از شاهکارای مامانم همین بس که وقتی منشی دانشگاه آیدین زنگ میزنه میگه : " سلام ! ببخشید شما مامان آیدینین؟ "
مامان خانوم خیلی شیک و تیز به این نتیجه میرسن که خانومه مامان یکی از شاگردای منه و یهو تصمیم میگیره که: " نخیر من مامان آیتکم!!!!!!! بفرمایید! "
Monday, May 31, 2004
Saturday, May 29, 2004
کاش یه طوری زندگی کنم که هر وقت گاه پر کشیدن برسه حداقل افسوس نکرده ها نباشه . ندیده نخونده نشنیده ها پیشکش . هر لحظه رو تا تهش زندگی کردن بزرگترین خوشبختیه. یعنی واقعن چند نفر تو دنیا انقد خوشبختن؟؟
نمیدونم چرا انقد شجاعم اما بعد زلزله یه ساعتی تمیز افقی شدم، تا وسط شبم پس لرزه پس میدادم. حالا دیگه نمیدونم کله من گرم شده بود یا واقعن خفیف میومد می رفت. با اینهمه یکی از بهترین تولدای عمرم شد. یه شب خیلی خاطره انگیز ناک با یه عالمه دوستای رنگی و فراموش نشدنی .
کلن بره یه پشت دیواری هیچی مثل حس "هنوز فراموش نشدگی" نمیشه . مرسی خیلی .
*****
... يه جور ميل هولناک به خنده دار بودن مرگ که تو وجود ما باقی مونده - ما بچه های جنگ - يه جور لذت که از مردن خودمون می بريم ، يه جور شوخی که پشت همه ی مردنها بو می کشيم ، و يه جور لذت خوفناک از تماشای مردن ِ فقط خودم ، جمع از اول بيخودی بستم ، بايد می گفتم تو وجود من : بچه ی جنگ ...
نمیدونم چرا انقد شجاعم اما بعد زلزله یه ساعتی تمیز افقی شدم، تا وسط شبم پس لرزه پس میدادم. حالا دیگه نمیدونم کله من گرم شده بود یا واقعن خفیف میومد می رفت. با اینهمه یکی از بهترین تولدای عمرم شد. یه شب خیلی خاطره انگیز ناک با یه عالمه دوستای رنگی و فراموش نشدنی .
کلن بره یه پشت دیواری هیچی مثل حس "هنوز فراموش نشدگی" نمیشه . مرسی خیلی .
*****
... يه جور ميل هولناک به خنده دار بودن مرگ که تو وجود ما باقی مونده - ما بچه های جنگ - يه جور لذت که از مردن خودمون می بريم ، يه جور شوخی که پشت همه ی مردنها بو می کشيم ، و يه جور لذت خوفناک از تماشای مردن ِ فقط خودم ، جمع از اول بيخودی بستم ، بايد می گفتم تو وجود من : بچه ی جنگ ...
Tuesday, May 25, 2004
Saturday, May 22, 2004
هنوزم فقط یه جا تو این شهر هست که نفسمو بند میاره , دلمو پرواز میده و چشمامو اشکی میکنه.
زمینش زندست . پر قصه .
دروس , کوچه دهقان..
اونجا زندگی نکردم اما بزرگ شدم . اون کوچه همه بچه گیا و دنیای پر شرو شورمو، همه بلوغ، عاشقیام و رشدمو تو خودش جا داده .
اون کوچه پر یه عمر رد پاست .
اونجا یهو دوره میشم . اونی که بودم تا اینی که شدم . همه تصاویر مسلسل وار میان و رد میشن و من غرق میشم تو یه عمر تاریخی که جزوش شدم.
مرسی عمو دهقان . مرسی بره همه چیز .
فقط یاد اینکه دو دهه از زندگیامون به هم گره خورد از خوشبختی پرم میکنه.
هممممم . امان از بزرگ شدن . امان از بزرگ شدن و فهمیدن و از دست دادن ..
زمینش زندست . پر قصه .
دروس , کوچه دهقان..
اونجا زندگی نکردم اما بزرگ شدم . اون کوچه همه بچه گیا و دنیای پر شرو شورمو، همه بلوغ، عاشقیام و رشدمو تو خودش جا داده .
اون کوچه پر یه عمر رد پاست .
اونجا یهو دوره میشم . اونی که بودم تا اینی که شدم . همه تصاویر مسلسل وار میان و رد میشن و من غرق میشم تو یه عمر تاریخی که جزوش شدم.
مرسی عمو دهقان . مرسی بره همه چیز .
فقط یاد اینکه دو دهه از زندگیامون به هم گره خورد از خوشبختی پرم میکنه.
هممممم . امان از بزرگ شدن . امان از بزرگ شدن و فهمیدن و از دست دادن ..
Thursday, May 20, 2004
بوی تغییر همه جا رو گرفته .
بوی صفحه منتظر ورق نخورده زندگیم .
آرومم . سرگیجه مخفی دارم . دلم میخواد دلم بیشتر از اینا شور بزنه . یه جور اطمینانی وجودمو گرفته که ازش میترسم . .اطمینان یعنی صلح، قبول، سرسپردگی
کاش یکی پیدا میشد اطمینان و یه جوره دیگه برام معنی میکرد ..
.نوچ! من هنوزم میگم نه. میگم نه و خودم تصمیم میگیرم
Wednesday, May 19, 2004
Saturday, May 15, 2004
باخ . باخ نابغه ی متعالی .
صاف میکنه آدمو . میری بالا . فوگ زدن چندان فرقی با ریاضی حل کردن نداره . باید چند خط ملودی توام و در عین حال کاملن مشخص و با هویت مستقل دراری .
خوب زدنش سخته اما نظمی که تو دل ملودیا پنهانه وجودتو به نظم میاره . فرقی نداره وقتی داری از هیجان خفه میشی یا دپی یا مغزت قاراشمیشه یا اصن همه چی تو پرفکشن مطلقه، وقتی باخ میزنی با نبض دنیا یکی میشی. نابه .
این یکی سوگولی این روزامه .
پرلود فوگ , ر مینور
کتاب دوم
Wednesday, May 12, 2004
یاد اون پیرمرد پیرزن ریغو سیاه چروک مو سفیدا با قایق باریک چوبی صد سالشون که دونفر آدمو با یه تور به سختی جا داده بود، وسط آب، بغل ما، که هرچی گفتیم خندیدن و نذاشتن عکسشونو بگیریم .
زن ریسه رفت رو گرفت و پشت دستاش پناه گرفت. مرد حافظ و خنده رو و خوش قلب تعارف کرد
" عکس نه! اگه ماهی میخواین بیاین تورو بکشین ماهی بگیرین ..."
اون نقطه مستطیلی وسط عکس همون مینی بوس شهیده که یه ربع قبل از این عکس همونجا تو خشکی وایستاده بود و خیلی ملو خوراک جزر و مد خلیج فارس شد!
*****
از وقتی دانشگاه تموم شده خیلی شیرین انگیز فرصت هست به جبران شب بیداریا خواب شب و به قیلوله متصل کنم و تا اونور لنگ ظهر به استراحت بپردازم. دیگه تقریبا روال شده ظهرا با زنگ معلما و شاگردا از رختخواب میزنم بیرون. معمولن طول راه اتاق تا سالنم بقیه خوابارو کارگردانی میکنم تا وقتی یه صدای بلند بیدار سلام میکنه و یه کم برمیگردم تو دنیا. بعد معلمه میگه بخون و من درست یه ربع طول میکشه که چشمم بتونه رو یه خط فکس شه.
فقط این وسط مامان یکی از شاگردامه که رد خور نداره هر دفعه بعد از سلام میگه وای ببخشید از خواب بیدارتون کردیم.
Wednesday, May 05, 2004
.یادش بخیر
تمام بچگیای من با وهم تصاویر و آهنگای رنگین کمان گذشته . با جادوی مارهای دور زانو و حبابای کوچیک بازوها وجرقه های ریز و ناپیدا و سوزان ثمین باغچه بان .
دونه دونه تصویرا و آهنگا خوراک ساعتها خیال پردازی و قصه بافی میشدن .
این یه عروسه
زیر سایه بون
جارو دستشه
.شمشیرم بسته
اونم داماده
یا یه دسته گل
.سر کوه تو بارون، تنها نشست
یاد تمام فکرای عجیب و قصه های ساده و حسای پر ترسم، یاد اولین باری که ترنم قشنگه زدم و شیوفو شیفو کردم، یاد تمام روزای برفی و تعطیل که به به چه برفی جز ثابت هیجان و شادی خالص اون روزا بود و داستانای پنج تا نقاشی که مغزمو پر حسای سوررئالیستی و وهم انگیز میکرد . راز عروس خانوم شمشیر به کمر، داماد سر قله بارون به سر، آدم برفی نونوای کنار تنور، گربه روی موج نشسته، خورشید خانوم ترسیده و ...
و خیلی بعدترها یاد خوندنای دسته جمعی دانشگاهی دور یه پیانو تو یه اتاق خفه یه وجبی به خیر .
تنا گنده شده بود و فکرا محصور و عاقل . ولی اجرای یه تک ملودیش کافی بود بره کشیدن هممون دور یه ساز و گم شدن تو لذت لحظه و یه صدا شدن اونهمه قصه و رویای کله های کوچیک گذشته.
،گنجشک من پر زد و رفت
.به لونشون سر زد و رفت
.تو دشت و تو بیابون
.می باره برف و بارون
تمام بچگیای من با وهم تصاویر و آهنگای رنگین کمان گذشته . با جادوی مارهای دور زانو و حبابای کوچیک بازوها وجرقه های ریز و ناپیدا و سوزان ثمین باغچه بان .
دونه دونه تصویرا و آهنگا خوراک ساعتها خیال پردازی و قصه بافی میشدن .
این یه عروسه
زیر سایه بون
جارو دستشه
.شمشیرم بسته
اونم داماده
یا یه دسته گل
.سر کوه تو بارون، تنها نشست
این آدم برفی
جلوی تنور
.بس که نون پخته، آتیش گرفته
جلوی تنور
.بس که نون پخته، آتیش گرفته
یاد تمام فکرای عجیب و قصه های ساده و حسای پر ترسم، یاد اولین باری که ترنم قشنگه زدم و شیوفو شیفو کردم، یاد تمام روزای برفی و تعطیل که به به چه برفی جز ثابت هیجان و شادی خالص اون روزا بود و داستانای پنج تا نقاشی که مغزمو پر حسای سوررئالیستی و وهم انگیز میکرد . راز عروس خانوم شمشیر به کمر، داماد سر قله بارون به سر، آدم برفی نونوای کنار تنور، گربه روی موج نشسته، خورشید خانوم ترسیده و ...
و خیلی بعدترها یاد خوندنای دسته جمعی دانشگاهی دور یه پیانو تو یه اتاق خفه یه وجبی به خیر .
تنا گنده شده بود و فکرا محصور و عاقل . ولی اجرای یه تک ملودیش کافی بود بره کشیدن هممون دور یه ساز و گم شدن تو لذت لحظه و یه صدا شدن اونهمه قصه و رویای کله های کوچیک گذشته.
،گنجشک من پر زد و رفت
.به لونشون سر زد و رفت
.تو دشت و تو بیابون
.می باره برف و بارون
Thursday, April 29, 2004
همیشه موقع خدافظی درو میبست میرفت تو . به سری بعدی پله ها که رسیدم حس کردم در هنوز بازه . برگشتم . به قاب در تکیه داده بود . خیره، داشت رفتنمو تماشا میکرد. یه لبخند آروم زد و یه بوس آروم تر فرستاد و دستشو سبک و مبهوت تو هوا تکون داد .
..من مردم
تا تهران اشکام بند نمیومد . الانم نمیاد.
یکی از نازنین ترین آدمای زندگیمه. یکی از صاف ترین و نورانی ترین . فقط همین که میدونستم قسمتی از زندگیمه خوشبختم میکرد. فقط همین که بهش وصل بودم. رابطمون یه ارتباط درونی و پرعشق بود . تو یه هاله ای از احترام . یه چیزی فرای استاد و شاگردی .
معلم پیانومه اما پیانو آخرین چیزیه که ازش یاد گرفتم . گفتن باید برگرده تاجیکستان . باید برگرده .. باید تمام زندگی کوچیکیو که تو این سالا جمع کرده بزاره بره .
و نباید به این فک کنه که بهترین پیانست خانوم این مملکته , یا نباید فک کنه هیچکی اینجا پا به پای اون کنسرت نداده . هیچکی تو این مدت کوتاه اندازه اون زحمت نکشیده، ندرخشیده و تربیت نکرده. اینارو باید فراموش کنه و متوقع نباشه . باید فکر شاگردای دانشگاه و پایان نامه ها و کنسرت بچه هارم که تو این هیرو ویر دغدغه هنوزشه بیرون کنه. میدونم نمیتونه . اینه جواب اینهمه عشق و استعداد و نبوغ و وجدان ..
خب لابد منم باید فراموش کنم که وجودش موثرترین اتفاق زندگی این چهار پنج سالمه. باید آهنگ صداش، لهجه مخصوصش، تمام مهربونی و فهم و عمق حرفاش، اونهمه قطعه ای که با هم کار کردیم، تمام شبای بعد از کنسرت که بین اونهمه آدم از دیدنم هیجان زده میشد و من خجالت میکشیدم، تمام ریز بینی ها و توجه های خاصش . تعبیرای عمیقش از زندگی، اینهمه خاطره، اینهمه ردپاش تو زندگیمو کارم ...
تمام اتفاق های بزرگ و کوچیک زندگیم که همیشه با ذکاوت خاصش جزئی از اونا شده و همراه سختیام .
انگار دیروز بود که خودش شمارمو پیدا کرده بود و وقتی صدام کردن از شدت سکته جرات الو گفتن نداشتم .. یعنی دیگه موقع سوغاتی خریدن یادش نباید بکنم ؟
نمیتونم ..
موجود کوچولو دوست داشتنی و خارق العاده و قوی من امروز لای حرفاش سکوت میومد . بغض میومد . بغضی که هیچکدوم کنار هم نشکوندیم . مقاومت کردیم تا امیدوار بمونیم، یا حداقل اداشو درآریم. اشک یعنی خداحافظی ...
باورم نمیشه شاید یه فصل دیگه از زندگیم تموم شده باشه . به همین سادگی و ناغافلی. فصلی که بهش میبالیدم و قسمت بزرگی از شادی زندگیم بود .
باورم نمیشه شاید اون نگاه خیره و قامت کوچیکی که تو قاب در جا گرفته بود آخرین تصویر و یادگاری شه .
وحشتناکه که کاری از دستم برنمیاد جز سکوت و تماشا و البته دعا . .
میدونم برمیگرده . باید برگرده . من هنوز خداحافظی نکردم ..
..من مردم
تا تهران اشکام بند نمیومد . الانم نمیاد.
یکی از نازنین ترین آدمای زندگیمه. یکی از صاف ترین و نورانی ترین . فقط همین که میدونستم قسمتی از زندگیمه خوشبختم میکرد. فقط همین که بهش وصل بودم. رابطمون یه ارتباط درونی و پرعشق بود . تو یه هاله ای از احترام . یه چیزی فرای استاد و شاگردی .
معلم پیانومه اما پیانو آخرین چیزیه که ازش یاد گرفتم . گفتن باید برگرده تاجیکستان . باید برگرده .. باید تمام زندگی کوچیکیو که تو این سالا جمع کرده بزاره بره .
و نباید به این فک کنه که بهترین پیانست خانوم این مملکته , یا نباید فک کنه هیچکی اینجا پا به پای اون کنسرت نداده . هیچکی تو این مدت کوتاه اندازه اون زحمت نکشیده، ندرخشیده و تربیت نکرده. اینارو باید فراموش کنه و متوقع نباشه . باید فکر شاگردای دانشگاه و پایان نامه ها و کنسرت بچه هارم که تو این هیرو ویر دغدغه هنوزشه بیرون کنه. میدونم نمیتونه . اینه جواب اینهمه عشق و استعداد و نبوغ و وجدان ..
خب لابد منم باید فراموش کنم که وجودش موثرترین اتفاق زندگی این چهار پنج سالمه. باید آهنگ صداش، لهجه مخصوصش، تمام مهربونی و فهم و عمق حرفاش، اونهمه قطعه ای که با هم کار کردیم، تمام شبای بعد از کنسرت که بین اونهمه آدم از دیدنم هیجان زده میشد و من خجالت میکشیدم، تمام ریز بینی ها و توجه های خاصش . تعبیرای عمیقش از زندگی، اینهمه خاطره، اینهمه ردپاش تو زندگیمو کارم ...
تمام اتفاق های بزرگ و کوچیک زندگیم که همیشه با ذکاوت خاصش جزئی از اونا شده و همراه سختیام .
انگار دیروز بود که خودش شمارمو پیدا کرده بود و وقتی صدام کردن از شدت سکته جرات الو گفتن نداشتم .. یعنی دیگه موقع سوغاتی خریدن یادش نباید بکنم ؟
نمیتونم ..
موجود کوچولو دوست داشتنی و خارق العاده و قوی من امروز لای حرفاش سکوت میومد . بغض میومد . بغضی که هیچکدوم کنار هم نشکوندیم . مقاومت کردیم تا امیدوار بمونیم، یا حداقل اداشو درآریم. اشک یعنی خداحافظی ...
باورم نمیشه شاید یه فصل دیگه از زندگیم تموم شده باشه . به همین سادگی و ناغافلی. فصلی که بهش میبالیدم و قسمت بزرگی از شادی زندگیم بود .
باورم نمیشه شاید اون نگاه خیره و قامت کوچیکی که تو قاب در جا گرفته بود آخرین تصویر و یادگاری شه .
وحشتناکه که کاری از دستم برنمیاد جز سکوت و تماشا و البته دعا . .
میدونم برمیگرده . باید برگرده . من هنوز خداحافظی نکردم ..
Tuesday, April 20, 2004
Friday, April 09, 2004
.این دفعه زاهدان گز کردیم
تو یه خونه بودم که زندگی مسالمت آمیز با ارواح عادت شده بود. ارواح اسم و رسم دار! با اینکه خیلی ادعامه اما یه شب تا صبح خوابم نبرد!
زاهدان کلا هفتاد سالش بیشتر نمیشه . زنای بلوچی با صورتای آفتاب سوخته و پر چین و چروک و لباسای زرقی برقی هیجان انگیز. چشماشون یه برق خاصی داره . و خنده هاشون نرم و صمیمی و بی احتیاط و از ته دل و بینظیره.
دلم هنوز پیش دختر بلوچیست . دختره ساده ای که زود مادر شده بود از اون زودتر بیوه و الان مجبور بود به جرم مادر بیوه بودن با تمام قوانین و سخت و بیرحم قبیله کنار بیاد ... .
بعده اینهه مسافرت جنوبی که داشتم جنوبی برام یه معنی بیشتر نداره : جون سخت!
آهان راستی یه دختر ایرانشهریم داشتیم که یادشم روحمو شاد میکنه! ریز و تند و تیز و خنده! قرار بود معلم بشه اما هیچی از ادبیات و فارسی و متعلقانش نمیدونست . " پسره وحشی همچین شاخ شمشاد میکشید واسه مامانه که گفتم حتمن یکی خواب رگشو دزدیده!!!" این یکی از شاهکاراش بود . با " لوند" ام خیلی مشکل داشت و هر دفعه میشنید توبه واجب میشد! . مفهوم لوند براش جا نمی افتاد. رسمم دارن بره توبه از زمین خاک بردارن بمالن به دماغشون . وقتاییم که لازم میشد توبه اساسی کنه با دماغ شیرجه میرفت رو زمین که خوب به دلش بچسبه! دم به ثانیه از موضوعات صبحت ما تهوع میگرفت، دوست پسر داشت اما سکس به نظرش یه لطف پر زحمت بود که قراره به سختی و فداکارانه هفته ای یه بار در حق شوهرش انجام بده! البته خب واسه ابراز همین نظرم چند بار مجبور شد شیرجه بزنه زمین!! وای که چقده من عاشق این آدمای عجیت غریبم!
تو یه خونه بودم که زندگی مسالمت آمیز با ارواح عادت شده بود. ارواح اسم و رسم دار! با اینکه خیلی ادعامه اما یه شب تا صبح خوابم نبرد!
زاهدان کلا هفتاد سالش بیشتر نمیشه . زنای بلوچی با صورتای آفتاب سوخته و پر چین و چروک و لباسای زرقی برقی هیجان انگیز. چشماشون یه برق خاصی داره . و خنده هاشون نرم و صمیمی و بی احتیاط و از ته دل و بینظیره.
دلم هنوز پیش دختر بلوچیست . دختره ساده ای که زود مادر شده بود از اون زودتر بیوه و الان مجبور بود به جرم مادر بیوه بودن با تمام قوانین و سخت و بیرحم قبیله کنار بیاد ... .
بعده اینهه مسافرت جنوبی که داشتم جنوبی برام یه معنی بیشتر نداره : جون سخت!
آهان راستی یه دختر ایرانشهریم داشتیم که یادشم روحمو شاد میکنه! ریز و تند و تیز و خنده! قرار بود معلم بشه اما هیچی از ادبیات و فارسی و متعلقانش نمیدونست . " پسره وحشی همچین شاخ شمشاد میکشید واسه مامانه که گفتم حتمن یکی خواب رگشو دزدیده!!!" این یکی از شاهکاراش بود . با " لوند" ام خیلی مشکل داشت و هر دفعه میشنید توبه واجب میشد! . مفهوم لوند براش جا نمی افتاد. رسمم دارن بره توبه از زمین خاک بردارن بمالن به دماغشون . وقتاییم که لازم میشد توبه اساسی کنه با دماغ شیرجه میرفت رو زمین که خوب به دلش بچسبه! دم به ثانیه از موضوعات صبحت ما تهوع میگرفت، دوست پسر داشت اما سکس به نظرش یه لطف پر زحمت بود که قراره به سختی و فداکارانه هفته ای یه بار در حق شوهرش انجام بده! البته خب واسه ابراز همین نظرم چند بار مجبور شد شیرجه بزنه زمین!! وای که چقده من عاشق این آدمای عجیت غریبم!
Wednesday, March 31, 2004
- میشه لطفن چند تا آهنگ شاد به بچه ها یاد بدین؟
+ مثلن چی؟
- آهنگای شاد دیگه . مثل آهنگای منصور .. بزن بریم به سرعت برق و باد... یا نازی جون شهرام کی!
+ !!!!!!!!!!!
(یه نقس عمیق!) .. بعدم تمام تلاشم بره تفهیم مادر بچه ها که جون شما من اینکاره نبوده و نیستم!
- واااااااا! شما اگه اهل این چیزا نیستین اصلن بره چی رفتین سراغ موزیک ؟!
+ والا خب چون دوست دارم!
- آخه اون آهنگا که شما میزنینم که به درد مهمونی نمیخوره . مردم حوصلشون سر میره! میخوام یه چیزی یاد بگیرن که بره مهمونا بزنن!
و این منم! متخصص آماده سازی نوغنچه های شما برای هنرنمایی در انواع مجالس رقص و شادی!!!
اصن کجای قیافه من شبیه این بیناموسیاست خدا عالمه. از این آدما که از اول تکلیفشون با خودشون و ملت روشنه خوشم میاد.
+ مثلن چی؟
- آهنگای شاد دیگه . مثل آهنگای منصور .. بزن بریم به سرعت برق و باد... یا نازی جون شهرام کی!
+ !!!!!!!!!!!
(یه نقس عمیق!) .. بعدم تمام تلاشم بره تفهیم مادر بچه ها که جون شما من اینکاره نبوده و نیستم!
- واااااااا! شما اگه اهل این چیزا نیستین اصلن بره چی رفتین سراغ موزیک ؟!
+ والا خب چون دوست دارم!
- آخه اون آهنگا که شما میزنینم که به درد مهمونی نمیخوره . مردم حوصلشون سر میره! میخوام یه چیزی یاد بگیرن که بره مهمونا بزنن!
و این منم! متخصص آماده سازی نوغنچه های شما برای هنرنمایی در انواع مجالس رقص و شادی!!!
اصن کجای قیافه من شبیه این بیناموسیاست خدا عالمه. از این آدما که از اول تکلیفشون با خودشون و ملت روشنه خوشم میاد.
Saturday, March 27, 2004
Breakfast at Tiffany's
You know what's wrong with u miss whoever u r?
U’r a chicken, u got no guts.
U’re afraid to stick out ur chin and say ok life's a fact.
People do fall in love.
People do belong to each other.
Because that’s the only chance anybody’s got for real happiness.
U call urself a free spirit, a wild thing,
And ur terrified somebody's got stick u in a cage.
Well baby, ur already in that cage. u built it urself.
And it's not bounded on the west by Tulip Texas or on the east by Somaliland
It's wherever u go.
Because no matter where u run u’ll just end up running in to urself ..
U’r a chicken, u got no guts.
U’re afraid to stick out ur chin and say ok life's a fact.
People do fall in love.
People do belong to each other.
Because that’s the only chance anybody’s got for real happiness.
U call urself a free spirit, a wild thing,
And ur terrified somebody's got stick u in a cage.
Well baby, ur already in that cage. u built it urself.
And it's not bounded on the west by Tulip Texas or on the east by Somaliland
It's wherever u go.
Because no matter where u run u’ll just end up running in to urself ..
و همذات پنداری با خانوم آدری هپبرن!
Wednesday, March 24, 2004
امسال بلاخره به خاطر من ماهی عید نخریدن .
امسالم درست دیقه نودی رسیدم سر سفره . یه جوری هول اما پر آرامش. بزرگونه کوچیک انگار!
امسالم لحظه لحظشو قورت دادم . با تمام حواسم همشو ضبط کردم و با تمام ارادم خواستم که یاد هیچی نیفتم.
امسالم رو زمین نبودم . اگه بقیه نمیومدن جلو یاد ماچ و بغلم نمی افتادم .
هی هستم و نیستم.
عید بیست و سه سالگیم رفت اما من هنوز نیستم تو این دنیا. هی خودمو هل میدم تو واقعیت اما آخرشم بیشتر مبهوت لحظه هام. جادوی لحظه ها.
امسالم بعد از تحویل دلم پره "یعنی میشه – کاشکی بشه-" بود.
امسال شاید دلنگرانیا و ترسا پررنگتر از هر سال بود اما هنوزعشق بود، پس امن و گرمام بود.
پارسال خیال میکردم نکنه این آخریش باشه تا مدتها , نکنه.. نکنه ... نکنه...
امسال اما آروم ترم . محکم تر انگار . امسال جمله ها خود به خود با کاشکی شروع میشن.
این خوبه . خیلی خوبه. خواستن قدم اول داشتنه.
خب مرسی خدا بره همینم .
میدونم مورچه واره سرعتم اما یادم نمیره که همش رو به جلو .
پس کماکان مرسی یه عالـمـه!:x
پوووف ..! امسال خیلی کار دارم. خیلی خیلی خیلی...
امسالم درست دیقه نودی رسیدم سر سفره . یه جوری هول اما پر آرامش. بزرگونه کوچیک انگار!
امسالم لحظه لحظشو قورت دادم . با تمام حواسم همشو ضبط کردم و با تمام ارادم خواستم که یاد هیچی نیفتم.
امسالم رو زمین نبودم . اگه بقیه نمیومدن جلو یاد ماچ و بغلم نمی افتادم .
هی هستم و نیستم.
عید بیست و سه سالگیم رفت اما من هنوز نیستم تو این دنیا. هی خودمو هل میدم تو واقعیت اما آخرشم بیشتر مبهوت لحظه هام. جادوی لحظه ها.
امسالم بعد از تحویل دلم پره "یعنی میشه – کاشکی بشه-" بود.
امسال شاید دلنگرانیا و ترسا پررنگتر از هر سال بود اما هنوزعشق بود، پس امن و گرمام بود.
پارسال خیال میکردم نکنه این آخریش باشه تا مدتها , نکنه.. نکنه ... نکنه...
امسال اما آروم ترم . محکم تر انگار . امسال جمله ها خود به خود با کاشکی شروع میشن.
این خوبه . خیلی خوبه. خواستن قدم اول داشتنه.
خب مرسی خدا بره همینم .
میدونم مورچه واره سرعتم اما یادم نمیره که همش رو به جلو .
پس کماکان مرسی یه عالـمـه!:x
پوووف ..! امسال خیلی کار دارم. خیلی خیلی خیلی...
Saturday, March 20, 2004
سال نو مبــــــــااارک!!!
فرازهایی از حافظ امسالم!
گل مراد تو آنگه نقاب بگشاید، که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد
گدایی در میخانه طرفه اکسیریست، گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد
بعزم مرحله عشق پیش نه قدمی، که سودها کنی ار این سفر توانی کرد
تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون، کجا بکوی طریقت گذر توانی کرد
جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی، غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
و آب پاکی!:
ولی تو تا لب معشوق و جام می خواهی، طمع مدار که کار دگر توانی کرد!
فرازهایی از حافظ امسالم!
گدایی در میخانه طرفه اکسیریست، گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد
بعزم مرحله عشق پیش نه قدمی، که سودها کنی ار این سفر توانی کرد
تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون، کجا بکوی طریقت گذر توانی کرد
جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی، غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
و آب پاکی!:
ولی تو تا لب معشوق و جام می خواهی، طمع مدار که کار دگر توانی کرد!
Friday, March 19, 2004
چقد قشنگه اینهمه تازگی , اینهمه شور و تکاپو..
خونه گل بارون شده , شیرنی و آجیل دم عید , تخم مرغ رنگ کردنای خودم، هفت سینِ ناز و با سلیقه مامان، لذت کادو دادن و گرفتن، روبان و کاغذ رنگی، لحظه سال تحویل، عکسای خانوادگی، شیرنی نخودچی! شمردن عیدیا، نقشه کشیدن و آرزو کردن بره سالی که تو راست، فال حافظ و یه عالم ماچ و دل پر امید.
دلم الان غل غل آرزواِ . بره همه.
بره همهء همه یه عالم شادی آرزو می کنم , یه جمع کوچیک و صمیمی موقع تحویل و مهم تر از همه سلامتی.
سلامتی . سلامتی.
:* تا تحویل!
Monday, March 15, 2004
عجیب بودم امروز ..
عین بچه ها . عین این بچه کوچیک مغرور الکی شجاعا که موقع آمپول خوردن همه وجودش ناامنیه و ترس و خلااِ ولی مجبوره تحمل کنه , بعد به محضی که آمپوله تموم شد گفتن پاشو گریه کردن یادش میفته!
یا طاقتش همینقده، یا وقتی به امن رسید و خیالش راحت شد تازه یادش میفته چقد گناه داره و دلش واسه خودش میسوزه. امن امنم که نیست چون بلاخره میدونه هنوز تا خوبِ خوب شه آمپولها باید زد ...
نمیدونم که . فقط امروز فسقلی بودم. یه فسقلی گنده بک تقلبی بیست و سه ساله متحیر بیش متوقع گناهمند.
عین بچه ها . عین این بچه کوچیک مغرور الکی شجاعا که موقع آمپول خوردن همه وجودش ناامنیه و ترس و خلااِ ولی مجبوره تحمل کنه , بعد به محضی که آمپوله تموم شد گفتن پاشو گریه کردن یادش میفته!
یا طاقتش همینقده، یا وقتی به امن رسید و خیالش راحت شد تازه یادش میفته چقد گناه داره و دلش واسه خودش میسوزه. امن امنم که نیست چون بلاخره میدونه هنوز تا خوبِ خوب شه آمپولها باید زد ...
نمیدونم که . فقط امروز فسقلی بودم. یه فسقلی گنده بک تقلبی بیست و سه ساله متحیر بیش متوقع گناهمند.