Tuesday, August 26, 2003

واي كه چقده زندگي نميكنم اينروزا . هميشه ديقه نوديم . سره كاملن گيره زير پام فعلن . الانم كه اومدم ولگردي يه قسمتيشو پرينت شده تحويل استاده دادم يه كمي حالم خوبه . تنها نكته هيجان انگيزشم اينه كه تايپ و عكس و نتاشم با خودمه . از توليد به مصرف .
عقده اي شدم. صبح تا شب اون لاماها همش دارم خيال پردازي اون كارايي كه ميخوام كنم و نميتونمو ميكنم . فك كنم تنها تفريحمه! كلي آرزو دارم .
اول از همه ريخت و قيافه اتاقمو درست ميكنم . الان آخره بازار شامه . فك كن چه كيفي داره بياي همه اين جزوه هاي ايراني خارجيو جارو كني بريزي تو كارتن . ووي به به ! بعدشم يه عالم زلم زيمبو واسه درو ديوار اتاقم گرفتم كه يه قرنه منتظرن آويزون و كوبيده بشن . البته آلردي جاي سوزن انداختن نيست اما من جاشون ميدم .
بعدش اول از همه يه شبيخون اساسي به شهر كتاب نياوران عزيزم ميزنم . ديگه از دوريش كهير شدم . اونقده از بالا و پايين و زيرو روش از رنگ و كاغذ و كتاب و سي دي و نتهاي اوريجينال و چغور پغوراي ديگه خريد دارم كه شمار نتوان! بد عمده مهيب ! ووي فكرشم دل آدمو قيلي ويلي ميبره 8-}
بعدش نقشه كشيدم بعده دويست قرن يه سر به هنرستان عزيز بزنم و يه نامه از مدير عزيزتر از جانمون! بگيرم بره عكاسي از كليساي سره ويلا . به ياد اولين پروژه عكاسي همونوقت كه از هول اجازه ورود سه پايه و جدول سرعت ديافراگمارو جا گذاشتيم بعد خيلي شيك وايستاديم اونتو گفتيم حالا بگيم چند منه . ولي آخرش عكساي خيلي خوبي از توش دراومد .
نميتونم بگم دلم چقد بره هنرستان تنگ شده . بره چاپ سيلك سكرين و كثافت كارياش . بره موقع نمايشگاه . بره كلاساي نقشه كشي . بره تمام آتيشي كه ميسوزونديم. بره تمام لحظه هاي بي دغدغه و وحشي كه اونجا داشتم و حاليم نبود . هي فك ميكنم هي ته دلم خالي ميشه .
بعدش ميخوام برم خانه عكاسان . تنهايي ميرم. ميخوام حسابي و با خيال راحت بوي دواي ظهور ثبوت بخورم . تاريكي تاريكخونه ببينم و نور قرمز بيرونش . با آگرانديسوري كه فك كنم يه كمي يادم رفتتش اما اونقد ميكنم تا بشه .
اوه اوه يادم رفت . به محض خلاصي ميخوام برم تار و تنبور و سازدهني بگيرم . خيلي هيجان تنبور زدن دارم !!
بعدش بايد هزار نفرو ببينم . دلم بره دوستام خيلي تنگ شده . جالب اينجاست خيلياشونو بعده اينهمه وقت بايد برم خونه شوهر! ببينم . حسش يه جوره نوستالژيك بديه .
بعد ديگه گفتن نداره كه هزار تا كلاس ميخوام برم . اونقده زيادن كه فعلن به جا دادنشون تو هفته فك نميكنم . اصن عمري به من فارق التحصيلي نيومده !
بعدشم اگه دو سه تا مسافرت خوب برم خيلي خوشبحالم ميشه 8-}
آهان بازم راستي! شايد به نظر احمقانه بياد ، ولي خيلي هوس اتوبوس سوار شدن كردم . نميدونم . شايد چهار ساله سوار نشدم . دلم ميخواد هوا كه خنك شد ، صبح الطلوع برم ترمينال انقلابي جايي . بعدن با اولين سري صف سوار شم . بعدن هي خوابم بياد اما قيافه آدماي مختلف ، لباس پوشيدناشون ، حرف زدناشون ، حركاتشون ، روابطشون و همه چيشون خيرم كنه . ميخوام دختر چادريه پونزده شونزده ساله ببينم . ازينا كه سراشون تو همه و هي ريز ريز ميخندن . ناز و عشوه هاشون ، فيلم بازي كردناشون . دوست دختر پسرايي كه بغل هم دو طرف ميله وسط اوتوبوس وايميستن . معلم هايي كه خيلي ساده و تميز ميپوشن . خانوم سفيدايي كه صبح زود صورتشون از تميزي برق ميزنه و سرخه . اون خانوم چادري تميزا كه وقتي تكون ميخورن بوي صابون ميپيچه . اون خانوما كه همچين زير نظر ميگيرنت همش حس جلوي دوربيني بت دست ميده . اون دخترا كه عشق اپلن، عشقه شلوار جين و جوراب پاليزين ، عشق كفشاي پاشنه بلند و خط اتوي شلوار . پر و خالي شدن اوتوبوس جلوي دبيرستان البرز و تيك زدناشون با دختراي الان هنرستانه ما . . حال و هوا و شيطونياي اون سني . دختر درسخون سيبيلوا كه همش فك كنم چقد دلشون ميخواد از شرشون خلاص شن اما مامان باباهه نمزارن چون وصله به ناموسشون. مادرايي مطلقه با شوهراي معتاد كه پسر كوچيكارو انداختن گردن اينا . دادو هوار پسرا با نيم وجب قدشون سره مامانه و با آخرين زورشون زدن مامانه .خب خاطرات پدريو دارن كه فقط خوب ميزده و احيانن خوب ... سرخ شدن مامانه و اظهار نظر و فضولي و همدرديه بقيه خانوما باهاش. دلم ميخواد باز اينارو ببينم و باز هي فك كنم و تو زندگيشون غرق شم . هي بشينم بزرگترين آرزو هاشونو پيدا كنم . نقشه هاي زندگيشون . هدفاي زندگيشون . بعد با هم مقايسه كنم بعد باز حالم از همه چي به هم بخوره . راستي اين وسط خيليارم ميبيني كه عمري مجال هدف و نقشه داشته باشن . فقط جداله براي بودن و دوام آوردن .
چمدونم ، دلم براي وول خوردن لاي آدما تنگ شده . مردم خيلي عادي ، خيلي متوسط ، آدماي خيلي مشكل دار، آدماي خيلي مقاوم ، خيلي عجيب و ساده . چقدر وايستادن و زندگي بقيه رو از دور تماشا كردن حس غريبي داره ...
هان راستي بازار گلم بايد برم.
بعدشم اگه اون مسافرته هند و تبت و پاش كه سه ساله منتظرشم درست شه ديگه ميميرم .
سعد آبادم خيلي هوس كردم.
بعدشم...
حالا فعلن همينا تا بعدتر ديگه چيا دلم بخواد!






Friday, August 08, 2003





همه موزيکال بچه هاي خيابان يه طرف اين آوازش يه طرف. اصلن هر آوازش يه طرف. اين scugnizzi ام جزو موزيکالاييه که عين معجون ميمونه واسم. برام از اون لحظه هاي معدود خلق ميکنه که بگم چقد خوشبختم که تو اين دنياي تير تپر هستم و ميتونم اين شاهکارارو ببينم و بشنوم و از لذت مورمور شم. حالا بگذريم که تا فيلمه تموم شه باز ميخوام سر به تن جناب چرخ بازيگر نباشه. ولي به هرحال اساسن vivo per lei...
ميترسم اگه يه روزي عمري بود و اجراهاي زنده اين موزيکالارو ببينم سکته کنم .غش که ديگه رو شاخمه. فک کن بچه هاي خيابان، بينوايان، ويولن زن روي بام.....
8-} هزار تا..

carcere 'e mare
Ancora quantu tiempo ha' dda passare
io da cc'a dinto me ne voglio ascire
ma tengo la pacienza di aspettare
carcere 'e mare
E aspetto 'o viento che me fa vulare
e aspetto 'o sole che me fa asciuttare
e aspetto 'o suonno pe' pote sognare
carcere 'e mare

Dio che m' he dato 'a voce pe' cantare
e che m' he dato l'uocchie pe' guardare
m' he dato 'e braccia e famme faticare
carcere 'e mare
E ancora quantu tiempo ha' dda passare
io da cca dinto me ne voglio ascire
ma tengo la pacienza di aspettare
carcere 'e mare


Friday, August 01, 2003

نصف بيشتر رنجها و غصه هاي دنيا مال حرفاي قورت داده شدس. با نصف بيشتر سو تفاهما با نصف خيلي بيشتر بي عدالتي ها و ظلماي رفته شده. قربونش برم دل منم كه انبار قورتهاي تلنبار شدست. نه فك كني زبونم به ابراز محبت نميچرخه ها. اتفاقن اون يه قلم رابرا فعاله. اما امان از وقتي كه بخوام دادستاني كنم. يا يه خورده از دل آزردگيم بگم. يا يادي از حق وحقوقم كنم. همچين دهنم كه باز ميشه عوض يه گفتمان آروم و شمرده و منطقي چنان كلماتم قاطي هق هقم ميشه كه بلكل يادم ميره موضوع از اول چي بود. اولش چارستونه بدنم شرو ميكنه لرزيدن بدش چونم رعشه رو به اوج ميرسونه بعدم كه اشكام با يه انفجار هق هقي ميدون وسط. حالا ديگه تو اين هيري ويري كي حرف زدن يادش ميمونه. نتيجه اينهمه زور زدنم فقط ميشه آفرينش يه صحنه تراژيك دلخراش مظلوم نمايانه توسط من. چيزي كه ازش متنفرم. اصلن اون لرزيدنه از همه بدتره. گند ميزنه به هرچي اقتدار و تمركزو اعتماد به نفسه. لابد دلم خيلي واسه خودم ميسوزه كه اينشكلي ميشه. يا حرف زدن خيلي سخته برام. يا اينم كه واقعن دوست ندارم چيزي بگم كه كسيو ناراحت كنه حالا هر چقدرم كه حق به جانب من باشه. همش منتظرم خودشون بفهمن. خودشون مراعات كنن.

ولي خداييش هيچي حرف زدن نميشه. همين الان يادم افتاد يه دفعه از دست بابا خيلي شاكي بودم. نميدونم چي شد كه اوندفعه حرفام قورت نرفت. فك كنم واسه اين بود كه چشم تو چشمش نبودم. خلاصه هرچي ميخواستم گفتم از اونطرفم دلم آتيش بود كه آخي الان خيلي ناراحت ميشه از دستم. يا نكنه غصه بخوره يا نكنه... ولي ديگه بايد ميگفتم. حرفام كه تموم شد نيم ديقه سكوت بود. بعد گفت خب حرفات تموم شد؟ منم كلي مدعي گفتم بله . بعدش بابا جان در كمال تحير بنده فرمودن: خيلي وقت بود كسي با حرفاش انقد روم تاثير نذاشته بود. حرفاتو واقعن بايد با طلا نوشت. حيف كه كم حرف ميزني آيتك جون!!! خوب شد اونوره تخت بود و منو نميديد والا هيچ رقمه نميتونستم نفس بريده و قيافه كپ كردمو جمع و جورش كنم.

Thursday, July 24, 2003

گفتم بلاخره پيدات ميشه اما کي ديگه فکرشو ميکرد انقد يهويي و تالاپي. البته بگذريم که هميشه از جنس معجزه اي يا جدا از بعد مسافت بينمون هميشه حضورت تو زندگيم ملموسه .با اينکه خيلي وقتا خيلي چشامو ميبندم و زور ميزنم که انکارت کنم ، ولي تو به هرحال هميشه از يه گوشه اي سرک ميکشي و همه چيو باز رنگي ميکني.

نميدونم انگار خدا فقط منتظره از دهن آدم بشنوه. حکايت عجيبيه. هي ميگن بخواه و به تو داده خواهد شد. وقتي اين خواستن فقط از کانال دلت تو جوش و خروش باشه داشتنش ميره تو پروژه هاي طولاني مدت. انگار حتما بايد به زبون بياري تا دنيام صداي خواستنتو بشنوه . انگار خدام تا با گوشاي خودش نشنوه باورش نميشه واقعن ميخوايش.
خب نوشتنم گاه گداري جواب ميده. مجموعن به اين نتيجه رسيدم بايد از خواستنت يه اثري تو دنيا جا بزاري تا آدم حساب شه. به چشم بياد. بايد وجود ببخشيش حالا يا با صداي خواهشي يا اثر قلمي يا يه پست وبلاگي.

خوشحالم که هستي. که ميدونم هستي. همين برام کافيه.

نميدونم زيادي مغرورم يا زيادي ترسو؟ هر چقد ارزش و اهميت خواسته هام بيشتر باشه تو دلم قايم ترشون ميکنم. انگار اونجا امن تره. انگار وقتي ميخواد از دلم به زبونم برسه لخت ميشه. لختيش اذيتش ميکنه. ديگه جاش گرم و نرم و دنج نيست. ميترسم تقدسش فهميده نشه .زير سوال بره. بش شک بشه. اونوقت براش غصه ميخورم.
شايد نميتونم تصميم بگيرم. شايد نميشه روراست باشم. ولي بايد بگيش. بايد لختش کني. اولش که از دلت درومد انگار همه دنيا وغ زده نگاشون بهشه. اولش سردش ميشه. جمع ميشه تو خودش. تو دلش خالي ميشه. اما در عوض رشد ميکنه. قد ميکشه و نهايت ميشه اون درخت محکم روياهات. تجسم آرزوهات. و چه باک اگه وقتي قد کشيد شکل آرزوهاي تو نشد. ميفهمي از اول گل باغ ديگه اي بوده .چه باک. در نهايت تو خودت قدم به قدم باهاش رشد کردي . بالغ شدي. کلي زندگي کرديش. تا کنهشو لمس کردي. تا ته وجودت و آرزوهاتو مزه مزه کردي. کمه کمه کمش کلي ميره رو آيتک شناسيت.


*****

فک کنم اين روزا بيشتر از هروقتي دارم وبلاگ مينويسم. فقط پنداري واسطه اجرايي انتقاليه مغز به دستام فعلن تعطيله.
خلاصه همين روزاست که کلم بگه گرومپ.

Tuesday, July 01, 2003

همچين گلوم باز قلمبه ي تيروئيدي شده انگار هروقت گريه ايم اما اشکيش نميکنم يه چيزي توش قلمبه ميمونه. بعد يه صداها، جمله ها يا نگاهايي هي ميان قلمبه ترش ميکنن.

يه عالم فيلم نديده يه عالم کتاب نخونده. کي و کي ترتيب اينارو خواهد داد خدا عالمه. بايد تا آخر تابستون رپرتوار پيانومو جمع و جور کنم اما کو وقتش. حال تمرين درست حسابيم نيست .فعلن يا دارم قطعه هاي ملو ميزنم يا دشيفر. چندوقته شديدن دلم ميخواد اين بيست و چهار ساعتاي بي خاصيت هفت هشت ساعت بيشتر داشتن تنگشون.

ازوقتي پايانامه ميکنم دو دفعه جادوگر اومده تو خوابم. يه دفعه همه رو تبديل به حلزون کرد . دفعه بعدش اومد همه رو قورباغه کرد. مردم وايميستادن باهات حرف ميزدن وسطش يهو اون بيلبيلک بادکنکيه زير گردنشون باد ميشد ميگفت غــــــــوور! پريشبم که گوسفند مهربون از روي محبت داشت دستمو که تا مچ تو دهنش بود و خيس ميخورد با دوندوناي رديف و بزرگش گازگازي ميکرد. شيش دفه هفت دفه.. ول کن نبود کشون کشونه دستم بود از دهنش که پريدم از خواب. چيه جريان اين حمله حيوانات به خواب من؟!

ولي يه چيزي بگم. زياد خوشحال نيسم که داره تموم ميشه. يعني خيلي ترسناکه. تا ديروز ميپرسيدن چي کاره اي جواب ميدادي دانشجو. به همين راحتي. خيليم مجاب کننده بود و موثر. از فردا ميپرسن چي کاره اي باز بايد بگردي دنبال يه کاره اي شدن. شايد بره همينه يه ساله علافي طي کردم. خب کارم کردم تو اين مدت. ولي منو شما که ديگه ميدونيم پايان نامه کار دو سه ماهه. لفت دادن نداره. اما خب ته دلت اينم ميدوني که وقتي بديش بره ديگه تمومه. ليسانسه رو که گذاشتن تو جيبت باز بايد بدويي بره بعديش. يعني ميدوني... اون حسه بده. اون حسه خاليه آخرش. باز رفتي دنبال يه چيزي زحمت کشيدي به درو ديوار کوبيدي وقتي حقتو ميزارن کف دستت کافيه اما ديگه لذتي نداره. جاش بازم سکوته ، تنهايه ، خلا، بي معنيه. تا تو گودي به هر دليل ، زنده اي. تايمت که تموم شد انگار ديگه دليل نداري بره بودن و موندن. خاليه رو که حس کردي باز ميدويي با يه چيزي پرش کني. مهم نيست چي باشه. مهم اينه که اون سکوت کر کننده رو ديگه نشنوي. عين همون تنهايي خالص وجودت . هيچ وقت به چشت نمياد جز وقتي تو کويري. وقتي نگا کني دورتو تا دل افق بيابون ببيني. اونوقت همه چي يادت مياد. خالي و غربت زندگيتو با تمام وجود حس ميکني. و کوچيکيه خودتم ايضن. و احمقانه بودن چيزايي که دنباشي. و کودکانه بودنه بازيايي که درگيرشي و و و و ... همه اونايي که ازدستشون خودتو مشغول و غرق زندگي کردي. خلاصه وقتي يه کاريو تموم میکني ناخودآگاه زنگ خطرم ميشنوي. عينه بعد از کنکور. وقتي بعد سه مرحله امتحان فرسايشي زجرآور که رو هم نه ماه طول کشيد استادت زنگ بزنه بگه قبول شدي. و تو دقيقن هيچي حس نکني. هه هه يادت بياد بعد از امتحان عملي اومدي خونه يه راست تو رختخواب و چهل درجه تب کردي. از اضطراب! ولي وقتي ميشنوي بين اونهمه آدم گل کاشتي فقط فک کني عجب بازيه مسخره اي. مبارزه رو برده بودي اما خب آخره بازي آخرشه ديگه. مخصوصا وقتي برده باشي ديگه ته تهشه . اه چقد ته بده. عجب نيرويي داره اين حس مبارزه. اين خواستن. تا بخواي بره داشتنش هستي وقتي بت ميدن نابودي. وقتي وسط ميدوني خسته ميشي. ناله.. غر.. ولي ميدوني که زندگي همون وسط بودنه. اين ميشه که هي ميخواي ، هي به دست مياري، هي دلتو ميزنه. بعضي وقتام فک ميکني عجب سيکل و بازيه ابلهانه اي ....
اما خب همينه ديگه. زندگيه. آش کشک خالس. بايد ياد بگيري با قانون خودش بازيش کني.

هه هه انگار حالا تموم نشده باز ترس تموم شدنه اينيکي افتاده به دلما. حالا من هزار تا برنامه دارم واسه بعدش اما خب قبول کن که يه جوريه ديگه کلن!

Saturday, June 21, 2003

هه هه! هو هو! هي هي!
من حالم خيلي خوبه! يعني بد خوبه!
اصلن مهم نيست که مثل تراکتور دارم پايان نامه ميکنم يا فقط در عرض چهار روز يه جوهر پرينتر پودر کردم و بايد اين جوهرارو که الان شدن يه خروار پاراگرافاي خارجکي فارسي کنم يا مثلن اينکه فردا قرار بود برم دانشگاه بره دفاع وقت بگيرم. (نا سلامتي اين تابستونم غلغله دفاعکنون همدوره اياست بايد زود! بجنبي جا رزرو کني.)
اينا مهم نيست.
مهم اينه که...
مهم اينه که...
......................
آقا جون مهم اينه که بابام الان اومده ميگه فردا دانشگاه ما تحصنه. بيست تا ميني بوسم قطار کردن جلوي دره اصلي. امتاحانام همه لغو شده افتاده شهريور. بعدم پريدم تو اتاقم به هزار نفر زنگ زدم.
حالم خيلي خوبه ها. فقط دارم سکته ميکنم. اگه دانشگاهو تعطيل ...... ميدونم. اتفاقي نميافته.
تا الان دلهرم اين بود چه جوري به دفاع برسم . الان ميترسم نکنه اصلن فرصتي به اسم دفاع بهمون داده نشه!
بيخود! ميدونم چرت ميگم. الان مي شينم يه کرور موج مثبت مي فرستم.

Friday, June 13, 2003

راستش هفته پيش خبر رسيد كه تا آخر تير بيشتر وقت نداريم بره تحويله پايان نامه! خب منم طبق معمول يه سكته زدم و ميخ نشستم تا حالا. هي اوضاعو بالا پايينش ميكنم هي قلبم ميفته كف پام. اين هفته ام عين خلا نشستم هي ترسيدمو لرزيدم و هي خواستم عمق فاجعه رو لمس كنم كه محرك شه بعد دلم چلونده شد بعد هايپر شدم بعدم با تمام قوا سعي كردم سرمو گول مالي كنم خيال كنم همه چي مرتبه. ولي خب آدم وقتي فلج ميشه فلج ميشه ديگه. فكرشو بكن تقريبن يه سال(معادل دوترم) كه اين پايانامه طلسم شدرو گرفتي دستت هيچ كاريم جز پايانامه نداشتي و بازم تقريبن تو اين مدت به هر كاري دست زدي غير از پايان نامه.
ملت رابرا تا ميبيننت يا ميشنونت يا ميخوننت اولين سوالي كه ازت ميكنن اينه كه چي شد درست تموم شد؟ پايان نامرو دادي؟ تاريخ دفاعت كيه؟!!( اين ديگه ازاون سوالاست كه وقتي ازت ميپرسن نميدوني چه شكلي شي تويي كه هنوز نوشتنشم شروع نكردي!) خلاصه اتمسفر بدجوري انفاكتوسي شده فعلن. برام دعا كنيد.
اينكه شايد يه مدت وقت نشه بنويسم. يا وقت بشه اما مغزم تعطيل باشه. نميدونم . شايدم گاهي نوشتم. فقط ميدونم بدجوري بايد بخوابم روش و شر رو بكنم. ميكنم. حالا ببين.
ولي خودمونيم گشاديو جوزدگي حين انتخواب موضوع وقتي توام بشن بد دماري درمياره. اما خب نهايتنم آش كشك خالس ديگه..
وووووووووووي دارين كه كار يه سال يه ماهه بايد تپر شه؟!
فيلن بدرود!

Monday, June 02, 2003

من عاشق از اول شروع كردنم.
عاشق اوضاع به هم ريخته و احتياج نقشه كشيدن و استارت دوباره.
عاشق مامانم وقتي كه از غرور بغضم نميتركه، بغلم ميكنه ميزنه زير گريه و اشك ريختن و خالي شدنو برام آسون ميكنه.
عاشق كلافگي و سردرنياوردن ازبرنامه و عدالت دنیا.
عاشق يهو از خواب پريدنم و سوت كشيدن مغزم از وضعيت نخواسته و نفهميدم.
عاشق بيخيالي سيالي كه زندگيمو تو خودش غرق كرده.
عاشق انرژي پر قدرت مبارزي كه وقتي اوضاع قاراشميشه توم رشد ميكنه .
عاشق وقتايي كه از بي دفاعي خودمو به بي خيالي ميزنم و دستي دستي اجازه ميدم درده اون زير ميرا واسه خودش بزرگتر و بزرگتر شه.
عاشق وقتايي كه تا دم نبودن ميرم و وقتي برميگردم زندگي و آدماشو تا بينهايت ميچشم و مزه مزه ميكنم.
عاشق حس گرم و مطمئني كه مامان بابا تو تمام جدالاي زندگيم بهم ميدن. حس بي پايان امنيت. پشت گرمي.
عاشق زندگي متفاوت و تقريبا هميشه پر دردسرم.
عاشق كشف و شهود حاصل از مرارت زندگيمم.
عاشق توهم لذيذ فهميدن مفهوم زندگي.
عاشق نزديك شدن به دنيا.
عاشق هر بار زمين خوردنم و تصميم به قوي و مطمئن تر پريدن بار بعد.
عاشق كلاف پر گره زندگيمم كه گاهي تا دم دورانداختنش رفتم اما دلم نيومده دل اونايي رو كه آرزوشون بي گره ديدن كلافم بوده بشكنم. موندم . خواستم كه دونه دونه بازشون كنم.
عاشق عشقيم كه تو دلم قل قل ميكنه بره آدما. آدمايي كه اغلب مملو از سوءتفاهمن يا پره بيحوصلگي بره دوست داشته شدن.
عاشق بابا وقتي صبح تا شب از بوي دود درو ديوار اتاقم غر ميزنه و هر بار وقتي موجوديم ته ميكشه يه بسته از يه گوشه اي برام درمياره و غافلگيرم ميكنه.
عاشق معلم پيانومم وقتي آخره يه اجراي خوب بقچمو پره نت و سي دي ميكنه و با هيجان كودكانه اي تا دم در سفارش تمرين و دقت و كيفيت ميكنه.
عاشق صورت شاگردمم وقتي غرق آهنگيه كه ميزنه.
عاشق بابا و شعرا و نوشته هاي لطيفش.
عاشق نياز و عشق بامزه بابا به زيرآب همه عناصر ذكور مرتبط با منو زدن و عشق خالصانه مامان به همه عزيزاي زندگيم.
عاشق اعجاز دستات ، راز نگات ، آرامش صدات.
عاشق شهوت دستام بره نواختن و كشيدن و خلق و نوازش كردن.
عاشق شهوت بازوام بره به آغوش كشيدن.
عاشق اشك كردن غصه هام رو شونه هاي سخاوتمندت.
عاشق تو بغل آروم گرفتن.
عاشق تصور شكل بیبی وقتي تو رو صدا ميكنه و تو همه وجودت يه بغل نوازش و عشق ميشه براش.
عاشق آفرينشم.
عاشق و محتاج كشف زيبايي فكر واحساس و نبوغ بقيه.
عاشق قسمت كردن همه خوبياي زندگيم با خوبا.
عاشق لمس عظمت تنهايي بشر.
عاشق توهم جنون.
عاشق آرزوهاي رنگي و ساده و كوچيكم.
عاشق رويا پردازياي هميشگيم كه جاي نيست ها رو پر ميكنه و زندگيمو تحمل پذير.
عاشق غربت هميشگيمم.
عاشق گنگي ادراكم و دست پا زدنم.
...........
عاشق اينكه تو اين وضع تراژيك و بغض آلود نشستم دارم عشقامو ميشمرم.

خلاصه..
من مازوخيست نيستم.
فقط... عاشق خود خود زندگيم.

Wednesday, May 28, 2003

Sunday, May 25, 2003

دلم ميخواد عين لاري رمان لبه تيغ سامرست موام قيد همه چيزو بزنم و برم.
برم هر سال يه گوشه دنيا زندگي كنم. با هر رنگ آدمي با هر جور زبان و رسم و رسومي. دلم ميخواد با آدماي خيلي مختلف زندگي كنم. دلم ميخواد زبانشونو ياد بگيم.يكي ازاونا شم. دنيا رو از نگاه اونا ببينم. دلم ميخواد توشون باشم و كشف كنم. دلم ميخواد دنيا رو ببينم و نزديكش بشم.
دلم هرچيزي ميخواد الا سكون. اين آرزوي هفت هشت سالمه. خيلي بهش فك ميكنم. خيلي هيجان انگيزه اما خب خيليم شجاعت ميخواد. اينكه خرق عادت كني. اينكه مسيرت خلاف بقيه باشه. اينكه زندگيت شبيهه هيچكي نباشه. اينكه يهو همه چيو ول كني بري كشف.
مامان ميگه برو. ميگه بيخيال درس و دانشگاه و .... ميگه هر جور عشقته زندگي كن. اما عشقي زندگي كردن از هر كاري سخت تره.
ميدونم همه چي تو خودمه. ميدونم لازم نيست جايي برم بره پيدا كردنشون. ميدونم آخرش ميشه آب در كوزه و ما گرد جهان.. اما خب شهوت ديدن دارم. شهوت ديدن و تجربه كردن. هرچيم بزرگتر ميشم از داغيش كم نميشه.
زندگي بره من اينجوري معني زندگي پيدا ميكنه. هر سرانجامي غير از اينش برام ترسناكه و خودش از همه ترسناكتر. بايد به همين زوديا بتونم با ترسام كنار بيام.

اما بره لحظات سكونمم آرزو دارم. اونقد گاهي متظاد ميزنم كه خودم ميخوام سرمو بكوبم به ديوار.
دوست دارم وقتي شور و شوق سفر از كلم افتاد يه اتاق بزرگ داشته اشم. از اون اتاقا كه قده خونن. عين خونه اين نقاشاي آمريكايي تو فيلما. يه اتاق بزرگ با سقف خيــــــلي بلند. رنگ ديوارا گرم و روشن. يه گوشه سه پايه و بند و بساط رنگ و روغنمو علم كنم اون گوشش يه ميز گنده بره آبرنگ و مدادنرگي و... همه چيز از هم فاصله دار. يه ديوارم از زمين كتاباي اسرارآميزمو بچينم برم بالا يه ديوار نواراو سيدياي هيجان انگيزمو. يه گوشه داشته باشم بره گل بازي و مجسمه سازي. يه گوشه واسه نوشتن. بعد يه ور اتاق جايي كه سقف شيبدارش كم كم كوتاه ميشه سازامو ولو كنم. دلم ميخواد همسايه بالا پايين نباشه. دلم ميخواد يه جاي دنج و توپ باشه بره تمريناي آنسامبلي. يه جاي ايده آل بره هروقت و هرطور و عشقي زدن. بعد اون گوشه ترش يه در بخوره به استوديو آهنگ سازيم. اونيكي دره ام بخوره به خوده خونه .وقتي تو اتاقم از عشق و هيجان لبريز شدم برم پيش خانواده و اونارم لبريز كنم..
ووووي!

Monday, May 12, 2003

رفته بودم سراغ نتاي قديميم. لاشون FUR ELISE بتهونو پيدا كردم. با اون عكس معروف و امضاي جلدش. يك آن توم پره هيجان و افسوس و يادش به خير و حرص شد. يازده دوازده سالم بود كه ميزدمش . چه لذتي داشت. چه عشقي ميكردم. هر بار پروازم ميداد . مست و از خود بيخود ميشدم. و احساساتي كه ديگه اينروزا به اين آسونيا سبك و شناور نميشن..خب فك ميكنم بره دختراي اون سني هم فور اليز زدن هميشه يه آرزوست. يعني بره من كه لا اقل بود. خلاصه روزي چند سري من با اين آهنگ پرواز ميكردم تا اينكه يه روز سره كلاس، معلم تربيتيمون اومد از حلال و حرومه موسيقي بگه. روش نميشد بگه حرامه. بعد ازاينكه كلي راجع به ثواب استفاده از دستگاه ضبط صوت بره گوش دادن نواراي قرآن گفت برگشت خيلي شيك گوش دادن هر چيزه ديگه اي غير از قرآنو گناه شمرد بعد بره تكميلش اضافه كرد حتي موسيقي كلاسيك! وقتي قيافه هاي شيش در چهاره مارو ديد راجع به هيجانات و التهابات مضري كه اين موسيقي با خودش همراه داره توضيح داد و خوب صد البته نه از طرف خودش كه از قول دانشمندا! بعدم مثال زد كه مثلن بتهوون! فك ميكنيد بره چي كر شد؟ بره اينكه روح و جسمش تاب تحمله اينهمه صدا و هيجان و انرژي و.. نياورده و كلن همه موسيقيداناي همرديفه اونم يا اينشكلي شدن يا آخرش از فرط فشار اين انرژياي شيطاني سكته كردن!
نميتونستم حرفاش قبول كنم. ميدونستم بتهوون كر بوده نصفه عمرش اما نميدونستم چرا. فقط ميدونستم اونهمه هيجان و انرژي موسيقي و كلماتي كه دوساعت باهاشون مارو شستشوي مغزي ميداد منم حس كرده بودم با فور اليز. با اينكه لجمو درآورده بود اين شك موند تو ناخودآگاه ذهنم. بعد ازاون هروقت اومدم فور اليز بزنم درست لحظه اي كه تو ابرا شنا ميكردم موعظه هاي خانوم يادم مي افتاد و چون ذهنم باهاش درگير ميشد از اون بالا با مغز ميخوردم زمين. ديگه اون حساي ملكوتي برنگشتن. ديگه من با اون آهنگ پرواز نكردم. و يه مدت بعد چنان كلافم كرد كه تا سالها بعد ديگه طرفش نرفتم!
هيچي.. فقط ميتونم بگم بر پدره هرچي معلم نفهمه بي وجدانه...

راستي الان يادم اومد يكي از نقاط عطف سخنرانياي هوشمندانش راجع به تمدن بشر و مزاياي اون و وظيفه شكرگزاري ما بود. و مثال فراموش نشدنيش كه ميگفت خدا شما رو دوست داشته و شما بايد شاكر خدا باشين كه تو اين قرن به دنيا اومدين. چرا ؟چون الان قشنگ تيغ هست ميتونين موهاي پاتونو بزنین بره شوهراتون! بزنين خودتونو خوشگل كنين. فك كنين غار نشينا چقد هميشه كثيفو بيريخت ميومدن جلو شوهراشون!
و می خواستم پاشم ازش بپرسم خانوم بعضي ديگه از آدماي متمدنم هستن اينروزا كه اپلاسيون ميكنن. اصلن اسمش تاحالا به گوشتون خورده؟...

Wednesday, May 07, 2003

من اومدم. هفته پيش ناغافل مدمم شهيد شد. بعدشم رفتم مشهد طوس و نيشابور. كلي با فردوسي و خيام و عطارو و غزالي و كماللملكم چاق سلامتي داشتم. خيلي خوب بود. مخصوصا نيشابور كه واقعن جاي سبزو قشنگي بود. يه عالمم چمن خيس خورده بو كردم. كليم روش را رفتم هي پام خوشبه حالش شد. ولي يه چيزي اعتراف كنم. بيخود بعضي وقتا ميگم دوست دارم شهر خلوت زندگي كنم. اصلا نميشه. يعني يه جور اعتياد شلوغي و كثافت پيدا كردم. جاي تميزو ساكت مال چند روزه فقط. بيشتر شه حتمن افسردگي ميشم بعدشم دق ميكنم.
ديگه از احوال زيارتمم بگم كه مملو از شگفتي بود. خيلي شنيده بودم كسايي كه دفعه اولشونه خيلي جو گير ميشن و اينا.  منم كلي هيجان داشتم ببينم چه ميشه اونتو. تا جلوي حرم از تاكسي پياده شدم ساعت زنگ زد. اونجا يه ساعتي داره كه يه وقتاييش زنگش بلند دينگ دينگ ميكنه. بعد يه خانوم چادريه بغل من تا صداي زنگو شنيد بلند گفت جاااااان جـــــــــــــااااااان(ج به شدت غليظ تلفظ شه) بعدشم جان جان كنان دوييد طرفه حرم. ماكه هرچي گوش كرديم نفهميديم صداي زنگه كجاش انقده حشري كننده بود!
بعد يه كم جلوتر در حاليكه داشتم تو چادر نماز مامان بزرگم بالانس ميزدم تا درست شه يه خانومه مهربون ديگه اي برام نوچ نوچ كردو گفت حجابتو بره مردا بگير. نه اينجا واسه امام رضا كه خودش همه جا حي و حاظره. اومدم جوابشو بدم كه ديدم بهتره خونمو كثيف نكنم حس زيارتم ميپره.
بعد رفتم تو. مثلن ساعته دونيم نصفه شب رفته بودم كه آروم و خلوت باشه اما غلغله آدم بود. تا برم تو و پيدا كنم كجا به كجاست بازم پنج شيش تا ديگه ازاون خانوم مهربوناي حس پرون اومدن سراغم. يه سري خانومم تو خود حرم بودن كه مثينكه بشون ميگن خدام حرم. يعني به اصطلاح همون مبصر و ماموره انتظامات خودمون. نفري يه دونه از اين بيلبيلكاي دسته دراز دستشون گرفته بودن كه سرش پرپريه ومعمولن باهاش تارعنكبوتاي گوشه سقفو اينارو پاك ميكنن. البته ماله اينا تميز بود ولي مورد استفادش خيلي جالب بود كه ميگم. رفتم خودمو انداختم قاطيه جمعيت جلوي ظريح. چه فشار مشاري برا بود. قشنگ ميشد از فشار له شي بميري. ولي به نسبت خشونت خيلي فزاينده تري داشت. جالب بود خانومه بغل دستي كه با كونش همه رو هل ميداد اينور اونورو داد ميزد يا امام رضا خودت رارو باز كن!!
منم ديدم ديگه نه راهه پس نه راهه پيش چشما بستم قاطيشون بعد يهو جلوي ضريح دراومدم. البته بيرون اومدنشم واسه خودش نبردي بود. داشتم كه جون ميكندم ازاونتو بپرم بيرون حس كردم يه چيزي ميخوره تو سرم. فك كردم لابد باز داره آدم از سرم بالا ميره محل نذاشتم. اما ول كن معامله نبود هي ميكوبيد رو سرم. برگشتم كه يه چيزي بگم ديدم يكي از اون خانوم مبصراست با اون بيلبيلكا داره يه بند ميزنه تو سرم. كه چي؟ كه حجابتو درست كن. اونم تو اون هيروبيرو جون كندن لاي بقيه. بازآمپرم اومد بزنه بالا نگهش داشتم پايين اين چادررم يه كم كشيدم پايين. خب چادر سنگينه فشار ميده به روسري آدم بعدم جفتي باهم سر ميخورن ديگه. خانومه ول كن نبود افتاده بود دنبالم بكش بكش ميكرد اينم هي سر ميخورد بلاخره برگشتم بش گفتم اگه ميتونستم ميكشيدم ديگه . واي انگار منتظره همين جواب بود يهو شروع كرد كه دهه مگه ميشه نتوني؟ اصلن مگه كاري هست تو دنيا كه زنا نتونن بكنن؟ زنا هر چي اراده كنن همونه. زنا.. زنا.. زنا.. و بعد از اينكه كلي هويت و شخصيت زنانمو تقويت كردوروشنم كرد گفت اونم حجـــــاب. حجاب كه انقده مهمه. مخصوصن بره زنا!!!!!!!!!!!!!!!
پشتم بش بودا اما واسه خودش معركه اي را انداخته بود . خيلي سعي ميكردم بمونم تو حس اگه ميزاشتن . يه خانومم يهويي بيلبيلكه مبصررو همچين از دستش كشيد گفتم الان ميزنه توو سره مبصره ولي سرشو آورد جلو ماچ ماليش كرد!
بيرون تمام صحن حرم مردم دورتا دور خوابيده بودنو رو خودشون فرش كشيده بودن. نميدونم. به هرحال ازاينا كه بگذريم ديدن اين چيزا و بودن با اين مردم خيلي برام جالبه. خب هركي از يه سوراخي وصل ميشه. يه چيزي كه مهمه اينه كه اين جماعت سوراخشونو پيدا كردن. حتي اگه فقط قده يه توهم باشه. همون توهم قدرته خيلي معجزه هارو داره. راستش حتي به اين آدما حسوديمم ميشه. هيچ وقت راه قرب به نظرم مهم نبوده مهم اون وصل شدنه و اون ارتباطو نيروش. اما خب من اونجا فقط ميتونستم موج انرژيو نيگا كنم و آرزوي پيدا كردن مجراي خودمو كنم.

ديگه همين ديگه . در اين سفر من به شال پوست شانديز و آلوچه طرقبه و فيروزه نيشابور نيز آراسته شدم:d
مشهديا خيلي مهربونن. چون راننده تاكسيشون بهم گفت ده پس تو كه اينوقت سال اومدي مسافرت مدرستو چي كار كردي!!!

Wednesday, April 30, 2003

ديشب قبل از اينکه قورت بدم کف دستمو نيگا کردم. رنگي رنگي بود.
روزي سه دفعه دستم ميشه بغل دونه هاي رنگي .
نيگا کردم ..شکل دست مامان بزرگم. ولي خب اون مامان بزرگ بود و من هنوز..
مهم نيست دليل بودنشون مهم اهتزار و خستگيه منه از ديدنه مدامشون.
دلم گرفت گفتم بشينم يه کمي غصه بخورم. بعد ديدم نه شبه ديره بايد بخوابم. فک کردم فردا بش فک ميکنم. فردام دستم باز پر ميشه.
خوابيدم و شب تا صبح خواب اسمارتيز ديدم. همه جا رو اسمارتيزاي رنگي گرفته بود. تو هر شکل و بسته بندي که تا امروز ديده بودم. بعضياشونو به کل فراموش کرده بودم. مال خيلي بچگيام بود. کلي پره لذت شدم. اوووووووه چند ساله من اسمارتيز نخوردم! يعني با اون ذوق نخوردم . با اون هيجان و لذت بچگي.
اون لوله اياش که دورش تمام پره عکس اسمارتيز بودو تمام کيفش به اين بود که سره کثيفشو بزاري تو دهنت و سرو تش کني و اونام دونه دونه بيفتن تو دهنت. و هربار از مزش بخواي حدس بزني اينيکي چه رنگي بود. گرچه انگار مزشون اصلن فرقي نميکرد!
يا اونا که شکل عدداي انگيليسي بودن.. يا اون ورژن خيلي ايرانيش که قرمزاش خوراک ماتيک زني بود. ماتيک گلي. ميشدي شکل دختر دهاتيا .با يه عالم دل سبک و خندون و صاف. ديشبم کلي ماتيک زدم..
حالا چي شد که دونه هاي رنگيه غم آور شدن اسمارتيزاي خوب و پر خاطره خدا ميدونه.
فقط ميدونم تئوريه اسکارلتي هميشه خوب جواب ميده.
(ولش کن.. فردا راجع بهش فک ميکنمو تصميم ميگيرم) خوبيش اينه که فردا که شد اسمش ميشه امروز و بازم ميتوني فردا بش فک کني. تا آخره دنيا.

Friday, April 25, 2003

خداييش هيچي اندازه سيگار برگاي عطيقه اونور آبيه عهده دقيانوسيه زمونه جونياي باباتون که ايضن از طرفه همين شخص شخيصه بزرگمرده مهربان قلب به عنوان سورپريز کنون دريافت ميکنين نميتونه حال جا آورو شگفت آنگيزو مهيج باشه!!
فقط ممکنه نه دلت بياد بکشيشون نه بتوني نکشي!

Monday, April 21, 2003

پارسال همين وقتا اينجا توسطه من پا به عرصه گيتي گذاشته شد! نه چيزي بلد بودم نه دوستي داشتم نه اصلن ميدونستم ميخوام توش چي کار کنم. واسه من که پرفسور پرش شاخه ايم همين که يه سال تموم يقشو چسبيدم يا شايدم اون يقه منو ،خيلي لذت بخشو شق القمريه. خلاصه خوشحالم بسي ديگه!

خيلي وقتا حس ميکنم قيافه اي که از خودم اينتو ساختم کاملا واقعی نیست. اين الان تاکتيکه زندگيمه. به محض اينکه يه سايه کدر بيفته تو زندگيم اونقدر بالا پايين ميپرم و شلوغ پلوغ ميکنم که حواس از موضوع اصلي پرت شه و اثري ازش تو خاطر نمونه. لکه هرو ميقاپم ميندازم گوشه دلم تا هيچکي نبينه. حداقل ديگه انعکاس لکه هرو تو صورت و صداي بقيه نميبينم و تاکيدو تکرارش لهم نميکنه...
خب اينم يه مدل فرار کردنه ميدونم. وقتي تونستم ناراحتيامو پرت نکنم يه گوشه، با جرات بزارمشون جلوم و تو صورتشون بخندم اونوقت ميتونم بگم قويم و شاد. الان انگار اداست، زوره الکيه.. ميخوام ساله ديگه اينموقع واقعي باشم . اگه خنديدم بلند بخندم و اگه گريه داشتم نترسم از اشک ريختن. اين از اين! آخيش اعتراف کردم !

نه يکي ديگه!
نميدونم وبلاگم دوسته يا دشمن. تنهاييمو پر نکرده ولي خيلي وقتا از زندگيه واقعي دورم کرده پرتم کرده تو مجازه شيرين و منم گذاشتم همونجا بمونمو و وول بخورم...خب چه اشکالي داره مجازم آدمه ديگه بدبخت انقدر بش گير ميديم. ولي هرچي که هس اينجا رو خيلي دوست دارم. هم خودشو هم دوستايي رو که از برکت وجودش پيدا کردم. دلا و فکرايي رو که تونستم از اين دريچه لمس کنم و آدماي لطيفو قشنگي که قبل از اين باور داشتم اساسا دچاره انقراض شدن. ولي وجود دارن و خيلي وقتا حضورشون زندگيمو پره رنگ و صدا کرده.
مرسي بره بودنتون و پنجره هاي روشني که به زندگيم باز ميکنين.

خلاصه قربون وبلاگ تولديانيمم ميرم هزار تا!:*

Sunday, April 13, 2003

اونقد ميخوام هليا رو ماچ کنم! الان حس يه ناجيو دارم.
هر سال من با اين خانواده سر خريد ماهي دعوا دارم هر سالم ميخرن و ميگن بعد از سيزده ميندازيم تو استخر پارک. هيچکيم فک نميکنه که بابا اگه تا سيزده نرسيدن چي اونوقت؟ دلم خيلي ميسوزه واسه اين ماهيا که اسيري مياريم. حالا امسالم يکيش دو سه روز بعده سيزده با اينکه حالش خيلي خوب بود يهو تصميم گرفت بميره. و مردم. ماهي به اين با اراده اي نديده بودم تاحالا، حتي به کج کج شنا کردنم نرسيد. خلاصه مردو غم سنگيني به دلم گذاشت. بعد اين يکيم حالش خوب بودا ولي فک کنم داشت دق مرگ ميشد. اينم از ديروز شروع کرد کجکي رارفتن که يعني آهاي منم دارم غزل خدافظيو سر ميدم. بعد ديگه دلم ريش بود و هي لعنت ميفرستادم به اين سنت ماهي خريدن شبه عيد، تا شانسکي وبلاگ هليارو خوندم بعد مثل تير پريدم براش آسپيرين پودر کردم البته آسپرين بچه پيدا نکردم ولي خارجکي بود روشم نوشته بود ۱۰۰. بعد فوري تو آب همش زدم و ريختم براش. ماهيمم نامردي نکرد يه گازه گندشو هلپي قورت داد. يه ربع بعد ديگه کجکي را نميرفت اونقد هيجان زده شدم که خدا ميدونه. بعد دوبرابره هيکلش واسش نون ريختم جون بگيره ، بچم همهرو يه هام خورد نفهميدم کجاش جا داد. شاید از اولشم گشنش بود فقط. ديگه خلاصه سر از پا نميشناختم اومدم واسش ويتامينم بريزم که ديگه ترسيدم سکته کنه از بس خورده. حالا کوچولو هايپر شده واسه من. يه آتيشي ميسوزونه هي بالانس ميزنه و شناي سرعت ميره شالاپ شولوپ، بايد براش درپوش بزارم اونقد بالا پايين ميپره ميترسم خودشو به کشتن بده ابله. نميدونم چرا بعد آسپرينه يه ذره ام خمار نشد. خلاصه قربونش برم بد زنده شد . هوووووااااا  بعدشم حالا مشکل !اينجاست که ديگه کي دلش مياد اين فسقليو بندازه تو استخر پارک

***
راستي آقاي وهم سبز برگشته. برين ببينينش ديگه.

Thursday, April 10, 2003

وووي چه بارونه به بهي. دم آسمون گرم بعضي وقتا سورپريز حال جا آور ميکنه اساس. عاشق هواي ابريو بارونيم. همچين اين طوري که ميشه هوا يهو شاخکام تکون ميخوره زنده ميشم عوضش همونقدم آفتاب خشک و چلسبيدم ميکنه. آقا جان اصلن اگه يکي با اين منبعه فروزان هستي بخشه سوژه ثابت شعر شعرا و نقاشيه نقاشان بد باشه کيو بايد ببينه؟

راستي اين جين جين چه قد نغز گفته و توصيف کرده. کلي بردم تو حس. يادش به خير چه حس کاراگاه بازي داشت وقتي محموله رو ميخواستي پياده کنيي.

Saturday, April 05, 2003

خب من اومدم. يه يزد گرديه مبسوط افتاده بودم که خيلي چسبيد. البته اولش قراربود ازين مسافرتاي بخورو بخواب کسل کننده دوستانه شه ولي با وجود مقدار متنابهي روحيه ورزشکاريه مامانم دوتايي يزدو متر کرديم. شهر جالبي بود با مردم خيلي کول و دوست داشتني. اصلن يه آرامشه خاصي تو شهر موج ميزو آدماشم اونو برات منعکس ميکردن.
خلاصه يزديارو خيلي دوست داشتم . به نظر خيلي صاف ميومدن.
يه جايي بود به اسم صفائيه که هتل مام اونجا بود به همين اسم. و واقعن جاي با صفايي بود. مثل پارکي که توش اتاقو ساختمون درست کرده باشن. خوشگل بود خيلي. بعد عمريم يه تاب بازيه حسابي کردم. تازه نزديک بود سر تاب با فسقليا دعوام شه!
جاهاي ديدنيرم تقربين کامل گشتيم. ميخواستم ازاونجا برم کرمان که نشد:) مثلن گفتم تا هوا خنکه کرمانم ببينم ولي پنداري قسمت نبود. عوضش برگشتني ابيانه رفتيم و يه دل سير خونه هاي قديميه قرمز و خانوماي قلمبه يه دامن گلي ديدم. و پيرزناي دامن گلي که دره خونه هاشون تماشا نشسته بودن و هي هوس ميکردي بري بشيني تا صبح برات حرف بزنن. اونقد همه چي رنگارنگ و با نشاط بود که فک کنم عمرن کسي اونجا افسردگي شه . اونم خيلي چسبيد.

***
حالا ازينا گذشته همش تو فکر اون سرو ۴۰۰۰ ساله ابر کو ام . يعني واقعن چه حسي داره اينهمه سال بودنو ديدنو شاهد بودن. همش فک ميکنم اصلا دلم نميخواد جاي سروه باشم. عين يه مجازات سخته اينهمه بودن. محکوم ايستادن ابدي ، ديدن و دم نزدن. بره همينه انقده گنده شده. هي ديده و جمع کرده. شايد ميخواسته بگه ولي زبوني نداشته. الان تو دلش يه گنجينست. يه گنجينه پر تجربه حضور. الان سروه پره شعور و کشفه. کسي چميدونه يا پره کشف خلقت و اسراره يا اونم پره از حيرت و عجب.
۴۰۰۰ سال با آدما موندن و شاهد بودن. آدما با رنگا و شکلاي مختلف ولي حماقتهاي يکسان. آدماي دوره هاي مختلف . سوالاي دوره هاي مختلف. سوالايي که به مرور جواب گرفتن و از ابهام و خرافات پاک شدن و سوالاي ازلي و ابدي که بي جوابن. سوالاي هميشه بي پاسخ. و آدمايي که در عين حماقت به شعور و حقانيته خودشون ايمان داشتن. آدمايي که دچار توهم کشف شدن. با همون توهم شيرين سر آسوده زمين گذاشتن. آدمايي که خواستن بدونن. آدمايي که زياد نميمونن تا عمق حماقتها و ساده انگاريه وجودشونو لمس کنن. آدما با يه دنيا سوال و حيرت و ماسکهاي بي تفاوتي. آدماي مغرور که دوست ندارن فک کنن بازيچن يا زندگي بازيه. يه تکراره. يه چرخست. يا يه ..هر چيزه ديگه اي. خب آخه من چجوري بگم زندگي چيه وقتي خودم يکي از همون احمقام. ولي يکي از اون احمقايي که هميشه ميخواد بدونه و سنگينيه اسرار آزاراش داده. اصلن نکنه هيچ سري نباشه. نکنه همش همينيه که ميبينم. چقد احتياج دارم فک کنم دنيا پره اسراره و من اينجام تا کشفشون کنم. اگه اين حس نبود چه ساده نابود ميشدم..
فقط کاش ميشد دل سروه يه دره کوچولو داشت. يواشکي بازش ميکردم و يه کمي برام حرف ميزد ،يه کمي بهم نشون ميداد. حداقل قد خودش. قد اينهمه سال دربنده خاک و زمين بودن و ديدنو مدام سبز بودن.

Friday, March 28, 2003

Monday, March 24, 2003

اين قافله عمر عجب ميگذرد...
ميخواستم از جنگ بگم... ميخواستم از برگشتنه بهار بگم و کلي به خاطرش بالا پايين بپرم...
الان سال نورو به آقاي پورتراب تبريک گفتم. ميخواستم از حال فرشته جون بپرسم و بگم اگه دارويي لازم داشت حتمن خبر بده. ميخواستم بگم ببخشيد چند ماهه بيخبرم ازتون. ميخواستم به خودم قول بدم امسال بيشتر سر بزنم.... آقاي پورتراب گفتن فرشته رفت.
اونقد راحت گفت که من زبونم بند اومد...
چقد با هيجان عيدو تبريک گفته بودم بهش..واي فرشته جون ....؟ گفت دوازده روزه که فوت کرده. نفسم بالا نميومد. فرشته جونه نازنين. فرشته جونه هميشه شادو شنگولو بذله گو ، با محبتو ساده، فرشته جونه هنرمند ، اون روح لطيفش.. و از همه مهمتر فرشته جوني که تو اين سالهاي گذشته هر هفته باهاش رشد کردم و بيحرف و اشاره اي جزوي از ثابت زندگيم شده بود...
هنوز صداي خنده هاي از ته دلش يادمه هنوز آهنگه صداش تو گوشمه.. نميدوني چه خوشگل ميگفت : اين پورترابه بلاگرفته..... وقت غصشم آدمو خنده مينداخت. از درداش برات جک ميساخت...خودشم باهات غش ميکرد و آخرش اشکاشو يواشکي پاک ميکرد.. نقاشيهاي شاهکاري که ميکشيد.. با حوصله . اين سالاي آخر از وقتي ديگه شاگرد پيانو نگرفت هر هفته يه کار جديد ازش ميديدم. تکنيکاي مختلف و گاهي تکنيکاي ادغامي اختراعيه خودش و هر بار مشورت کردنش راجع به جاهاي خوب و بد کار... ميخواست نمايشگاه بزاره ، حيفه اونهمه استعداد...ديگه چه جوري برم خونه آقاي پورتراب.. با چه دلي برم وقتي ميدونم ديگه صداي آوازخوندناش از اتاق پشتي نمياد... ديگه هيچوقت نميشنوم .. نه آوازي نه خنده اي نه صداي خستگيهاشو.. و طفلک آقاي پورتراب که بايد با سکوت و خاليه حضورش سر کنه بعد ازاين.. نميدونم.. اونخونه بدون وجودش برام باورنکردنيه..

****
نميدونم چرا انقد بايد اينتو خبر مرگ بدم.. نمدونم طرف شمام ازين اتفاقا ميفته يا فقط قسمته منه. احساس ميکنم يکي ميخواد بيدارباش نگهم داره. ميگه وقت تنگه.. درياب دمي که با طرب ميگذرد... پيش آر پياله را که شب ميگذرد..
خيلي اينارو ميشنوم..