امروز تو وبلاگ جدید یه دوست قدیمی خونمدم که گویا دبستانمون با خاک یکسان شده..
دلم گرفت .. پرت شدم وسط روزایی که گذشت و بچگی بود و هنوز نمیدونم روزای رنگی بگمشون یا سیاه سفید ...
همه اون کودکی ناب، سادگی.
ما مقنعه سفیدای فسقلی و مدرسه کوچیکی که قد کوچیکم دریاش میدید.
مراسم صبحگاه ولش کن. شعارایی که یا نمیدادم یا تو دلم تندی میگفتم خدایا برعکسشم ولش کن.
روزای بمبارون، پناهگاه مدرسه، اون آژیر لعنتی خطر، ترس دوباره و دوباره مردن ، یا تنهایی مردن، یا تنها موندن ...
اونارم ولش کن.
دلم میخواد فقط به کلاس فسقلیمون فک کنم.. به همه اون شال گردنا و کلاهای رنگی..
به دوستا و قولایی که انگار خیلی واقعی بودن. به همه روحای بی تجربه ساده ای که بودیم. پر پر آرزو و آماده برای فتح کردن.
همه اون دفترا و کتابای جلد کرده. بوی نایلون جلدا. بوی مداد تراشیده و پاک کن سابیده. بوی آهسته آهسته آموخته شدن! کلمه ها و ترکیب های تازه!
هم! و هم بوی عجیب و منتظر لوبیا لای دستمای نمدار!
به پفک نمکیایی که اندازه ما کوچیک بودن. لواشک ترش کثیف درجه یک و همه اون آلوچه های دزدکی ممنوعه!
و ذوق و شوق روزای قبل ۲۲ بهمن که مجالی میشد بره رنگ دیدن و با رنگ بازی کردن. بره خوندن و شنیدن.
این من پر رنگ و موسیقی ... روزا روزای سیاه سفید خط کشیده شده.
دلم هوای اول صبح اون موقع رو میخواد.. با اون ریه های کوچیک که هوای یه فکر کوچیک و صافو تنفس میکرد.
هوای پر هیجان. هوای مملو از ندونسته ها،
هوای مخصوص بی تجربه های تازه.
تازه بودیم.
تازه.
ههههم.. دلم غنج میزته، آرزوی یه لحظه دوباره مزه کردن اون روزا و اون آیتکی که خیلی وقته تموم شده.
نمیدونم چرا انقدر غم انگیزه.
فقط فک کردن به همه اینا خیلی زیاد غم انگیزه ...
*******
داغان کرد!
Friday, September 22, 2006
Sunday, July 09, 2006
من باز خونه ام!
خوووونه!!!
چند وقت پیشا الکس داشت میگفت که "رفتم خونه و ..." و من تو حواس پرتی یهو تعجب کردم پرسیدم یعنی رفتی نیوجرسی (خونه مامانشینا) و اونم بیشتر تعجب کرد گفت نه رفتم خونم. خونه خودم همین آپ توان منهتن!!!
و اینطوری شد که من یهو متوجه شدم هنوز خونه بره من با معنی خانواده یکیه. خونه مامان بابام! یعنی جایی که خانواده هست جاییه که معنی خونه میده حس خونه.
زندگیمو اونور دوست دارم. چیزیه که خودم کوچولو کوچولو درستش میکنم. بره همین همه چیزش لذت ناکه و احساس مالکیت میده به آدم. یعنی همه چیز کوچیکی که دارم مال خود خودمه. ولی میدونی چیه! آخرشم انگار اتاقمه نه خونم!
حالام که اینجام دلم بره اونجا تنگ میشه. یه طورایی زندگیم الان اونجاست. و اینجا حس عجیبی دارم. حس هیچ کاره بودن! حس اینکه انگار واقعن از این خونه رفتم. حس اینکه اینجا دیگه انگار فقط یه گذرگاهه.
خلاصه الان با خونه ام و بی خونه.
بی جام تو دنیا. میگردم.
دارم میگردم دنبال جام.
دنبال خونه خودم.
*******
اوووووف که چند وقته ننوشتم!!!
چه روزایی گذشت این لاماها!
همین لاماها بیست و شیش ساله شدم!
و همین وسط مسطا وبلاگم چهار ساله شد!
زندگیم اونقد شلوغ شد که دیگه یا وقت نوشتن نموند یا حوصله نوشتن.
دورغ میگم یه دلیل دیگم داشت. همون که همیشه همه ازش نالیدن و من تازه تجربه کردم.
حس نا امن و بد زیادی دیده شدن. زیادی تعبیر و تفسیر شدن. و ختم کلام زیادی جوریده شدن!
وبلاگ برام اتفاقا و دوستیای خیلی عزیزی آورده ولی تو این دو سال آخر خیلی وقتاییم بوده که خیلی حرف داشتم و اصن جای امنی بره درددل نبوده.
شاید بره اینکه آدما اینجا قویترن اونور شکننده تر. محتاط تر و مواضب تر.
چون همه زندگیت خیلی کوچیکتر و با ارزش تر.
چون چیز بره از دست دادن کم داری و دیگه اونقدرام بی پروا نیستی.
از نگاه و حرفای آدمای زیادی کنجکاو فرار کردم.
خب حیف روزای رفته وثبت نشده!
ولی اون لاماها عاشق زیاد بودم.
حسودی کردم و بره عشقم زیاد ترسیدم.
مریض زیاد شدم.
کار و درس زیاد کردم.
خوش زياد گذروندم.
یه عالمه تجربه کردم.
یه عالمه با سر رفتم تو دیوار و آدم تر شدم.
یه عالمه بیشتر خودمو شناختمو و فهمیدم از زندگی چی میخوام.
یه عالم خودمو گم کردم و پیدا کردم.
یه عالمه حرص خوردم و بخشیدم.
یه عالمه شک کردم.
یه عالمه نقشه کشیدم.
یه عالمه رویا دیدم.
یه عالمه آرزو کردم.
یه عالم خواستم و دیوونه شدم.
خلاصه یه عالم زندگی کردم دیگه.
قد یه سال!
خوووونه!!!
چند وقت پیشا الکس داشت میگفت که "رفتم خونه و ..." و من تو حواس پرتی یهو تعجب کردم پرسیدم یعنی رفتی نیوجرسی (خونه مامانشینا) و اونم بیشتر تعجب کرد گفت نه رفتم خونم. خونه خودم همین آپ توان منهتن!!!
و اینطوری شد که من یهو متوجه شدم هنوز خونه بره من با معنی خانواده یکیه. خونه مامان بابام! یعنی جایی که خانواده هست جاییه که معنی خونه میده حس خونه.
زندگیمو اونور دوست دارم. چیزیه که خودم کوچولو کوچولو درستش میکنم. بره همین همه چیزش لذت ناکه و احساس مالکیت میده به آدم. یعنی همه چیز کوچیکی که دارم مال خود خودمه. ولی میدونی چیه! آخرشم انگار اتاقمه نه خونم!
حالام که اینجام دلم بره اونجا تنگ میشه. یه طورایی زندگیم الان اونجاست. و اینجا حس عجیبی دارم. حس هیچ کاره بودن! حس اینکه انگار واقعن از این خونه رفتم. حس اینکه اینجا دیگه انگار فقط یه گذرگاهه.
خلاصه الان با خونه ام و بی خونه.
بی جام تو دنیا. میگردم.
دارم میگردم دنبال جام.
دنبال خونه خودم.
*******
اوووووف که چند وقته ننوشتم!!!
چه روزایی گذشت این لاماها!
همین لاماها بیست و شیش ساله شدم!
و همین وسط مسطا وبلاگم چهار ساله شد!
زندگیم اونقد شلوغ شد که دیگه یا وقت نوشتن نموند یا حوصله نوشتن.
دورغ میگم یه دلیل دیگم داشت. همون که همیشه همه ازش نالیدن و من تازه تجربه کردم.
حس نا امن و بد زیادی دیده شدن. زیادی تعبیر و تفسیر شدن. و ختم کلام زیادی جوریده شدن!
وبلاگ برام اتفاقا و دوستیای خیلی عزیزی آورده ولی تو این دو سال آخر خیلی وقتاییم بوده که خیلی حرف داشتم و اصن جای امنی بره درددل نبوده.
شاید بره اینکه آدما اینجا قویترن اونور شکننده تر. محتاط تر و مواضب تر.
چون همه زندگیت خیلی کوچیکتر و با ارزش تر.
چون چیز بره از دست دادن کم داری و دیگه اونقدرام بی پروا نیستی.
از نگاه و حرفای آدمای زیادی کنجکاو فرار کردم.
خب حیف روزای رفته وثبت نشده!
ولی اون لاماها عاشق زیاد بودم.
حسودی کردم و بره عشقم زیاد ترسیدم.
مریض زیاد شدم.
کار و درس زیاد کردم.
خوش زياد گذروندم.
یه عالمه تجربه کردم.
یه عالمه با سر رفتم تو دیوار و آدم تر شدم.
یه عالمه بیشتر خودمو شناختمو و فهمیدم از زندگی چی میخوام.
یه عالم خودمو گم کردم و پیدا کردم.
یه عالمه حرص خوردم و بخشیدم.
یه عالمه شک کردم.
یه عالمه نقشه کشیدم.
یه عالمه رویا دیدم.
یه عالمه آرزو کردم.
یه عالم خواستم و دیوونه شدم.
خلاصه یه عالم زندگی کردم دیگه.
قد یه سال!
Tuesday, May 09, 2006
Tuesday, February 21, 2006
گجلر فکرنن یا تا بیلمیرم
بو فکری باشیمنان اتا بیلمیرم
گجلر عشقینن یاتا بیلمیرم
بو عشق باشیمنان اتا بیلمیرم
نی نییم که سنه چاتا بیلمیرم
آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
اوزون دو هجرینن گارا گجلر
بیلمیرم من گدیم هارا گجلر
وروب دو دردیم یارا گجلر
آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
بو فکری باشیمنان اتا بیلمیرم
گجلر عشقینن یاتا بیلمیرم
بو عشق باشیمنان اتا بیلمیرم
نی نییم که سنه چاتا بیلمیرم
آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
اوزون دو هجرینن گارا گجلر
بیلمیرم من گدیم هارا گجلر
وروب دو دردیم یارا گجلر
آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
Friday, December 23, 2005
تموم شـــــــــــــــــــــــد!!!
دهنمو به شدت اسکوپاريد اما بلاخره تموم شد!
حضرت حافظم امشب وسط مهموني فتوي به عدم تزکيه داد در ضمن:d
هي هي! الان يادم افتاد بعد مدتها امشب لازم نيست موبايلمو کوک کنم ذوق مرگ شدم!
از بس که تعطيلم فردا قراره اتاق ميکربمو تميز کنم, جزوه هارو جمع و جوز کم, خريد خونه و لاندري دو هفته مونده کنم, جواب ايميلا و تلفنا رو بدم و کارتاي کريسمس بفرستم.
چه هيجان انگيز نه؟ عب نداره عوضش شب تلافيشو درميارم!
ووي کلني تعطيلي دوست دارم. تنبلي دوست دارم. عياشي دوســــــــــت دارم!
دهنمو به شدت اسکوپاريد اما بلاخره تموم شد!
حضرت حافظم امشب وسط مهموني فتوي به عدم تزکيه داد در ضمن:d
هي هي! الان يادم افتاد بعد مدتها امشب لازم نيست موبايلمو کوک کنم ذوق مرگ شدم!
از بس که تعطيلم فردا قراره اتاق ميکربمو تميز کنم, جزوه هارو جمع و جوز کم, خريد خونه و لاندري دو هفته مونده کنم, جواب ايميلا و تلفنا رو بدم و کارتاي کريسمس بفرستم.
چه هيجان انگيز نه؟ عب نداره عوضش شب تلافيشو درميارم!
ووي کلني تعطيلي دوست دارم. تنبلي دوست دارم. عياشي دوســــــــــت دارم!
Saturday, December 10, 2005
سرماي بد خوردم. اين دفعه چهارمه. انگار که اصن هيچکدوم حسابي خوب نميشن بعد به هم وصل ميشن. شيش تا پيپر بايد بنويسم و سه تا اجرا دارم. فاکد آپ. تنهام. انگار که وقتي مريضي تنهاترم هستي. عکساي نامزدي سارا اومد. ماه شده بود. اونقده دلم براش قيلي ويلي رفت تنهايي. الان بايد بغلت ميکردم فشارت ميدادم و همه عشقم و احساساي خوبمو خالي ميکردم... چقده زود بزرگ شديم. ولي با هم بزرگ شديم و بره همين فقط نيگا کردن خنده هات و بغل گرمي که توش جا شدي دلمو برات غش ميبره.
نشستم عين خلا سوويت نوومبر ديدم. بعد يه عالمه اشکي شدم و هي زندگيو مرگ واسه خودم تفهيم کردم. اصن چرا هي يادم ميره زندگيو تو لحظه زندگي کنم؟ منکه هروقت نزديک نبودن ميشم اينهمه قولاي جورواجور به خودم ميدم و نقشه واسه زندگيم ميکشم. چرا هي يادم ميره عوضش فلسفه تزکيه واسه خودم ميچينم؟ بلاخره خوبه آدم برنامه زندگيشو واسه دراز مدت رديف کنه يا لحظه اي؟ اگه واقعن دم دريافتنيه که حيف اونهمه لذتاي کوتاه مدت که از ترس فردا نداشتنشون راحت گذاشتم رد شن. اي بابا! مثکه واقعن و شديدن در اين لحظه به يه الگوي زندگي نيازمندم. از خودم و شعور خودم دارم دست ميشورم. اصن چرا اين خدا زندگيمو عجيب غريب ميبره؟ چرا همه چي انقد سر جاي خودش نميفته که من مجبور نشم سوال جواباي تخمي کنم که بعدشم احساس بي شعوري کنم؟ دارم هذيون ميگم؟ چمدونم کلم سنگينه به هر حال. من الان در اين لحظه مهره هاي مشخص هوشمند ميخوام که خودشون عين آدم بيان بيفتن تو جاهاي مشخصشون و چفت شن و زندگيم شبيه زندگي شه. هاي خدا شنيدي؟؟؟
نشستم عين خلا سوويت نوومبر ديدم. بعد يه عالمه اشکي شدم و هي زندگيو مرگ واسه خودم تفهيم کردم. اصن چرا هي يادم ميره زندگيو تو لحظه زندگي کنم؟ منکه هروقت نزديک نبودن ميشم اينهمه قولاي جورواجور به خودم ميدم و نقشه واسه زندگيم ميکشم. چرا هي يادم ميره عوضش فلسفه تزکيه واسه خودم ميچينم؟ بلاخره خوبه آدم برنامه زندگيشو واسه دراز مدت رديف کنه يا لحظه اي؟ اگه واقعن دم دريافتنيه که حيف اونهمه لذتاي کوتاه مدت که از ترس فردا نداشتنشون راحت گذاشتم رد شن. اي بابا! مثکه واقعن و شديدن در اين لحظه به يه الگوي زندگي نيازمندم. از خودم و شعور خودم دارم دست ميشورم. اصن چرا اين خدا زندگيمو عجيب غريب ميبره؟ چرا همه چي انقد سر جاي خودش نميفته که من مجبور نشم سوال جواباي تخمي کنم که بعدشم احساس بي شعوري کنم؟ دارم هذيون ميگم؟ چمدونم کلم سنگينه به هر حال. من الان در اين لحظه مهره هاي مشخص هوشمند ميخوام که خودشون عين آدم بيان بيفتن تو جاهاي مشخصشون و چفت شن و زندگيم شبيه زندگي شه. هاي خدا شنيدي؟؟؟
Thursday, December 01, 2005
.. بخواب هليا دير است دود ديدگانت را آزار مي دهد
ديگر نگاه هيچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد...
چشمان تو چه دارد که به شب بگويد؟
شب از من خالي است هليا...
شب از من و تصوير پروانه ها خالي است.
وااي. چند وقته شديدلي گيرم اومده به بار ديگر شهري که دوست ميداشتم. ياد اون روزا و حس عجيب و لطيف خوندنش ميفتم و همين ميشه که الان که دواِ شبه عوض اينکه بشينم نت نويسي واسه مشق ارکسترال فردارو کنم نشستم ميگردم دنبال هليا هليا.
ميخوااااااامش. انگار همين ديروز بود که زمستون بود و شب بود و يهو شروينو دم در اصلي ديدم و رفتيم از يه مغازهه تو انقلاب که همون يه دونشو داشت خريديمش. اصن ياد شباي انقلاب و کتاب فروشي هاي دخمه ايشم خيلي به خير. هم... برم که باز ملطف شدم.
بخواب هليا ...
ديگر نگاه هيچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد...
چشمان تو چه دارد که به شب بگويد؟
شب از من خالي است هليا...
شب از من و تصوير پروانه ها خالي است.
وااي. چند وقته شديدلي گيرم اومده به بار ديگر شهري که دوست ميداشتم. ياد اون روزا و حس عجيب و لطيف خوندنش ميفتم و همين ميشه که الان که دواِ شبه عوض اينکه بشينم نت نويسي واسه مشق ارکسترال فردارو کنم نشستم ميگردم دنبال هليا هليا.
ميخوااااااامش. انگار همين ديروز بود که زمستون بود و شب بود و يهو شروينو دم در اصلي ديدم و رفتيم از يه مغازهه تو انقلاب که همون يه دونشو داشت خريديمش. اصن ياد شباي انقلاب و کتاب فروشي هاي دخمه ايشم خيلي به خير. هم... برم که باز ملطف شدم.
بخواب هليا ...
Sunday, November 27, 2005
ديشب يعد کلي وقت خواب مامان بزرگو ديدم . همه خونش جمع بوديم همه فاميل. من جلوي ويترينش نشسته بودم و خودش اونورتر بغل مرحوم خاله بزرگ خواهرش. کلني جماعت زنده ها و اموات قاطي بود ولي من حواسم نبود. يهويي خيلي خوشحال بودم از ديدن همه خيلي وقت نديده ها . انگار بعد يه دنيا دوري بود و دلم هي قيلي ويلي ميرفت واسه مامان بزرگم و هي فک ميکردم چرا من انقده دير به دير ميرم ببينمش که انقده دلم براش تنگ شه. بعد يهو مامان بزرگ شروع کرد حرف زدن واسه همه و لاي حرفاش از زمان مرگش و مراسم و اينجور چيزا گفت. بعد من يواش يواش فهميدم که الانم در واقع تو يه مراسم سالگرد مانندي نشستم. ولي انگار زياد مهم نبود. مهم اين بود که من نزديکش بودم و نيگاش ميکردم صداشو ميشنيدم و خرکيف بودم.
بعد که بيدار شدمو خوابم يادم اومد يه جوريم شد. تاحالا اينهمه مرده و زنده کنار هم نديده بودم. انگار همه همه بودن مثل يه سالگرد واقعي.
ظهري مامان زنگ زد براش تعريف کردم خوابمو. مامان گفت آخي امروز چندمه؟! نکنه نزديک سالگردشه!
اصلن يادم نبود الان آذر ماهه. اومدم آرشيومو نيگا کردم و يخ زدم. واقعن ديشب سالگرد مامان بزرگ بود. هفتمين سالگرد فوتش. هفت سال گذشت..
و من ديشب واقعني کنارش بودم.
بعد که بيدار شدمو خوابم يادم اومد يه جوريم شد. تاحالا اينهمه مرده و زنده کنار هم نديده بودم. انگار همه همه بودن مثل يه سالگرد واقعي.
ظهري مامان زنگ زد براش تعريف کردم خوابمو. مامان گفت آخي امروز چندمه؟! نکنه نزديک سالگردشه!
اصلن يادم نبود الان آذر ماهه. اومدم آرشيومو نيگا کردم و يخ زدم. واقعن ديشب سالگرد مامان بزرگ بود. هفتمين سالگرد فوتش. هفت سال گذشت..
و من ديشب واقعني کنارش بودم.
Wednesday, November 23, 2005
هم .. يه کمي باورم نميشه پتج ماهه ننوشتم. يه کمي زندگيم ديوونه اي شد . اصن پارسال کلني ديوونه بود. پريروز شد سه ماه که اومدم نيويورک. حس عجيبي دارم. انگار عادت کردم به آوارگي و اين سه ماه استقرار عجيبَمه. هي منتظرم باز سوار هواپيما شم و باز يه جاي غريب پياده شم و باز بره زندگي هر روزم تصميم بگيرم. تو سالي که گذشت اين اولين سه ماهيه که پشت سر هم يه جام. ديگه فرودگاه رفتن و پرواز کردن شکل تاکسي گرفتن شده بود. از اين کشور به اون کشور از اين قاره به اون قاره. ميدونم جمله هام مرفه بي دردي به نظر مياد اما مهم نيست. مهم اينه که من يه شانس انتخاب داشتم و بره انتخابم زحمت کشيدم. روزاي خيلي بد خيلي داشتم. همه چيو ميتونستم خيلي راحت تر داشته باشم اما خودم سختشو خواستم. اينم مرضيه که دارم. شايد ميخواستم خودمو پيدا کنم. ميخواستم بره اولين بار تو زندگيم فقط خودم باشم و خودم و ببينم چقده طاقت ميارم. خرکي بود اما ارزششو داشت. بزرگ شدم. ميدونم حرف زدنم همون داغونيه که بود اما توم بزرگ شده. از اين بزرگ شدنا که از کشيدن مياد. از تجربه کردن.
الان يه وقتا دلم همش پاريسه يه وقتا همش وينم و سالزبورگ يه وقتا دلم پر ميکشه واسه همه دوستايي که اينور اونور دنيا جا گذاشتم واسه همه آدمايي که قاطي زندگيم شدن بهم خوب کردن و بد کردن. بديا رو ميندازم دور هي. روزا و لحظه هاي سرد و تلخ واسه همون وقتشون بسن. اصنم قصد خود آزاري ندارم. قدر جامو ميدونم و خوشحالم که بره اولين بار تو زندگيم مطمئنم که الان جام همين جاييه که توشم. بال بال زدنم کم شده. هنوز دلم پر آرزوه ها. کلم پر نقشه. اما يه کم آروم ترم انگار. مطمئن تر. آگاه تر! نه فقط به دنيا ها به خنگيه خودمم همينطور. تعارف که نداريم.
همين. زندگيه ديگه. هنوز ازش ميترسم. مخصوصن وقتي خودمم و خودم. کلني نعلت به خودم و خودم بودن. کلني نعلت به نه عاشقي. کلني نعلت به مغز گوزيده خودم. و کلني درود به زندگي و خودم و همه اونايي که بغل گرم دارن!
:*
الان يه وقتا دلم همش پاريسه يه وقتا همش وينم و سالزبورگ يه وقتا دلم پر ميکشه واسه همه دوستايي که اينور اونور دنيا جا گذاشتم واسه همه آدمايي که قاطي زندگيم شدن بهم خوب کردن و بد کردن. بديا رو ميندازم دور هي. روزا و لحظه هاي سرد و تلخ واسه همون وقتشون بسن. اصنم قصد خود آزاري ندارم. قدر جامو ميدونم و خوشحالم که بره اولين بار تو زندگيم مطمئنم که الان جام همين جاييه که توشم. بال بال زدنم کم شده. هنوز دلم پر آرزوه ها. کلم پر نقشه. اما يه کم آروم ترم انگار. مطمئن تر. آگاه تر! نه فقط به دنيا ها به خنگيه خودمم همينطور. تعارف که نداريم.
همين. زندگيه ديگه. هنوز ازش ميترسم. مخصوصن وقتي خودمم و خودم. کلني نعلت به خودم و خودم بودن. کلني نعلت به نه عاشقي. کلني نعلت به مغز گوزيده خودم. و کلني درود به زندگي و خودم و همه اونايي که بغل گرم دارن!
:*
Tuesday, June 14, 2005
Sunday, May 29, 2005
Dreaming

خب اينجوري مرسوم بود که ..
مثلن اگه خونمون بودم، صبح که از خواب پا ميشدم مامان رو يه ميزي، معمولن بالاي سرم، اون روميزي خوشگل ترمه رو انداخته بود. يه گلدون پر گلاي رنگي و خوشگل و سه تا محموله رنگي هيجان انگيز از سه تا عشقاي ابدي زندگيم . به علاوه کارتا و خوشبختي که برام سال به سال ثبت کردن. مخصوصن کارتاي بابا. با اون دست خط و لحن شعر گونه و .. هر سال نقش شدن زندگيم و زندگيمون با اون کلمه هايي جادويي. متعلقات مقدس زندگيم!
هر سال بيدار شدم و باز ذوق کردم که نفهميدم کي اومدن. کلي يه عالمه ذوق. اينجوري هيجانش بيشتر بود. بعضي وقتام جا و محل ميز مربوطه عوض ميشد. بعد صبح پا ميشدي به رو خودت نمياوردي که دنبالشي کسيم به روش نمياورد خبريه تا پيداش کني و برات داد بزنن تولدت مباااارک!
اگه طولش ميدادم و بيدار نميشدم مامان صبرش تموم ميشد و آروم يواشکي ميومد زير لحاف و روزم زورکي شروع ميشد. از اون زوراي بدجوري عشقالود.
و خب کل کل هميشگي با آيدين سر کادوم و وزن کادوم و جنس کادوم و خلاصه تهديداي کاريه چسبناک. آخه خب تولد خودش همش يه ماه بعدتره.
بعد طبق روال بابا مي پرسه خب آيتک جون چند سالت شد بلاخره؟!
من کوچيک ميشم، ادا در ميارم . بابام تو دلش قربونم ميره بغلم ميکنه باز ميگه فرح جون اين دختر کي ميخواد بزرگ شه پس؟!
هم...
ماچ ماچ..
بغلاي گرم واقعي،
يه دنيا گرما و آرامش و امنيت.
و عشق، عشق،
عشق.
عشق صاف بي دريغ.
عشق تا بينهايت.
اينجوري بود.
دريمين...

خب اينجوري مرسوم بود که ..
مثلن اگه خونمون بودم، صبح که از خواب پا ميشدم مامان رو يه ميزي، معمولن بالاي سرم، اون روميزي خوشگل ترمه رو انداخته بود. يه گلدون پر گلاي رنگي و خوشگل و سه تا محموله رنگي هيجان انگيز از سه تا عشقاي ابدي زندگيم . به علاوه کارتا و خوشبختي که برام سال به سال ثبت کردن. مخصوصن کارتاي بابا. با اون دست خط و لحن شعر گونه و .. هر سال نقش شدن زندگيم و زندگيمون با اون کلمه هايي جادويي. متعلقات مقدس زندگيم!
هر سال بيدار شدم و باز ذوق کردم که نفهميدم کي اومدن. کلي يه عالمه ذوق. اينجوري هيجانش بيشتر بود. بعضي وقتام جا و محل ميز مربوطه عوض ميشد. بعد صبح پا ميشدي به رو خودت نمياوردي که دنبالشي کسيم به روش نمياورد خبريه تا پيداش کني و برات داد بزنن تولدت مباااارک!
اگه طولش ميدادم و بيدار نميشدم مامان صبرش تموم ميشد و آروم يواشکي ميومد زير لحاف و روزم زورکي شروع ميشد. از اون زوراي بدجوري عشقالود.
و خب کل کل هميشگي با آيدين سر کادوم و وزن کادوم و جنس کادوم و خلاصه تهديداي کاريه چسبناک. آخه خب تولد خودش همش يه ماه بعدتره.
بعد طبق روال بابا مي پرسه خب آيتک جون چند سالت شد بلاخره؟!
من کوچيک ميشم، ادا در ميارم . بابام تو دلش قربونم ميره بغلم ميکنه باز ميگه فرح جون اين دختر کي ميخواد بزرگ شه پس؟!
هم...
ماچ ماچ..
بغلاي گرم واقعي،
يه دنيا گرما و آرامش و امنيت.
و عشق، عشق،
عشق.
عشق صاف بي دريغ.
عشق تا بينهايت.
اينجوري بود.
دريمين...
Thursday, May 26, 2005
ميخواستم برگردم زود. ميخواستم برم آروم بگيرم. ميخواستم بيفتم تو خيابونا چمدونمو پر سوغاتي کنم و موقع خريد دلم به ياد همه هي غش بره.
ولي فقط يه کم از خيالش غش رفت.
اينم که نشد. اينم رو بقيش.
فقط فک کردم تولدم ديگه گرم ميشم..
*
ميگه آيتک قبليو چي کارش کردي.
که شيطون بود.
که فحش ميداد.
که پر انرژي بود.
که نثرش فقط مال خودش بود.
که آدم هروقت باهاش حرف ميزد کلي شاد ميشد ..
ميگه آيتک تو و هپي فيس؟
اون قلبا و دندوني و خنده هاي گنده گنده گاهي خيلي دروغ ميشن.
ميگه خيلي اتفاق افتاد تو اين سال پيش نه؟ چه بزرگ ميشه آدم. يه عالم چيزاي کوچولو ديگه از وجود ميفتن.
ميگه الخير في ما وقع.
ميخوام باور کنم.
هنوز منتظرم.
ولي فقط يه کم از خيالش غش رفت.
اينم که نشد. اينم رو بقيش.
فقط فک کردم تولدم ديگه گرم ميشم..
*
ميگه آيتک قبليو چي کارش کردي.
که شيطون بود.
که فحش ميداد.
که پر انرژي بود.
که نثرش فقط مال خودش بود.
که آدم هروقت باهاش حرف ميزد کلي شاد ميشد ..
ميگه آيتک تو و هپي فيس؟
اون قلبا و دندوني و خنده هاي گنده گنده گاهي خيلي دروغ ميشن.
ميگه خيلي اتفاق افتاد تو اين سال پيش نه؟ چه بزرگ ميشه آدم. يه عالم چيزاي کوچولو ديگه از وجود ميفتن.
ميگه الخير في ما وقع.
ميخوام باور کنم.
هنوز منتظرم.
Friday, May 20, 2005
Tuesday, May 10, 2005
Monday, May 02, 2005
روزاي بدين. خيلي بد.
باورم نميشه.
يهو چشماتو وا ميکني و خودتو وسط فاجعه ميبيني.
عين يه خواب بد ميمونه.
يه کابوس واقعي.
ديگه زورم داره تموم ميشه.
نا ندارم.
يهو چشماتو وا ميکني و انگار اصلن هجوم اينهمه رو تاب نمياري.
خیلی ترسیدم.
خیلی سردمه. خالیم. وحشتم.
نه حتی شونه گرمی.
آغوش امنی.
یا صدای آرامش بخشی.
تنهام و وسط فاجعه.
به خدا دیگه دارم تموم میشم.
رمقی نمونده.
کمک میخوام.
انرژي، يه چيکه نور، اميد، گشايش
خوبا میشنوین؟
خدایا کجایی؟
باورم نميشه.
يهو چشماتو وا ميکني و خودتو وسط فاجعه ميبيني.
عين يه خواب بد ميمونه.
يه کابوس واقعي.
ديگه زورم داره تموم ميشه.
نا ندارم.
يهو چشماتو وا ميکني و انگار اصلن هجوم اينهمه رو تاب نمياري.
خیلی ترسیدم.
خیلی سردمه. خالیم. وحشتم.
نه حتی شونه گرمی.
آغوش امنی.
یا صدای آرامش بخشی.
تنهام و وسط فاجعه.
به خدا دیگه دارم تموم میشم.
رمقی نمونده.
کمک میخوام.
انرژي، يه چيکه نور، اميد، گشايش
خوبا میشنوین؟
خدایا کجایی؟
Friday, April 01, 2005
ميگم که عيد مبارکيو اينا نه؟!
کوشم من اصن.
نميدونم که.
اصن نميدونم.
گمم.
بد گمم.
يادت ميادم؟
دلم تنگه واسم....
عيد هشتاد و چهار
بيست و چهارمين بهار
دور از همه
دور از خودم
***
...
و نپرسيم کجاييم
بو کنيم اطلسي تازه بيمارستان را.
***
نيويورک جادويي. خواستني. تنها جايي که تو اين نه ماه دربه دري کندن ازش اشکمو درآورد.
با يه عالم دوستاي برگ درختي. حالا بگير نود درصد شريفي. اي بابا آلوده شدم ديگه. بگم الان چقده شريف خونم افتاده يعني؟!
***
خب ميدوني؟ اَناي ترسناک کم نيستن. آمان! ميدوني اونا خودشون از همه گناهي ترن. از همه ترسيده تر. يعني وقتي ترسيدي خيلي نترس. همش يه مشت ديواره. ديواراي تدافعي محافظه کارانه.
اما خداييش اَننا نه؟ دو صباح زندگي عوض عشق دادنو عشق گرفتن هي پاتک بزني. يا همش قايم باشي.
چه حيف, نه؟
***
هي دختره!
يادم نميره. هيچي يادم نميره. نه فال حافظت, نه مسج ميس کردم, نه دعاهاي از ته ته دليت.
نه گوشواره هام, نه بهمنام, نه کافه مجارامون, نه خنده هاي گندمون, نه گاسيپاي يه ريزمون, نه هول مدام ور زدن و همه رو گفتن و شنيدن تو اون باد و سرما شبا و سحرا دم صدونه و آخرشم زورکي کندنا!
زندگي کشف و تفسير کردنامون.
دل صاف عجيبت.
و نه يه عالم لحظه هاي قشنگِ با هم خاطره کرده ديگه.
بادي من!
آخه بيا ماااااااااااااااچ:*
....
زود برميگردم. مگه نه؟
***
پس من چرا تا حالا پارتنر سالسا نداشتم يعني؟!؟!!!
حالا نکه الان داشته باشما. اما خب آرزوش بدجوري به آرشيو اضافه شده. بدجوريا! اصن چطور من تا حالا يه رقاص حرفه اي نشدم؟ ها؟؟
ديدي آدم يهو يه جا ميگه اِه من کجا بودم تا حالا...!
***
پس تکليف آرزوهام چي ميشه؟
بدترين بلايي که ممکنه سر کسي بياد گم کردن آرزوهاشه, نه؟
آرزوهايي که آروم آروم سر صبر و تجربه لاي گذر روزاي عمرت دست چينشون کردي بره بقيش, گاهي لاي هياهوي زندگي چه آسون بي وجود ميشن.
ثبات ميخوام. آرامش. يه گوشه امن و دلم پر آرزو و قل قل زندگي.
يعني ميشه دوباره؟
***
بعضي وقتام با يه خانومه ميرقصي. يه بانوي مادر.
بعد يهو تو چشاي خانومه ايـــــــــــــنهمه زندگي و طراوت کشف ميکني.
با يه عالم نازو کرشمه و عشوه اتَچ.
بعد يهو دلت ميخواد بيشتر کشف کني.
بعد يهو خيلي چيزاي ديگه.
ديش دارام ديش اصن!
استغفرلاه!
***
ميگم بيچاره اين آيندگاني که ميان اينجارو ميخونن که زندگيناممو بنويسنا!!
خداييش بعضي درفتاي هزار ساله پابليشيده بد گمراه کنندن. گفته باشم!
***
هممم.. گاهي تاچ ميشي. از اعماق روحت.
گاهي اونقد خوشبختي که لاي همه سردرگميا خدا يکي از خوباشو قسمت لحظت ميکنه و دوباره رنگارو ميبيني.
دوباره يادت مياد از ياد رفته هارو.
دوباره يه چيزي از اون ته تهاي دلت ميجوشه و گرماش و آرامشش قطره ميشه از گوشه چشات قل ميخوره يواش ميچکه.
بعد آرومي.
باز همون تسليمِ. يه عالمه اميدوار.
زندگي يه روزم به من ميخنده مگه نه؟
يعني با هم ميخنديم.
ميدونم اونوقت منم ميتونم بخندونم. ميتونم رنگ بپاشم. زندگي ببخشم.
ميدونم. بلاخره همه چي درست ميشه.
هست. مواظبه.
مرسي عليرضا.
:x
***
هوي! من اينجاما. تورنتويي نبـــــــــــــــــــوود؟!!!
کوشم من اصن.
نميدونم که.
اصن نميدونم.
گمم.
بد گمم.
يادت ميادم؟
دلم تنگه واسم....
عيد هشتاد و چهار
بيست و چهارمين بهار
دور از همه
دور از خودم
***
...
و نپرسيم کجاييم
بو کنيم اطلسي تازه بيمارستان را.
***
نيويورک جادويي. خواستني. تنها جايي که تو اين نه ماه دربه دري کندن ازش اشکمو درآورد.
با يه عالم دوستاي برگ درختي. حالا بگير نود درصد شريفي. اي بابا آلوده شدم ديگه. بگم الان چقده شريف خونم افتاده يعني؟!
***
خب ميدوني؟ اَناي ترسناک کم نيستن. آمان! ميدوني اونا خودشون از همه گناهي ترن. از همه ترسيده تر. يعني وقتي ترسيدي خيلي نترس. همش يه مشت ديواره. ديواراي تدافعي محافظه کارانه.
اما خداييش اَننا نه؟ دو صباح زندگي عوض عشق دادنو عشق گرفتن هي پاتک بزني. يا همش قايم باشي.
چه حيف, نه؟
***
هي دختره!
يادم نميره. هيچي يادم نميره. نه فال حافظت, نه مسج ميس کردم, نه دعاهاي از ته ته دليت.
نه گوشواره هام, نه بهمنام, نه کافه مجارامون, نه خنده هاي گندمون, نه گاسيپاي يه ريزمون, نه هول مدام ور زدن و همه رو گفتن و شنيدن تو اون باد و سرما شبا و سحرا دم صدونه و آخرشم زورکي کندنا!
زندگي کشف و تفسير کردنامون.
دل صاف عجيبت.
و نه يه عالم لحظه هاي قشنگِ با هم خاطره کرده ديگه.
بادي من!
آخه بيا ماااااااااااااااچ:*
....
زود برميگردم. مگه نه؟
***
پس من چرا تا حالا پارتنر سالسا نداشتم يعني؟!؟!!!
حالا نکه الان داشته باشما. اما خب آرزوش بدجوري به آرشيو اضافه شده. بدجوريا! اصن چطور من تا حالا يه رقاص حرفه اي نشدم؟ ها؟؟
ديدي آدم يهو يه جا ميگه اِه من کجا بودم تا حالا...!
***
پس تکليف آرزوهام چي ميشه؟
بدترين بلايي که ممکنه سر کسي بياد گم کردن آرزوهاشه, نه؟
آرزوهايي که آروم آروم سر صبر و تجربه لاي گذر روزاي عمرت دست چينشون کردي بره بقيش, گاهي لاي هياهوي زندگي چه آسون بي وجود ميشن.
ثبات ميخوام. آرامش. يه گوشه امن و دلم پر آرزو و قل قل زندگي.
يعني ميشه دوباره؟
***
بعضي وقتام با يه خانومه ميرقصي. يه بانوي مادر.
بعد يهو تو چشاي خانومه ايـــــــــــــنهمه زندگي و طراوت کشف ميکني.
با يه عالم نازو کرشمه و عشوه اتَچ.
بعد يهو دلت ميخواد بيشتر کشف کني.
بعد يهو خيلي چيزاي ديگه.
ديش دارام ديش اصن!
استغفرلاه!
***
ميگم بيچاره اين آيندگاني که ميان اينجارو ميخونن که زندگيناممو بنويسنا!!
خداييش بعضي درفتاي هزار ساله پابليشيده بد گمراه کنندن. گفته باشم!
***
هممم.. گاهي تاچ ميشي. از اعماق روحت.
گاهي اونقد خوشبختي که لاي همه سردرگميا خدا يکي از خوباشو قسمت لحظت ميکنه و دوباره رنگارو ميبيني.
دوباره يادت مياد از ياد رفته هارو.
دوباره يه چيزي از اون ته تهاي دلت ميجوشه و گرماش و آرامشش قطره ميشه از گوشه چشات قل ميخوره يواش ميچکه.
بعد آرومي.
باز همون تسليمِ. يه عالمه اميدوار.
زندگي يه روزم به من ميخنده مگه نه؟
يعني با هم ميخنديم.
ميدونم اونوقت منم ميتونم بخندونم. ميتونم رنگ بپاشم. زندگي ببخشم.
ميدونم. بلاخره همه چي درست ميشه.
هست. مواظبه.
مرسي عليرضا.
:x
***
هوي! من اينجاما. تورنتويي نبـــــــــــــــــــوود؟!!!
