Sunday, May 29, 2005

Dreaming




خب اينجوري مرسوم بود که ..
مثلن اگه خونمون بودم، صبح که از خواب پا ميشدم مامان رو يه ميزي، معمولن بالاي سرم، اون روميزي خوشگل ترمه رو انداخته بود. يه گلدون پر گلاي رنگي و خوشگل و سه تا محموله رنگي هيجان انگيز از سه تا عشقاي ابدي زندگيم . به علاوه کارتا و خوشبختي که برام سال به سال ثبت کردن. مخصوصن کارتاي بابا. با اون دست خط و لحن شعر گونه و .. هر سال نقش شدن زندگيم و زندگيمون با اون کلمه هايي جادويي. متعلقات مقدس زندگيم!

هر سال بيدار شدم و باز ذوق کردم که نفهميدم کي اومدن. کلي يه عالمه ذوق. اينجوري هيجانش بيشتر بود. بعضي وقتام جا و محل ميز مربوطه عوض ميشد. بعد صبح پا ميشدي به رو خودت نمياوردي که دنبالشي کسيم به روش نمياورد خبريه تا پيداش کني و برات داد بزنن تولدت مباااارک!

اگه طولش ميدادم و بيدار نميشدم مامان صبرش تموم ميشد و آروم يواشکي ميومد زير لحاف و روزم زورکي شروع ميشد. از اون زوراي بدجوري عشقالود.
و خب کل کل هميشگي با آيدين سر کادوم و وزن کادوم و جنس کادوم و خلاصه تهديداي کاريه چسبناک. آخه خب تولد خودش همش يه ماه بعدتره.
بعد طبق روال بابا مي پرسه خب آيتک جون چند سالت شد بلاخره؟!
من کوچيک ميشم، ادا در ميارم . بابام تو دلش قربونم ميره بغلم ميکنه باز ميگه فرح جون اين دختر کي ميخواد بزرگ شه پس؟!

هم...
ماچ ماچ..
بغلاي گرم واقعي،
يه دنيا گرما و آرامش و امنيت.
و عشق، عشق،
عشق.
عشق صاف بي دريغ.
عشق تا بينهايت.

اينجوري بود.
دريمين...

Saturday, May 28, 2005

Thursday, May 26, 2005

ميخواستم برگردم زود. ميخواستم برم آروم بگيرم. ميخواستم بيفتم تو خيابونا چمدونمو پر سوغاتي کنم و موقع خريد دلم به ياد همه هي غش بره.
ولي فقط يه کم از خيالش غش رفت.
اينم که نشد. اينم رو بقيش.
فقط فک کردم تولدم ديگه گرم ميشم..



*


ميگه آيتک قبليو چي کارش کردي.
که شيطون بود.
که فحش ميداد.
که پر انرژي بود.
که نثرش فقط مال خودش بود.
که آدم هروقت باهاش حرف ميزد کلي شاد ميشد ..

ميگه آيتک تو و هپي فيس؟
اون قلبا و دندوني و خنده هاي گنده گنده گاهي خيلي دروغ ميشن.

ميگه خيلي اتفاق افتاد تو اين سال پيش نه؟ چه بزرگ ميشه آدم. يه عالم چيزاي کوچولو ديگه از وجود ميفتن.

ميگه الخير في ما وقع.
ميخوام باور کنم.
هنوز منتظرم.

Friday, May 20, 2005




نـماز شام غريبان چو گريه آغازم
بـه مويه‌هاي غريبانـه قصـه پردازم
بـه ياد يار و ديار آن چنان بـگريم زار
کـه از جهان ره و رسم سـفر براندازم
مـن از ديار حبيبم نـه از بـلاد غريب
مـهيمـنا بـه رفيقان خود رسان بازم
خداي را مددي اي رفيق ره تا مـن
بـه کوي ميکده ديگر عـلـم برافرازم ...

Tuesday, May 10, 2005

سخن رنج مگو،
جز سخن گنج مگو
ور از این بی خبری رنج مبر
هیچ مگو

هیچ مگو
هیچ مگو
هیچ مگو
هیچ مگو
هیچ مگو
هیچ مگو
هیچ مگو
هیچ مگو
هیچ مگو
هیچ مگو
هیچ مگو
هیچ مگو
هیچ مگو
هیچ مگو
هیچ مگو
هیچ مگو
هیچ مگو

Monday, May 02, 2005

روزاي بدين. خيلي بد.
باورم نميشه.
يهو چشماتو وا ميکني و خودتو وسط فاجعه ميبيني.
عين يه خواب بد ميمونه.
يه کابوس واقعي.

ديگه زورم داره تموم ميشه.
نا ندارم.
يهو چشماتو وا ميکني و انگار اصلن هجوم اينهمه رو تاب نمياري.

خیلی ترسیدم.
خیلی سردمه. خالیم. وحشتم.
نه حتی شونه گرمی.
آغوش امنی.
یا صدای آرامش بخشی.

تنهام و وسط فاجعه.
به خدا دیگه دارم تموم میشم.
رمقی نمونده.

کمک میخوام.
انرژي، يه چيکه نور، اميد، گشايش
خوبا میشنوین؟

خدایا کجایی؟

Friday, April 01, 2005

ميگم که عيد مبارکيو اينا نه؟!
کوشم من اصن.
نميدونم که.
اصن نميدونم.

گمم.
بد گمم.
يادت ميادم؟
دلم تنگه واسم....

عيد هشتاد و چهار
بيست و چهارمين بهار
دور از همه
دور از خودم



***


...

و نپرسيم کجاييم
بو کنيم اطلسي تازه بيمارستان را.




***

نيويورک جادويي. خواستني. تنها جايي که تو اين نه ماه دربه دري کندن ازش اشکمو درآورد.
با يه عالم دوستاي برگ درختي. حالا بگير نود درصد شريفي. اي بابا آلوده شدم ديگه. بگم الان چقده شريف خونم افتاده يعني؟!



***


خب ميدوني؟ اَناي ترسناک کم نيستن. آمان! ميدوني اونا خودشون از همه گناهي ترن. از همه ترسيده تر. يعني وقتي ترسيدي خيلي نترس. همش يه مشت ديواره. ديواراي تدافعي محافظه کارانه.
اما خداييش اَننا نه؟ دو صباح زندگي عوض عشق دادنو عشق گرفتن هي پاتک بزني. يا همش قايم باشي.
چه حيف, نه؟


***

هي دختره!
يادم نميره. هيچي يادم نميره. نه فال حافظت, نه مسج ميس کردم, نه دعاهاي از ته ته دليت.
نه گوشواره هام, نه بهمنام, نه کافه مجارامون, نه خنده هاي گندمون, نه گاسيپاي يه ريزمون, نه هول مدام ور زدن و همه رو گفتن و شنيدن تو اون باد و سرما شبا و سحرا دم صدونه و آخرشم زورکي کندنا!
زندگي کشف و تفسير کردنامون.
دل صاف عجيبت.
و نه يه عالم لحظه هاي قشنگِ با هم خاطره کرده ديگه.
بادي من!
آخه بيا ماااااااااااااااچ:*
....
زود برميگردم. مگه نه؟


***

پس من چرا تا حالا پارتنر سالسا نداشتم يعني؟!؟!!!
حالا نکه الان داشته باشما. اما خب آرزوش بدجوري به آرشيو اضافه شده. بدجوريا! اصن چطور من تا حالا يه رقاص حرفه اي نشدم؟ ها؟؟
ديدي آدم يهو يه جا ميگه اِه من کجا بودم تا حالا...!


***


پس تکليف آرزوهام چي ميشه؟
بدترين بلايي که ممکنه سر کسي بياد گم کردن آرزوهاشه, نه؟
آرزوهايي که آروم آروم سر صبر و تجربه لاي گذر روزاي عمرت دست چينشون کردي بره بقيش, گاهي لاي هياهوي زندگي چه آسون بي وجود ميشن.

ثبات ميخوام. آرامش. يه گوشه امن و دلم پر آرزو و قل قل زندگي.

يعني ميشه دوباره؟


***


بعضي وقتام با يه خانومه ميرقصي. يه بانوي مادر.
بعد يهو تو چشاي خانومه ايـــــــــــــنهمه زندگي و طراوت کشف ميکني.
با يه عالم نازو کرشمه و عشوه اتَچ.
بعد يهو دلت ميخواد بيشتر کشف کني.
بعد يهو خيلي چيزاي ديگه.
ديش دارام ديش اصن!
استغفرلاه!


***

ميگم بيچاره اين آيندگاني که ميان اينجارو ميخونن که زندگيناممو بنويسنا!!
خداييش بعضي درفتاي هزار ساله پابليشيده بد گمراه کنندن. گفته باشم!

***


هممم.. گاهي تاچ ميشي. از اعماق روحت.
گاهي اونقد خوشبختي که لاي همه سردرگميا خدا يکي از خوباشو قسمت لحظت ميکنه و دوباره رنگارو ميبيني.
دوباره يادت مياد از ياد رفته هارو.
دوباره يه چيزي از اون ته تهاي دلت ميجوشه و گرماش و آرامشش قطره ميشه از گوشه چشات قل ميخوره يواش ميچکه.
بعد آرومي.
باز همون تسليمِ. يه عالمه اميدوار.

زندگي يه روزم به من ميخنده مگه نه؟
يعني با هم ميخنديم.
ميدونم اونوقت منم ميتونم بخندونم. ميتونم رنگ بپاشم. زندگي ببخشم.
ميدونم. بلاخره همه چي درست ميشه.
هست. مواظبه.

مرسي عليرضا.
:x


***

هوي! من اينجاما. تورنتويي نبـــــــــــــــــــوود؟!!!

Friday, February 25, 2005

مچ ميکر مچ ميکر ميک مي اِ مچ!
کچ مي اِ کچ!
فايند مي اِ فايند!
مچ ميکر
مچ ميکر ميک مي اِ ...
.....
هوااااااااااااا يالا ديگه حوصلمو سر بردي.
مچ ميکر گشاد سر کاريه بي خاصيت.
پس کو؟
حالا ديگه راننده اوتوبوس ميفرستي سراغم؟؟؟؟
بدجوري داره قهرم ميادا.
گفته باشم.


***

باااااااااز
هواااي وطنم
...
وطنــم
آرزوست..




اينو اين خانومه ميگه ها.
فقط چون خوشگل ميگه.

***

حالا پيش خودمون باشه ها. اما اول آخرش اينه که من برانگيخته ترين حالتم وقتي دست ميده که يه کار خوب ميبينم يا يه اجراي خوب ميشنوم يا تماشا ميکنم.
خلاصه کلام موزه و نمايشگاه و سالن کنسرت و تاتر جاهاي لامصبين که من يهويي ميتونم کاراي خيلي خيلي بد سه نقطه خطرناک بکنم!
هيچ جاي ديگه ام نميشه اصنم!
ديدي چقده هنريم؟!
فقط اينطوري که ميشه وقتي تنهايي پا ميشي ميري مُما يا ميخواي خودتو به دور ديوار بکوبي يا نه ميبيني راحتره اصن سر به تن هنر نباشه!

Saturday, February 12, 2005

ديروز اولين حقوق خارجکيه دلاريمو گرفتم!
چسبناکنده بود بسي.


***

Turtles Can Fly



عالي بود و تلخ. تلخ ترين فيلم زندگيم.اصن شهيدم کرد تو سينما. ولي عالي بود و عليزادشم مبسوط.
هنوزم ولم نميکنه. تازگيا درد ملت دردِ خود پنداريمم زده بالا. انگار يه جور داغون ديگه اي درد فهميده شدم.
اصنم اوناييو که نشستن فيلمو ديدن قيافشون آخ نگفت بعدم پا شدن هروکر رفتن خونه هاشونو درکم نمياد.
ولي پايم بدونم اون دستمالي که سر صحنه انفجار پرت کردم هوا سر کي پياده شد!


***


ميخوام سر به تن ولنتاين امسال نباشه.
اصن ميخوام سر به تن ولنتاين نباشه.
:-B


***





هي بابام هي...

.

Saturday, February 05, 2005

من يه اسب آبي گرد تنهاي پر لبخند مطمئن منتظر اميداندود گاهي وقتا ماه دار هستم.
نميدونستي بدون!
;;)

***


ميدوني وقتي باد مياد.. وقتي خيلي بدجور باد مياد, از اينا که ميخواد بلندت کنه بعد محکم بزنتت زمين, اونجور وقتا لازم نيست حتمن خلاف جهت باد سمت مقصد به هر بدبختي شده جلو بري. ممکنه له بشي, ممکنه يخ بزني تموم بشي, گاهيم ممکنه برسي اما جاي زخماي باد تا هميشه بات ميمونه.

ميشه اينجور وقتا پشتتو به باد کني و فقط وايسي. آره فقط وايسا. آروم و مطمئن وايسا. و نترس که الان دنيا ازت جلو ميزنه. باد که هميشگي نيست آخرش زورش تموم ميشه بند مياد اونوقت تو با انرژي و آماده ميري ميرسي همونجاي که بايد. بدون زخم. بدون بغض. آروم.

همه جا کله خري جواب نميده. يعني با طبيعت جنگيدن عبثه. اينو يادت نره.



***


هم... آخه من قربون اين کوچه ميرم ايــــــــــــنقده...




هـــــمممم......


***

به قول بعضياي مرحوم از ميون سرچ انجينا ياهو تاج سره. بيخودم خودتونو جر ندين بقيه بي خاصيتاي گردو قلنبه نادون چيز نفهم!
برو بزن "جگر" تا ببيني اون بالا صدر مجلس کي نشسته:d
قربون خودمم ميرم که انقد جيگرم اصنم!

Tuesday, January 18, 2005

اهم وقايع!

من قورمه سبزي پختم! من. حاليته؟!
حرکت بعدي فسنجونه به حول و قوه الهي.

***

اهم حسيات!

بسکه اين چند وقته بين شريفي جماعت غوطه ور بودم قاطي پاطي شدم اصن. اينا اساسن گروه خونيشون يه قضيه جداييه. خداييش خاک تو سر شريف که موسيقي نداشت الان گروه خونيه منم جدا باشه!
ولي خوب حسوديم ميشه ها. اي بابا انگار اين جماعت اونجا چار سال همکلاسي بودن بعد دستاي همو گرفتن خيلي شيک عزيمت کردن اينور يکي يه دونه ام سکالرشيپ دادن زيربغلشون. خب هيجان انگيزه ديگه!

***

اهم کشفيات!

کشفيات که زياده.
کشفيات ميگن آدما خيلي تنهان... خيلي خيلي زياد تنهان. و اين تنهايي وقتي توشي خيلي سرده و ترسناک. بي امن و بي آروم. گاهي ازش يخ ميزني گاهي حناق ميگري گاهيم فقط کز ميکني. اصن زندگي وقتي فرصت ميده تنهايي وجودت يادت بياد خيلي ترسناکه. اگه ام بخواي بري تو بحر چرايي قصه وجود که ديگه داغوني از اساس.

روابط انساني چيزيه که وقتي توشي زنده اي. گرماي وجود بقيه گرمت ميکنه و موج داغي که ميسازين هر يخيو آب ميکنه. سلولاتو گرم نگه ميداره و از زندگي لبريز.
تا حالا انقد تنها نبودم. ديگه قدر تک تک دوستام و لحظه هاييو که باهاشونم ميدونم. ارزش آدما يه معنيه تازه اي پيدا کرده.

ديگه اينکه خوب يا بد تا امروز که بيست و چهار سالم باشه هيچ وقت نفهميده بودم پول از کجا مياد و چه ارزشي داره. مسئوليت زندگي.
تو ايرانم که کار ميکردم يه چيزي تو مايه هاي جلوگيري از خالي نبودن عريضه بود. تا امروز مسئوليتي رو دوشم نبوده و نفهميدم زندگي چه جوري اومده رفته. الان ولي دوشم سنگينه. يهويي همه زندگي و زحمتي که درقبال حفظ کردنش بايد بکشيو حس کردم و باز خيلي ترسيدم. اين پدر مادرا عجب آدماي شجاع و حيوونکين.

آهان يکي ديگشم اينه که ديگه هيچ تصوري از بچه دار شدن ندارم. دنيام سرو ته شده نه؟
تازگيا فک ميکنم بچه دار شدن جنايته. يعني يه جورايي حس ميکنم پدر مادرايي مهربون خودخواه ترين موجودات روي زمينن. اينکه بره فرار از تکرر زندگيت و نشنيدن اون سکوته يه موجود بينواي ديگرو بياري پرت کني تو اين قيامت آشفته...حالا تو اسمشو بزار سيکل طبيعت.
بره اولين باره تو زندگيم که دارم به بچه اداپت کردن فک ميکنم. لااقل اينجوري گند بقيه رو جمع و جور ميکني .
نميدونم چرا ولي هروقت از اين فکرا ميکنم يه صدايي گنده اي تو دلم ميگه بيــــــلاااااخ. هيچ خوشم نمياد.

خلاصه کلام خوب که فک ميکنم ميبينم بيشتر از همه چي تو اين مدت فقط ترسيدم. زندگي بدجوري بر محور کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من بوده و لاقل براي مني که تقريبن تمام زندگيم بره خارونده شدن سرويس گرفتم يه کمي هول و تکونش زياد بود. اضطراب.. ترس.. تنهايي اينارو ديگه استاد شدم خلاصتن.
همه سختيام از تنهايي ميان. اينکه گاهي از بس حرف نزدي حرف زدن يادت بره. يا تلفن لامصبي که کو تا واسه تو زنگ بخوره. يا تمام تصميماي مهم و غير مهمي که خودت تنهايي بايد بگيري. اول و آخرش بايد برگردي سراغ خودت. خود متحير سردرگمت.

فالگيره به مامان گفته بود نگران نباش دخترت هم زنه هم مرده.
هاي خداهه. مرسي فک کنم بسه ديگه. ترجيح ميدم تو شرايطي باشم که بيشتر به زنانگيم برسم تا مردانگي.


توم هنوز گاهي وقتا ...


Tuesday, December 28, 2004


ديدنش بره کسايي که موزيکالشو نديدن که شديدن توصيه ميشه.
اينم سمپلاي آهنگاش.
کلن فيلمش از لحاظ سمعي بصري حال جا آور بود. از اونا که اگه تو خونه ديده بودم صد تا عکس ازش گرفته بودم. فقط اين فانتومش يه کمي قلابي بود. يعني ترسناک که نبود هيچي کليم جيگر بود. هاليوودي ديگه. امان حالا شما لويد وبرشو بچسب فعلن.

Monday, December 27, 2004

واااااي بعد از مدتها خوبم. يعني خوبما!
تخت خودم, اتاق خودم, اينترنت خودم, پنچره خودم, پيانوي خودم... نميدوني چه مزه اي داره بعده چند ماه دربه دري. اينکه بلاخره يه چيزي از خودت داشته باشي. مال مال خودت. حالا گيرم پيانوش ناکوکترين و فسيلترين پيانوي دنيا باشه. گيرم .. بيخيال گيرم اصن. آقا جون زندگيست. حس مالکيت و تعلق حس محشريه که انگار بدجوري کمش داشتم.

نيويورکو دوست دارم زياد. حتي با وجود اينهمه تنهايي. ديروز رسيدم و همين سه نفر و نصفي آدمم که اينجا ميشناحتم همه رفتن دورِدور سفر. راستي کريسمس مبارک! مال منم مبارک شد يه جورايي. يعني بلاخره مبارکش کردم زورکي. نزديک خونم يه کليساي جامع داريم بس زيبا و عظيم. از اونا که از درش رد ميشي تو خود به خود بالاي سرت حلقه ميبنده. و من اقليت ديشب سه ساعت تموم پا به پاي جمعيت معتقد کريسمس کرول خوندم و متبرک شدم. وسطاشم که بزرگان ملبس کليسا با بند و بساط و شمع و عود خيلي روحاني دورمون طواف کردنو تبرک دوبل شد. آخرشم همه همو بغل کرديم و مري کريسمس شديم و از همون راهي که تنها رفتم تنها برگشتم. لنلي کريسمس خلاصه. به هر حال خوندن خوبه و منم که ديوانه خوندن.

ديگه بگم ... لاس وگاس مطلقن خوش ميگذره. چه با پول چه بي پول. فقط نکته فلسفي ماجرا اين بود که اينجاشم هنوز کلي راهه تا به لذت زن اندازه مرد برسن. شايدم طلبه کمه. به هر حال خودمون کشتيم چهار روز گشتيم دنبال يه ستريپ کلاب مردونه. غير از يکي دو جا که ويک اندا فقط برنامه داشتن نبود که نبود. اونوقت زنونشو ميخواستي مثل پشگل ريخته بود. داشتيم به همون رضايت ميداديم از شدت پيسي. بعد ميگن چرا همجنس گرايي زياد شده. بابا نيست امکانات نيـــــست! دهه!

بعد يه هشدارم واسه کسايي که از کانادا به قصد آمريکا سفر ميکنن. مواظب باشين و آماده و حتمن چند ساعت قبل از پرواز تو فرودگاه باشين که سيکيوريتي فرودگاهاي کانادا
بد سيکيوريتيه. بلاخره منم بعد از اينهمه سفر اونجا به اتاق دوربين دار و انگشت نگاري و اين حرفا رسيدم. تنها جايي بود که قسمت ايميگريشن تو خود فرودگاهه و همه چي قبل پرواز انجام ميشه. برن زبر گل ايشالا.

دلم بره همه خيلي تنگ شده:x کوشين پس؟

کريسمس مبارک!


Friday, December 24, 2004

کلم سنگينه و داغ. پنجره ها قدين و از اينبالا انگار همه داهات تورنتو زير پاته. يعني ديروز که بود امروزم حتمن هست. برف اومده حسابي. سفيدي مطلقه و همه دنيا زير مه قايم.
روشنايي تا بي نهايت اما يه عالم محو و رويايي. انگار سوار ابرايي يا که شايد ابرا اومدن مهربون بغلت کردن. هايِ مرض و منظره ام. هذيونم مياد.

هوم.. انگار هنوز حناقم بهمه. آدم مُحَنِق هذيوناشم تو دلش ميان و ميرن. درز لازمم. لامصب داره جاي حرفاي فارسي فراموشم ميشه.
نکه نوشتني حناق باشما. سکوت سايه انداخته. هه سکوت بند گسسته بود؟.. شايد صداي واقعيه زندگيه. همون که هي بايد شلوغ کني که نشنويش. حالا اما سکوت جاريه. سکوت و ساکتانه شنيدن و شنيدنو انديشه تا ابد. از لحظه هشياري هر روزه تا بي هوشي شبانه, يه بند دارم فلسفه هستي بالا پايين مبکنم. راه به جايي نميبره. دريغ از يه حس قاطع.
بامزش اينجاست که تازگيا احمق ترين آدما کسايي شدن که نظر ميدن. نفس نظر دادن حماقتانست. نکه اينم خودش نظري باشه. فقط دارم رد پاي زندگيه بي صاحابو رو اين تيکه از زندگيم تصوير ميکنم. همه چي بد جوري لقه. يعني بي ثبات. قطعيت عين شوخيه. مضحکست. حالا اين وسط فتوي دادن و مباحثه از اون حرفا نيست يعني؟ خب ولي خدارو صد هزار مرتبه شکر که همه آدماي دنيا اندازه من فيلسوف نيستن که همه با هم حناق شيم! حناق که خودمونيشه البته منظورم همون انقلاب ايدئولوژيک انگار.

خوبم اما انتظار نداشته باش خيلي خوب باشم. پنج ماهه زندگيم تو يه چمدون خلاصست. آواره. پرواز انگار شده روتين چند هفته يه بارم. بي خود فک نکن خوش ميگذره. آوارگي اول آخرش آوارگيه. حالا آواره تنها ديگه خيلي معني واسه کشف کردن قاطيشه. تنهاييش بدجوري تنهاييه.

هي بابام..! دخترک بود که من ميخواستم خيلي کارا براش کنم حالا دنيا چرخيد و واسه من تين ايجر شده اومده ميگه آيتک ويک اند واست کيف گذشت؟!.. رفتم کنسرت کريسمس مدرسش. آقاهه صداش خيلي باس بود ياد حميد افتادم. بعد نرگس. حميد الان پايين فرانسه مخونه نرگس بالاش. آزاده همون ورا ميسازه و مينوازه نغمه يه کم اونورتر وين, عليرضا اونورترش و ... و خلاصه کو تا دوباره من تماشاچيه اجراشون باشم يا تو تماشاي اجرايي شريک... مهم اينه که گاهي وقتي از هيجان يه اجراي خوب لبريزم يادشون و يادمون ميفتم. ولي خب دلم سوراخ واسه لحظه هاي نابي که تنها تنها تجربه ميشه. وه که هر کي يه گوشه پرت شده.. تا من کجا باشم ...

راستي بچه از مدرسه فلوتشو آورده بود. فقط تونستم بقاپمش سوارش کنم پخش شم رو زمين و ... نهانخانه دل يادته؟ اون ورش که با دوئت گيتار و فلوت شروع ميشد. فلوتش محشره اما هيچکي کشفش نکرده بود. خاليم ميکنه انگار که قصه زندگي بزني.
يهو هواي پاييزان ميکنم دقيقن همونجاش که کش ميده پاييََََََََََََََــــــــزان. شنيديش اصن؟ موسيقي متن فيلم بود. از يه ساعت نوار اون چند ثانيه آواز ديوونم ميکرد. هوم... و پناهنده. اونجاش که, من ملک بودم و فردوس برين جايم بود, آدم آورد در اين دير خراب آبادم ... اينجاش ميتوني خل بشي. و موسيقي متن سرب که باز دوباره کليمي شم و بچرخم و بچرخم. راستي شباهت ملودي دختري با کفشهاي کتاني با ساعتها.

آلبومو گرفته دستش ميگه آيتک جون جات خالي. هفته آخر يه شب خونه شما بوديم بابات اونقد جک گفت نفسمون بريده بود. ميخندم و گوشه لبمو گاز ميگيرم. محکم که وقتي اشکي غل خورد فک کنم از درد اون بوده.

يه کاغذ گنده لازم دارم. يه بوم بزرگ . يه عالم رنگ. بايد خالي شم. خطاي محکم لازم دارم و رنگاي پر و واضح. شايد که بشه با خط و رنگ کاستي قطعيت و ثباتو درمون کرد.

همم ... اصن قصه از کجا شروع شد؟ ترس مرداب داشتم؟ مرداب ماي اس.
بلاخره آدم کدوم زندگيم؟ دلم خونه گرم ميخواد. چراغ روشن. آرامش و ثبات و عشق. اما از سکون بيزارم. اصن انگار بي سرزمينم. انگار ديگه باورم نميشه قرار بگيرم. از قرار خوف دارم و از بي ثباتي وحشت. فقط زندگيو تنهايي نميخوام. اينو ديگه مطمئنم. بدجوري مطمئنم.

همم.. عاشق اون تيکشم که چسبيدي به يارو ميرقصي اونم چسبيده به ياروش ميرقصه پس فقط خمار به هم خيره ميشين و قصه ميسازين.

ديشب خوابيتو ديدم. هميشه تو خوابام با همين. خواباي پيغاميمو بلدم ديگه. مال آدماي مهم زندگيمن. پس چرا تا ديشب فک ميکردم هيچ وقت مهم نبودي؟

وقتي رسيدم اون گريه کرد من بغلش کردم. وقتي ميرفتم من گريه کردم اون بغلم کرد. تو جفتش نگرانه من بودم. همش بازيه نه؟

خانومه با قيچي بالا سرم وايساده ميگه خب وقتي خوب شي همه چي خوب ميشه ديگه نه؟کلمو تکون ميدم و کشف ميکنم که هنوزاميدوارم. اميدوارم و سخت اميدوارم که بلاخره صبحي من و سلامتي با هم چشم باز ميکنيم و من حضورشو فرياد ميکشم. رها و بي نياز.

ميدوني زندگي ميتونه همينجوريشم خوب باشه. فقط بايد ياد بگيرم باهاش مسابقه ندم. بايد ياد بگيرم زندگيش کنم. همه لحظه ها رو. همه نفس هارو. چه سود از اينهمه غوغاي درون وقتي آخرشم وات ويل بي ويل بي! بايد ياد بگيرم هم پاش و آروم راه برم و مزه کنم.

هوي! من يه بدهکار طبکارم. ديگه بعده اينهمه هذيون حقمه. يکي از اون ليز نرماي کشدار. يالا!

Saturday, November 20, 2004

نيويورک خوبه. بوي دود، صداي بوق، ساختموناي بلند، آدم، آدم، آدم از هر رنگ و قيافه. شلوغي و صدا و زندگي. خيلي بهش احتياج داشتم. شايد بشه اينجا دوباره جون گرفت.

روزايي که گذشت ... تنهايي و اضطراب و با مغزاستخونم حس کردم. يخ بود و تنها و خالي و معلق. بي پناه و بي امن.

هنوز ردپاش باهامه. آروم شدم. آرومم کرده. آروم نه از سر آرامش. انگار آروم بعد از يه گوشمالي حسابي.
بايد دوباره جون گرفت. پيانو پيدا کردم، شايد خوبتر شم.
منِ اينطوريم غصم مياره. خود قبلن ترام پر خنده و جفنگ بود. يعني تا حالا زندگيو اينجوري تاب آوردم. از اين آروميو بي حسي ميترسم. از زياد فک کردن ميترسم. از کم شنيدن صداي خودم ميترسم.
پس کوشم من ...

Tuesday, October 26, 2004






....We need a witness to our lives"
There's a billion people on the planet. What does any ones life really mean?
In a marriage, you're promising to care about everything. The good things. The bad things. The terrible things. The mundane things. All of it. .All the time. Every day
.You're saying your life will not go unnoticed, because I will notice it
".Your life will not go unwitnessed, because I will be your witness



Saturday, October 23, 2004

ماه رمضون..
سحر آفتاب نزده
بوي خوب هواي اونوقت صبح
حليم
آش رشته،
زمستونا، دانشگاه، هوا تاريک و ديگاي آش رشته و کشک آبکي و دماغ يخزده و بخار غذا و .... آخرش يه عالم خنده با همکي
دخمه زبرزميني کثافت و لذيذ آش فروشي دم دانشگاه
ربنا
...
.
..
شب
بي ماشين
ترافيک و همهمه تجريش
بازم زمستون
سرد
پيتزا ويلا
دونه دونه هاي برف رو صورتم و بوي خوب هوا
سفيداي آروم و نرم
صورتاي زنده پر شتاب
آقا سهيل
هيجان کوچولوي مسافر بغليت
شکل راننده، عکسا و جينگولکاي آويزون کنار آينه
حالا دستور
بالاي سربالايي
مرسي آقا چقد ميشه؟
خونه
واي خونه..
من اوووووومددددددددم!
-هه هه! باز اومد!
آيتک جون آيتک جونا
گرم
امن
عشق تا بي نهايت
عشق تا ته آخرش
...
..
اتاقم
رنگا
عکسا
يادگارياي سفرا
کتابا
پيانوم
واي پيانوم...
سه تارم
فلوتم
آرشيوم
همه اون چيزايي که از زندگي پرم ميکردن،
اصن همه زندگیم .
....
..
اووووَه چقده چسب.
پشت اينهمه اقيانوس...

خویه که خيالم زندست. هنوزم ميشه موقع بارون چشاتو ببندي بو کني و خيال کني. ميشه ها... اما خب دلت يه بلايي سرش مياد که درد داره. بعد يهو يه بغل گنده ميخواي و یه شونه محکم داغ مال خودت. اگه خواستی انقدشم خیس کنی. با يه صداي آروم مطمئن که دم گوشت زمزمه کنه و همه امنيت دنيارو برگردونه تو وجودت.
اما نیستش که..
یعنی نخواستیش که.
شایدم نزاشتیش که.


***

"اولين آوازي که خواند گل وگلدان من سيمين غانم بود ياد تو افتادم واحساساتي شدم (هنوز آدم نشدم!) ...
......
راستي آيتک جون چند وقت پيش خيلي ناراحت شدم چون خط تو صورتحسابش آمد فقط شده بود حدود ۳۰۰۰ تومان بنظر تو يک همچو چيزي قابل تحمل هست !!!؟؟؟؟"

Tuesday, October 19, 2004

من نميدونم هر مملکتي وارد شدم اهالي با ذوق آنچناني اومدن که وااااااااااااي مرســـــــــــي شما آفتابو با خودتون آوردين. من لعنت فرستادمو منتظر سفر بعدي شدم .
اي بابا! ايندفعه ديگه نوبرشه به خدا. هوا با تابستون کيش هيچ فرقي نداره . بخارو تو گلوت احساس ميکني . بابا من از آقتاب متنفــــــــــــرم .

نميدونم مال اون پونزده ساعتي بود که رو اقيانوس و زمين تو راه بودم يا .. نميدونم ولي گاهي تحمل اون وقفه تلفن وقتي منتظرم صدام تا اونجا برسه و جواب برگرده سخت ميشه. يه جورايي هر ثانيه يادت ميندازه واقعن دورين از هم. خيلي دور ..

Sunday, October 17, 2004

زندگي شايد همينقد که آرومم خوبه.
بي نه خيلي آرزوو، بي نه خيلي رضايت، بي نه خيلي افسوس، بي نه خيلي شادي، بي نه خيلي غم، بي نه خيلي خوشبختي يا بدبختي.
فقط همين بودن و آروم بودن و منتظر نبودن . بي هول و ولع.
وا داده و دل به دريا داده و انگار بلاخره هم پاي موجا شناور شده. بي جدال. بي عجله و هماهنگ.
شکلش عين بازدم اين پک سيگارم . مستقيم، به راه و از پس يه نفس آروم براومده.
آروم نه يواشا. يعني آروم. يعني...همين حالي که امشب تو اين ايوون يه وجبي دارم. از اين بالا، پيش آواز جيرجيرکه و خاکستريه مستقيم دودم و تنهاييم.
يعني همينقد بي آينده و بي گذشته.
ميشه زندگيو دوست داشت. حتي مردنو هم.
انگار آشتي. انگار بي خيال.
انگار نه انگارِاونهمه بالا پايين گذرونده و نگذرونده و رسيده و نرسيده.
انگار نه انگارِاونهمه جواب نگرفته و حس و رنگ و طعم و بوي نچشيده، آواي نشنيده.
خالي و آروم.
بودن عين نبودن.

Tuesday, October 12, 2004

از پيامدهاي زندگي غربتي اين شود که کله صبح هر کدوم زودتر از خواب پا شدين کور مال کوري ميپري پشت قاقارکه به اميد الرت ساوند ميل ياهو که بگه گيشــــــوووووووووووونگ و صبحتو پر لبخند و قيلي ويلي کنه .
اونوقت يه روز که دوم شدي و دوست خان قبل تو اومده دست از پا دراز تر و آويزون و صدا نشنيده برگشته توام با کل پا ميشي که صداهرو بشنوي کون آتيش بدي بعد همين که مستطيل خشگله مياد ميگه چهار تا ميل داري و نيشت ميخواد جر بخوره يهو فست ميخوابه . ده! صدا نداد! اصن صداي لپ تاپه قطعه! هه هه! اما اونقده شنيدنش حياتيه که به خاطرش ساين اوت کني با اين سرعت منفي قاقارکه دوباره لاگين و صدارو تا ته بلند کني تا بلاخره ......... گيشووووووووووووووونـــــگ!!!!
خب حالا حالم خوبه!
الان ميشه احساس خوشبختي و وجود داشته شدگي کرد .
ميشه زندگي کرد!


*****

جمعا و مهمونياي ايراني تو آمريکا؟!!! هووووووووووووق! فرار!

دختره همش سه ساله اومده با اون لهجه داغون هي فارسي ميگي هي انگيليسي جواب ميده . هي فارسي ميگي هي ... بدتر از ايران همه واسه هم تو قيافن . به همه ام بد ميگذره . اما همه به سنت وفا دارن .

يعني فقط فراااااااااااااااار .