سه تا سن تاپ، سه ليوان آب. اجبار. آب جوش روآب يخ بره اينكه حالم به هم نخوره. نشستم لب باغچه بيرون. ميشه گفت حياطشون. ماه رمضونه. قورت ميدم اما دورم خيلي از اينجا...
خوبه كه پاييزه. خوبه كه سايه ست، كه خنكه. كه نسيم نازم ميكنه. كه آسمون نزديكه ، كه ميشه فك كنم، دور بشم..
انگار غم دارم يه كمي. چرا اينجام؟ بازم بين روپوش سفيدا. دلم گرفته؟ دلم ميسوزه؟ نه فكر نكنم، ديگه بي حسم. بيخيال، آشتي با تقدير..اما به هرحال دورم..
الان دنيا همون يه تيكه گوشه زمينه، همون كه روش يه نور كوچولو تابيده. ميشه اون ذره كوچولو هاي هوا رو كه هميشه تو هم ميلولن ببيني. حركت. پويش. بقا.
روپوش سفيدا هي رد ميشن. پر از زندگي و جوشش. سهم من يه براندازه. يكيم از هزار نمونه. اينجام كه كشفم كنن . من با يه عالم نقطه مبهم . اونا با يه عمر تجره و فورمول بازي. شك ميكنم كه اصلن چيزي ميفهمن؟ حس ميكنن؟ شايد فقط وقتي خودشون هم اينجا منتظر روپوش سفيدي بشينن.. دورم ،از زندگي انگار..
مامان ميگه ديدي سه تا دخترا چه نخي ميدادن به پسرا. من صداي غش غش خنده يادم مياد. چه خوبه بي پروا و دغدغه خنديدن. بره خودم آرزوش كردم.. خستم. دورم. اون بالا. دارم خودمو نگاه ميكنم. زندگي و سرنوشتم. چرا انقد ميچرخم. ميچرخم دور خودم. يه دستي انگار نگهم داشته وسط يه دايره . بزار برم. خيلي خستم ديگه. اونقد كه ته راه ديگه مهم نيست فقط جاده مستقيم باشه. سرم گيج ميره. حالم به هم ميخوره . قلپ آخر سن تاپ.
ميدونم كه خيلي بده آدم دلش بره خودش بسوزه، اما انگار داره ميسوزه..
نوچ نوچ نوچ..
سرمو بلند ميكنم دنبال صاحب نوچ نوچ. چه طنين حواس جمع كني داره اين نوچ نوچ. مجبورم ميكنه بيام نزديك. چرا من بره كسي نوچ نوچم نمياد. نه از سر دلسوزي كه بره تحقير. چي فكر ميكنه. چرا خودشو انقد بالا و منو پست ميبينه. ديدم. صاحاب حق به جانبش يه دختره. روسري سياه تا رو ابرواش. روپوش سياه زمين جارو كن. پشمو پيل، به همون شكل اوريجينال و با كيفيت. كلاف پيچ در پيچ و خشك افكار و اعتقادات اجباري. دلم براش سوخت. اما بازم نوچ نوچم نيومد .
يه عالم سوال . اما وقتي ذهنت درگيره سوال فلسفي نكن. حالت به هم ميخوره. فقط سبك باش و خالي از همه چيز.
قلپهاي سخت و آخر آب ولرم رو يه عالمه سن تاپ. و اجبار عزيمت. بره كشف شدن.