Sunday, June 27, 2004

اینروزا رابرا همه زندگیم از جلو چشمم رد میشه . اونقدر که گذشته رو حلاجی می کنم حال و آینده بی وجود شدن . شاید بره همینه آرومم . راه های رفته رفتست دیگه. چه تلخ چه شیرین رد شدن. طعم بکرشونو از دست دادن و الان چیزی جز یه مشت حس و خاطره و تجربه باقی نمونده . یه مسیر فتح شدست . فارغ از همه زیر و بالاهاش . فتح شده . و همینه که لذت بخش و آرومه .


What though the radiance
Which was once so bright
Is now forever taken from my sight.
Though nothing can bring back the hour 
of splendor in the grass،"
The glory in the flower,
We will grieve not,
rather find ..
The strength in what remains behind

Thursday, June 24, 2004



این روباهه. روباه صداش میکردن و از پیرترین زنای ده میرآباده. اینبار فرصت نشد ببینمش فقط خبر سلامتیشو شنیدم. پیر و چین چینی و خمیده با روی هم یه متر قد اما کلی زنده و شوخ و دلقشنگ. این سوراخی که ازش درمیاد لونه مرغاست که تونل مانند و دالونیه. غیر از خودش کسی نمیتونست انقد راحت بخزه تو نیم مثقال جا.

*****

،وقتی که دیدن قیافه اون خانوم متبسم روسری سیاهه رو سر در دستشویی داغون فجیعا بشه فرخنده ترین اتقاق روزت . بعد که میای بیرون پرده رو میزنی کنار که یه مرد خفن غول با نوچه هاش لم داده باشن دم در زنونه . با نیش باز مبایل به دست چلق چلق عکس خانوم ثبت کنن بعد لبخند زهرماری کوفتی هیزشون تمام صورتشونو بگیره و تواز غیض بترکی اما باز ابعادو که ببینی خفه خون بگیری رد شی بری.

*****

آسمون آبی , ابرای پنبه ای , دشت و رود و رودخونه. زمین و خاک. خود خود زمین زنده و بارور و بخشنده . با یه عالم رنگ . رنگای شفاف و زنده .
و تصویر اون زنا و دختر دهاتیا که رنگی رنگیو خسته از تپه های سبز سرازیر میشن و از سختی کار ناله میکنن .
دخترا از هیژده سالگی صورتشون چین میفته , بیست سالگی بچه ها از سرو کولشون بالا میرن , وسطای سی که میرسن کاملن شکستن . یعنی نشسکستن . فقط چروک میخورن اما زندگی از تک تک سلولای بدنشون فریاد میکشه .
همم ...

Monday, June 21, 2004

خرداد تموم شد و ایرانگردیای ما نیز هم .

تبریز و ائل گلی , ارومیه و باغ مو و ده سیر، دریاچه ارومیه، دره قاسم لو، اشنویه و باغای گیلاس، نقده، مهاباد و آب سدش، سنندج، مریوان و زیروان و آخر خط دوباره تهران شلوغ و دیونه و عزیز کرده با یه خونه گرم و آشنا که یه گوشش انتظارتو میکشه.

یه بابا که از مشخص ترین عشقای زندگیش استقبال و بدرقه ست . فرودگاه، راه آهن ترمینالش فرقی نداره . سراپاش میشه هیجان و میدونم درست همزمان با حرکت آدم از مبدا تو فرودگاه مقصد نشسته انتظار میکشه، زندگیو دوره میکنه وگاهی یادداشتیم جا میزاره .
و ایضن یه مامان همیشه در کمین که منتظره پام از تهران اونوری بره تا تمام قیامتیو که با دقت و برنامه ریزی خاصی تو اتاقم به پا کردم به نظم بیاره و خب وقتیم که مجال نفس کشیدن مهیا شه تمام خلاقیت دیزاینریشو خدمت بگیره و خلاصه طرحی نو دراندازه . و درست قبل از انفجار، وقتی از رویت نخست شاهکار هنریِ تازش نفست بریده، خیلی معصومانه لطیفانه بیاد بغل آدم که:" گقتی مرسی اتاقتو درست کردم برات؟!"
و خب یه موجود ثالث با یه عالمه ماچای آبدار همیشه تیغ تیغی .

همم . این روزا روزای خوبین . سه تا خوب زلال تکرار نشدنی دارم که انتظارمو میکشن. کی میدونه . شاید یه روز یه خوب زلال دیگه ام اضافه شه . اونوقت خونه خالی منتظرمون میشه. بعدترش شاید گاهی همون یه نفر و بعدرتراشم شاید خوبای جینگولی که درست کردیم . یه وقتم میشه که من نظم میدم و دیزاین میکنم و انتظار میکشم. انتظار بره دوباره دیدن اون برق نگاه و تشنه برای شنیدن مو به مو و دوره لحظه لحظه های گذشتم .
قدر این روزای چهار نفریمونو میدونم و مزشو یادم نگه میدارم . تا آخر دنیا .

Monday, June 14, 2004

و من قرار و سکونم آرزوست ..


اون خیلی اولا بس که عاشق آناتومی بدن بودم مطمین بودم دکتر میشم . بعدترا خودم مریض شدم بیزار از هرچی دکتر و بیمارستان . یه مدت قرار بود فضا نورد شم. دیگه کم کمش منجم . ساز و نقاشی و کتاب که خوب وصله همیشگی . همیشه آرزوم بود یه کتاب فروشی باز کنم . عین مال مگ رایان تو " یوو گات میل " . بعد خل شدم گفتم عمرا فقط باید یا فلسفه بخونم یا ادبیات . میخواستم صوفی بشم . درویش بشم . معلوم نبود فقط تو دلم ولوله بود . بعد یهو هنرستانی شدم اما گرافیک خوندم . همون موقع ها تصمیم گرفتم جهانگرد بشم . یه موقع خواستم مادر ترزا بشم . اونوسطا قرار شد نقاش بشم . بعد موهای خودمو کندم تا بتونم تصمیم بگیرم نقاشی بخونم یا گرافیک یا موسیقی. زدو موسیقی خوندم. الان زندگی بدون موسیقی برام غیر ممکنه. اما هنوز اون آرزوی معلمی باهامه . معلم اول دبستان . معلم اون همه قیافه های جینگولی و روان صاف و ساده . خب البته به علاوه یه عالمه آرزوهای کاری دیگه . خب اینام همش صرف نظر از جرقه ها و تصمیمای زودگدر البته .

گاهی از دست خودم کم میارم . شاید بزرگترین آرزومه بتونم به یه چیزی کاری آدمی فرقه ای کوفتی گیر کنم . گیر کنم یعنی بگم آهااااان این همون کاره، هدفه، راهه که من براش به دنیا اومدم . انرژی و حرارتش موندگار باشه و تا آخر منو مجذوب نگه داره . خستم از اینهمه شاخه به شاخه شدن . اینهمه جا عوض کردن , اینهمه تجربه کردن و هنوز اندر خم کوچهه بودن .

نمیدونم طبیعت خردادیه یا هر بلای دیگه ای . یه روز میخوام تا آخر عمرم ساز بزنم , سلو یا آنسامبل . یه روز از فکر اینکه تا آخر عمرم نوازنده باشم مورمورم میشه میفهمم باید آهنگساز شم . تو همون حین به سرم میزنه من چقد تاریخ هنر و موسیقی دوست دارم . باید تاریخو ادامه بدم . فرداش میرم کلاس آواز میگن کلراتوری. دیگه مطمئن میشم قراره خواننده اپرا شم . پس فرداش معلم ارف میشم . یادم میاد واقعن چه کاری فرح بخش تر از کار کردن با نینیای خوشمزه ی رنگی رنگی . اصن چه لذتی بالاتر ازلذت پرورش دادن ... این وسط فرانسه و ایتالیایی وآلمانی میخونم. بی هیچ هدفی . کتاب که میخونم فقط میخوام بنویسم . درسته از هر چی میخونم و هر کاری میکنم لذت میبرم . اما من یه عمره فقط دارم لذت میبرم . بی هدف . نمیتونم تصمیم بگیرم . نمیتونم به یه چیزی خودمو چسب بزنم . خیلی سختمه . چرا آدم نمیشم بشینم سر یه کار . اونقد از هر چمن گلیم که احساس میکنم ابله ترین، هوس بازترین و در عین حال هیچ کاره ترین آدم دنیام .

البته اینکه میگم لذت بردم واقعن لذت بردم . یعنی تا حالا تو زندگیم سراغ هیچ کاری نرفتم که توش لذت خودم مستتر نباشه . هیچ وقتم به چیزی مجبور نبودم . از اول یادم دادن دنبال راهی برم که دلم میگه . اونقد دلی زندگی کردم که دارم کهیر میشم . احساس میکنم کم زحمت کشیدم . احساس میکنم یه موجود تنبل لاابالی خوش گذرون بیشتر نیستم . یه جور احساس گناه، عذاب وجدان، خلاصه نمیدونم بدجوری خرمو گرفته . نمیدونم چرا از وضعی که شاید خیلی از آدما آرزوشون باشه باید انقد معذب باشم .
از خودم توقع خیلی بیشتر از اینو داشتم .. نمیدونم ..

وَر دلگرم کنه دلم میگه آخه مگه هدف زندگی چیزی غیر از لذت بردنه؟ مگه اصلن انگیزه اصلی همه زحمت کشیدنا همون لذت و آرامش تهش نیست؟ مگه زندگی همش چقده که هدفای قلمبه سلمبه واسه خودت ردیف کنی . اصن شاید همینقد قده توا نه بیشتر .
ور استقلال طلب و خود کفام برام شیشکی میبنده .
ور فیلسوفانم میاد وسط که خب قبول کن هرچی بیشتر زحمت بکشی عمق لذت تهش عمیق تر و آگاهانه تره .
ور دودوتا چارتای تجربه دیدم میگه خب از این ورم هرچی بره چیزی بیشتر زحمت میکشی وقتی به مقصودت رسیدی بیشتر حس پوچی میکنی . حس ساختگی بودن تمام اون انگیزه ای که واسش عرق ریخیتی و بی مزگیه محض نتیجش ...
....................

نمــــــــــی دووووووووونــــــــــــــــم .

 همین روزاس که دیگه هنگ کنم از اساس.

Saturday, June 12, 2004

واای که چقده این شاگرد فسقلیا روحمو شاد میکنن!
 خانوم همش شیش سالشه. اما از زندگی مهمترین چیزی که میخواد کفش تق تقیه، ناز و عشوش، ماتیکای مامانش با اون عینک آفتابیه که قد صورتشه .
انگیزشم از یاد گرفتن پیانو تو دو تا هدف خلاصه میشه . یکیش اینه که هر دفعه رنگ ماتیک من و بوی عطر و مدل کفش و کیف و رنگ روسریمو چک کنه نظر بده بعد دفعه بعد همون رنگی ماتیک بزنه بیاد پیش من! وقتاییم که عشقش بالا بزنه میاد دستمو میگیره ناز میکنه فشار میده روش که بازتر شد خودشو میچسبونه بهم فشار میده!
اون یکی هدفشم پسر خاله هلندیشه که ازش چند سالی بزرگتره و گاهی تعطیلات میاد ایران . خودش هیچ رقمه اهل رقابت نیست . ولی دوست داره حس رقابت پسررو انگولک کنه . بعد پسره از هولش تند تند یاد بگیره که ازش جلو بزنه و این جلو زدن پسرو مغرور میکنه و این وروجک از غرورو سرتری پسرک خر کیف میشه! آخه بچه انقدی و اینهمه فهم و شعور!!
همه چیزشم از حرکاتش تا حرف زدنش کلی با آداب اصوله . آدم یاد دخترای اشرافزاده اروپایی فیلما میفته همش که بره خالی نبودن عریضه یه معلم پیانوام دارن خلاصه!
هم من هم خودش هم مامانشم میدونیم که این بچه پیانیست بشو نیست . اما خب همونقد که خودش شیفته خودشه بقیه رم آلوده میکنه . رسمن عشق میکنم با دنیایی که توش زندگی میکنه .

Thursday, June 10, 2004

امروز تو مطب دکتره دیدیم عکس رنگی جنینو گذاشته زیر شیشه . گفتن از شیش ماهگی به بعد میشه این عکسارو گرفت . چهار بعدیه و خیلی واضح و حیرت انگیز بود. خانوم حامله ها جمع شده بودن دور عکسه هی ذوق میکردن که میان عکس بچشونو میگیرن همین روزا میزارن تو آلبوم!

منم با خودم فک میکردم بچه های این دوره وقتی بزرگ شدن دیگه سراغ عکسا و فیلمای بچگیشونو نمیگیرن از آدم . یه راست میان میگن مامان عکس جنینیمو کجا گذاشتی؟!
بعد عکسارو میبرن با دوستاشون نیگا میکنن به هم پز میدن دلت بسوزه عکس من رنگیه مال تو سیا سفید! مال من پنج بعدی مال تو چار بعدی! من از هر ماه جنینم عکس دارم تو همش یکی داری! مال من سه رخه مال تو نیم رخ! من از تو شیکم مامانم خوش استیل بودم ولی تو دستتو گرفتی جلو صورتت! من همه انگشتام خوب افتاده مال تو محو افتاده! تازه انگشتای پامم ایناهاش! ...

Wednesday, June 02, 2004

خالیم . الان در این نقطه از زمان و مکان کاملن خالیم .
گذشته رو گذروندم و دیگه خودشو طعمشو همه چیش پشت سره .
آینده ام که اون جلو پشت یه عالم مه و غبار و غیر منتظره ها .
نه دلتنگ گذشته نه هول آینده .
یه جوری شاید بشه گفت مبهوت و خود سپرده و.. خالی .

رنگی رنگیای پر طعم یه خیال دوره .



Monday, May 31, 2004

از شاهکارای مامانم همین بس که وقتی منشی دانشگاه آیدین زنگ میزنه میگه : " سلام ! ببخشید شما مامان آیدینین؟ "
مامان خانوم خیلی شیک و تیز به این نتیجه میرسن که خانومه مامان یکی از شاگردای منه و یهو تصمیم میگیره که: " نخیر من مامان آیتکم!!!!!!! بفرمایید! "

Saturday, May 29, 2004

کاش یه طوری زندگی کنم که هر وقت گاه پر کشیدن برسه حداقل افسوس نکرده ها نباشه . ندیده نخونده نشنیده ها پیشکش . هر لحظه رو تا تهش زندگی کردن بزرگترین خوشبختیه. یعنی واقعن چند نفر تو دنیا انقد خوشبختن؟؟


نمیدونم چرا انقد شجاعم اما بعد زلزله یه ساعتی تمیز افقی شدم، تا وسط شبم پس لرزه پس میدادم. حالا دیگه نمیدونم کله من گرم شده بود یا واقعن خفیف میومد می رفت. با اینهمه یکی از بهترین تولدای عمرم شد. یه شب خیلی خاطره انگیز ناک با یه عالمه دوستای رنگی و فراموش نشدنی .


کلن بره یه پشت دیواری هیچی مثل حس "هنوز فراموش نشدگی" نمیشه . مرسی خیلی .


*****

... يه جور ميل هولناک به خنده دار بودن مرگ که تو وجود ما باقی مونده - ما بچه های جنگ - يه جور لذت که از مردن خودمون می بريم ، يه جور شوخی که پشت همه ی مردنها بو می کشيم ، و يه جور لذت خوفناک از تماشای مردن ِ فقط خودم ، جمع از اول بيخودی بستم ، بايد می گفتم تو وجود من : بچه ی جنگ ...

Thursday, May 27, 2004




خلاصه بدرود بیست و سه .
سلام بر بیست و چهار .

Tuesday, May 25, 2004

براستی این مال منه!



ای ساکنان سرزمین ساده خوشبختی
ای همدمان پنجره های گشوده در باران
بر او ببخشایید
بر او که از درون متلاشی است
اما هنوز پوست چشمانش
از تصور ذرات نور می سوزد
و گیسوان بیهوده اش
نو میدوار
از نفوذ نفس های عشق می لرزد

فروغ

Saturday, May 22, 2004

هنوزم فقط یه جا تو این شهر هست که نفسمو بند میاره , دلمو پرواز میده و چشمامو اشکی میکنه.
زمینش زندست . پر قصه .

دروس , کوچه دهقان..
اونجا زندگی نکردم اما بزرگ شدم . اون کوچه همه بچه گیا و دنیای پر شرو شورمو، همه بلوغ، عاشقیام و رشدمو تو خودش جا داده .
اون کوچه پر یه عمر رد پاست .
اونجا یهو دوره میشم . اونی که بودم تا اینی که شدم . همه تصاویر مسلسل وار میان و رد میشن و من غرق میشم تو یه عمر تاریخی که جزوش شدم.

مرسی عمو دهقان . مرسی بره همه چیز .
فقط یاد اینکه دو دهه از زندگیامون به هم گره خورد از خوشبختی پرم میکنه.

هممممم . امان از بزرگ شدن . امان از بزرگ شدن و فهمیدن و از دست دادن ..


Thursday, May 20, 2004


بوی تغییر همه جا رو گرفته .
بوی صفحه منتظر ورق نخورده زندگیم .
آرومم . سرگیجه مخفی دارم . دلم میخواد دلم بیشتر از اینا شور بزنه . یه جور اطمینانی وجودمو گرفته که ازش میترسم . .اطمینان یعنی صلح، قبول، سرسپردگی
کاش یکی پیدا میشد اطمینان و یه جوره دیگه برام معنی میکرد ..

.نوچ! من هنوزم میگم نه. میگم نه و خودم تصمیم میگیرم

Wednesday, May 19, 2004

زنگ زدم از خانومه وقت سونو گرافی بگیرم یکاره میپرسه : " چند ماهته؟! "

شنیدنش حس غریبی داره .
از اون سوالاست که مردا هیچ وقت و خانومام کلن چند دفعه بیشتر تو زندگیشون مفتخر به شنیدنش نمیشن .


Saturday, May 15, 2004



باخ . باخ نابغه ی متعالی .
صاف میکنه آدمو . میری بالا . فوگ زدن چندان فرقی با ریاضی حل کردن نداره . باید چند خط ملودی توام و در عین حال کاملن مشخص و با هویت مستقل دراری .
خوب زدنش سخته اما نظمی که تو دل ملودیا پنهانه وجودتو به نظم میاره . فرقی نداره وقتی داری از هیجان خفه میشی یا دپی یا مغزت قاراشمیشه یا اصن همه چی تو پرفکشن مطلقه، وقتی باخ میزنی با نبض دنیا یکی میشی. نابه .
این یکی سوگولی این روزامه .



پرلود فوگ , ر مینور
کتاب دوم

Wednesday, May 12, 2004



یاد اون پیرمرد پیرزن ریغو سیاه چروک مو سفیدا با قایق باریک چوبی صد سالشون که دونفر آدمو با یه تور به سختی جا داده بود، وسط آب، بغل ما، که هرچی گفتیم خندیدن و نذاشتن عکسشونو بگیریم .
زن ریسه رفت رو گرفت و پشت دستاش پناه گرفت. مرد حافظ و خنده رو و خوش قلب تعارف کرد
" عکس نه! اگه ماهی میخواین بیاین تورو بکشین ماهی بگیرین ..."



اون نقطه مستطیلی وسط عکس همون مینی بوس شهیده که یه ربع قبل از این عکس همونجا تو خشکی وایستاده بود و خیلی ملو خوراک جزر و مد خلیج فارس شد!


*****

از وقتی دانشگاه تموم شده خیلی شیرین انگیز فرصت هست به جبران شب بیداریا خواب شب و به قیلوله متصل کنم و تا اونور لنگ ظهر به استراحت بپردازم. دیگه تقریبا روال شده ظهرا با زنگ معلما و شاگردا از رختخواب میزنم بیرون. معمولن طول راه اتاق تا سالنم بقیه خوابارو کارگردانی میکنم تا وقتی یه صدای بلند بیدار سلام میکنه و یه کم برمیگردم تو دنیا. بعد معلمه میگه بخون و من درست یه ربع طول میکشه که چشمم بتونه رو یه خط فکس شه.

 فقط این وسط مامان یکی از شاگردامه که رد خور نداره هر دفعه بعد از سلام میگه وای ببخشید از خواب بیدارتون کردیم.



Wednesday, May 05, 2004

.یادش بخیر

تمام بچگیای من با وهم تصاویر و آهنگای رنگین کمان گذشته . با جادوی مارهای دور زانو و حبابای کوچیک بازوها وجرقه های ریز و ناپیدا و سوزان ثمین باغچه بان .
دونه دونه تصویرا و آهنگا خوراک ساعتها خیال پردازی و قصه بافی میشدن .



این یه عروسه
زیر سایه بون
جارو دستشه
.شمشیرم بسته
اونم داماده
یا یه دسته گل
.سر کوه تو بارون، تنها نشست



این آدم برفی
جلوی تنور
.بس که نون پخته، آتیش گرفته


یاد تمام فکرای عجیب و قصه های ساده و حسای پر ترسم، یاد اولین باری که ترنم قشنگه زدم و شیوفو شیفو کردم، یاد تمام روزای برفی و تعطیل که به به چه برفی جز ثابت هیجان و شادی خالص اون روزا بود و داستانای پنج تا نقاشی که مغزمو پر حسای سوررئالیستی و وهم انگیز میکرد . راز عروس خانوم شمشیر به کمر، داماد سر قله بارون به سر، آدم برفی نونوای کنار تنور، گربه روی موج نشسته، خورشید خانوم ترسیده و ...
و خیلی بعدترها یاد خوندنای دسته جمعی دانشگاهی دور یه پیانو تو یه اتاق خفه یه وجبی به خیر .
تنا گنده شده بود و فکرا محصور و عاقل . ولی اجرای یه تک ملودیش کافی بود بره کشیدن هممون دور یه ساز و گم شدن تو لذت لحظه و یه صدا شدن اونهمه قصه و رویای کله های کوچیک گذشته.


،گنجشک من پر زد و رفت
.به لونشون سر زد و رفت
.تو دشت و تو بیابون
.می باره برف و بارون

Thursday, April 29, 2004

همیشه موقع خدافظی درو میبست میرفت تو . به سری بعدی پله ها که رسیدم حس کردم در هنوز بازه . برگشتم . به قاب در تکیه داده بود . خیره، داشت رفتنمو تماشا میکرد. یه لبخند آروم زد و یه بوس آروم تر فرستاد و دستشو سبک و مبهوت تو هوا تکون داد .
..من مردم

تا تهران اشکام بند نمیومد . الانم نمیاد.
یکی از نازنین ترین آدمای زندگیمه. یکی از صاف ترین و نورانی ترین . فقط همین که میدونستم قسمتی از زندگیمه خوشبختم میکرد. فقط همین که بهش وصل بودم. رابطمون یه ارتباط درونی و پرعشق بود . تو یه هاله ای از احترام . یه چیزی فرای استاد و شاگردی .
معلم پیانومه اما پیانو آخرین چیزیه که ازش یاد گرفتم . گفتن باید برگرده تاجیکستان . باید برگرده .. باید تمام زندگی کوچیکیو که تو این سالا جمع کرده بزاره بره .
و نباید به این فک کنه که بهترین پیانست خانوم این مملکته , یا نباید فک کنه هیچکی اینجا پا به پای اون کنسرت نداده . هیچکی تو این مدت کوتاه اندازه اون زحمت نکشیده، ندرخشیده و تربیت نکرده. اینارو باید فراموش کنه و متوقع نباشه . باید فکر شاگردای دانشگاه و پایان نامه ها و کنسرت بچه هارم که تو این هیرو ویر دغدغه هنوزشه بیرون کنه. میدونم نمیتونه . اینه جواب اینهمه عشق و استعداد و نبوغ و وجدان ..
خب لابد منم باید فراموش کنم که وجودش موثرترین اتفاق زندگی این چهار پنج سالمه. باید آهنگ صداش، لهجه مخصوصش، تمام مهربونی و فهم و عمق حرفاش، اونهمه قطعه ای که با هم کار کردیم، تمام شبای بعد از کنسرت که بین اونهمه آدم از دیدنم هیجان زده میشد و من خجالت میکشیدم، تمام ریز بینی ها و توجه های خاصش . تعبیرای عمیقش از زندگی، اینهمه خاطره، اینهمه ردپاش تو زندگیمو کارم ...
تمام اتفاق های بزرگ و کوچیک زندگیم که همیشه با ذکاوت خاصش جزئی از اونا شده و همراه سختیام .
انگار دیروز بود که خودش شمارمو پیدا کرده بود و وقتی صدام کردن از شدت سکته جرات الو گفتن نداشتم .. یعنی دیگه موقع سوغاتی خریدن یادش نباید بکنم ؟
نمیتونم ..

موجود کوچولو دوست داشتنی و خارق العاده و قوی من امروز لای حرفاش سکوت میومد . بغض میومد . بغضی که هیچکدوم کنار هم نشکوندیم . مقاومت کردیم تا امیدوار بمونیم، یا حداقل اداشو درآریم. اشک یعنی خداحافظی ...

باورم نمیشه شاید یه فصل دیگه از زندگیم تموم شده باشه . به همین سادگی و ناغافلی. فصلی که بهش میبالیدم و قسمت بزرگی از شادی زندگیم بود .
باورم نمیشه شاید اون نگاه خیره و قامت کوچیکی که تو قاب در جا گرفته بود آخرین تصویر و یادگاری شه .
وحشتناکه که کاری از دستم برنمیاد جز سکوت و تماشا و البته دعا . .
میدونم برمیگرده . باید برگرده . من هنوز خداحافظی نکردم ..

Tuesday, April 20, 2004

کلندش تا رفیق خوب و مخلفات! هست زندگی باید کرد .
حـــــااااالاااااااااااااا

Round rouuuund
get a round
!I get a rouuuuuuuuuuund


Download

Friday, April 09, 2004

.این دفعه زاهدان گز کردیم
تو یه خونه بودم که زندگی مسالمت آمیز با ارواح عادت شده بود. ارواح اسم و رسم دار! با اینکه خیلی ادعامه اما یه شب تا صبح خوابم نبرد!

زاهدان کلا هفتاد سالش بیشتر نمیشه . زنای بلوچی با صورتای آفتاب سوخته و پر چین و چروک و لباسای زرقی برقی هیجان انگیز. چشماشون یه برق خاصی داره . و خنده هاشون نرم و صمیمی و بی احتیاط و از ته دل و بینظیره.
دلم هنوز پیش دختر بلوچیست . دختره ساده ای که زود مادر شده بود از اون زودتر بیوه و الان مجبور بود به جرم مادر بیوه بودن با تمام قوانین و سخت و بیرحم قبیله کنار بیاد ... .
بعده اینهه مسافرت جنوبی که داشتم جنوبی برام یه معنی بیشتر نداره : جون سخت!

آهان راستی یه دختر ایرانشهریم داشتیم که یادشم روحمو شاد میکنه! ریز و تند و تیز و خنده! قرار بود معلم بشه اما هیچی از ادبیات و فارسی و متعلقانش نمیدونست . " پسره وحشی همچین شاخ شمشاد میکشید واسه مامانه که گفتم حتمن یکی خواب رگشو دزدیده!!!" این یکی از شاهکاراش بود . با " لوند" ام خیلی مشکل داشت و هر دفعه میشنید توبه واجب میشد! . مفهوم لوند براش جا نمی افتاد. رسمم دارن بره توبه از زمین خاک بردارن بمالن به دماغشون . وقتاییم که لازم میشد توبه اساسی کنه با دماغ شیرجه میرفت رو زمین که خوب به دلش بچسبه! دم به ثانیه از موضوعات صبحت ما تهوع میگرفت، دوست پسر داشت اما سکس به نظرش یه لطف پر زحمت بود که قراره به سختی و فداکارانه هفته ای یه بار در حق شوهرش انجام بده! البته خب واسه ابراز همین نظرم چند بار مجبور شد شیرجه بزنه زمین!! وای که چقده من عاشق این آدمای عجیت غریبم!