Monday, January 27, 2003

اين روزا روزاي رنگارنگي بودن. همشم رنگاي مليح و آسموني. آبيشم زياد بود با نيلي و كرم كهنه گرم. موسيقي بود و شباي پر شمع و ياد گذشته.. راستي امروز آخرين امتحان دانشگاهم دادم، ديگه فقط مونده پايان نامه. يه هفته اي چهارگاه رو ختم كردم. بعضي شبا با سارا دوتايي ميرفتيم خونه عمو دهقان. تاريكه تاريك جلوي شومينه ميشستيم دورتادورمون شمع. بعد سارا خاطرات عمو دهقانو ميخوند. هزار جلده. توش از پدر پدربزرگم نوشته تا ماها. خيلي خوب بود. يعني دوراني كه نبودي يا خيلي كوچيك بودي مثل فيلم از جلوي چشات رد ميشد.گاهي سه تار زدم. گاهي پيانو. يه شيمل قديميه توپ. توپ و فوق العاده ناكوك. شايد نزديك بيست ساله كوك نشده. ولي خب همينكه پشتش بشيني كافيه تا ديگه هيچي نفهمي. يه خروار خاطره.. فلوتم زديم. سارام فلوتشو آورده بود. air باخ زديم. اصلن air باخ همينجوريشم آدمو ميبره بالاي ابرا چه برسه به اينكه دوئت فلوت اجراش كني. فك نميكنم با هيچ ساز ديگه اي انقد قشنگ بشه. يعني يه جاهاييش واقعن حس ميكني اون بالاهايي. خلاصه خيلي چسبيد. خونه پر موسيقي و آرامش و ياد قديما بود. مظمئنم اگه عمو دهقانم ديده باشه كلي كيف كرده، همپاي ما...
فقط موقع خواب يه كمي ترسناك بود. خودمون دوتا بوديم. منم كه آخر شجاعتم كلم. حالا از شانسم نگو اين خانوم اصلن عادت داره با چشم كاملن باز خواب ببينه در عين حال باهاتم حرف بزنه ، به اينور اونورم اشاره كنه. حالا شب اول قبل از اينكه حاليم شه اين تو خواب داره اين ادا اطوارارو درمياره از خودش يه سري مبسوط قبض روح شدم.
شباي خوبي بودن. آدماي بزرگ تو نبودشونم با يادگاراشون برات لحظات زيبا خلق ميكنن. يعني اصلن نبود ندارن ، جاودانن. ايروزا اينو كاملن حس كردم. كاش از يادگارياش خوب نگهداري شه. همش دلم ميخواست بگم، مرسي عمو دهقان مرسي بره همه چيز..


Thursday, January 23, 2003

يكي از يه جوري ترين كاراي دنيا اينه كه يه كمي دير كني بعد بياي ببيني در كلاست بستس بعد خيلي شيك و محترمانه در بزنيو و از شاگردت كه پشت پيانو منتظره اجازه بگيري و با معذرت خواهي بياي تو! اين كارو دقيقن هفته پيشم كردم و ايندفعه چشاي شاگردم اندازه دفعه پيش گرد نشد خداروشكر. واي دلم ميخواد اينجور وقتا كله خودمو بكنم شديد. نميدونم واقعن اين معذرت خواهيا و تشكرا و خلاصه احترام گذاشتناي بي جا از كجام در ميان گاهي. يادش به خير چند سال پيشام سر دو تا مرسي اضافه آقاي مشايخي بيچارم كرد. ديگه هر بار بعد احوال پرسي اول ميپرسيد واا پس چرا همينجوري وايستادي ازم تشكر نميكني پس؟! به هركي از غريبه و آشنام ميرسيد منو نشون ميداد ميگفت آيتكو ميبيني داره مياد؟ الان كه رسيد ازت تشكر ميكنه! از اونوقت پنداري يه كمي بيشر هواي مرسي گفتنامو دارم اما اين ببخشيد ببخشيد گفتنا انگار همچنان باقيه. بعضي وقتا زيادي احترام ميتركونم ديگه. يعني كلن احترام گذاشتن خيلي كار خوبيه ولي ديگه وقتي اونقد بشه كه طرفت تو دلش بگه بابا تو ديگه كي هستي، يه جوريه دیگه .

×××

بعدشم واقعن به خاطر پيغاماي محبت آميزه اين چند روز از همه خيلي خيلي ممنونم. بوس بوس يه عالـــــمه:-*
( سيبيل كلفتاش ته صف لطفن!)

Wednesday, January 15, 2003

عمو دهقان رفت....
رفت؟ كجا رفت؟ چطور مگه، به همين راحتي .. پارچه سفيدي كه دورش شكل هيكلشو گرفته بود ديدم. چقد نحيف چقد شكستني .. چقد دوراز قدرت و چه بي اختيار.. چه دردآور... هيچي نميتونم بگم خيلي سختمه.. يعني اونقد حرفه كه اينجا نميشه، اينروزا آيتكه درونم يه گوشه قايم شده كز كرده، ديگه از بالا پايين پريدن خبري نيست، فقط ميبينه و ميشنوه و فك ميكنه و قاطي ميكنه ... هيچي بابا .. فقط دنيا همه هيچ و اهل دنيا همه هيچ ، اي هيچ براي هيچ با هيچ مپيچ .. اين يكي از ورداييه كه روزي صد بار با خودم ميگم بلكه بره تو كلم. اينروزا قد تمام عمرم مراسم و اينور اونور رفتم . يعني از قصدي رفتم. تنهايي نميشد. دو ساعت اولي كه تنها بودم اونقد عين خلا با خودم حرف زدمو، نفس نفس افتادم و گلوم خشك شد كه ترجيح دادم همش با بقيه باشم تا از ترس آبرو خيليم شكل ديوونه ها نشم. نميدونم چي بنويسم الان كه يه هفته گذشته بازم همه چي خيلي درد داره.. يعني همه چي خيلي باور نكردنيه . يعني كي باورش ميشه ديگه عمو دهقاني نباشه عمو دهقاني كه هميشه جاي خاليه پدربزرگ نداشته رو پر كرده بود.. يعني دروس، هدايت، كوي دهقان ديگه خاطره شد؟ انقد نزديك و انقد دور.. دوشنبه شبا چي شدن؟ ديگه عمو دهقاني نيست كه هر دوشنبه شب ميزبان و قصه گوي فاميل باشه. چند سال اين كارو كرده بود؟ 20 سال 30 سال؟ هر دوشنبه بدون استثنا.. اصلن دوشنبه شب يعني عمو دهقان.. وجب به وجب خونه خاطره بود. خونه شاهد چند نسل بود. خونه بزرگ شدن و قد كشيدن منو ديده بود. قد كشيدن مامانو هم ديده بود. خونه پر رازو تجربه بود. وجب به وجب. صاحب خونه مرد مو سفيد و مهربون فاميل بود . حياط و درختاي سر به فلك كشيده و سرگيجه هر بار نگاه كردن نوك درختا ، و نزديك شدن تدريجي من به نوكشون طي اين سالها، اون درخت كاجه كه هميشه مورچه هاش قد يه بند انگشت بود. آب و استخر دسته جمعي تابستونا و بعدش هندونه خنك و دايي جان ناپلئون. و هميشه به صف كردن ما بچه ها بره مسابقه هوش و تاريخ و جغرافي و هيجان هر بار در رفتن و آخرش تحير عمو دهقان از اينكه پس بلاخره تو اين مدرسه ها چي ياد ما ميدن؟ در چوبي مشبك با شيشه هاي رنگي و هجوم ما بره ديدن مهموناي تازه رسيده از پشت شيشه ها. از پشت هر رنگ دنيا و آدماش يه شكل ديگه ميشدن و حرص زدن بره رسيدن به شيشه نارنجي بالاييه كه قدم نميرسيد. و قد كشيدن و اصلن فراموش كردن جادوي شيشه نارنجيه. سرك كشيدناي دزدكي به اتاق كار عمو دهقان و وهم و ترسي كه اون اتاق گنده تاريك ميريخت تو دلمون. ديواراي بلند از زمين تا سقف پوشيده از كتاب. بزرگتر كه شديم باز قايمكي دنبال كتاباي حافظ و خيام مصور ميگشتيم بره عكس لختياي توش و عمو دهقان سراپا ذوق از عشق ادبيات ما. و كم كم همه پراكنده شدن يه گوشه دنيا ولي عمو دهقان و دوشنبه هاش هيچوقت متوقف نشد. محفل گرمي بود بره دوباره كنار هم بودن باقي مونده ها. حالا چي ميشه؟ ميدونم كه آدما راحت همو فراموش ميكنن.. ميدونم...
حرف زياده، همين خاطره هاي خوب بايد بيان نه چيزه ديگه اي. عمو دهقان راحت رفت. يعني اينطور ميگن و منم اميدوارم.. مامان پيشش بود و پسراش. راستي اونروز من مامانو رسوندم خونه عمو دهقان. هميشه نشانه ها هستن اما نميخواي قبولشون كني. پياده نشدم و نديدمش. راستي گفتم نشانه ولي انگار نگم بهتره... يه چيزايي تو زندگيم تكرار ميشن يه چيزاي عجيب و قوي.. نميدونم باز خل ميشم الان.. هيچي .. فقط اينكه راحت رفت، تو تخت، عزيزا دورش ، نفس ميكشيد . نفس ميكشيد و ديگه نفس نكشيد. همين. همه چي تموم شد به همين سادگي .. خيلي سختمه.. اونهمه زندگي و تلاش و محبت و معلومات ديگه هيچوقت تكون نخورد. روش ملافه سفيد كشيدن. آخه چرا روي صورت مرده رو ميپوشونن.. همايون هي ميرفت پهلوشو دست ميزد هنوز داغ بود. سخته باور مرگ... خيلي سخته. دلم ميسوزه، آتيشه. پيچيدست . كسي جوابي براش نداره پس منم ساكتم گاهي اشك مياد و مدام فكر و فكر و فكر...
دنيا همه هيچ و اهل دنيا همه هيچ ،اي هيچ براي هيچ با هيچ مپيچ... فقط همين ..يعني بلاخره ميره تو كلم يا نه؟

.دلم ميخواد يه كمي ازش بنويسم. مرد بزرگي بود. بود و هميشه تو خاطر ما ميمونه . علي دهقان امسال تولد 94 سالگيشو جشن گرفت . همه عمرشو در راه فرهنگ گذروند. سالهاي سال مشغول تدريس و تحصيل . بيشتر از صد تا مدرسه درست كرد. جزو موسسين مدرسه عالي دختران و دانشگاه الزهرا بود. هفته كتاب رو در ايران پايه گذاري كرد. بنيانگذار كتابخانه ملي تبريز بود. مدتي استاندار تبريز بود و مدتي گيلان . مقبره شعراي تبريزو درست كرد. دها كتاب و شعر و صدها مقاله چاپ شده و نشده از خودش باقي گذاشت و... خيلي كاراي ديگه كه من ازشون بي اطلاعم. اينا شنيده هاي جسته گريخته من بود. اينجا نوشتم بره اينكه دوست ندارم راحت فراموش بشه. چند ماه پيش تو تبريز از مجسمه خودش پرده برداري كرد. مجسمه اي به پاس كرده ها. خوشحالم كه وقتي بود ازش قدرداني شد. خودشم خوشحال بود. يادش هميشه گرامي و روحش شاد باشه...
غرض نقشيست كه از ما باز ماند ، كه هستي را نميبينم بقايي..


نميدونم.. دلم خيلي تنگه ، خيلي..

Saturday, January 04, 2003

از ديروز تا حالا صداي تلفن كه بلند ميشه يهو گر ميگيرم. من خيلي به ندرت تلفن خونه رو جواب ميدم. يكي از فامیلای خوش شانس كه قريب به خیلی سالم بود كه نديده بودمش و تو اين سالا دو تا دختره از قرار خوردنيم به دنيا آورده بود ديروز زنگ زد. بعد ما مهمون داشتيم شلوغ پلوغ، من مجبور شدم جواب بدم. حالا تو اين هيرو بير داشتم تمام سعيمو ميكردم كه در عين لفظ قلم حرف زدن تمام اطلاعاتي كه ازش ميدونستمو يادم بيارم و يه جورايي وسط بكشم كه مثلن خالي اين فاصله چندين ساله رو پر كنم. اين شد كه يهو ياد بيبي ياش افتادم و وسط حرفش با هيجان پرسيدم دختراي گلت چه طورن؟ وسط حرفاش پرسيدم انگاري نشنيد. فوري دوباره تكرار كردم سوالمو، كه ايندفعه زبونم نچرخيد و خيلي شيك ازش پرسيد دختراي خلت چطورن؟!!

Thursday, January 02, 2003


سال نو ميلاديم مبارك
بيد!
الان فقط دوست دارم abba گوش كنم.

.....
Happy new year
Happy new year
May we all have a vision now and then
Of a world where every neighbour is a friend
Happy new year
Happy new year
May we all have our hopes, our will to try
If we don't we might as well lay down and die
You and I
.....


Saturday, December 28, 2002

Monday, December 23, 2002

پاكي


دلدار من، نوارها را باز كن، حلقه ها و قلابها را بگشا. كفشها را از پا بدر آر و شانه را از گيسويت بردار.
سرمه از مژگانت بشوي و رنگ قرمز از لبانت پاك كن. گيسوانت را در آب پريشان ساز.
اين زيورها و روغنها را جمله بدور افكن، تا اندام سيمين تو را آنسان كه دست آفرينش ساخته پاك بينم، آنچنان پاك بينم كه سرخي چهره ات را از فشار انگشتان خويش احساس كنم و برق هوس را در پي زمزمه عاشقانه خود در ديدگانت بنگرم.

*

عشق

هر زمان كه بدو انديشم. گلويم خشك ميشود و سرم سنگيني ميكند و فشار پستان آزارم ميدهد. بي اختيار بخود ميلرزم و هنگام راه رفتن گريه ميكنم.
هر وقت او را ببينم، دلم از طپش مي ايستد و دستم ميلرزد و پاهايم از حركت ميماند، گونه ام را آتشي سوزان ميسوزاند و طپشي دردناك سرم را آزار ميدهد.
هر بار كه به تنش دست زنم، ديوانه ميشوم. بازوانم از كار مي ماند و تاب از دو زانويم ميرود. پيش پايش بر زمين مي افتم و چون زني كه در آستان مرگ باشد از هوش ميروم.
هر گفته او آزارم ميدهد، زيرا عشقش براي من شكنجه اي نا گفتني است. رهگذراني كه از بيرون خانه ميگذرند صداي ناله مرا ميشنوند و بر جا ميايستند. آخر با اينهمه رنج چگونه او را محبوبه خويش بنامم؟

بيليتيس
اينجا يه بيو گرافي كوچولو ازش نوشته بودم.

***
راستي بشتابيد كه ملك طاووس دوباره اومد!
خونه ياشار به نظر من اسرار آميزترين و جادوويي ترين خونه وبلاگستانه. در عين حال لطيف و عاشقانه. ميتوني باهاش مست بشي و رويا ببيني. نمي دونم ، حس ميكنم وقتي ميخونمش يه خاطرات فراموش شده يا يه جاي نا خودآگاه ذهنم روشن ميشه و پرواز ميكنه. يه حساي سوررئاليستي مياد . خلاصه كيف ميكنم حسابي. خيلي دوسش دارم. نميدونم شمام همينطوري ميشين يا نه. حالا رمان ملك طاووس ش دوباره به جريان افتاده. گفتم خبر بدم كه از دستش ندين. خيلي هيجان انگيزه!

Saturday, December 21, 2002

روزاي اولي كه وارد هنرستان شده بودم با ترس و لرز يه گوشه نشسته بودم فك ميكردم خدايا گير چه وحشيايي افتادم. حرف زدن معمولشون دادو بيداد بود. از پنج تا كلمه چهار تاش فحش بود و مد سالم اين بود كه روي پوست نازك ساعد، يا اگه ديگه خيلي ترسو بودي، روي بازووت اسم دوست پسرتو با تيغ بكني! بي حد و حصر رك بودن كه اكثرا تو ذوق ميزد. پر از تجربه هاي زودرس. وجود نداشت كسي كه باهات راجع به يه كتاب يا دوخط شعر يه كلمه حرف بزنه. اصلن شعري كه كلمات ستاره دار توش نبود شعر حساب نميشد. ...و حس مدام اينكه من مال يه سياره ديگه بودم...
الان اينجوري تعريفشون ميكنم، دخترايي كه تا آخرين حد ممكن زنده بودن و زندگي ميكردن . هر كدوم اندازه درك خودش اما بي ريا و واقعي.

روزاي اول دانشگاه خفه خون گرفته بودم. صدام موقع حرف زدن تو كلاس ميپيچيد و همه چشما بر ميگشتن طرفم. رسمي حرف زدن و تعارفي بودن يادم رفته بود. صداي خندم شنيده ميشد اما در مورد بقيه دخترا فقط از تكون خوردن شونه هاشون ميشد حدس بزني دارن ميخندن. مرتب پچ پچ بود و ادا اصولاي بچه گونه. من زود صميمي ميشدم و عوضش را برا نگاهاي ازاون دستيه دخترونه نصيبم ميشد. به خدا هيچي بدتر از چپ چپ نگا كردن دخترا پيدا نميشه. دوست داشتن بي تجربه به نظر بيان و تو اثبات آفتاب مهتاب نديدگي با هم مسابقه ميذاشتن. مجبور بودم هر چي ميخوام بگمو اول شيشصد بار پيش خودم اصلاحش كنم بعد بگم. و بازم حس شديد تعلق به سياره اي ناشناخته . خلاصه يه مدتي خفه خون شده بودم تا حرف زدن اون سبكي ياد بگيرم و زبون مشترك رو به دست بيارم و در ضمن عادت كنم قسمت اعظم وجودمو سانسور كنم. بگذريم كه بعد از يه سال بيخيال اين تلاش مذبوحانه شدم و اونام ياد گرفتن اگه ازم چيزي خلاف سبك خودشون ديدن فقط بگن بابا آيتكه ديگه! اونجام كسي حوصله كتاب و شعر و نمايشگاه و .. نداشت. يعني صحبت داغ دوست پسر و مادر شوهر ديگه وقتي بره اين چيزا باقي نميذاشت. تمام اين سالا همصحبتم پسرا بودن و من كماكان فك ميكردم حتمن يه عيبي بهم هست و اين فكر هي درد ميداد بهم.

هر دو گروه اول وحشتناك بودن. بچه هاي هنرستان از شدت وحشي گري و بچه هاي دانشگاه از شدت لطيف بازي. الان خبري از دختراي دانشگا ندارم و ميدونم كه اونام از هم خبري ندارن. همونا كه هميشه صميميترين ها به نظر ميومدن ديگه طاقت بازياي همو نداشتن. وقتي با دختراي هنرستان جمعيم ( همون وحشياي بلفطره) بينمون فقط محبته و صداقته . خصوصيترين مسائل زندگيمون بره هم روئه. قايم نميكنيم چون از واقعيت وجودمون نميترسيم. وقتي خيلي احساساتي شيم تمام محبتمونو با چهارتا تا فحش پدر مادر دار حواله هم ميكنيم. صداي بلند خنده هامون زمينو و آسمونو ميلرزونه. و من كنار اوناست كه واقعن زندگي ميكنم. وقتي انعكاس بلند خنده هامونو ميشنوم باورم ميشه كه وجود داريم. و از محبت و صداقتی كه بينمون هست باور ميكنم كه واقعن بره هم مهميم و ارزش داريم. من اين وحشيارو دوست دارم

Saturday, December 14, 2002

يكبار ايكاش اينبار
فقط با افكارم عشقبازي مي كردي
و اينبار
به جاي پستانهايم
به چشمانم نگاه مي كردي
و مي شد اگر
انگشتانم را
يك به يك
با لب هاي بزرگت
از بالا به پايين
و ديگر بار
از پايين به بالا
بوسه هاي ريز مي كردي
بعد
دست در موهايم مي كشيدي
گونه بر گونه ام مي كشيدي
و با صدايي نرم
در گوشم مي گفتي
كه مرا عاشقي
نه كه دوستم داري
كه مرا عاشقي

يكبار ايكاش
كاش مي شد يكبار
كاش


فرها د

چه جوري ميشه يه مرد زبون يه زن بشه؟ چه جوري ميشه يه مرد انقد قشنگ احساسها و فريادهاي درون يه زن رو بشنوه و كلمه كنه؟
هر وقت وبلاگ فرهاد رو ميخونم روحم سبك ميشه. روشن نگاه كردنش دلمو روشن ميكنه. شعرهاي خيلي قشنگي داره . گاهواره هاي پيوسته شو خيلي دوست دارم اما حيف كه يه جا نبودن لينك بدم. تو وبلاگش پراكندن. اين دو تا رم بخونيد، با نقاشيهاي ناز دخترش.
راستي فرهاد يه وبلاگ بامزه انگشتي ام داره بره حرفاي خودموني و خنده.
اسم فرهاد تو خوبها ست با هفت تا ستاره ام جلوش.

Thursday, December 12, 2002

يه جمله فلسفيانه پيانويي!

....life is like a piano
....what you get out of it depens on how you play it


****

چقد اين ظريف و واقعيه. تو جين جين كشفش كردم .خيلي دوسش داشتم.

Wednesday, December 04, 2002

همش دارم فك ميكنم چرا اين خانوماي چادري هميشه سياهن؟
مثلا فك كن چي ميشد اگه يه خانوم چادري ست چادر مقنعه سرمه اي انتخواب ميكرد. واي چقد به نظرم شيك و هيجان انگيز ميشد! من كه تاحالا يه مورد سرمه ايشم نديدم چه برسه به رنگاي روشنتر. حالا نميگم زرشكي اما فك كن حتي اگه طوسي ميشد چي ميشد. بده آدم گاهي يه حظ بصري ببره فقط در حد ارضاي تنوع رنگ ؟ اگه چادري بودم حتمن اينكارو ميكردم. و اگه نمردم و يه روزي تو زندگيم همچين پديده اي رو از نزديك ديدم زود ميرم جلو و از كار قشنگش قدرداني ميكنم و بهش ميگم چقد ناز شده.

Friday, November 29, 2002

اول صبحه. هوا تاريكه. مامانينا الان راه افتادن كه بيان پيشت. برق رفته. هنوز عين شبه. تاريكه همه جا عين دلم. هنوز دارم خودمو بازخواست ميكنم كه چرا نيومدم. پرده رو ميزنم كنار پي يه تيكه نور . واي! ميدوني الان چي ديدم؟ داره برف مياد. چه جورم، گوله گوله! گوله هاي درشت سفيد تو دل تاريكي. ...... برف عزيزو آروم. اونم الان قبل از زمستون. .. چه حكايتيه اين؟ هرسال همين وقت..
چهار سال ميگذره از آخرين ديدار. روز آخرم برف باريد. بره تو باريد . همون وقت كه همه بيرحم بودن و و تو بيجون. دلم چنگ ميخورد. مجال خداحافظيم نبود. همه بيشتر از من تورو داشتن . انگار حق ازلي و ابديشون بود. مال همه شده بودي. همون وقت كه رو دستاشون ميبردنت... ديگه فرصت تموم شده بود. ديگه مجال خلوتي نمونده بود.. نميذاشتن نزديكت شم، صورتتو ببينم . آخرين حرفارو بزنم. ميدونم دير كرده بوم.... اندازه يه عمر. و همون داشت خفم ميكرد. چقد از همه بدم ميومد. همونايي كه راحت تماشات ميكردن. زير خاك رفتنتو. چقد بزرگا هميشه تلخن، سختن، نامفهوم. تمام وجودم مچاله بود. نميتونستم اون زير ببينمت، نميشد.... يهو برف گرفت. اونروزم برف اومد عين امروز صبح. .. آسمونم ميباريد ، دل منم. همه چي انگار آروم تر شد. خاك بدجنس روت ديگه سياه و سخت نبود. پر گل بود و سفيدي. ميدونم سردت نميشد. ميدونم توام بغل من بوديو فقط زيبايي گل و برف رو ميديدي... ميدونم مهر تو بود كه ميباريد.. هر سال همين وقت ميباره. ببار ..
هنوز تاريكه، دلم خيلي تنگه. پشت پيانو، ميخوام كورمال كورمال يه چيزي برات بزنم، به يادت. اما چي؟ ... افسوس.. حيف كه زبون موسيقي ما با هم فرق داشت. نميفهميدي آهنگامو. مال تو و زمون تو نبود. آرزوت بود آهنگاي تركيتو برات بزنم و من چه دور بودم از علاقت و اشتياقت. لج كردم؟ تو موسيقي منو نفهميدي منم خواستم كه مال تورو نفهمم. پس نزدم...فقط..دريغ... اما بايد يه چيزي برات بزنم. بايد باهم حرف بزنيم . ياني ميزنم شايد نزدكترين حس شنيداريمون . دوسش داشتي با اون موهاي بلندش. چقد دلت جوون بود و جون پسند. ياني ، فليتساش و براي تو. بره مامانش ساخته بود اين آهنگو. سوز داره و بالا پايين زندگي. همه چي مياد جلوي چشمم...سالها خاطره با تو رشد كردن.. شب پيش تو خوابيدناي منو آيدين ، خنديدنامون و تا صبح بي خواب كردنت. صبحونه هاي مفصلمون با ليواناي گنده چايي كه خيلي شيرينش ميكردي. شبيخوناي مداممون به يخچال فريزرت و رضايت هميشگي تو. هميشه خوشمزه ترين ها پيش تو بود. ميدونم ميخواستي خيلي خوش بگذره با تو. تنهايي مدامت. و دلتنگي كه باعث ميشد يهو در اتاقمو باز كني و وسط درسام سه ساعت خاطره بگي. و چه شيرين ميگفتي. كاش يه بار صداتو ضبط ميكردم. ريكوردر زدنات.. دايره زدنات.. ملوديكا زدنات.. چه دل پر شور و استعداد محضي و خاطرات پدر هنرمندي كه موسيقي رو بره دختر حروم ميدونسته . يادمه همه چي. مراسم شيرني پزي قبل از عيد. يكيشو فقط بايد با من ميپختي. يعني من فقط پسته هاي روشو ميريختم ولي عشقت بود كه كار شيرنيو به اسم من تموم كني. سخاوت و عشق بي پايانت. و دستور تهيه اي كه ديگه فرصت نشد ازت بگيرم... اولين نماز خوندنام كنارت... با يه چادر و يه مهر و يه عالم خلوص نيت. بي شك ملكوتيترين لحظات زندگي بودن. نيتم و تمام نمازم اين بود: خدايا هرچي مامان بزرگم ميگه منم همون!! ولي وقتي شروع ميكرديو من اداتو درميوردم رو ابرا بوديم... و بوي جانمازت كه فقط مال من بود... وقتي بهم گفتن بره هميشه رفتي جانمازتو دزديم. جانمازت مال من بود و خاطراتمون. هنوزم تو كمد قايمش كردم بره لحظات دلتنگي و هوس بوي تو... نتها قاطي شدن.. هق هقم نميذاره...
دلتنگتم، اما درد افسوسه كه آدمو خورد ميكنه. درد لحظات غفلت شده، از دست رفته. .. پس روزهاي از دست رفته گريگ رو ميزنم. ايندفعه بيشتر بره خودم . داغ خداحافظي نكردمون تا ابد به دلمه.. ميدونم منتظرم بودي بيام ببينمت. هيچي نگو كه نگفته آتيشم. روز آخر كه بي كليد رسيدم خونه، كسي نبود. زنگ تورو زدم خبري نشد. منتظر شدم. بالارو نگا كردم. صورت خابالو و پر لبخندتو از پنجره بيرون نياوردي برام كليد بندازي . قاب خاليه پنجره رو كه ديدم دلم ريخت. يه چيزي گفت وقتم تموم شده. باور نكردم. خواستم عصر بيام يبينمت. منتظرشدم بيان دنبالم . اما وقتي اومدن با اشك اومدن....بار ندامت سنگينه.. ميدونم منتظرم بودي... افسوسش درد داره باور كن. ميدونم از اون روز ديگه نيومدم ديدنت . ميام يه روز اما تنها ميام. يه عالمه دردو حرفه كه خلوت ميخواد. نميخوام باور كنم اونهمه عشق و زندگي الان زير خاك و يه تيكه سنگه كه به اسمشه.. تو جات اونجا نيست. تو با مني هميشه و هر وقت كه يادتم. كاش ميشد حرفامو بشنوي. اونجا كه هستي چه طوريه؟ يعني مامان بزرگاي رفته حرف دل آدممو ميشنون؟ يا حتمن بايد بلند بگم؟ يا اولشم صدات كنم؟ ..نميدونم...نكنه الان كنارمي داري اشكامو نوشته هامو ميبيني؟ يعني ميفهمي؟ كاش حس كني. ببخش كه نگفتم...كه هيچوقت نگفتم چقد دوست دارم.. ببخش كه يه عمر دير كردم...ببخش و بدون كه هميشه دوست داشتم ..بينهايت...
..........
..حالا يه مهتاب دبوسي.. به ياد همه عشق و محبت بي دريغت..بره روح لطيفت...


Wednesday, November 27, 2002


مژده وصل تو كو كز سر جان برخيزم
طاير قدسم و از دام جهان برخيزم
خيز و بالا بنما اي بت شيرين حركات
كز سر جان و جهان دست فشان برخيزم

Saturday, November 23, 2002

شاگردات ميان غر ميزنن سرت كه چرا يه روز رو براشون نميزاري كه بيان كنسرت بدن! همون آدماي بي انگيزه كه باورت نميشد بخاري ازشون بلند شه حالا ميخوان كنسرت بدن! احساس هدر نرفتگي، تقدير. يه عالم شوك و ذوق!!
برادرت از دور زنگ ميزنه ميگه انگار ماهواره فيلمي كه عاشقش بوديو پخش ميكنه. نگاه ميكني ، وااااي! once around again . بچگيات عاشقش بودي! با اون آهنگ خداي
fly me to the moon كه oscar peterson هم اجراش كرده. كلي خاطره زنده ميشه با حسهاي قديمي. اما آيدين كه اون موقع سه سالم از من بچه تر بود. چطوري يادش مونده بود؟! بازم يه عالمه هيجان و ذوق.

يادآوري چقد لذت بخشه ، كاش آدما هيچوقت بره هم خسيسي نكنن. گاهي چقد انرژي تو يه حرف يا يه حس فراموش شده يا غفلت شده هست.
هر روز يه معجزه اي با خودش داره. شايدم هزار تا. هر كدوم به تنهايي كافيه كه پرت كنه از زندگي و اشتياق. شيفتگي . قيافشون كوچيكه، فقط بايد خوب نگاه كني ، اشكالي نداره بعضي وقتام پر رنگشون كني، يا علامت دار. بايد نشانه ها رو ببيني. اگه بخواي حتمن ميبيني.

Wednesday, November 20, 2002

سه تا سن تاپ، سه ليوان آب. اجبار. آب جوش روآب يخ بره اينكه حالم به هم نخوره. نشستم لب باغچه بيرون. ميشه گفت حياطشون. ماه رمضونه. قورت ميدم اما دورم خيلي از اينجا...

خوبه كه پاييزه. خوبه كه سايه ست، كه خنكه. كه نسيم نازم ميكنه. كه آسمون نزديكه ، كه ميشه فك كنم، دور بشم..
انگار غم دارم يه كمي. چرا اينجام؟ بازم بين روپوش سفيدا. دلم گرفته؟ دلم ميسوزه؟ نه فكر نكنم، ديگه بي حسم. بيخيال، آشتي با تقدير..اما به هرحال دورم..

الان دنيا همون يه تيكه گوشه زمينه، همون كه روش يه نور كوچولو تابيده. ميشه اون ذره كوچولو هاي هوا رو كه هميشه تو هم ميلولن ببيني. حركت. پويش. بقا.

روپوش سفيدا هي رد ميشن. پر از زندگي و جوشش. سهم من يه براندازه. يكيم از هزار نمونه. اينجام كه كشفم كنن . من با يه عالم نقطه مبهم . اونا با يه عمر تجره و فورمول بازي. شك ميكنم كه اصلن چيزي ميفهمن؟ حس ميكنن؟ شايد فقط وقتي خودشون هم اينجا منتظر روپوش سفيدي بشينن.. دورم ،از زندگي انگار..

مامان ميگه ديدي سه تا دخترا چه نخي ميدادن به پسرا. من صداي غش غش خنده يادم مياد. چه خوبه بي پروا و دغدغه خنديدن. بره خودم آرزوش كردم.. خستم. دورم. اون بالا. دارم خودمو نگاه ميكنم. زندگي و سرنوشتم. چرا انقد ميچرخم. ميچرخم دور خودم. يه دستي انگار نگهم داشته وسط يه دايره . بزار برم. خيلي خستم ديگه. اونقد كه ته راه ديگه مهم نيست فقط جاده مستقيم باشه. سرم گيج ميره. حالم به هم ميخوره . قلپ آخر سن تاپ.

ميدونم كه خيلي بده آدم دلش بره خودش بسوزه، اما انگار داره ميسوزه..
نوچ نوچ نوچ..
سرمو بلند ميكنم دنبال صاحب نوچ نوچ. چه طنين حواس جمع كني داره اين نوچ نوچ. مجبورم ميكنه بيام نزديك. چرا من بره كسي نوچ نوچم نمياد. نه از سر دلسوزي كه بره تحقير. چي فكر ميكنه. چرا خودشو انقد بالا و منو پست ميبينه. ديدم. صاحاب حق به جانبش يه دختره. روسري سياه تا رو ابرواش. روپوش سياه زمين جارو كن. پشمو پيل، به همون شكل اوريجينال و با كيفيت. كلاف پيچ در پيچ و خشك افكار و اعتقادات اجباري. دلم براش سوخت. اما بازم نوچ نوچم نيومد .

يه عالم سوال . اما وقتي ذهنت درگيره سوال فلسفي نكن. حالت به هم ميخوره. فقط سبك باش و خالي از همه چيز.
قلپهاي سخت و آخر آب ولرم رو يه عالمه سن تاپ. و اجبار عزيمت. بره كشف شدن.

Friday, November 15, 2002


اين فيلم my big fat greek weding خيلي بامزه بود. داستان يه خانواده يوناني كه تو آمريكا زندگي ميكنن و ميخوان همه سنتهاشونو حفظ كنن. خيلي شبيهه ما، پدر رييس خانوادست و از دخترش فقط ميخواد كه يه يوناني بمونه، با يه يوناني ارتدكس ازدواج كنه و بچه هاي يوناني به دنيا بياره. حتي فك ميكنه تحصيلات در حد ديپلم بره يه دختر از سرشم زياده ! البته بلاخره همون ميشه كه بايد بشه يعني دخترش دانشگاه ميره و با يه آمريكايي ازدواج ميكنه و همه سنتها رو ميشكونه. اونموقعي كه خيلي ناراحت بود و فك ميكرد پدرش بهش اجازه هيچ كاري نميده مامانش اينجوري دلداريش ميده كه : درسته كه مرد رييس و سر خانوادست . اما زنم گردنشه!! پس ميتونه سرو هر طرفي كه ميخواد بچرخونه!!!
نميدونم چرا انقد بهم چسبيد!:d اينم اصل ديالوگ بايد با طلا بنويسنش.

the man is the head, but the woman is the neck! she can turn the head anyway she wants!!!

Sunday, November 10, 2002


ماجراي نيمه شب

با ديدگان نيم خفته در بستر آرميده ام.
پيرامون همه جا خاموش و آرام است، ولي مگر در شب هاي تابستان ميتوان خفت؟
با اينهمه او گمان دارد كه من در خواب هستم. دست مرا ميفشارد و آهسته در گوشم مي گويد : بيليتيس خفته اي؟ دلم سخت ميطپد، اما پاسخش نمي دهم و چون خفتگان همچنان به آرامي نفس مي كشم.
آنگاه او به من مي گويد: بيليتيس ، حالا كه سخن مرا نميشنوي، بگذار بگويم كه چه اندازه دوستت دارم. سپس انگشت بر لب من ميگذارد و زمزمه مي كند:
اين دهان زيبا مال من است و ميدانم كه زيبا تر از آن در جهان دهاني نيست . چه خوشبختم، مگر با داشتن چنين بازوان برهنه و گيسوان پريشان مي توان خوشبخت نبود؟
×××

دوري

مدتي است از خانه بيرون رفته. اما من همچنان در كنار خويش ميبينم، زيرا درين اتاق همه چيز آكنده از او و مال اوست ، و من خود نيز چون اينهمه بدو تعلق دارم.
هنوز اثر تن گرم او در بستر باقي است. هنوز عطر گيسوان آشفته ش از بالش به مشامم مي رسد.
اين ظرفي است كه روي خودش را در آن شسته ، با اين پارچه گيسوان پر شكشنش را گره زده ، اين كفشي است كه هنگام برخاستن از بستر به پا كرده.
اما من جرات ديدار اين آيينه سيمين او را ندارم ، مي ترسم هنوز اثر لبهاي مرطوبش بر آن نمودار باشد.

بيليتيس

Thursday, November 07, 2002

وبلاگا يك ساله شدن. تولدشون مـــبــــــارك!!
امروز يه سر به آرشيوم زدم. بعد يه سكته خفيف كردم. داره ميشه نزديك هفت ماه كه من وبلاگ دارم!!! اصلن معلوم نيست كي پشت سر اين آقاي زمان وايستاده انقد پر قدرت فوت ميكنه. همش آدم ازش جا ميمونه.
دفعه اول از طريق ميلايي كه پژمان به كلاب ها ميزد با سابجكت "شما اصلن ميدونيد وبلاگ چيه؟" رفتم سراغ اين پديده هيجان انگيز. بعد كه خودم يكي درست كردم بيشتر دنبال يه بهانه بودم كه باز شروع كنم به نوشتن. آخه يه سالي بود با سررسيدم قهر بودم. فكر ميكردم اينجوري مجبور ميشم لحظاتمو ثبت كنم و بعد راحت برگردم مرورشون كنم بفهمم از كجا به كجا رسيدم. يعني يه جور خودشناسي. چه هدف قلمبه اي داشتما!! اما فك نكنم زياد اونطوري شده باشه. يعني نه شد زياد بنويسم نه زياد بخونم. از همه چي ننوشتم ، انگار بيشتر از چيزايي نوشتم كه تو گلوم قلمبه شده بود ميخواستم يكي بشنوه. كاش يه كم بيشتر بنويسم و راحت تر. باز يه بار ديگه كه چشامو بستمو باز كردم يه عالم گذشته رو ثبت شده ميبينم. خيلي كيف داره.
گهگداري دوستاي خوبي پيدا كردم ، فكرا و احساساي قشنگي رم كشف كردم. اون احساس تنهايي آدمم كمرنگ ميشه . همون كه گاهي مياد سراغت ميگه همه از يه جنس ديگن و هيچكي حرف تو رو نميفهمه. اما اينجا پر بود از آدماي همجنس و همدرد با يه عالمه احساس خوب و گرم. همتونو خيلي دوست دارم و واقعن خوشحالم كه منم يه جا تو اين محله ناز خونه دارم. از هودر و پژمان و همه كسايي كه اسباب خونه دار شدن منو محيا كردنم ممنونم يه عالمه.

Sunday, November 03, 2002

سالها رسم بود همين وقت از سال كلي مراسم و بند و بساط بپا كنيم. صبحگاه مفصل ، سرود و تاتر. هميشه يكي با يه كلاه بلند كه عكس پرچم آمريكا روش بود آدم بده و حقه بازه بود كه آخرش به دست آدم خوباي ريشو و چادر به سر مشت گره كرده كشته ميشد و كلاهش آتيش ميگرفت، اونوقت دست زدن آزاد ميشد و يه مشت شعار معارم تهش. هميشه ام اون آخر آخر يه پرچم گنده آمريكا رو درسته آتيش ميزدن. چه تداركي بره اين جور جشنا ميدين . فقط بره اون روز خاص و 22 بهمن بود كه مدرسه يه تكوني به برنامه هاي مثلا فرهنگي هنري ميداد. يه بارم ديگه همه خلاقيتشونو جمع كردن و يه پرچم گنده رو زمين حياط درست جايي كه صفها رد ميشدن كه وارد ساختمون بشن نقاشي كردن. اينطوري همه مجبور بودن لگدش كنن روزي چند بار ويك سال تمام . خيلي به صرفه تر بود!
يه روز سر كلاس تاريخ هنر استادمون از قبايل بدوي و غارنشين ميگفت. ميگفت كه اونا هميشه قبل از جنگ يا شكار براي پيروزيشون بدل دشمن يا حيوونو به شكل عروسك درست ميكردن، يا رو ديواراي غار ميكشيدن. بعد مثلا اونارو ميكشتن. يا تير تو دلشون ميزدن يا كلشونو ميكندن يا .... شايدم خيلي وقتا ميسوزوندنشون..!
از اون وقت يه بند فك ميكنم فرق ما با اون بدويا چيه واقعا؟!
يا چي شد كه ما انقد بي مغز مونديم؟ يا چرا بعضيا باورشونه اگه خودشونو بزنن به بي مغزي بقيه واقعا بي مغز ميمونن و چرا ما محكوميم همه جا و همه وقت اداي آدماي بي مغزو درآريم؟؟
هرچي بي مغز تر مقبول تر، خوشبخت تر، موفق تر.

Sunday, October 20, 2002

امروز با بابا يه عالمه تو راه بوديم. رفتني طبق معمول از اتفاقاي بامزه اي كه افتاده بود تعريف كرد و يه عالمه خنديدم. هميشه كلي از اين حرفا تو آستينش داره بره تو راه بودناي دونفرمون. برگشتني ظبتو روشن كرد و ديگه هيچ كدوممون نتونستيم حرفي بزنيم.. مست شديم دوتايي اون بره خودش منم بره خودم. هميشه اين old song ها آدمو با خودشون ميبرن ، مسحورم ميكنن، مستو واله و شيدا. واقعا ميشم. خيلي وقت بود فرصت نشده بود برم سراغشون. همشون يه جادويي دارن ، تا ته خاطرات كهنه و نابت قلقلك مياد و همه حس قشنگ آروما برميگردن. نميدونم اگه كسي بره بار اولم بشنوه انقد روش تاثير ميزاره يا نه اما واقعا فك ميكنم اين آهنگا تكرار نشدنين. مال دوره من نيست .مال خيلي جوونياي مامانيناست. حس ميكني داري يه كار خوب گوش ميدي ، ملودي روون و لطيف با شعراي ناز و پر معني و همه اينا در عين سادگي. دلت ميخواد مال اونموقع بودي ...و آرامش اونموقع . نميدونم شايد ده سال ديگه dont speak گروه no doubt رو بشنوي باز حسايي از اين دست برات زنده بشن . با اينكه الانم اينارو ميشنوي و لذت ميبري ..اما بازم هيچي آهنگاي قديمي نميشه. هي بابام ، آهنگم آهنگاي قديمي، حسم حساي قديمي، زندگيم زنديگياي قديمي.... خب لابد الان بعضيام ميگن دخترم دختراي قديم ، خب اصلا پسرم پسراي قديم. خلاصه چيزاي خوب هميشه قديميشو بچسب كه توش پره . پره حساي خوب و گاه از ياد رفته.