Wednesday, May 28, 2003

Sunday, May 25, 2003

دلم ميخواد عين لاري رمان لبه تيغ سامرست موام قيد همه چيزو بزنم و برم.
برم هر سال يه گوشه دنيا زندگي كنم. با هر رنگ آدمي با هر جور زبان و رسم و رسومي. دلم ميخواد با آدماي خيلي مختلف زندگي كنم. دلم ميخواد زبانشونو ياد بگيم.يكي ازاونا شم. دنيا رو از نگاه اونا ببينم. دلم ميخواد توشون باشم و كشف كنم. دلم ميخواد دنيا رو ببينم و نزديكش بشم.
دلم هرچيزي ميخواد الا سكون. اين آرزوي هفت هشت سالمه. خيلي بهش فك ميكنم. خيلي هيجان انگيزه اما خب خيليم شجاعت ميخواد. اينكه خرق عادت كني. اينكه مسيرت خلاف بقيه باشه. اينكه زندگيت شبيهه هيچكي نباشه. اينكه يهو همه چيو ول كني بري كشف.
مامان ميگه برو. ميگه بيخيال درس و دانشگاه و .... ميگه هر جور عشقته زندگي كن. اما عشقي زندگي كردن از هر كاري سخت تره.
ميدونم همه چي تو خودمه. ميدونم لازم نيست جايي برم بره پيدا كردنشون. ميدونم آخرش ميشه آب در كوزه و ما گرد جهان.. اما خب شهوت ديدن دارم. شهوت ديدن و تجربه كردن. هرچيم بزرگتر ميشم از داغيش كم نميشه.
زندگي بره من اينجوري معني زندگي پيدا ميكنه. هر سرانجامي غير از اينش برام ترسناكه و خودش از همه ترسناكتر. بايد به همين زوديا بتونم با ترسام كنار بيام.

اما بره لحظات سكونمم آرزو دارم. اونقد گاهي متظاد ميزنم كه خودم ميخوام سرمو بكوبم به ديوار.
دوست دارم وقتي شور و شوق سفر از كلم افتاد يه اتاق بزرگ داشته اشم. از اون اتاقا كه قده خونن. عين خونه اين نقاشاي آمريكايي تو فيلما. يه اتاق بزرگ با سقف خيــــــلي بلند. رنگ ديوارا گرم و روشن. يه گوشه سه پايه و بند و بساط رنگ و روغنمو علم كنم اون گوشش يه ميز گنده بره آبرنگ و مدادنرگي و... همه چيز از هم فاصله دار. يه ديوارم از زمين كتاباي اسرارآميزمو بچينم برم بالا يه ديوار نواراو سيدياي هيجان انگيزمو. يه گوشه داشته باشم بره گل بازي و مجسمه سازي. يه گوشه واسه نوشتن. بعد يه ور اتاق جايي كه سقف شيبدارش كم كم كوتاه ميشه سازامو ولو كنم. دلم ميخواد همسايه بالا پايين نباشه. دلم ميخواد يه جاي دنج و توپ باشه بره تمريناي آنسامبلي. يه جاي ايده آل بره هروقت و هرطور و عشقي زدن. بعد اون گوشه ترش يه در بخوره به استوديو آهنگ سازيم. اونيكي دره ام بخوره به خوده خونه .وقتي تو اتاقم از عشق و هيجان لبريز شدم برم پيش خانواده و اونارم لبريز كنم..
ووووي!

Monday, May 12, 2003

رفته بودم سراغ نتاي قديميم. لاشون FUR ELISE بتهونو پيدا كردم. با اون عكس معروف و امضاي جلدش. يك آن توم پره هيجان و افسوس و يادش به خير و حرص شد. يازده دوازده سالم بود كه ميزدمش . چه لذتي داشت. چه عشقي ميكردم. هر بار پروازم ميداد . مست و از خود بيخود ميشدم. و احساساتي كه ديگه اينروزا به اين آسونيا سبك و شناور نميشن..خب فك ميكنم بره دختراي اون سني هم فور اليز زدن هميشه يه آرزوست. يعني بره من كه لا اقل بود. خلاصه روزي چند سري من با اين آهنگ پرواز ميكردم تا اينكه يه روز سره كلاس، معلم تربيتيمون اومد از حلال و حرومه موسيقي بگه. روش نميشد بگه حرامه. بعد ازاينكه كلي راجع به ثواب استفاده از دستگاه ضبط صوت بره گوش دادن نواراي قرآن گفت برگشت خيلي شيك گوش دادن هر چيزه ديگه اي غير از قرآنو گناه شمرد بعد بره تكميلش اضافه كرد حتي موسيقي كلاسيك! وقتي قيافه هاي شيش در چهاره مارو ديد راجع به هيجانات و التهابات مضري كه اين موسيقي با خودش همراه داره توضيح داد و خوب صد البته نه از طرف خودش كه از قول دانشمندا! بعدم مثال زد كه مثلن بتهوون! فك ميكنيد بره چي كر شد؟ بره اينكه روح و جسمش تاب تحمله اينهمه صدا و هيجان و انرژي و.. نياورده و كلن همه موسيقيداناي همرديفه اونم يا اينشكلي شدن يا آخرش از فرط فشار اين انرژياي شيطاني سكته كردن!
نميتونستم حرفاش قبول كنم. ميدونستم بتهوون كر بوده نصفه عمرش اما نميدونستم چرا. فقط ميدونستم اونهمه هيجان و انرژي موسيقي و كلماتي كه دوساعت باهاشون مارو شستشوي مغزي ميداد منم حس كرده بودم با فور اليز. با اينكه لجمو درآورده بود اين شك موند تو ناخودآگاه ذهنم. بعد ازاون هروقت اومدم فور اليز بزنم درست لحظه اي كه تو ابرا شنا ميكردم موعظه هاي خانوم يادم مي افتاد و چون ذهنم باهاش درگير ميشد از اون بالا با مغز ميخوردم زمين. ديگه اون حساي ملكوتي برنگشتن. ديگه من با اون آهنگ پرواز نكردم. و يه مدت بعد چنان كلافم كرد كه تا سالها بعد ديگه طرفش نرفتم!
هيچي.. فقط ميتونم بگم بر پدره هرچي معلم نفهمه بي وجدانه...

راستي الان يادم اومد يكي از نقاط عطف سخنرانياي هوشمندانش راجع به تمدن بشر و مزاياي اون و وظيفه شكرگزاري ما بود. و مثال فراموش نشدنيش كه ميگفت خدا شما رو دوست داشته و شما بايد شاكر خدا باشين كه تو اين قرن به دنيا اومدين. چرا ؟چون الان قشنگ تيغ هست ميتونين موهاي پاتونو بزنین بره شوهراتون! بزنين خودتونو خوشگل كنين. فك كنين غار نشينا چقد هميشه كثيفو بيريخت ميومدن جلو شوهراشون!
و می خواستم پاشم ازش بپرسم خانوم بعضي ديگه از آدماي متمدنم هستن اينروزا كه اپلاسيون ميكنن. اصلن اسمش تاحالا به گوشتون خورده؟...

Wednesday, May 07, 2003

من اومدم. هفته پيش ناغافل مدمم شهيد شد. بعدشم رفتم مشهد طوس و نيشابور. كلي با فردوسي و خيام و عطارو و غزالي و كماللملكم چاق سلامتي داشتم. خيلي خوب بود. مخصوصا نيشابور كه واقعن جاي سبزو قشنگي بود. يه عالمم چمن خيس خورده بو كردم. كليم روش را رفتم هي پام خوشبه حالش شد. ولي يه چيزي اعتراف كنم. بيخود بعضي وقتا ميگم دوست دارم شهر خلوت زندگي كنم. اصلا نميشه. يعني يه جور اعتياد شلوغي و كثافت پيدا كردم. جاي تميزو ساكت مال چند روزه فقط. بيشتر شه حتمن افسردگي ميشم بعدشم دق ميكنم.
ديگه از احوال زيارتمم بگم كه مملو از شگفتي بود. خيلي شنيده بودم كسايي كه دفعه اولشونه خيلي جو گير ميشن و اينا.  منم كلي هيجان داشتم ببينم چه ميشه اونتو. تا جلوي حرم از تاكسي پياده شدم ساعت زنگ زد. اونجا يه ساعتي داره كه يه وقتاييش زنگش بلند دينگ دينگ ميكنه. بعد يه خانوم چادريه بغل من تا صداي زنگو شنيد بلند گفت جاااااان جـــــــــــــااااااان(ج به شدت غليظ تلفظ شه) بعدشم جان جان كنان دوييد طرفه حرم. ماكه هرچي گوش كرديم نفهميديم صداي زنگه كجاش انقده حشري كننده بود!
بعد يه كم جلوتر در حاليكه داشتم تو چادر نماز مامان بزرگم بالانس ميزدم تا درست شه يه خانومه مهربون ديگه اي برام نوچ نوچ كردو گفت حجابتو بره مردا بگير. نه اينجا واسه امام رضا كه خودش همه جا حي و حاظره. اومدم جوابشو بدم كه ديدم بهتره خونمو كثيف نكنم حس زيارتم ميپره.
بعد رفتم تو. مثلن ساعته دونيم نصفه شب رفته بودم كه آروم و خلوت باشه اما غلغله آدم بود. تا برم تو و پيدا كنم كجا به كجاست بازم پنج شيش تا ديگه ازاون خانوم مهربوناي حس پرون اومدن سراغم. يه سري خانومم تو خود حرم بودن كه مثينكه بشون ميگن خدام حرم. يعني به اصطلاح همون مبصر و ماموره انتظامات خودمون. نفري يه دونه از اين بيلبيلكاي دسته دراز دستشون گرفته بودن كه سرش پرپريه ومعمولن باهاش تارعنكبوتاي گوشه سقفو اينارو پاك ميكنن. البته ماله اينا تميز بود ولي مورد استفادش خيلي جالب بود كه ميگم. رفتم خودمو انداختم قاطيه جمعيت جلوي ظريح. چه فشار مشاري برا بود. قشنگ ميشد از فشار له شي بميري. ولي به نسبت خشونت خيلي فزاينده تري داشت. جالب بود خانومه بغل دستي كه با كونش همه رو هل ميداد اينور اونورو داد ميزد يا امام رضا خودت رارو باز كن!!
منم ديدم ديگه نه راهه پس نه راهه پيش چشما بستم قاطيشون بعد يهو جلوي ضريح دراومدم. البته بيرون اومدنشم واسه خودش نبردي بود. داشتم كه جون ميكندم ازاونتو بپرم بيرون حس كردم يه چيزي ميخوره تو سرم. فك كردم لابد باز داره آدم از سرم بالا ميره محل نذاشتم. اما ول كن معامله نبود هي ميكوبيد رو سرم. برگشتم كه يه چيزي بگم ديدم يكي از اون خانوم مبصراست با اون بيلبيلكا داره يه بند ميزنه تو سرم. كه چي؟ كه حجابتو درست كن. اونم تو اون هيروبيرو جون كندن لاي بقيه. بازآمپرم اومد بزنه بالا نگهش داشتم پايين اين چادررم يه كم كشيدم پايين. خب چادر سنگينه فشار ميده به روسري آدم بعدم جفتي باهم سر ميخورن ديگه. خانومه ول كن نبود افتاده بود دنبالم بكش بكش ميكرد اينم هي سر ميخورد بلاخره برگشتم بش گفتم اگه ميتونستم ميكشيدم ديگه . واي انگار منتظره همين جواب بود يهو شروع كرد كه دهه مگه ميشه نتوني؟ اصلن مگه كاري هست تو دنيا كه زنا نتونن بكنن؟ زنا هر چي اراده كنن همونه. زنا.. زنا.. زنا.. و بعد از اينكه كلي هويت و شخصيت زنانمو تقويت كردوروشنم كرد گفت اونم حجـــــاب. حجاب كه انقده مهمه. مخصوصن بره زنا!!!!!!!!!!!!!!!
پشتم بش بودا اما واسه خودش معركه اي را انداخته بود . خيلي سعي ميكردم بمونم تو حس اگه ميزاشتن . يه خانومم يهويي بيلبيلكه مبصررو همچين از دستش كشيد گفتم الان ميزنه توو سره مبصره ولي سرشو آورد جلو ماچ ماليش كرد!
بيرون تمام صحن حرم مردم دورتا دور خوابيده بودنو رو خودشون فرش كشيده بودن. نميدونم. به هرحال ازاينا كه بگذريم ديدن اين چيزا و بودن با اين مردم خيلي برام جالبه. خب هركي از يه سوراخي وصل ميشه. يه چيزي كه مهمه اينه كه اين جماعت سوراخشونو پيدا كردن. حتي اگه فقط قده يه توهم باشه. همون توهم قدرته خيلي معجزه هارو داره. راستش حتي به اين آدما حسوديمم ميشه. هيچ وقت راه قرب به نظرم مهم نبوده مهم اون وصل شدنه و اون ارتباطو نيروش. اما خب من اونجا فقط ميتونستم موج انرژيو نيگا كنم و آرزوي پيدا كردن مجراي خودمو كنم.

ديگه همين ديگه . در اين سفر من به شال پوست شانديز و آلوچه طرقبه و فيروزه نيشابور نيز آراسته شدم:d
مشهديا خيلي مهربونن. چون راننده تاكسيشون بهم گفت ده پس تو كه اينوقت سال اومدي مسافرت مدرستو چي كار كردي!!!

Wednesday, April 30, 2003

ديشب قبل از اينکه قورت بدم کف دستمو نيگا کردم. رنگي رنگي بود.
روزي سه دفعه دستم ميشه بغل دونه هاي رنگي .
نيگا کردم ..شکل دست مامان بزرگم. ولي خب اون مامان بزرگ بود و من هنوز..
مهم نيست دليل بودنشون مهم اهتزار و خستگيه منه از ديدنه مدامشون.
دلم گرفت گفتم بشينم يه کمي غصه بخورم. بعد ديدم نه شبه ديره بايد بخوابم. فک کردم فردا بش فک ميکنم. فردام دستم باز پر ميشه.
خوابيدم و شب تا صبح خواب اسمارتيز ديدم. همه جا رو اسمارتيزاي رنگي گرفته بود. تو هر شکل و بسته بندي که تا امروز ديده بودم. بعضياشونو به کل فراموش کرده بودم. مال خيلي بچگيام بود. کلي پره لذت شدم. اوووووووه چند ساله من اسمارتيز نخوردم! يعني با اون ذوق نخوردم . با اون هيجان و لذت بچگي.
اون لوله اياش که دورش تمام پره عکس اسمارتيز بودو تمام کيفش به اين بود که سره کثيفشو بزاري تو دهنت و سرو تش کني و اونام دونه دونه بيفتن تو دهنت. و هربار از مزش بخواي حدس بزني اينيکي چه رنگي بود. گرچه انگار مزشون اصلن فرقي نميکرد!
يا اونا که شکل عدداي انگيليسي بودن.. يا اون ورژن خيلي ايرانيش که قرمزاش خوراک ماتيک زني بود. ماتيک گلي. ميشدي شکل دختر دهاتيا .با يه عالم دل سبک و خندون و صاف. ديشبم کلي ماتيک زدم..
حالا چي شد که دونه هاي رنگيه غم آور شدن اسمارتيزاي خوب و پر خاطره خدا ميدونه.
فقط ميدونم تئوريه اسکارلتي هميشه خوب جواب ميده.
(ولش کن.. فردا راجع بهش فک ميکنمو تصميم ميگيرم) خوبيش اينه که فردا که شد اسمش ميشه امروز و بازم ميتوني فردا بش فک کني. تا آخره دنيا.

Friday, April 25, 2003

خداييش هيچي اندازه سيگار برگاي عطيقه اونور آبيه عهده دقيانوسيه زمونه جونياي باباتون که ايضن از طرفه همين شخص شخيصه بزرگمرده مهربان قلب به عنوان سورپريز کنون دريافت ميکنين نميتونه حال جا آورو شگفت آنگيزو مهيج باشه!!
فقط ممکنه نه دلت بياد بکشيشون نه بتوني نکشي!

Monday, April 21, 2003

پارسال همين وقتا اينجا توسطه من پا به عرصه گيتي گذاشته شد! نه چيزي بلد بودم نه دوستي داشتم نه اصلن ميدونستم ميخوام توش چي کار کنم. واسه من که پرفسور پرش شاخه ايم همين که يه سال تموم يقشو چسبيدم يا شايدم اون يقه منو ،خيلي لذت بخشو شق القمريه. خلاصه خوشحالم بسي ديگه!

خيلي وقتا حس ميکنم قيافه اي که از خودم اينتو ساختم کاملا واقعی نیست. اين الان تاکتيکه زندگيمه. به محض اينکه يه سايه کدر بيفته تو زندگيم اونقدر بالا پايين ميپرم و شلوغ پلوغ ميکنم که حواس از موضوع اصلي پرت شه و اثري ازش تو خاطر نمونه. لکه هرو ميقاپم ميندازم گوشه دلم تا هيچکي نبينه. حداقل ديگه انعکاس لکه هرو تو صورت و صداي بقيه نميبينم و تاکيدو تکرارش لهم نميکنه...
خب اينم يه مدل فرار کردنه ميدونم. وقتي تونستم ناراحتيامو پرت نکنم يه گوشه، با جرات بزارمشون جلوم و تو صورتشون بخندم اونوقت ميتونم بگم قويم و شاد. الان انگار اداست، زوره الکيه.. ميخوام ساله ديگه اينموقع واقعي باشم . اگه خنديدم بلند بخندم و اگه گريه داشتم نترسم از اشک ريختن. اين از اين! آخيش اعتراف کردم !

نه يکي ديگه!
نميدونم وبلاگم دوسته يا دشمن. تنهاييمو پر نکرده ولي خيلي وقتا از زندگيه واقعي دورم کرده پرتم کرده تو مجازه شيرين و منم گذاشتم همونجا بمونمو و وول بخورم...خب چه اشکالي داره مجازم آدمه ديگه بدبخت انقدر بش گير ميديم. ولي هرچي که هس اينجا رو خيلي دوست دارم. هم خودشو هم دوستايي رو که از برکت وجودش پيدا کردم. دلا و فکرايي رو که تونستم از اين دريچه لمس کنم و آدماي لطيفو قشنگي که قبل از اين باور داشتم اساسا دچاره انقراض شدن. ولي وجود دارن و خيلي وقتا حضورشون زندگيمو پره رنگ و صدا کرده.
مرسي بره بودنتون و پنجره هاي روشني که به زندگيم باز ميکنين.

خلاصه قربون وبلاگ تولديانيمم ميرم هزار تا!:*

Sunday, April 13, 2003

اونقد ميخوام هليا رو ماچ کنم! الان حس يه ناجيو دارم.
هر سال من با اين خانواده سر خريد ماهي دعوا دارم هر سالم ميخرن و ميگن بعد از سيزده ميندازيم تو استخر پارک. هيچکيم فک نميکنه که بابا اگه تا سيزده نرسيدن چي اونوقت؟ دلم خيلي ميسوزه واسه اين ماهيا که اسيري مياريم. حالا امسالم يکيش دو سه روز بعده سيزده با اينکه حالش خيلي خوب بود يهو تصميم گرفت بميره. و مردم. ماهي به اين با اراده اي نديده بودم تاحالا، حتي به کج کج شنا کردنم نرسيد. خلاصه مردو غم سنگيني به دلم گذاشت. بعد اين يکيم حالش خوب بودا ولي فک کنم داشت دق مرگ ميشد. اينم از ديروز شروع کرد کجکي رارفتن که يعني آهاي منم دارم غزل خدافظيو سر ميدم. بعد ديگه دلم ريش بود و هي لعنت ميفرستادم به اين سنت ماهي خريدن شبه عيد، تا شانسکي وبلاگ هليارو خوندم بعد مثل تير پريدم براش آسپيرين پودر کردم البته آسپرين بچه پيدا نکردم ولي خارجکي بود روشم نوشته بود ۱۰۰. بعد فوري تو آب همش زدم و ريختم براش. ماهيمم نامردي نکرد يه گازه گندشو هلپي قورت داد. يه ربع بعد ديگه کجکي را نميرفت اونقد هيجان زده شدم که خدا ميدونه. بعد دوبرابره هيکلش واسش نون ريختم جون بگيره ، بچم همهرو يه هام خورد نفهميدم کجاش جا داد. شاید از اولشم گشنش بود فقط. ديگه خلاصه سر از پا نميشناختم اومدم واسش ويتامينم بريزم که ديگه ترسيدم سکته کنه از بس خورده. حالا کوچولو هايپر شده واسه من. يه آتيشي ميسوزونه هي بالانس ميزنه و شناي سرعت ميره شالاپ شولوپ، بايد براش درپوش بزارم اونقد بالا پايين ميپره ميترسم خودشو به کشتن بده ابله. نميدونم چرا بعد آسپرينه يه ذره ام خمار نشد. خلاصه قربونش برم بد زنده شد . هوووووااااا  بعدشم حالا مشکل !اينجاست که ديگه کي دلش مياد اين فسقليو بندازه تو استخر پارک

***
راستي آقاي وهم سبز برگشته. برين ببينينش ديگه.

Thursday, April 10, 2003

وووي چه بارونه به بهي. دم آسمون گرم بعضي وقتا سورپريز حال جا آور ميکنه اساس. عاشق هواي ابريو بارونيم. همچين اين طوري که ميشه هوا يهو شاخکام تکون ميخوره زنده ميشم عوضش همونقدم آفتاب خشک و چلسبيدم ميکنه. آقا جان اصلن اگه يکي با اين منبعه فروزان هستي بخشه سوژه ثابت شعر شعرا و نقاشيه نقاشان بد باشه کيو بايد ببينه؟

راستي اين جين جين چه قد نغز گفته و توصيف کرده. کلي بردم تو حس. يادش به خير چه حس کاراگاه بازي داشت وقتي محموله رو ميخواستي پياده کنيي.

Saturday, April 05, 2003

خب من اومدم. يه يزد گرديه مبسوط افتاده بودم که خيلي چسبيد. البته اولش قراربود ازين مسافرتاي بخورو بخواب کسل کننده دوستانه شه ولي با وجود مقدار متنابهي روحيه ورزشکاريه مامانم دوتايي يزدو متر کرديم. شهر جالبي بود با مردم خيلي کول و دوست داشتني. اصلن يه آرامشه خاصي تو شهر موج ميزو آدماشم اونو برات منعکس ميکردن.
خلاصه يزديارو خيلي دوست داشتم . به نظر خيلي صاف ميومدن.
يه جايي بود به اسم صفائيه که هتل مام اونجا بود به همين اسم. و واقعن جاي با صفايي بود. مثل پارکي که توش اتاقو ساختمون درست کرده باشن. خوشگل بود خيلي. بعد عمريم يه تاب بازيه حسابي کردم. تازه نزديک بود سر تاب با فسقليا دعوام شه!
جاهاي ديدنيرم تقربين کامل گشتيم. ميخواستم ازاونجا برم کرمان که نشد:) مثلن گفتم تا هوا خنکه کرمانم ببينم ولي پنداري قسمت نبود. عوضش برگشتني ابيانه رفتيم و يه دل سير خونه هاي قديميه قرمز و خانوماي قلمبه يه دامن گلي ديدم. و پيرزناي دامن گلي که دره خونه هاشون تماشا نشسته بودن و هي هوس ميکردي بري بشيني تا صبح برات حرف بزنن. اونقد همه چي رنگارنگ و با نشاط بود که فک کنم عمرن کسي اونجا افسردگي شه . اونم خيلي چسبيد.

***
حالا ازينا گذشته همش تو فکر اون سرو ۴۰۰۰ ساله ابر کو ام . يعني واقعن چه حسي داره اينهمه سال بودنو ديدنو شاهد بودن. همش فک ميکنم اصلا دلم نميخواد جاي سروه باشم. عين يه مجازات سخته اينهمه بودن. محکوم ايستادن ابدي ، ديدن و دم نزدن. بره همينه انقده گنده شده. هي ديده و جمع کرده. شايد ميخواسته بگه ولي زبوني نداشته. الان تو دلش يه گنجينست. يه گنجينه پر تجربه حضور. الان سروه پره شعور و کشفه. کسي چميدونه يا پره کشف خلقت و اسراره يا اونم پره از حيرت و عجب.
۴۰۰۰ سال با آدما موندن و شاهد بودن. آدما با رنگا و شکلاي مختلف ولي حماقتهاي يکسان. آدماي دوره هاي مختلف . سوالاي دوره هاي مختلف. سوالايي که به مرور جواب گرفتن و از ابهام و خرافات پاک شدن و سوالاي ازلي و ابدي که بي جوابن. سوالاي هميشه بي پاسخ. و آدمايي که در عين حماقت به شعور و حقانيته خودشون ايمان داشتن. آدمايي که دچار توهم کشف شدن. با همون توهم شيرين سر آسوده زمين گذاشتن. آدمايي که خواستن بدونن. آدمايي که زياد نميمونن تا عمق حماقتها و ساده انگاريه وجودشونو لمس کنن. آدما با يه دنيا سوال و حيرت و ماسکهاي بي تفاوتي. آدماي مغرور که دوست ندارن فک کنن بازيچن يا زندگي بازيه. يه تکراره. يه چرخست. يا يه ..هر چيزه ديگه اي. خب آخه من چجوري بگم زندگي چيه وقتي خودم يکي از همون احمقام. ولي يکي از اون احمقايي که هميشه ميخواد بدونه و سنگينيه اسرار آزاراش داده. اصلن نکنه هيچ سري نباشه. نکنه همش همينيه که ميبينم. چقد احتياج دارم فک کنم دنيا پره اسراره و من اينجام تا کشفشون کنم. اگه اين حس نبود چه ساده نابود ميشدم..
فقط کاش ميشد دل سروه يه دره کوچولو داشت. يواشکي بازش ميکردم و يه کمي برام حرف ميزد ،يه کمي بهم نشون ميداد. حداقل قد خودش. قد اينهمه سال دربنده خاک و زمين بودن و ديدنو مدام سبز بودن.

Friday, March 28, 2003

Monday, March 24, 2003

اين قافله عمر عجب ميگذرد...
ميخواستم از جنگ بگم... ميخواستم از برگشتنه بهار بگم و کلي به خاطرش بالا پايين بپرم...
الان سال نورو به آقاي پورتراب تبريک گفتم. ميخواستم از حال فرشته جون بپرسم و بگم اگه دارويي لازم داشت حتمن خبر بده. ميخواستم بگم ببخشيد چند ماهه بيخبرم ازتون. ميخواستم به خودم قول بدم امسال بيشتر سر بزنم.... آقاي پورتراب گفتن فرشته رفت.
اونقد راحت گفت که من زبونم بند اومد...
چقد با هيجان عيدو تبريک گفته بودم بهش..واي فرشته جون ....؟ گفت دوازده روزه که فوت کرده. نفسم بالا نميومد. فرشته جونه نازنين. فرشته جونه هميشه شادو شنگولو بذله گو ، با محبتو ساده، فرشته جونه هنرمند ، اون روح لطيفش.. و از همه مهمتر فرشته جوني که تو اين سالهاي گذشته هر هفته باهاش رشد کردم و بيحرف و اشاره اي جزوي از ثابت زندگيم شده بود...
هنوز صداي خنده هاي از ته دلش يادمه هنوز آهنگه صداش تو گوشمه.. نميدوني چه خوشگل ميگفت : اين پورترابه بلاگرفته..... وقت غصشم آدمو خنده مينداخت. از درداش برات جک ميساخت...خودشم باهات غش ميکرد و آخرش اشکاشو يواشکي پاک ميکرد.. نقاشيهاي شاهکاري که ميکشيد.. با حوصله . اين سالاي آخر از وقتي ديگه شاگرد پيانو نگرفت هر هفته يه کار جديد ازش ميديدم. تکنيکاي مختلف و گاهي تکنيکاي ادغامي اختراعيه خودش و هر بار مشورت کردنش راجع به جاهاي خوب و بد کار... ميخواست نمايشگاه بزاره ، حيفه اونهمه استعداد...ديگه چه جوري برم خونه آقاي پورتراب.. با چه دلي برم وقتي ميدونم ديگه صداي آوازخوندناش از اتاق پشتي نمياد... ديگه هيچوقت نميشنوم .. نه آوازي نه خنده اي نه صداي خستگيهاشو.. و طفلک آقاي پورتراب که بايد با سکوت و خاليه حضورش سر کنه بعد ازاين.. نميدونم.. اونخونه بدون وجودش برام باورنکردنيه..

****
نميدونم چرا انقد بايد اينتو خبر مرگ بدم.. نمدونم طرف شمام ازين اتفاقا ميفته يا فقط قسمته منه. احساس ميکنم يکي ميخواد بيدارباش نگهم داره. ميگه وقت تنگه.. درياب دمي که با طرب ميگذرد... پيش آر پياله را که شب ميگذرد..
خيلي اينارو ميشنوم..

Sunday, March 23, 2003

امسال اصلا حس عيد و حال و هواي تحويلم نبود. روز آخر رفتيم گل خريديم . يه عالم گلاي رنگارنگ. شب بو، زنبق ، سينه ري ، فلزيا. وقتي گلا رو بغل کرده بودم ديگه نميشد به عيد فک نکنم. تازه شدم و جوونو رنگارنگ. پره حساي خوبو دوست داشتني. خلاصه شعفناک شدم بسي. بعد همون موقع يادم افتاد شايد اين آخرين عيدم باشه تا مدتها ،اينجا و کنار مامانينا. يه کم دلم گرفت.. بعد خوشحال شدم که مسافرته عيدم به هم خورده بود. دلم ميخواست هر لحظشو خوب مزه مزه کنمو يادم نگه دارم. لحظات باهم و کنار هم بودنو. امسال بعد از مدتها سر تحويل فقط خودمون چهار تا بوديم. يه تحويل کاملن خانوادگي و به ياد موندني. چقد بده که دارم بزرگ ميشم. چقد بده که ديگه هيچ وقت ته دلم اطميناني نيست بره يه تولد يا عيد ديگه کنار هم و با هم. قيمتيه که بره ورود به دنياي آدم بزرگا بايد بپردازم. لعنت به اين آدم بزرگي. من هنوز خيلي کودکم و دنيامو با تمام وجود ميپرستم. نميدونم فقط يه حسي هست که ميگه امسال ساله سرنوشته. امسال ساله راهاي جديد و تغييرو قايم کردن کودکيه. نميتونم دورش بندازم اگه مجبور شم تا ابد تو دلم قايمش ميکنم...
چمدونم...
حضرت حافظم امسال چنين فرمودند:

بيا که رايت منصور پادشاه رسيد / نويد فتح و بشارت به مهرو ماه رسيد
جمال بخت زروي ظفر نقاب انداخت / کمال عدل بفرياد دادخواه رسيد
سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد / جهان بکام دل اکنون رسد که شاه رسيد
ز قاطعان طريق اين زمان شوند ايمن / قوافل دل و دانش که که مرد راه رسيد
عزيز مصر برغم برادران غيور / ز قعر چاه برآمد باوج ماه رسيد
کجاست صوفي دجال فعل ملحد شکل / بگو بسوزد که مهديه دين پناه رسيد
صبا بگو که چها بر سرم درين غم عشق / ز آتش دل سوزان و دود آه رسيد
ز شوق روي تو شاها بدين اسير فراق / همان رسيد که از آتش ببرگ کاه رسيد
مرو بخواب که حافظ به بارگاه قبول / زورد نيم شب و درس صبحگاه رسيد

Thursday, March 20, 2003



سال نو مبارک خيــلـــــــي*-:

Tuesday, March 18, 2003



زمستون ناز نازي، لطيف ، پنبه اي
دير مياي زود ميري. هنوز خيلي ميخوامت..

Wednesday, March 12, 2003

بــــوي بــــارووون
بــــــــــــوي بــــــــارووووون
بـــــــــــــــــــــوي بــــــــــــــارووووووون
ووووووووووووووووووووووووووووووااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي

آيتک حين و پس از بوي بارون:
:(
:)
|:)
:))
:))))
&-:
|:
:((
||-8
:)
:)))))
||-8 ||-8 ||-8 ......

Tuesday, March 11, 2003

مامانم يه هفته بود شده بود عينه بچه مدرسه ايا. هي دلشوره داشت ميگفت واي اگه فاينال بيفتم چي ميشه و اين حرفا.. اين ترم امتحانش از کل کتابه. مام هي ميخنديديم ميگفتيم بابا خجالت بکش اين اداها چيه درمياري، ولي شوخي شوخي خيلي جدي گرفته بود قضيه رو.. زدو امروز صبح با هيجان و جيغ و داد آنچناني اومد سروقت منو آيدين که اگه بدوونيـــــن چـــــــي کار کـــــردم؟؟ يه ورقه درآورد گفت بيا! جوااب سـوالا!! بعدم شروع کرد بالا پايين پريدنو رقصيدن.
يهو اين رگ گيرته فرصت طلبانه منو آيدين قلمبه شد که اصلا چه معني داره مامانه آدم تقلب کنه! عمرا! خلاصه ازاونوقت اين سوالا رفت جيب عقبه برادر. فردام فايناله. البته اونقدام ديگه ظالم نيستيم. بلاخره ميديم بش سوالارو اما به هر حال اول بايد پي ده پرايس کنه!

***
حساب پس اندازشماره 712204 بانك ملي شعبه حسينيه ارشاد به نام محبوبه قنبرزاده منتظر دستهاي سبز شماست.
اينجا جزئياته بيشتر نوشته شده. بعضي وقتا همين نفسيم که بي قيدو شرط و راحت ميادو ميره و حياتيو باعث ميشه که ما خودمونو مثلن درگير گرفتارياش کنيم در نمياد...
اونوقت هر نفس يه زندگيه ..يه فرياده حضوره..


Friday, March 07, 2003

.les miserables (بينوايان) يکي از قشنگترين موزيکالهاييه که در عمرم ديدم.
بر اساس رومان معروف ويکتور هوگو و با موسيقيه بي نظير alain boublill و cluade-michel schonberg . عالي بود عالــــي.
يکي از بهترين اجراهاي موجود اجراي ارکستر فيلارمونيک لندنه در آلبرت هال . به مناسبت دهمين سالگرد نمايشه و به صورت زنده گرفته شده.
اينجا بعضي آهنگاش رو ميشه گوش کرد و اينجام يه تيکه هارو ميشه ديد. اينجام سمپلاي خيلي کوچولوي آهنگاشه ولي از يه اجراي ديگه.

من با اين اجراها پرواز ميکنم... آخره زندگيه.
چي ميشه منم يه روزي يه همچين موزيکالي رو صحنه ببرم؟ فقط ممکنه از خوشي سکته کنم !
هيچي برام زيباتر و مسحورکننده تر از آواي انساني نيست. هيچي.



Friday, February 28, 2003

اين روزا هر زنی رو می بينم بررسی می کنم " PCO داره؟ نه ..انگار نداره .. اين يکی داره.. يعنی می دونه تا آخر عمر بايد قرص ضد حاملگی بخوره؟"
PCO يه جور بيماری تخمدان و ارثيه. تخمدان در اين حالت هر ماه بيشتر از حد نورمال سلول تخمک آزاد می کنه. برای همين ممکنه ذخيرهء فوليکول ( تخمک) زودتر از حد معمول تموم بشه و در نتيجه در سن پايينتری پريود قطع می شه. با استفاده از قرص ضد بارداری، بدن فوليکول هارو ذخيره می کنه.

راستش منم خيلي وقته هر دختريو ميبينم که مشکوک ميزنه سريع با هر دنگ و فنگي شده يه جوري موضوع اين pcos رو پيش ميکشم که راضيش کنم يه آزمايشي بده. البته ممکنه بعضيا داشته باشن اما عوارضش اونقد مخفي بمونه که تا مدتها نفهمن. خيليام ممکنه سالها مشکلات روحيو جسميه به ظاهر بي موردو با خودشون اينطرف اونطرف بکشن بازم نفهمن. بعضيام مثل من بعد از مدتها ميفهمن که دارن اما گير دکتراي #*$ ميفتن که بش بگن چيز مهمي نيست نود درصد دختراي ايراني اينو دارن نميشه که هي قرص بخورن و شعرايي ازاين دست. همين يه جمله و دستور قطع قرص(ضد بارداري) باعث شد نزديکه يه سال عين جسد زندگي کنم و خيلي وقتا آرزوي مرگمو کنم.
مسائل پريوديو هورمونيو اينا شوخي بردار نيستن. اين پريوده لامصب با همه دردو اذيتش ، بودنش و به موقع بودنش و اندازه بودنش اولين و مهمترين رمز سلامتيه روحي و جسميه يه دختره. حتي اگه ظاهرن همه چي سره جاشه اما احساس افسردگي پوچي يا اضطراب ميکنين مايش فقط يه آزمايش همورمون و سونوگرافيه. چيزي که نميدونم چرا اکثرن به عقل اين دکتراي روانپزشک قرص به ريش بند نميرسه.
درسته که اين بيماري هنوز درمان قطعي نداره ولي يه قرص ضدبارداريه ناقابل ميتونه آدمو دوباره به زندگيه عاديو سالمشبرگردونه. نتيجتا بيماري خيلي خوب و پر فايده ايه. سانفرانسيسکو صد در صد مجاني ، با کيفيت برتر، هميشه هرکجاه
بره اطلاعات بيشتر به اينجا سر بزنيد. اينم يه کوييز که از روش ميوتونين علائم اين بيماي رو رو خودتون برانداز کنين.

خلاصه که توصيه هاي ايمني رو جدي بگيريد!

Saturday, February 22, 2003

آقا من يه چيزيو نميفهمم. يعني به نظرم انصاف نمياد .خيليم گاهي ناراحت ميشم از عکس العمل بعضیا..ولي خب اکثرا يه حرکتا و ادا اصولايي از دوستام ميبينم که دلم کباب ميشه. يعني وقتي صحبت يه همجنس گرا ميشه پسر يا دختر فرقي نداره آنچنان قيافشونو چپ و چوله ميکنن و سبزو بنفش ميشن که انگار همين الانه که شکوفه بزنن. من نميفهمم چرا؟ خب چه فرقي داره همونقدري که میشه عاشق يه پسر بود و باهاش به عرش ملکوت رسید شايد يه دختر با يه دختره ديگه از اونم بالاتر بپره يا پسره آخره آرزوهاشو تو وجود يه پسر ديگه پيدا کنه. چه اشکالي داره؟ مگه هدف زندگي چيزي غير از وجود عشق و متعالي شدن بواسطه اونه. حالا چه فرقي ميکنه با همجنسم بش برسم يا غير همجنس. يعني چون سيستم هورمونيه منو اکثر آدما يه جور دگر جنس گراست هرکي غير از من بود بايد له بشه و به چشم يه انگل بش نگا بشه؟ اونوقت چه فرقي بين اين متعصبينه مذهبي که فقط دنيارو از چشم خودشون ميبينن و اين دوستاي روشنفکر من که تحمل ديدن و مواجه شدن با آدما از يه گونه غير از خودشونو ندارن وجود داره؟
فک کنم بزرگترين علت وجود اين نفرت به خاطر اينه که اولين تصويري که بعد از شنيدن اسم يه همجنس گرا تو ذهن ما شکل ميگيره تصوير سکسيه اونه. يعني با اينکه عمدتا کسي از اين مخالفين به روي مبارکش نمياره ولي تنها چيزي که باعث اين انزجار تو ذهنشون ميشه طريق متفاوت سکسشونه. يعني چي اونوقت ! چون اونجوري که فلاني سکس داره اصلن به دله من نميچسبه مثل آشغال دورش بندازم. اصلن مگه وقتي دو نفر عاشق همن غير از اينه که با تمام وجود ميخوان نيازا و خالياي روحي و جسمي يا جنسي همو پر کنن و جوابگو باشن؟ خب حالا مدلش يا پوزيشنش ديگه چه فرقي ميکنه ؟ اصل ارضاي اون نيازه که با خواست قلبيت و تمام وجودت شکل ميگيره و نتيجش ايجاد يه عالمه موج و انرژي مثبت بره همه . نميدونم والا هر وقت هرجا ميام بين دوستام از اين حرفا بزنم يا از اينا دفاع کنم همچين بم نگا ميکنن که مطمئن ميشم مغزشون عين کامپيتر داره تعداد دوست دختراي احتمالي منو تخمين ميزنه بعدم باهم ميشنن کانديداهاي انتخابي خودشونو به شور ميزارن. بعدم اگه يه وقتي اتفاقي کنار هم نشستيم و خداي نکرده دستم به دست خانوم خورد فوري خودشو جمعو جور کنه و خيالات پشتش. يعني اصلا مجال دفاعم به آدم نميدن اينه که يه جوري خفه خون ميشم هي ام دلم کباب ميشه. به هر حال اينجا ميگم اين طرز نگاه و برخورد با اين آدما اصلن انصاف نيست. خيليم ظالمانه خودخواهانه و جلادانست. همين.
نه اينم بگم! من همه همجنس گراها رو دوست دارم و به جرعت و جسارت مواجه شدن با خواست قلبي و طبيعت وجودشون احترام ميزارم.

***
در ضمن تا باشه از اين بالا منبر رفتنا باشه ايشالا!