذار زلفان سياهت همچنان بر شانه ها فرو ريخته باشد.
جامه بر تن مپوش، مبادا فشار كمربند تنت را آزار دهد . همچون دختران
كوچك پيوسته برهنه باش.
از بستر نيز برمخيز، مبادا پاهاي نازكت بدرد آيد. همينسان نيمخفته بمان،
هر كار كه بخواهي من به جايت خواهم كرد.
ميبيني؟ دلم ميخواهد بر تن تو هيچ اثري جز جاي بوسه هاي سوزان من و
فشار ناخنهايي كه يادگار لحظات بيخودي ماست بر جا نباشد.
بيليتيس
گيسوان پريشانت را آرايش مكن، مبادا آهن گرم پوست لطيفت را آزار
رساند. بگذار زلفان سياهت همچنان بر شانه ها فرو ريخته باشد.
جامه بر تن مپوش، مبادا فشار كمربند تنت را آزار دهد . همچون دختران
كوچك پيوسته برهنه باش.
از بستر نيز برمخيز، مبادا پاهاي نازكت بدرد آيد. همينسان نيمخفته بمان،
هر كار كه بخواهي من به جايت خواهم كرد.
ميبيني؟ دلم ميخواهد بر تن تو هيچ اثري جز جاي بوسه هاي سوزان من و
فشار ناخنهايي كه يادگار لحظات بيخودي ماست بر جا نباشد.
بيليتيس
Monday, August 05, 2002
وقت تو این نفس است در ميان دو نفس، يكي گذشته و يكي ناآمده. دی رفت
و فردا کو؟ روز امروز است و امروز اين ساعت است و اين ساعت این نفس است
و این نفس وقت است. چقدر كوتاهه فاصله بين مرگ و زندگي و من هنوز تو
خواب خر گوشي. مرگ نه به معناي مردن. از اين دنيا رفتنو ميگم و شايد باقي
گذاشتن يه عالمه كار نكرده، حرف نزده، عشق ابراز نشده ، محبت هديه نشده،
آفرينشهاي خلق نكرده، نقاشيهاي نكشيده، آهنگاي نساخته، كتاباي نخونده،
شگفتيهاي كشف نشده ، پروازاي نكرده ، هدفهاي متولد نشده ،......
نميدونم چرا گاهي حس نميشه و فراموش ميشه اينهمه لحظه بره بودن و
زندگي كردن و بخشيدن و كسب كردن و آفريدن. هميشه وقتي خيلي مريض
بودم يا شباي اول بيمارستان كه بودن و درد و نبودن كنار همن خيلي قولا
به خودم دادم اونوقت كه روزها زير چادر اكسيزن بودم يا دردم فقط با مرفين
ساكت ميشد همش به خودم و خدا قول ميدادم اگه يه بار ديگه راحت نفس
كشيدم يا درداي عجيب و غريبم ساكت شد ارزش دونه دونه نفسهامو بدونم و
لحظه لحظه بودنمو زندگي كنم، عشق بورزم، بسازمو كشف كنم. چقد تو اون
لحظه ها زندگي با همه چيش ارزشمند ميشه . هميشه از خدا خواستم
موقعي وقت رفتنم برسه كه حسرت نكرده ها به دلم نمونه. كاش بشه همه
عشقمو ببارم تو زندگي عزيزانم، كاش همه بفهمن چقد بي ريا دوسشون دارم
كاش عشقم منو پرواز بده به بالاترينها ، كاش وجودم آرامش آفرين باشه ،
كاش نديده ها رو ببينم آهنگاي درونمو نت كنم تصويراي ذهنمو تابلو، حرفاي
نگفته رو بگم و همه عشقمو هديه كنم. كاش مجالي باشه قبل از رفتن چيزي
يادگار بزارم، زندگي ساز باشم و بلكه كمي از معماي خلقت رو بره خودم
حل كرده باشم تا بتونم معماهاي ديگران رو هم حل كنم و سختيهاشونو آسون.
خدايا تا الانش كه شكرت و بازم به اميد تو بره بقيش.
و فردا کو؟ روز امروز است و امروز اين ساعت است و اين ساعت این نفس است
و این نفس وقت است. چقدر كوتاهه فاصله بين مرگ و زندگي و من هنوز تو
خواب خر گوشي. مرگ نه به معناي مردن. از اين دنيا رفتنو ميگم و شايد باقي
گذاشتن يه عالمه كار نكرده، حرف نزده، عشق ابراز نشده ، محبت هديه نشده،
آفرينشهاي خلق نكرده، نقاشيهاي نكشيده، آهنگاي نساخته، كتاباي نخونده،
شگفتيهاي كشف نشده ، پروازاي نكرده ، هدفهاي متولد نشده ،......
نميدونم چرا گاهي حس نميشه و فراموش ميشه اينهمه لحظه بره بودن و
زندگي كردن و بخشيدن و كسب كردن و آفريدن. هميشه وقتي خيلي مريض
بودم يا شباي اول بيمارستان كه بودن و درد و نبودن كنار همن خيلي قولا
به خودم دادم اونوقت كه روزها زير چادر اكسيزن بودم يا دردم فقط با مرفين
ساكت ميشد همش به خودم و خدا قول ميدادم اگه يه بار ديگه راحت نفس
كشيدم يا درداي عجيب و غريبم ساكت شد ارزش دونه دونه نفسهامو بدونم و
لحظه لحظه بودنمو زندگي كنم، عشق بورزم، بسازمو كشف كنم. چقد تو اون
لحظه ها زندگي با همه چيش ارزشمند ميشه . هميشه از خدا خواستم
موقعي وقت رفتنم برسه كه حسرت نكرده ها به دلم نمونه. كاش بشه همه
عشقمو ببارم تو زندگي عزيزانم، كاش همه بفهمن چقد بي ريا دوسشون دارم
كاش عشقم منو پرواز بده به بالاترينها ، كاش وجودم آرامش آفرين باشه ،
كاش نديده ها رو ببينم آهنگاي درونمو نت كنم تصويراي ذهنمو تابلو، حرفاي
نگفته رو بگم و همه عشقمو هديه كنم. كاش مجالي باشه قبل از رفتن چيزي
يادگار بزارم، زندگي ساز باشم و بلكه كمي از معماي خلقت رو بره خودم
حل كرده باشم تا بتونم معماهاي ديگران رو هم حل كنم و سختيهاشونو آسون.
خدايا تا الانش كه شكرت و بازم به اميد تو بره بقيش.
Saturday, August 03, 2002
بعضي وقتها معلق ميشم و آويزون. بعضي وقتها همه چي گم ميشه منم
قاطي همه چي. فقط يه دنيا سوال ميمونه و ابهام و خلا. اينجور وقتها همش
منتظرم يه الهامي انگيزه اي از آسمون برام نازل شه. همش منتظر يه ناجيم
يادم ميره كه همه زندگي و تصميماتش فقط خودمم و خواستن خودم.
ولي الان كه حرفهاي پژمانو خوندم حس كردم اين از لوسي خودمه، از تنبلي
و راحت طلبي. حرفاش عين باطري بود برام و درست آخرش يه كلمات
جادويي نوشته بود. واقعا مرسي از اينهمه انرژي مثبت. كاش منم ميتونستم
اونقدر قوي باشم كه هيچ وقت دلم بره خودم نسوزه. دوست دارم اونقد قوي
باشم كه هيچ وقت ارزشها برام كمرنگ نشن و شيفتگي و حرارت زندگيو از
دست ندم. من پرم از آرزو و اميد و هدفهاي گنده. زندگيو معمولي نميخوام.
ميخوام پر باشه از حركت و تعالي و كشف و شهود خودم. همش دلم ميخواد
بلندتر بپرم و بالاترارو ببينم. ميدونم مايش فقط خواستن خودمه و يه كميم
عرق جبين گاهي كه اونم وقتي چيزيو از ته دلت طلب كني ديگه به چشم
نمياد. پس به سبك پژمان ميگم :
سلام بر اميد. سلام بر تلاش. لعنت به آدم بزدل و ترسو. درود بر خودم و
اهدافم . درود به آيتك با پشتكار.
قاطي همه چي. فقط يه دنيا سوال ميمونه و ابهام و خلا. اينجور وقتها همش
منتظرم يه الهامي انگيزه اي از آسمون برام نازل شه. همش منتظر يه ناجيم
يادم ميره كه همه زندگي و تصميماتش فقط خودمم و خواستن خودم.
ولي الان كه حرفهاي پژمانو خوندم حس كردم اين از لوسي خودمه، از تنبلي
و راحت طلبي. حرفاش عين باطري بود برام و درست آخرش يه كلمات
جادويي نوشته بود. واقعا مرسي از اينهمه انرژي مثبت. كاش منم ميتونستم
اونقدر قوي باشم كه هيچ وقت دلم بره خودم نسوزه. دوست دارم اونقد قوي
باشم كه هيچ وقت ارزشها برام كمرنگ نشن و شيفتگي و حرارت زندگيو از
دست ندم. من پرم از آرزو و اميد و هدفهاي گنده. زندگيو معمولي نميخوام.
ميخوام پر باشه از حركت و تعالي و كشف و شهود خودم. همش دلم ميخواد
بلندتر بپرم و بالاترارو ببينم. ميدونم مايش فقط خواستن خودمه و يه كميم
عرق جبين گاهي كه اونم وقتي چيزيو از ته دلت طلب كني ديگه به چشم
نمياد. پس به سبك پژمان ميگم :
سلام بر اميد. سلام بر تلاش. لعنت به آدم بزدل و ترسو. درود بر خودم و
اهدافم . درود به آيتك با پشتكار.
Sunday, July 28, 2002
اين طرح خونه عفاف دو جاش بيشتر از همه اعصابمو غلغلک ميده و هيجان
زدم ميكنه آخه تا حالا به ذهنمم نرسيده بود ميشه انقد به فكر خودم باشم.
يعني ميگه اي مردم از سكس قافل نشين:
1ـ وقتي همسرتون مريضيش طول كشيد.
2ـ وقتي زياد مسافرت رفتيد.
بعد از اونجاييم كه همه ميدونيم ديگه تو اين مسايل زن و مردو اين حرفا
نداريم من يه بند امروز نشستم بره خودم نقشه كشيدم. يعني تا حالا
انقد به اهميت موضوع پي نبرده بودم. نتيجش اين شد كه فهميدم اگه يه وقت
شوهرم آبله مرغونش طولاني شد من به جاي اينكه نگران شم و دلم هزار
راه بره يا وقتي يه مسافرت يه ماهه برام پيش اومد عوض انتظار و ذوق
دوباره باهاش بودن بايد سريع يه برنامه ريزيه منسجم بره كسر سكسي كه
برام رخ داده بكنم. والا سنت پيامبر خدشه دار ميشه و تازه تهاجم فرهنگي
با تمام قوا بهمون حمله ميكنه !!
الحق كه شريعت مبين اسلام فكر همه جاشو كرده . اونوقت شما بگيد دين
برنامه زنگي نميشه آخه اگه نبود من خر چه جوري به عقلم ميرسيد انقد
مواضب باشم مبادا سكس خونم يه اپسيلون پايين بيفته.
ياد استاد تاريخ اسلاممون افتادم كه با چه آب و تابي راجع به فوايد صيغه و
سنت پيامبر حرف ميزد هي آب دهنشو قورت ميداد و با هيجان ولع بيشتر
توضيح ميداد نكنه ما تو خواب غفلت بمونيم . ديگه كم مونده بود يه ورق
دراره اسامي داوطلبارم بنويسه. نميدونم چرا اونموقع دلم خواسته بود ميزو
صندلياي كلاسو بكوبم فرق سرش.
زدم ميكنه آخه تا حالا به ذهنمم نرسيده بود ميشه انقد به فكر خودم باشم.
يعني ميگه اي مردم از سكس قافل نشين:
1ـ وقتي همسرتون مريضيش طول كشيد.
2ـ وقتي زياد مسافرت رفتيد.
بعد از اونجاييم كه همه ميدونيم ديگه تو اين مسايل زن و مردو اين حرفا
نداريم من يه بند امروز نشستم بره خودم نقشه كشيدم. يعني تا حالا
انقد به اهميت موضوع پي نبرده بودم. نتيجش اين شد كه فهميدم اگه يه وقت
شوهرم آبله مرغونش طولاني شد من به جاي اينكه نگران شم و دلم هزار
راه بره يا وقتي يه مسافرت يه ماهه برام پيش اومد عوض انتظار و ذوق
دوباره باهاش بودن بايد سريع يه برنامه ريزيه منسجم بره كسر سكسي كه
برام رخ داده بكنم. والا سنت پيامبر خدشه دار ميشه و تازه تهاجم فرهنگي
با تمام قوا بهمون حمله ميكنه !!
الحق كه شريعت مبين اسلام فكر همه جاشو كرده . اونوقت شما بگيد دين
برنامه زنگي نميشه آخه اگه نبود من خر چه جوري به عقلم ميرسيد انقد
مواضب باشم مبادا سكس خونم يه اپسيلون پايين بيفته.
ياد استاد تاريخ اسلاممون افتادم كه با چه آب و تابي راجع به فوايد صيغه و
سنت پيامبر حرف ميزد هي آب دهنشو قورت ميداد و با هيجان ولع بيشتر
توضيح ميداد نكنه ما تو خواب غفلت بمونيم . ديگه كم مونده بود يه ورق
دراره اسامي داوطلبارم بنويسه. نميدونم چرا اونموقع دلم خواسته بود ميزو
صندلياي كلاسو بكوبم فرق سرش.
Thursday, July 25, 2002
كه يه آقاهه توش hot talk اينترنشنال يه برنامه جالب داره به اسم
مجريه بعد بقيه هي زنگ ميزننو راجع به هر موضوعي بدون سانسور بحث
ميكنن و از اونجايي كه يه مساله بغرنجي هست كه گريبان ما ايرانيا رو
خدات ساله گرفته ول نميكنه اگه گفتين اغلب موضوعاش راجع به چي
ميشه؟سياست؟اقتصاد؟مبارزه با فقر؟رسيدن به خودكفايي؟معنويت؟ نه بابا
آخه اينا به نظر شما شد مساله ؟ پس سكس و مسائل ناموسي چي بگن كه
فريادشون(فرياد زير آب) تا هفت آسمون اونورترم ميرسه. خلاصه پاي اين
برنامه كه بشيني يا قاه قاه ميخندي يا دندونات از شدت سايش به فرساش
ميرسه.
امروز آقاهه گفت ايها نسوان چه بخواييد چه نخواييد اولين چيزي كه يه
مردو به طرف شما جذب مبكنه سكسه. و تنها چيزي كه باعث ميشه يه مرد
سرتون كلاه بزاره و درووغو اينا سكسه پس اگه ميخواين يه رابطه
بي غل و غش داشته باشيد اينو با خودتون حل كنيد.بعد يه دختر خانومي
زنگ زدو گفت آقا جون چرت نگو من با دوست پسرم سه ساله دوستيم
يه بار بهش گفتم نه ولي هنوزم با هم دوستيم و بعد در جواب آقاهه كه گفت
(خانوم مطمئن باش دوستت به سكسش از جاهاي ديگه ميرسه) خيلي شيك
و با افتخار گفت خب ميدونم.خب برسه ولي چشمت كور ما هنوزم با هم
دوستيم و ميميريم بره هم!!!
از صبح كه اينو شنيدم يه بند دارم جيليز ويليز ميكنم. آخه به اينم ميگن
رابطه كه تازه از شدت افتخار به داشتنش بكنيش تو بوق به هزار
نفر ديگه ام پزشو بدي؟چقدر داريم مريض ميشيم . دلم بره دختره سوخت
بره پسره هم. در واقع دختره پسررو به يه رابطه بيمارگونه كشونده و
خودش قرباني هزار عقيده و سنت بيمار ديگه.اصلا دو نفر آدم چه جوري
سه سال با همنو فقط از درو ديوار حرف ميزننو مسائل شقيقه اي؟ مطمئننا
اين دختر لحظاتي داشته پر از كلافگي، سردرگمي، خواهش تنش و چماغ
عقايدش. آدم دلش ميسوزه دريا انقد نزديك و تو در روياي سراب. چرا
هميشه صحبت سواستفاده ميشه؟ مگه نه اينه كه دو طرف دارن عطش
همو سيراب ميكنن؟
يادمه يه جا خونده بودم (پنداري از شريعتي بود) طبيعت مردا هميشه دنبال
اينه كه جسم زنو به تماميت داشته باشه و طبيعت زنها تماميت روح يه مرد
رو ميطلبه. حالا اگه به ظاهر جمله دقت كني شايد به نظرت بياد چقد زنا
رومانتيكترن و مردا بر عكسش. اما اين خودخواهي . هر دو جنس نيازيايي
دارن و دنبال ارضاي اون نيازا بره تكامل وجودن.حالا بگير كميت كيفيت
توشون يه كم بالا پايين شه . به هر حال اگه بزاريم راه طبيعيشونو طي كنن
مكمل هم ميشن. حالا بهترين شكل در اختيار ماست .هر دو
از هر نيازي پريم اما با يكم بالا پايين كه اين خودش باعث جفت و جور
شدنمون ميشه .ميشه از اين تفاوت لذت برد ميشه از پر شدن خالي هاي روح
و جسمت نهايت لذتو ببري و خداييش چقد قشنگه، زيبا و بي نقص.
Sunday, July 21, 2002
يه شعراي هست كه احتمالا مامانم وقتي ني ني بوده براش ميخوندن كه
گول بخوره عوض ونگ ونگ خندش بگيره. حالا گاهي كه من پيشش
ميخوابم يهو شروع ميكنه از اينا خوندن بعد من هر كاري ميكنم كه چون
مثلا ديگه يكمي بزرگ شدم نيشم باز نشه نميشه كه نمشه. متناي ساده و
بامزه اي دارن. يكيشو مينويسم اما چون زبان اصليم زياد قوي نيست لطفا
اشتباهاشو خودتون درست بخونيد. خلاصه ميگه:
ماماني خانوم ماماني
بو گيزين هاني توماني؟
توماني آغاش باشيندا
اوزده اوندرت ياشيندا
بير آت جتيرين مينديراخ
بير آت جتيرين ينديراخ
بو گيزي هارا جوندراخ
هاماشكا ماشكا ماشكا، هاماشكا ماشكا ماشكا
(اينجاشو خيلي دوست دارم ،اينجا بايد دستتو بزاري رو شيكم ني نيه موقع
هاماشكا تكونش بدي كه خيلي كيف كنه!)
يكي ديگم يادم اومد:
سينيخ گل آي سينيخ گل
آش پيشيرن سينيخ گل ،
پيلو پيشيرن سينيخ گل
ايه ايه ماما جانيسي چخ ايستسه دوم دوز دورررر!
اينجاست كه بايد كاملا افقي شي و بعد به قيافه مامانت هي بخندي!
گول بخوره عوض ونگ ونگ خندش بگيره. حالا گاهي كه من پيشش
ميخوابم يهو شروع ميكنه از اينا خوندن بعد من هر كاري ميكنم كه چون
مثلا ديگه يكمي بزرگ شدم نيشم باز نشه نميشه كه نمشه. متناي ساده و
بامزه اي دارن. يكيشو مينويسم اما چون زبان اصليم زياد قوي نيست لطفا
اشتباهاشو خودتون درست بخونيد. خلاصه ميگه:
ماماني خانوم ماماني
بو گيزين هاني توماني؟
توماني آغاش باشيندا
اوزده اوندرت ياشيندا
بير آت جتيرين مينديراخ
بير آت جتيرين ينديراخ
بو گيزي هارا جوندراخ
هاماشكا ماشكا ماشكا، هاماشكا ماشكا ماشكا
(اينجاشو خيلي دوست دارم ،اينجا بايد دستتو بزاري رو شيكم ني نيه موقع
هاماشكا تكونش بدي كه خيلي كيف كنه!)
يكي ديگم يادم اومد:
سينيخ گل آي سينيخ گل
آش پيشيرن سينيخ گل ،
پيلو پيشيرن سينيخ گل
ايه ايه ماما جانيسي چخ ايستسه دوم دوز دورررر!
اينجاست كه بايد كاملا افقي شي و بعد به قيافه مامانت هي بخندي!
Saturday, July 20, 2002
بلاخره ترم هفتم تموم شد. يعني شده بودا اما امروز كه فهميدم اون درس
دو واحدي موذي كه اگه پاس نميشد يه سال از كل برنامه هام عقب ميفتادم
به سلامتي قالش كنده شد حس اتمامش تكميل شد. البته با كلي جيغ و ذوق
زدگي! بعدشم خدا پدر اين پاك كن پليكان درازارو بيامرزه كه اسباب تقلب
و نجات منو فراهم كرد. اصلا پدر مادر همه و همه چيو بيامرزه كه من امروز
كيفم كوك شده اساس!
الان ديگه ميتونم با سرعت هرچه تمامتر برم سراغ پايان نامه و كلكشو بكنم
بعدم يه بيلاخ گنده به تمام متصديان آموزشي كه باعث شدن اول دوازده سال
بعدم چهار سال مخمو با پشگلاي منتخبي اونا پر كنم ميدم. البته بيلاخم انگار
فقط جنبه دل خنك كني داره ولي ديگه فعلا همين از دستم برمياد.
بعد از پايان نامه ميخوام يه سال فقط مسافرت كنم. يه سال فقط سي دل
خودم به به چقدر هيجان انگيز ميشه. حالا سفر و همه شگفتي هاش به كنار
فك كن يه هفته يا دو هفته پشت سر هم يه دونه كلاسم نداشته باشي .
شوخي شوخي يه ده ساليه همچين اتفاقي برام نيفتاده!
بعدش اما دوباره درسه و درس اما عمرا اينجا و با اين سيستم مزخرف فسيل
شده دانشگاهي مملكته ......م. بعد از اينم كه پي اچ دي شدم و خيليم بهم
خوش گذشت فكر ني ني و اينا ميفتم آخه خيلي دوست دارم. چيزيم كه ريخته
باباي ني نيه! بعدشم يه كاراي ديگه اما هنوز راجع به بعدترش خيلي تصميم
نگرفتم.
دو واحدي موذي كه اگه پاس نميشد يه سال از كل برنامه هام عقب ميفتادم
به سلامتي قالش كنده شد حس اتمامش تكميل شد. البته با كلي جيغ و ذوق
زدگي! بعدشم خدا پدر اين پاك كن پليكان درازارو بيامرزه كه اسباب تقلب
و نجات منو فراهم كرد. اصلا پدر مادر همه و همه چيو بيامرزه كه من امروز
كيفم كوك شده اساس!
الان ديگه ميتونم با سرعت هرچه تمامتر برم سراغ پايان نامه و كلكشو بكنم
بعدم يه بيلاخ گنده به تمام متصديان آموزشي كه باعث شدن اول دوازده سال
بعدم چهار سال مخمو با پشگلاي منتخبي اونا پر كنم ميدم. البته بيلاخم انگار
فقط جنبه دل خنك كني داره ولي ديگه فعلا همين از دستم برمياد.
بعد از پايان نامه ميخوام يه سال فقط مسافرت كنم. يه سال فقط سي دل
خودم به به چقدر هيجان انگيز ميشه. حالا سفر و همه شگفتي هاش به كنار
فك كن يه هفته يا دو هفته پشت سر هم يه دونه كلاسم نداشته باشي .
شوخي شوخي يه ده ساليه همچين اتفاقي برام نيفتاده!
بعدش اما دوباره درسه و درس اما عمرا اينجا و با اين سيستم مزخرف فسيل
شده دانشگاهي مملكته ......م. بعد از اينم كه پي اچ دي شدم و خيليم بهم
خوش گذشت فكر ني ني و اينا ميفتم آخه خيلي دوست دارم. چيزيم كه ريخته
باباي ني نيه! بعدشم يه كاراي ديگه اما هنوز راجع به بعدترش خيلي تصميم
نگرفتم.
Thursday, July 18, 2002
خفته
در بستر گيسوان بلندش خفته و دست ها را بجاي بالش بر پشت سر نهاده
است. بر لبان نيم گشوده اش لبخندي پديدار است. شايد خواب ميبيند.
با پري نرم و سپيد عرق از بازوانش پاك ميكنم، چنان كه خبر به مژگان
نيم خفته اش نرسد.
هو اكنون به آرامي بر خواهم خواست تا آب از چاه بكشم و گاوان را بدوشم
و از خانه همسايه آتش بگيرم، آنگاه گيسوان خويش را بيارايم و جامه زيبا
بر تن كنم تا او بهنگام ديده گشودن آراسته ام بيند.
اي خواب شيرين، ساعتي ديگر در خانه چشم او بمان. بگذار ياد دوشين چون
رويايي دلپذير براي او باقي ماند.
بيليتيس
در بستر گيسوان بلندش خفته و دست ها را بجاي بالش بر پشت سر نهاده
است. بر لبان نيم گشوده اش لبخندي پديدار است. شايد خواب ميبيند.
با پري نرم و سپيد عرق از بازوانش پاك ميكنم، چنان كه خبر به مژگان
نيم خفته اش نرسد.
هو اكنون به آرامي بر خواهم خواست تا آب از چاه بكشم و گاوان را بدوشم
و از خانه همسايه آتش بگيرم، آنگاه گيسوان خويش را بيارايم و جامه زيبا
بر تن كنم تا او بهنگام ديده گشودن آراسته ام بيند.
اي خواب شيرين، ساعتي ديگر در خانه چشم او بمان. بگذار ياد دوشين چون
رويايي دلپذير براي او باقي ماند.
بيليتيس
Sunday, July 14, 2002
واي چه بامزه! من عاشق بالرين هاي دگا م. تازه رفته بودم پاستل خريده
بودم بشينم تابستوني يكي از بالريناي ماهشو بكشمو يه كم كيف كنم . بعد
ميخواستم راجع بهش اينجام بنويسم و عكساشم بزارم كه شمام خوشتون
بياد اما الان متوجه شدم نداي بالاي ديوارم دقيقا همين كارو كرده!
خيلي ذوق كردم. آخه باز چند وقت پيشا ميخواستم يه شعر از سيد علي
صالحي بنويسم كه بازم انگار ندا از اون نوشتش. چند وقت قبل ترشم بوبن
ميخوندم كه بازم ندا از همون كتابش نوشت! فكر كنم يه تلپاتي بامزه اي بين
ما در جريانه. حالا ميتونيم يه كار كنيم. روزايي كه من حوصله ندارم فقط
فكرشو كنم اون بنويسه و روزاييم كه اون حوصله نداره فقط فكر كنه و من
بنويسم. خلاصه مرسي ندا جون كه هم زحمت
نوشتن هم عكس گذاشتنشو كشيدي. خيلي چسبيد!
بودم بشينم تابستوني يكي از بالريناي ماهشو بكشمو يه كم كيف كنم . بعد
ميخواستم راجع بهش اينجام بنويسم و عكساشم بزارم كه شمام خوشتون
بياد اما الان متوجه شدم نداي بالاي ديوارم دقيقا همين كارو كرده!
خيلي ذوق كردم. آخه باز چند وقت پيشا ميخواستم يه شعر از سيد علي
صالحي بنويسم كه بازم انگار ندا از اون نوشتش. چند وقت قبل ترشم بوبن
ميخوندم كه بازم ندا از همون كتابش نوشت! فكر كنم يه تلپاتي بامزه اي بين
ما در جريانه. حالا ميتونيم يه كار كنيم. روزايي كه من حوصله ندارم فقط
فكرشو كنم اون بنويسه و روزاييم كه اون حوصله نداره فقط فكر كنه و من
بنويسم. خلاصه مرسي ندا جون كه هم زحمت
نوشتن هم عكس گذاشتنشو كشيدي. خيلي چسبيد!
Tuesday, July 09, 2002
سه سال پيش انگار همين موقع ها بود كه پاشدم يه سر رفتم دانشگاه.
اونموقع هنوز سال اولي بودم و يكمي پرشورتر. روز قبلش كه پنداري
جمعه بود خبراي بودار شنيده بودم راجع به كوي. صبح زود رفتم بقيه
بچه هام اومده بودن و همه روزنامه به دست. تازه فهميدم كه اي دل غافل
چه خبرا كه نبوده تو خوبگاه، بعد يهو دلم هري ريخت. چرا اكثر بچه ها
دانشگاه بودن الا خوابگاهيها؟ دلشوره همرو گرفته بود، اصلا باورم نميشد
همچين فاجعه اي و اونقد نزديك دوستام. به هر جا ميشد زنگ زديم و
خبري نشد. چه جو سنگيني بود كسي حرفي بره گفتن نداشت .فقط انتظار
و دعا. و من يه سره ياد پدر مادراي بچه ها بودم كه روزي دلشون از ذوق
تپيده بود كه عزيزاشون اين دانشگاه قبول شدن و حالا حتي نميدونستن نفسي
براشون مونده يا نه .....
بلاخره بعد از يكي دو ساعت سرو كله چند تاشون پيدا شد.
خراب، داغون، كشتي شكسته. همه با جيغ و داد دوييديو طرفشونو سوال
پشت سوال. خدا باهاشون بود. شانسي كه آورده بودن روز قبل اتفاقي قرار
كوه گذاشته بودن و خونه يكي ازتهرانيا مونده بودن تا اونروز صبح. وقتي
از خوابگاه ميگفتن ميلرزيدن . لاي حرفاشون با وجود مقاومت چيك چيك
اشك ميومد. آدم باورش نميشد.در عرض چند ساعت تمام زندگيشون پايمال
شده بود. تمام زندگي محقري كه با مرارات جمعش كرده بودن. آرش از
سازش ميگفت كه تيكه تيكه شده بود. همون كه به خاطر داشتنش ساعتها
درس داده بود، از همه چي زده بودو پس انداز كرده بود. سردارو ديدم با
يه لباس زمستوني. پرسيدم اين چيه پوشيدي وسط اين گرما. يه جوري نگام
كرد كه يعني برو بابا دل خوش سيري چند ، گفت كه ديگه هيچ لباسي براش
نمونده و نه هيچ پولي.از دوستاشون ميگفتن كه خونينو مالين برده بودنشون
اما كجا؟ هيچكس نميدونست. تو چشماشون نميشد نگاه كرد. خجالت
ميكشيدم. چقد بده تو سختي هيچ دلداري بره دوست زخم خوردت نداشته
باشي. بغض وفشار بيداد ميكرد. حيرت بود و كينه و انزجار. چقدر احساس
خفقان ميكردم. اين يعني مملكت كشك، بي صاحاب، بي قانون، دريده و بي
همه چيز مگه اون خراب شده يه وجب جاي امن اين بيچاره ها نبود توي اين
شهر بزرگ؟ كيه كه ادعاي مهمون نوازيش ميشه؟ كجاي دنيا مهمونو با سرو
كله خونينو دستو پاي شكسته تا ميخوره ميزنن و ..؟ كجا تمام داروندار
مهمونو با خاك يكسان ميكنن؟ آخه كي ميگه عربا جاهل بودنو وحشي؟ ......
اومدم بيرون از گروه ، دانشگاه غلغله بود. صورتهاي خشمگين اين وراونور
ميدوييدن و هر كي در تدارك كاري. بعضي خبر از كشته شدگان ميدادن و
تعدادشون. و نعشهايي كه ديده بودن رو دست بر دنشون رو.
بغض، بغض، انزجار، ميل به انتقام...... دم در اصلي يه عده از در بالا رفته
بودن و تو بلندگو شعار ميدادن و جمعيت عظيم بيرون دانشگاه جواب ميدادن
شعاراي خفن و مورمور كننده. سر بنداي سياه و سفيد و خوني پخش ميشد .
بلوزاي سفيد با لكه هاي قرمز. موج بزرگي در جريان بود.تا حالا انقد نفرتو
از نزديك حس نكرده بودم.چه نيرويي اون وسط موج ميزد. ميشد شروع يه
انقلابو حس كرد. دل همه يه گوله آتيش بود ، زبونشون آتيش داشت ، تنشون
آتيش داشت. انفجار انزجار بود. باورم شده بود كه يه اتفاقي ميفته بلاخره...
موقع برگشتن نيم ساعت طول كشيد تا بتونم از لاي مردم در بيام ، خيلي
سخت بود خلاف جهت حركت كردن و اونجا خفه گيم تجربه كردم. اونموقع
كه من اومدم تا نزديكاي ميدون وايستاده بودن بعدشو نميدونم. تا اونوقت اونهمه
خشم و فرياد يك جا نديده بودم . فشار بغض داغونت ميكرد.
اون روز هم گذشت و روزاي بعدش و درگيرياي بعدش....
چه روزاي پر اشكي بودن .در عرض چند روز يه كوه روزنامه تو اتاقم جمع
شده بود. ميخواستم بدونم بقيه مردم چقدر از اون چيزي كه من ديده و حس
كرده بودم ميفهمن. ولي دريغ كه تو مملكتم حتي نميشه گوشه اي از حقيقت
رو نوشت چه برسه به اين كه فريادش زد.
حجم دروغ لاپوشوني خفقان بي عدالتي خودكامگي خواص .... زياد بود كه
هنوزم . از اون وقت شد كه ديگه طرف روزنامه نميرم. چقدر احساس ضعف
ميكردم و آرزوي قدرت. انگار ميله هاي قفس خيلي محكم بودن و از دست
من جز اشك كاري ساخته نبود. ميله ها هنوزم محكمند و من در آرزوي پرواز
شايدم فرار. ولي كاش ميشد فرار نكنم. ميله ها رو خورد كنم و تو زمين
خودم پرواز كنم. تا آخر آسمونا.....
چرا بعضيا فكر ميكنن آسمون و بلنداش فقط حق اوناست؟
اونموقع هنوز سال اولي بودم و يكمي پرشورتر. روز قبلش كه پنداري
جمعه بود خبراي بودار شنيده بودم راجع به كوي. صبح زود رفتم بقيه
بچه هام اومده بودن و همه روزنامه به دست. تازه فهميدم كه اي دل غافل
چه خبرا كه نبوده تو خوبگاه، بعد يهو دلم هري ريخت. چرا اكثر بچه ها
دانشگاه بودن الا خوابگاهيها؟ دلشوره همرو گرفته بود، اصلا باورم نميشد
همچين فاجعه اي و اونقد نزديك دوستام. به هر جا ميشد زنگ زديم و
خبري نشد. چه جو سنگيني بود كسي حرفي بره گفتن نداشت .فقط انتظار
و دعا. و من يه سره ياد پدر مادراي بچه ها بودم كه روزي دلشون از ذوق
تپيده بود كه عزيزاشون اين دانشگاه قبول شدن و حالا حتي نميدونستن نفسي
براشون مونده يا نه .....
بلاخره بعد از يكي دو ساعت سرو كله چند تاشون پيدا شد.
خراب، داغون، كشتي شكسته. همه با جيغ و داد دوييديو طرفشونو سوال
پشت سوال. خدا باهاشون بود. شانسي كه آورده بودن روز قبل اتفاقي قرار
كوه گذاشته بودن و خونه يكي ازتهرانيا مونده بودن تا اونروز صبح. وقتي
از خوابگاه ميگفتن ميلرزيدن . لاي حرفاشون با وجود مقاومت چيك چيك
اشك ميومد. آدم باورش نميشد.در عرض چند ساعت تمام زندگيشون پايمال
شده بود. تمام زندگي محقري كه با مرارات جمعش كرده بودن. آرش از
سازش ميگفت كه تيكه تيكه شده بود. همون كه به خاطر داشتنش ساعتها
درس داده بود، از همه چي زده بودو پس انداز كرده بود. سردارو ديدم با
يه لباس زمستوني. پرسيدم اين چيه پوشيدي وسط اين گرما. يه جوري نگام
كرد كه يعني برو بابا دل خوش سيري چند ، گفت كه ديگه هيچ لباسي براش
نمونده و نه هيچ پولي.از دوستاشون ميگفتن كه خونينو مالين برده بودنشون
اما كجا؟ هيچكس نميدونست. تو چشماشون نميشد نگاه كرد. خجالت
ميكشيدم. چقد بده تو سختي هيچ دلداري بره دوست زخم خوردت نداشته
باشي. بغض وفشار بيداد ميكرد. حيرت بود و كينه و انزجار. چقدر احساس
خفقان ميكردم. اين يعني مملكت كشك، بي صاحاب، بي قانون، دريده و بي
همه چيز مگه اون خراب شده يه وجب جاي امن اين بيچاره ها نبود توي اين
شهر بزرگ؟ كيه كه ادعاي مهمون نوازيش ميشه؟ كجاي دنيا مهمونو با سرو
كله خونينو دستو پاي شكسته تا ميخوره ميزنن و ..؟ كجا تمام داروندار
مهمونو با خاك يكسان ميكنن؟ آخه كي ميگه عربا جاهل بودنو وحشي؟ ......
اومدم بيرون از گروه ، دانشگاه غلغله بود. صورتهاي خشمگين اين وراونور
ميدوييدن و هر كي در تدارك كاري. بعضي خبر از كشته شدگان ميدادن و
تعدادشون. و نعشهايي كه ديده بودن رو دست بر دنشون رو.
بغض، بغض، انزجار، ميل به انتقام...... دم در اصلي يه عده از در بالا رفته
بودن و تو بلندگو شعار ميدادن و جمعيت عظيم بيرون دانشگاه جواب ميدادن
شعاراي خفن و مورمور كننده. سر بنداي سياه و سفيد و خوني پخش ميشد .
بلوزاي سفيد با لكه هاي قرمز. موج بزرگي در جريان بود.تا حالا انقد نفرتو
از نزديك حس نكرده بودم.چه نيرويي اون وسط موج ميزد. ميشد شروع يه
انقلابو حس كرد. دل همه يه گوله آتيش بود ، زبونشون آتيش داشت ، تنشون
آتيش داشت. انفجار انزجار بود. باورم شده بود كه يه اتفاقي ميفته بلاخره...
موقع برگشتن نيم ساعت طول كشيد تا بتونم از لاي مردم در بيام ، خيلي
سخت بود خلاف جهت حركت كردن و اونجا خفه گيم تجربه كردم. اونموقع
كه من اومدم تا نزديكاي ميدون وايستاده بودن بعدشو نميدونم. تا اونوقت اونهمه
خشم و فرياد يك جا نديده بودم . فشار بغض داغونت ميكرد.
اون روز هم گذشت و روزاي بعدش و درگيرياي بعدش....
چه روزاي پر اشكي بودن .در عرض چند روز يه كوه روزنامه تو اتاقم جمع
شده بود. ميخواستم بدونم بقيه مردم چقدر از اون چيزي كه من ديده و حس
كرده بودم ميفهمن. ولي دريغ كه تو مملكتم حتي نميشه گوشه اي از حقيقت
رو نوشت چه برسه به اين كه فريادش زد.
حجم دروغ لاپوشوني خفقان بي عدالتي خودكامگي خواص .... زياد بود كه
هنوزم . از اون وقت شد كه ديگه طرف روزنامه نميرم. چقدر احساس ضعف
ميكردم و آرزوي قدرت. انگار ميله هاي قفس خيلي محكم بودن و از دست
من جز اشك كاري ساخته نبود. ميله ها هنوزم محكمند و من در آرزوي پرواز
شايدم فرار. ولي كاش ميشد فرار نكنم. ميله ها رو خورد كنم و تو زمين
خودم پرواز كنم. تا آخر آسمونا.....
چرا بعضيا فكر ميكنن آسمون و بلنداش فقط حق اوناست؟
Sunday, July 07, 2002
Friday, July 05, 2002
سايه روشن
من و او زير روپوشي از پشم سپيد لغزيديم و سر در زير آن برديم تا نور
چراغ ديدگانمان را نيازارد. در سايه روشن زيرپوش، اندام او بنظر من از
هر زمان ديگر زيباتر جلوه كرد. گويي در اين لحظه ما از هر وقت نزديكتر
و يكدل تر بوديم.
براي آنكه از برهنگان برهنه تر باشيم جامه از تن برنگرفته بوديم و براي
آنكه گيسوانمان پريشانتر از هميشه باشد همچنان شانه به سر داشتيم.
هيچكس ، حتي چراغ شب زنده دار نيز ديشب نفهميد كه بر ما چه گذشت و
چه رازها در گوش هم گفتيم.كدام عاشق و كدام معشوقه بوديم. تنها من و او
از اين راز نهان آگاهيم، اما مردان هيچوقت درين باره چيزي نخواهند دانست.
ترانه های بیلیتیس
من و او زير روپوشي از پشم سپيد لغزيديم و سر در زير آن برديم تا نور
چراغ ديدگانمان را نيازارد. در سايه روشن زيرپوش، اندام او بنظر من از
هر زمان ديگر زيباتر جلوه كرد. گويي در اين لحظه ما از هر وقت نزديكتر
و يكدل تر بوديم.
براي آنكه از برهنگان برهنه تر باشيم جامه از تن برنگرفته بوديم و براي
آنكه گيسوانمان پريشانتر از هميشه باشد همچنان شانه به سر داشتيم.
هيچكس ، حتي چراغ شب زنده دار نيز ديشب نفهميد كه بر ما چه گذشت و
چه رازها در گوش هم گفتيم.كدام عاشق و كدام معشوقه بوديم. تنها من و او
از اين راز نهان آگاهيم، اما مردان هيچوقت درين باره چيزي نخواهند دانست.
ترانه های بیلیتیس
نوازش
بازوانت را چون كمربندي بر تنم حلقه كن، زيرا نوازش انگشتان تو از
زمزمه جويبار و نسيم نيمروز دلپذيرتر است.
امروز نوبت توست كه مرا دوست بداري. با من سخن مگوي. هنگامي كه
ياران كنار همند سخن گفتن چه سود دارد؟
بگذار اثر گيسوان پريشان تو را چون نوازشي همراه با بوسه بر گونه هاي
خويش احساس كنم. بگذار در زير پرده سياه زلفان تو هيچ چيز جز تو از
جهان نبينم.
با دو دست گرمت دست هاي مرا بفشار مگر نميداني كه فشار دست بهتر از
گرمي لب از راز عشق خبر ميدهد؟
بيليتيس
بازوانت را چون كمربندي بر تنم حلقه كن، زيرا نوازش انگشتان تو از
زمزمه جويبار و نسيم نيمروز دلپذيرتر است.
امروز نوبت توست كه مرا دوست بداري. با من سخن مگوي. هنگامي كه
ياران كنار همند سخن گفتن چه سود دارد؟
بگذار اثر گيسوان پريشان تو را چون نوازشي همراه با بوسه بر گونه هاي
خويش احساس كنم. بگذار در زير پرده سياه زلفان تو هيچ چيز جز تو از
جهان نبينم.
با دو دست گرمت دست هاي مرا بفشار مگر نميداني كه فشار دست بهتر از
گرمي لب از راز عشق خبر ميدهد؟
بيليتيس
Monday, July 01, 2002
خداييش چه زايماني ميكنيم سراين امتحانا ! عين اين خانوما موقع زاييدن
هم به" غلط كردم، عجب گهي خوردم، ديگه پشت دستمو داغ كردم" و اين
حرفا ميوفتيم اما بازم عين اين خانوماي زاوو كه وقتي زاييدن همه چي
يادشون ميره و سر سال كه ميشه يه بچه جديد دستو پا كردند و دوباره
همون آش وهمون كاسه، مام آخر هر ترم دوباره دچار همون آش و همون
كاسه زايش ميشيم.بعضي چيزا واقعا درس عبرت پذير نيستن يعني آخرشم:
(thats the way it is(must be and will be
هم به" غلط كردم، عجب گهي خوردم، ديگه پشت دستمو داغ كردم" و اين
حرفا ميوفتيم اما بازم عين اين خانوماي زاوو كه وقتي زاييدن همه چي
يادشون ميره و سر سال كه ميشه يه بچه جديد دستو پا كردند و دوباره
همون آش وهمون كاسه، مام آخر هر ترم دوباره دچار همون آش و همون
كاسه زايش ميشيم.بعضي چيزا واقعا درس عبرت پذير نيستن يعني آخرشم:
(thats the way it is(must be and will be
Saturday, June 29, 2002
بلاخره ماشينم بعد از نزديك يه ماه برگشت خونه. ديدين بعضي روزا اصلا
روز آدم نيست، مثلا يه روز از صبح تا شب هر تكوني ميخوري گند ميزني.
هر كاريم كني فايده نداره سنگينترين كار اينه كه بشيني سر جات جنب
نخوري. حالا بعضي روزام روز ماشين نيست.مثلا اون روز كه اين بينوا دك
و پوزش كاملا ريخت بهم از صبحش بيرون بودم. هي ميديدم بابا امروز چرا
همه برام بوق ميزنن دست تكون ميدن. موتوريا ميومدن ازم سبقت بگيرن دم
شيشه يه چيزايي با هيجان و شدت بهم ميگفتن اما چون شيشه بالا بود
هيچي نميشنيدم. از اونورم راننده پشتيا هي برام دست تكون ميدادن و بوق
ميزدن اما حالت چهرشون يه نمه شاكي و طلبكار ميزد. يه بارم كه حواسم
رفته بود به باي باي ماشين بغلي رفتم تو در ما شين اونوريم. در خودم كه
كلي خراشيده شد فكر كنم اونم همينطور ولي راننده اونم يه باي باي محكم
كرد و ديگه هيچي نگفت. منم تعجب كردم. خلاصه همين بود تا عصري
رسيدم خونه. بعد برادرم ماشينو برد، البته وقتي قيافه ماشينو ديد زنگ زد بهم
كه اين جاي پنجه هاي شير چيه انداختي رو در منم گفتم وا پنجه كدومه ؟
شير كدومه؟ عمرا نميدونم چي ميگي. خلاصه رفت و يه ساعت بعد با جسد
ماشين برگشت. اصلا نميدمنم چطوري تا خونه رسيده بود ولي ديگه آش و
لاش شده بود. خيلي ناراحت شدم يه جورايي عذاب وجدان گرفتم. آخه اين
بيچاره خيلي سعي كرده بود بگه بابا امروز منو بيخيال. ولي الان كه برگشته
قول ميدم تا صداي بوق شنيدم يا باي باي ديدم زود بفهمم حتما خبريه.
روز آدم نيست، مثلا يه روز از صبح تا شب هر تكوني ميخوري گند ميزني.
هر كاريم كني فايده نداره سنگينترين كار اينه كه بشيني سر جات جنب
نخوري. حالا بعضي روزام روز ماشين نيست.مثلا اون روز كه اين بينوا دك
و پوزش كاملا ريخت بهم از صبحش بيرون بودم. هي ميديدم بابا امروز چرا
همه برام بوق ميزنن دست تكون ميدن. موتوريا ميومدن ازم سبقت بگيرن دم
شيشه يه چيزايي با هيجان و شدت بهم ميگفتن اما چون شيشه بالا بود
هيچي نميشنيدم. از اونورم راننده پشتيا هي برام دست تكون ميدادن و بوق
ميزدن اما حالت چهرشون يه نمه شاكي و طلبكار ميزد. يه بارم كه حواسم
رفته بود به باي باي ماشين بغلي رفتم تو در ما شين اونوريم. در خودم كه
كلي خراشيده شد فكر كنم اونم همينطور ولي راننده اونم يه باي باي محكم
كرد و ديگه هيچي نگفت. منم تعجب كردم. خلاصه همين بود تا عصري
رسيدم خونه. بعد برادرم ماشينو برد، البته وقتي قيافه ماشينو ديد زنگ زد بهم
كه اين جاي پنجه هاي شير چيه انداختي رو در منم گفتم وا پنجه كدومه ؟
شير كدومه؟ عمرا نميدونم چي ميگي. خلاصه رفت و يه ساعت بعد با جسد
ماشين برگشت. اصلا نميدمنم چطوري تا خونه رسيده بود ولي ديگه آش و
لاش شده بود. خيلي ناراحت شدم يه جورايي عذاب وجدان گرفتم. آخه اين
بيچاره خيلي سعي كرده بود بگه بابا امروز منو بيخيال. ولي الان كه برگشته
قول ميدم تا صداي بوق شنيدم يا باي باي ديدم زود بفهمم حتما خبريه.