نوشتن یا ننوشتن! مساله این است!
مینویسم اصنم!
وای ه! نمیدونم چه جوری قدیما میشد راحت مینوشت!
انگار آدم میاد غربت زندگیش خصوصی تر میشه. یا محرم کمتر میشه. یا اصن دیگه اونقد کار و درس و زندگی و آدمای واقعیش وقتتو میگیره که دیگه یاد این یه تیکه جای خلوت نویسیات نمیفتی. البته باید بگم خلوت نویسیای بلند! فک کنم همینه. دلم بره با خودم خلوت کردن تنگ شده.
یه طورایی وقتی که برمیگردم عقب این چند سال گذشتم انگار رو یه موج سوار بودم. همش وسط آب منتظر یه ساحل. هی میری بالا هی میای پایی و سعی میکنی فقط دریا زده نشی این وسط. یه وقتایی رو موجه خیلی حال کردم یه وقتاییم همه وجودم تنهایی بوده و ترس. یعنی یه جورایی زندگیو دوباره شناختم و یکی دیگه شدم.
شاید بره همینه با این وبلاگم غربیم میاد. آیتک چهار سال پیش یه خورده ازم دوره. دلمم براش تنگ میشه ها حالا باید یه خورده دوست شیم دوباره.
بله!
اینگونست!
در همین خلال غربت و این حرفا پریشب فیلم "پرسپولیس" مرجان ساتراپی و همکارشو دیدم که بر اساس رمان گرافیکیشه به همین اسم. عالی بود. کلی خندیدم و کلی تر اشک ریختم. داستانش انگار داستان زندگی هممونه دیگه. به قول معروف اینجایی آدم کلی آیدنتیفای میکنه با فیلم و با این شخصیت مغجی (مرجان)! و خیلی بامزست که تمام مدت فیلم داری به این فک میکنی که ما چه جوری این جوری بزرگ شدیم و اصن آخه چرا؟!
خلاصه از پریشب تا حالا میخوام گل یاس بریزم در سینه بندم! و نکته قابل توجه دیگه ام اینه که گل یاسمن و یاس با اینکه گلای مختلفین در زیان انگیسی هردو "جزمین" نامیده میشن! حالا چرا خدا عالمه!
Wednesday, October 17, 2007
Friday, September 21, 2007
Friday, September 22, 2006
امروز تو وبلاگ جدید یه دوست قدیمی خونمدم که گویا دبستانمون با خاک یکسان شده..
دلم گرفت .. پرت شدم وسط روزایی که گذشت و بچگی بود و هنوز نمیدونم روزای رنگی بگمشون یا سیاه سفید ...
همه اون کودکی ناب، سادگی.
ما مقنعه سفیدای فسقلی و مدرسه کوچیکی که قد کوچیکم دریاش میدید.
مراسم صبحگاه ولش کن. شعارایی که یا نمیدادم یا تو دلم تندی میگفتم خدایا برعکسشم ولش کن.
روزای بمبارون، پناهگاه مدرسه، اون آژیر لعنتی خطر، ترس دوباره و دوباره مردن ، یا تنهایی مردن، یا تنها موندن ...
اونارم ولش کن.
دلم میخواد فقط به کلاس فسقلیمون فک کنم.. به همه اون شال گردنا و کلاهای رنگی..
به دوستا و قولایی که انگار خیلی واقعی بودن. به همه روحای بی تجربه ساده ای که بودیم. پر پر آرزو و آماده برای فتح کردن.
همه اون دفترا و کتابای جلد کرده. بوی نایلون جلدا. بوی مداد تراشیده و پاک کن سابیده. بوی آهسته آهسته آموخته شدن! کلمه ها و ترکیب های تازه!
هم! و هم بوی عجیب و منتظر لوبیا لای دستمای نمدار!
به پفک نمکیایی که اندازه ما کوچیک بودن. لواشک ترش کثیف درجه یک و همه اون آلوچه های دزدکی ممنوعه!
و ذوق و شوق روزای قبل ۲۲ بهمن که مجالی میشد بره رنگ دیدن و با رنگ بازی کردن. بره خوندن و شنیدن.
این من پر رنگ و موسیقی ... روزا روزای سیاه سفید خط کشیده شده.
دلم هوای اول صبح اون موقع رو میخواد.. با اون ریه های کوچیک که هوای یه فکر کوچیک و صافو تنفس میکرد.
هوای پر هیجان. هوای مملو از ندونسته ها،
هوای مخصوص بی تجربه های تازه.
تازه بودیم.
تازه.
ههههم.. دلم غنج میزته، آرزوی یه لحظه دوباره مزه کردن اون روزا و اون آیتکی که خیلی وقته تموم شده.
نمیدونم چرا انقدر غم انگیزه.
فقط فک کردن به همه اینا خیلی زیاد غم انگیزه ...
*******
داغان کرد!
دلم گرفت .. پرت شدم وسط روزایی که گذشت و بچگی بود و هنوز نمیدونم روزای رنگی بگمشون یا سیاه سفید ...
همه اون کودکی ناب، سادگی.
ما مقنعه سفیدای فسقلی و مدرسه کوچیکی که قد کوچیکم دریاش میدید.
مراسم صبحگاه ولش کن. شعارایی که یا نمیدادم یا تو دلم تندی میگفتم خدایا برعکسشم ولش کن.
روزای بمبارون، پناهگاه مدرسه، اون آژیر لعنتی خطر، ترس دوباره و دوباره مردن ، یا تنهایی مردن، یا تنها موندن ...
اونارم ولش کن.
دلم میخواد فقط به کلاس فسقلیمون فک کنم.. به همه اون شال گردنا و کلاهای رنگی..
به دوستا و قولایی که انگار خیلی واقعی بودن. به همه روحای بی تجربه ساده ای که بودیم. پر پر آرزو و آماده برای فتح کردن.
همه اون دفترا و کتابای جلد کرده. بوی نایلون جلدا. بوی مداد تراشیده و پاک کن سابیده. بوی آهسته آهسته آموخته شدن! کلمه ها و ترکیب های تازه!
هم! و هم بوی عجیب و منتظر لوبیا لای دستمای نمدار!
به پفک نمکیایی که اندازه ما کوچیک بودن. لواشک ترش کثیف درجه یک و همه اون آلوچه های دزدکی ممنوعه!
و ذوق و شوق روزای قبل ۲۲ بهمن که مجالی میشد بره رنگ دیدن و با رنگ بازی کردن. بره خوندن و شنیدن.
این من پر رنگ و موسیقی ... روزا روزای سیاه سفید خط کشیده شده.
دلم هوای اول صبح اون موقع رو میخواد.. با اون ریه های کوچیک که هوای یه فکر کوچیک و صافو تنفس میکرد.
هوای پر هیجان. هوای مملو از ندونسته ها،
هوای مخصوص بی تجربه های تازه.
تازه بودیم.
تازه.
ههههم.. دلم غنج میزته، آرزوی یه لحظه دوباره مزه کردن اون روزا و اون آیتکی که خیلی وقته تموم شده.
نمیدونم چرا انقدر غم انگیزه.
فقط فک کردن به همه اینا خیلی زیاد غم انگیزه ...
*******
داغان کرد!
Sunday, July 09, 2006
من باز خونه ام!
خوووونه!!!
چند وقت پیشا الکس داشت میگفت که "رفتم خونه و ..." و من تو حواس پرتی یهو تعجب کردم پرسیدم یعنی رفتی نیوجرسی (خونه مامانشینا) و اونم بیشتر تعجب کرد گفت نه رفتم خونم. خونه خودم همین آپ توان منهتن!!!
و اینطوری شد که من یهو متوجه شدم هنوز خونه بره من با معنی خانواده یکیه. خونه مامان بابام! یعنی جایی که خانواده هست جاییه که معنی خونه میده حس خونه.
زندگیمو اونور دوست دارم. چیزیه که خودم کوچولو کوچولو درستش میکنم. بره همین همه چیزش لذت ناکه و احساس مالکیت میده به آدم. یعنی همه چیز کوچیکی که دارم مال خود خودمه. ولی میدونی چیه! آخرشم انگار اتاقمه نه خونم!
حالام که اینجام دلم بره اونجا تنگ میشه. یه طورایی زندگیم الان اونجاست. و اینجا حس عجیبی دارم. حس هیچ کاره بودن! حس اینکه انگار واقعن از این خونه رفتم. حس اینکه اینجا دیگه انگار فقط یه گذرگاهه.
خلاصه الان با خونه ام و بی خونه.
بی جام تو دنیا. میگردم.
دارم میگردم دنبال جام.
دنبال خونه خودم.
*******
اوووووف که چند وقته ننوشتم!!!
چه روزایی گذشت این لاماها!
همین لاماها بیست و شیش ساله شدم!
و همین وسط مسطا وبلاگم چهار ساله شد!
زندگیم اونقد شلوغ شد که دیگه یا وقت نوشتن نموند یا حوصله نوشتن.
دورغ میگم یه دلیل دیگم داشت. همون که همیشه همه ازش نالیدن و من تازه تجربه کردم.
حس نا امن و بد زیادی دیده شدن. زیادی تعبیر و تفسیر شدن. و ختم کلام زیادی جوریده شدن!
وبلاگ برام اتفاقا و دوستیای خیلی عزیزی آورده ولی تو این دو سال آخر خیلی وقتاییم بوده که خیلی حرف داشتم و اصن جای امنی بره درددل نبوده.
شاید بره اینکه آدما اینجا قویترن اونور شکننده تر. محتاط تر و مواضب تر.
چون همه زندگیت خیلی کوچیکتر و با ارزش تر.
چون چیز بره از دست دادن کم داری و دیگه اونقدرام بی پروا نیستی.
از نگاه و حرفای آدمای زیادی کنجکاو فرار کردم.
خب حیف روزای رفته وثبت نشده!
ولی اون لاماها عاشق زیاد بودم.
حسودی کردم و بره عشقم زیاد ترسیدم.
مریض زیاد شدم.
کار و درس زیاد کردم.
خوش زياد گذروندم.
یه عالمه تجربه کردم.
یه عالمه با سر رفتم تو دیوار و آدم تر شدم.
یه عالمه بیشتر خودمو شناختمو و فهمیدم از زندگی چی میخوام.
یه عالم خودمو گم کردم و پیدا کردم.
یه عالمه حرص خوردم و بخشیدم.
یه عالمه شک کردم.
یه عالمه نقشه کشیدم.
یه عالمه رویا دیدم.
یه عالمه آرزو کردم.
یه عالم خواستم و دیوونه شدم.
خلاصه یه عالم زندگی کردم دیگه.
قد یه سال!
خوووونه!!!
چند وقت پیشا الکس داشت میگفت که "رفتم خونه و ..." و من تو حواس پرتی یهو تعجب کردم پرسیدم یعنی رفتی نیوجرسی (خونه مامانشینا) و اونم بیشتر تعجب کرد گفت نه رفتم خونم. خونه خودم همین آپ توان منهتن!!!
و اینطوری شد که من یهو متوجه شدم هنوز خونه بره من با معنی خانواده یکیه. خونه مامان بابام! یعنی جایی که خانواده هست جاییه که معنی خونه میده حس خونه.
زندگیمو اونور دوست دارم. چیزیه که خودم کوچولو کوچولو درستش میکنم. بره همین همه چیزش لذت ناکه و احساس مالکیت میده به آدم. یعنی همه چیز کوچیکی که دارم مال خود خودمه. ولی میدونی چیه! آخرشم انگار اتاقمه نه خونم!
حالام که اینجام دلم بره اونجا تنگ میشه. یه طورایی زندگیم الان اونجاست. و اینجا حس عجیبی دارم. حس هیچ کاره بودن! حس اینکه انگار واقعن از این خونه رفتم. حس اینکه اینجا دیگه انگار فقط یه گذرگاهه.
خلاصه الان با خونه ام و بی خونه.
بی جام تو دنیا. میگردم.
دارم میگردم دنبال جام.
دنبال خونه خودم.
*******
اوووووف که چند وقته ننوشتم!!!
چه روزایی گذشت این لاماها!
همین لاماها بیست و شیش ساله شدم!
و همین وسط مسطا وبلاگم چهار ساله شد!
زندگیم اونقد شلوغ شد که دیگه یا وقت نوشتن نموند یا حوصله نوشتن.
دورغ میگم یه دلیل دیگم داشت. همون که همیشه همه ازش نالیدن و من تازه تجربه کردم.
حس نا امن و بد زیادی دیده شدن. زیادی تعبیر و تفسیر شدن. و ختم کلام زیادی جوریده شدن!
وبلاگ برام اتفاقا و دوستیای خیلی عزیزی آورده ولی تو این دو سال آخر خیلی وقتاییم بوده که خیلی حرف داشتم و اصن جای امنی بره درددل نبوده.
شاید بره اینکه آدما اینجا قویترن اونور شکننده تر. محتاط تر و مواضب تر.
چون همه زندگیت خیلی کوچیکتر و با ارزش تر.
چون چیز بره از دست دادن کم داری و دیگه اونقدرام بی پروا نیستی.
از نگاه و حرفای آدمای زیادی کنجکاو فرار کردم.
خب حیف روزای رفته وثبت نشده!
ولی اون لاماها عاشق زیاد بودم.
حسودی کردم و بره عشقم زیاد ترسیدم.
مریض زیاد شدم.
کار و درس زیاد کردم.
خوش زياد گذروندم.
یه عالمه تجربه کردم.
یه عالمه با سر رفتم تو دیوار و آدم تر شدم.
یه عالمه بیشتر خودمو شناختمو و فهمیدم از زندگی چی میخوام.
یه عالم خودمو گم کردم و پیدا کردم.
یه عالمه حرص خوردم و بخشیدم.
یه عالمه شک کردم.
یه عالمه نقشه کشیدم.
یه عالمه رویا دیدم.
یه عالمه آرزو کردم.
یه عالم خواستم و دیوونه شدم.
خلاصه یه عالم زندگی کردم دیگه.
قد یه سال!
Tuesday, May 09, 2006
Tuesday, February 21, 2006
گجلر فکرنن یا تا بیلمیرم
بو فکری باشیمنان اتا بیلمیرم
گجلر عشقینن یاتا بیلمیرم
بو عشق باشیمنان اتا بیلمیرم
نی نییم که سنه چاتا بیلمیرم
آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
اوزون دو هجرینن گارا گجلر
بیلمیرم من گدیم هارا گجلر
وروب دو دردیم یارا گجلر
آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
بو فکری باشیمنان اتا بیلمیرم
گجلر عشقینن یاتا بیلمیرم
بو عشق باشیمنان اتا بیلمیرم
نی نییم که سنه چاتا بیلمیرم
آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
اوزون دو هجرینن گارا گجلر
بیلمیرم من گدیم هارا گجلر
وروب دو دردیم یارا گجلر
آیریلیق، آیریلیق ، آمان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
هر بیر دردن اولار یامان آیریلیق
Friday, December 23, 2005
تموم شـــــــــــــــــــــــد!!!
دهنمو به شدت اسکوپاريد اما بلاخره تموم شد!
حضرت حافظم امشب وسط مهموني فتوي به عدم تزکيه داد در ضمن:d
هي هي! الان يادم افتاد بعد مدتها امشب لازم نيست موبايلمو کوک کنم ذوق مرگ شدم!
از بس که تعطيلم فردا قراره اتاق ميکربمو تميز کنم, جزوه هارو جمع و جوز کم, خريد خونه و لاندري دو هفته مونده کنم, جواب ايميلا و تلفنا رو بدم و کارتاي کريسمس بفرستم.
چه هيجان انگيز نه؟ عب نداره عوضش شب تلافيشو درميارم!
ووي کلني تعطيلي دوست دارم. تنبلي دوست دارم. عياشي دوســــــــــت دارم!
دهنمو به شدت اسکوپاريد اما بلاخره تموم شد!
حضرت حافظم امشب وسط مهموني فتوي به عدم تزکيه داد در ضمن:d
هي هي! الان يادم افتاد بعد مدتها امشب لازم نيست موبايلمو کوک کنم ذوق مرگ شدم!
از بس که تعطيلم فردا قراره اتاق ميکربمو تميز کنم, جزوه هارو جمع و جوز کم, خريد خونه و لاندري دو هفته مونده کنم, جواب ايميلا و تلفنا رو بدم و کارتاي کريسمس بفرستم.
چه هيجان انگيز نه؟ عب نداره عوضش شب تلافيشو درميارم!
ووي کلني تعطيلي دوست دارم. تنبلي دوست دارم. عياشي دوســــــــــت دارم!
Saturday, December 10, 2005
سرماي بد خوردم. اين دفعه چهارمه. انگار که اصن هيچکدوم حسابي خوب نميشن بعد به هم وصل ميشن. شيش تا پيپر بايد بنويسم و سه تا اجرا دارم. فاکد آپ. تنهام. انگار که وقتي مريضي تنهاترم هستي. عکساي نامزدي سارا اومد. ماه شده بود. اونقده دلم براش قيلي ويلي رفت تنهايي. الان بايد بغلت ميکردم فشارت ميدادم و همه عشقم و احساساي خوبمو خالي ميکردم... چقده زود بزرگ شديم. ولي با هم بزرگ شديم و بره همين فقط نيگا کردن خنده هات و بغل گرمي که توش جا شدي دلمو برات غش ميبره.
نشستم عين خلا سوويت نوومبر ديدم. بعد يه عالمه اشکي شدم و هي زندگيو مرگ واسه خودم تفهيم کردم. اصن چرا هي يادم ميره زندگيو تو لحظه زندگي کنم؟ منکه هروقت نزديک نبودن ميشم اينهمه قولاي جورواجور به خودم ميدم و نقشه واسه زندگيم ميکشم. چرا هي يادم ميره عوضش فلسفه تزکيه واسه خودم ميچينم؟ بلاخره خوبه آدم برنامه زندگيشو واسه دراز مدت رديف کنه يا لحظه اي؟ اگه واقعن دم دريافتنيه که حيف اونهمه لذتاي کوتاه مدت که از ترس فردا نداشتنشون راحت گذاشتم رد شن. اي بابا! مثکه واقعن و شديدن در اين لحظه به يه الگوي زندگي نيازمندم. از خودم و شعور خودم دارم دست ميشورم. اصن چرا اين خدا زندگيمو عجيب غريب ميبره؟ چرا همه چي انقد سر جاي خودش نميفته که من مجبور نشم سوال جواباي تخمي کنم که بعدشم احساس بي شعوري کنم؟ دارم هذيون ميگم؟ چمدونم کلم سنگينه به هر حال. من الان در اين لحظه مهره هاي مشخص هوشمند ميخوام که خودشون عين آدم بيان بيفتن تو جاهاي مشخصشون و چفت شن و زندگيم شبيه زندگي شه. هاي خدا شنيدي؟؟؟
نشستم عين خلا سوويت نوومبر ديدم. بعد يه عالمه اشکي شدم و هي زندگيو مرگ واسه خودم تفهيم کردم. اصن چرا هي يادم ميره زندگيو تو لحظه زندگي کنم؟ منکه هروقت نزديک نبودن ميشم اينهمه قولاي جورواجور به خودم ميدم و نقشه واسه زندگيم ميکشم. چرا هي يادم ميره عوضش فلسفه تزکيه واسه خودم ميچينم؟ بلاخره خوبه آدم برنامه زندگيشو واسه دراز مدت رديف کنه يا لحظه اي؟ اگه واقعن دم دريافتنيه که حيف اونهمه لذتاي کوتاه مدت که از ترس فردا نداشتنشون راحت گذاشتم رد شن. اي بابا! مثکه واقعن و شديدن در اين لحظه به يه الگوي زندگي نيازمندم. از خودم و شعور خودم دارم دست ميشورم. اصن چرا اين خدا زندگيمو عجيب غريب ميبره؟ چرا همه چي انقد سر جاي خودش نميفته که من مجبور نشم سوال جواباي تخمي کنم که بعدشم احساس بي شعوري کنم؟ دارم هذيون ميگم؟ چمدونم کلم سنگينه به هر حال. من الان در اين لحظه مهره هاي مشخص هوشمند ميخوام که خودشون عين آدم بيان بيفتن تو جاهاي مشخصشون و چفت شن و زندگيم شبيه زندگي شه. هاي خدا شنيدي؟؟؟
Thursday, December 01, 2005
.. بخواب هليا دير است دود ديدگانت را آزار مي دهد
ديگر نگاه هيچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد...
چشمان تو چه دارد که به شب بگويد؟
شب از من خالي است هليا...
شب از من و تصوير پروانه ها خالي است.
وااي. چند وقته شديدلي گيرم اومده به بار ديگر شهري که دوست ميداشتم. ياد اون روزا و حس عجيب و لطيف خوندنش ميفتم و همين ميشه که الان که دواِ شبه عوض اينکه بشينم نت نويسي واسه مشق ارکسترال فردارو کنم نشستم ميگردم دنبال هليا هليا.
ميخوااااااامش. انگار همين ديروز بود که زمستون بود و شب بود و يهو شروينو دم در اصلي ديدم و رفتيم از يه مغازهه تو انقلاب که همون يه دونشو داشت خريديمش. اصن ياد شباي انقلاب و کتاب فروشي هاي دخمه ايشم خيلي به خير. هم... برم که باز ملطف شدم.
بخواب هليا ...
ديگر نگاه هيچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد...
چشمان تو چه دارد که به شب بگويد؟
شب از من خالي است هليا...
شب از من و تصوير پروانه ها خالي است.
وااي. چند وقته شديدلي گيرم اومده به بار ديگر شهري که دوست ميداشتم. ياد اون روزا و حس عجيب و لطيف خوندنش ميفتم و همين ميشه که الان که دواِ شبه عوض اينکه بشينم نت نويسي واسه مشق ارکسترال فردارو کنم نشستم ميگردم دنبال هليا هليا.
ميخوااااااامش. انگار همين ديروز بود که زمستون بود و شب بود و يهو شروينو دم در اصلي ديدم و رفتيم از يه مغازهه تو انقلاب که همون يه دونشو داشت خريديمش. اصن ياد شباي انقلاب و کتاب فروشي هاي دخمه ايشم خيلي به خير. هم... برم که باز ملطف شدم.
بخواب هليا ...
Sunday, November 27, 2005
ديشب يعد کلي وقت خواب مامان بزرگو ديدم . همه خونش جمع بوديم همه فاميل. من جلوي ويترينش نشسته بودم و خودش اونورتر بغل مرحوم خاله بزرگ خواهرش. کلني جماعت زنده ها و اموات قاطي بود ولي من حواسم نبود. يهويي خيلي خوشحال بودم از ديدن همه خيلي وقت نديده ها . انگار بعد يه دنيا دوري بود و دلم هي قيلي ويلي ميرفت واسه مامان بزرگم و هي فک ميکردم چرا من انقده دير به دير ميرم ببينمش که انقده دلم براش تنگ شه. بعد يهو مامان بزرگ شروع کرد حرف زدن واسه همه و لاي حرفاش از زمان مرگش و مراسم و اينجور چيزا گفت. بعد من يواش يواش فهميدم که الانم در واقع تو يه مراسم سالگرد مانندي نشستم. ولي انگار زياد مهم نبود. مهم اين بود که من نزديکش بودم و نيگاش ميکردم صداشو ميشنيدم و خرکيف بودم.
بعد که بيدار شدمو خوابم يادم اومد يه جوريم شد. تاحالا اينهمه مرده و زنده کنار هم نديده بودم. انگار همه همه بودن مثل يه سالگرد واقعي.
ظهري مامان زنگ زد براش تعريف کردم خوابمو. مامان گفت آخي امروز چندمه؟! نکنه نزديک سالگردشه!
اصلن يادم نبود الان آذر ماهه. اومدم آرشيومو نيگا کردم و يخ زدم. واقعن ديشب سالگرد مامان بزرگ بود. هفتمين سالگرد فوتش. هفت سال گذشت..
و من ديشب واقعني کنارش بودم.
بعد که بيدار شدمو خوابم يادم اومد يه جوريم شد. تاحالا اينهمه مرده و زنده کنار هم نديده بودم. انگار همه همه بودن مثل يه سالگرد واقعي.
ظهري مامان زنگ زد براش تعريف کردم خوابمو. مامان گفت آخي امروز چندمه؟! نکنه نزديک سالگردشه!
اصلن يادم نبود الان آذر ماهه. اومدم آرشيومو نيگا کردم و يخ زدم. واقعن ديشب سالگرد مامان بزرگ بود. هفتمين سالگرد فوتش. هفت سال گذشت..
و من ديشب واقعني کنارش بودم.
Wednesday, November 23, 2005
هم .. يه کمي باورم نميشه پتج ماهه ننوشتم. يه کمي زندگيم ديوونه اي شد . اصن پارسال کلني ديوونه بود. پريروز شد سه ماه که اومدم نيويورک. حس عجيبي دارم. انگار عادت کردم به آوارگي و اين سه ماه استقرار عجيبَمه. هي منتظرم باز سوار هواپيما شم و باز يه جاي غريب پياده شم و باز بره زندگي هر روزم تصميم بگيرم. تو سالي که گذشت اين اولين سه ماهيه که پشت سر هم يه جام. ديگه فرودگاه رفتن و پرواز کردن شکل تاکسي گرفتن شده بود. از اين کشور به اون کشور از اين قاره به اون قاره. ميدونم جمله هام مرفه بي دردي به نظر مياد اما مهم نيست. مهم اينه که من يه شانس انتخاب داشتم و بره انتخابم زحمت کشيدم. روزاي خيلي بد خيلي داشتم. همه چيو ميتونستم خيلي راحت تر داشته باشم اما خودم سختشو خواستم. اينم مرضيه که دارم. شايد ميخواستم خودمو پيدا کنم. ميخواستم بره اولين بار تو زندگيم فقط خودم باشم و خودم و ببينم چقده طاقت ميارم. خرکي بود اما ارزششو داشت. بزرگ شدم. ميدونم حرف زدنم همون داغونيه که بود اما توم بزرگ شده. از اين بزرگ شدنا که از کشيدن مياد. از تجربه کردن.
الان يه وقتا دلم همش پاريسه يه وقتا همش وينم و سالزبورگ يه وقتا دلم پر ميکشه واسه همه دوستايي که اينور اونور دنيا جا گذاشتم واسه همه آدمايي که قاطي زندگيم شدن بهم خوب کردن و بد کردن. بديا رو ميندازم دور هي. روزا و لحظه هاي سرد و تلخ واسه همون وقتشون بسن. اصنم قصد خود آزاري ندارم. قدر جامو ميدونم و خوشحالم که بره اولين بار تو زندگيم مطمئنم که الان جام همين جاييه که توشم. بال بال زدنم کم شده. هنوز دلم پر آرزوه ها. کلم پر نقشه. اما يه کم آروم ترم انگار. مطمئن تر. آگاه تر! نه فقط به دنيا ها به خنگيه خودمم همينطور. تعارف که نداريم.
همين. زندگيه ديگه. هنوز ازش ميترسم. مخصوصن وقتي خودمم و خودم. کلني نعلت به خودم و خودم بودن. کلني نعلت به نه عاشقي. کلني نعلت به مغز گوزيده خودم. و کلني درود به زندگي و خودم و همه اونايي که بغل گرم دارن!
:*
الان يه وقتا دلم همش پاريسه يه وقتا همش وينم و سالزبورگ يه وقتا دلم پر ميکشه واسه همه دوستايي که اينور اونور دنيا جا گذاشتم واسه همه آدمايي که قاطي زندگيم شدن بهم خوب کردن و بد کردن. بديا رو ميندازم دور هي. روزا و لحظه هاي سرد و تلخ واسه همون وقتشون بسن. اصنم قصد خود آزاري ندارم. قدر جامو ميدونم و خوشحالم که بره اولين بار تو زندگيم مطمئنم که الان جام همين جاييه که توشم. بال بال زدنم کم شده. هنوز دلم پر آرزوه ها. کلم پر نقشه. اما يه کم آروم ترم انگار. مطمئن تر. آگاه تر! نه فقط به دنيا ها به خنگيه خودمم همينطور. تعارف که نداريم.
همين. زندگيه ديگه. هنوز ازش ميترسم. مخصوصن وقتي خودمم و خودم. کلني نعلت به خودم و خودم بودن. کلني نعلت به نه عاشقي. کلني نعلت به مغز گوزيده خودم. و کلني درود به زندگي و خودم و همه اونايي که بغل گرم دارن!
:*
Tuesday, June 14, 2005
Sunday, May 29, 2005
Dreaming

خب اينجوري مرسوم بود که ..
مثلن اگه خونمون بودم، صبح که از خواب پا ميشدم مامان رو يه ميزي، معمولن بالاي سرم، اون روميزي خوشگل ترمه رو انداخته بود. يه گلدون پر گلاي رنگي و خوشگل و سه تا محموله رنگي هيجان انگيز از سه تا عشقاي ابدي زندگيم . به علاوه کارتا و خوشبختي که برام سال به سال ثبت کردن. مخصوصن کارتاي بابا. با اون دست خط و لحن شعر گونه و .. هر سال نقش شدن زندگيم و زندگيمون با اون کلمه هايي جادويي. متعلقات مقدس زندگيم!
هر سال بيدار شدم و باز ذوق کردم که نفهميدم کي اومدن. کلي يه عالمه ذوق. اينجوري هيجانش بيشتر بود. بعضي وقتام جا و محل ميز مربوطه عوض ميشد. بعد صبح پا ميشدي به رو خودت نمياوردي که دنبالشي کسيم به روش نمياورد خبريه تا پيداش کني و برات داد بزنن تولدت مباااارک!
اگه طولش ميدادم و بيدار نميشدم مامان صبرش تموم ميشد و آروم يواشکي ميومد زير لحاف و روزم زورکي شروع ميشد. از اون زوراي بدجوري عشقالود.
و خب کل کل هميشگي با آيدين سر کادوم و وزن کادوم و جنس کادوم و خلاصه تهديداي کاريه چسبناک. آخه خب تولد خودش همش يه ماه بعدتره.
بعد طبق روال بابا مي پرسه خب آيتک جون چند سالت شد بلاخره؟!
من کوچيک ميشم، ادا در ميارم . بابام تو دلش قربونم ميره بغلم ميکنه باز ميگه فرح جون اين دختر کي ميخواد بزرگ شه پس؟!
هم...
ماچ ماچ..
بغلاي گرم واقعي،
يه دنيا گرما و آرامش و امنيت.
و عشق، عشق،
عشق.
عشق صاف بي دريغ.
عشق تا بينهايت.
اينجوري بود.
دريمين...

خب اينجوري مرسوم بود که ..
مثلن اگه خونمون بودم، صبح که از خواب پا ميشدم مامان رو يه ميزي، معمولن بالاي سرم، اون روميزي خوشگل ترمه رو انداخته بود. يه گلدون پر گلاي رنگي و خوشگل و سه تا محموله رنگي هيجان انگيز از سه تا عشقاي ابدي زندگيم . به علاوه کارتا و خوشبختي که برام سال به سال ثبت کردن. مخصوصن کارتاي بابا. با اون دست خط و لحن شعر گونه و .. هر سال نقش شدن زندگيم و زندگيمون با اون کلمه هايي جادويي. متعلقات مقدس زندگيم!
هر سال بيدار شدم و باز ذوق کردم که نفهميدم کي اومدن. کلي يه عالمه ذوق. اينجوري هيجانش بيشتر بود. بعضي وقتام جا و محل ميز مربوطه عوض ميشد. بعد صبح پا ميشدي به رو خودت نمياوردي که دنبالشي کسيم به روش نمياورد خبريه تا پيداش کني و برات داد بزنن تولدت مباااارک!
اگه طولش ميدادم و بيدار نميشدم مامان صبرش تموم ميشد و آروم يواشکي ميومد زير لحاف و روزم زورکي شروع ميشد. از اون زوراي بدجوري عشقالود.
و خب کل کل هميشگي با آيدين سر کادوم و وزن کادوم و جنس کادوم و خلاصه تهديداي کاريه چسبناک. آخه خب تولد خودش همش يه ماه بعدتره.
بعد طبق روال بابا مي پرسه خب آيتک جون چند سالت شد بلاخره؟!
من کوچيک ميشم، ادا در ميارم . بابام تو دلش قربونم ميره بغلم ميکنه باز ميگه فرح جون اين دختر کي ميخواد بزرگ شه پس؟!
هم...
ماچ ماچ..
بغلاي گرم واقعي،
يه دنيا گرما و آرامش و امنيت.
و عشق، عشق،
عشق.
عشق صاف بي دريغ.
عشق تا بينهايت.
اينجوري بود.
دريمين...
Thursday, May 26, 2005
ميخواستم برگردم زود. ميخواستم برم آروم بگيرم. ميخواستم بيفتم تو خيابونا چمدونمو پر سوغاتي کنم و موقع خريد دلم به ياد همه هي غش بره.
ولي فقط يه کم از خيالش غش رفت.
اينم که نشد. اينم رو بقيش.
فقط فک کردم تولدم ديگه گرم ميشم..
*
ميگه آيتک قبليو چي کارش کردي.
که شيطون بود.
که فحش ميداد.
که پر انرژي بود.
که نثرش فقط مال خودش بود.
که آدم هروقت باهاش حرف ميزد کلي شاد ميشد ..
ميگه آيتک تو و هپي فيس؟
اون قلبا و دندوني و خنده هاي گنده گنده گاهي خيلي دروغ ميشن.
ميگه خيلي اتفاق افتاد تو اين سال پيش نه؟ چه بزرگ ميشه آدم. يه عالم چيزاي کوچولو ديگه از وجود ميفتن.
ميگه الخير في ما وقع.
ميخوام باور کنم.
هنوز منتظرم.
ولي فقط يه کم از خيالش غش رفت.
اينم که نشد. اينم رو بقيش.
فقط فک کردم تولدم ديگه گرم ميشم..
*
ميگه آيتک قبليو چي کارش کردي.
که شيطون بود.
که فحش ميداد.
که پر انرژي بود.
که نثرش فقط مال خودش بود.
که آدم هروقت باهاش حرف ميزد کلي شاد ميشد ..
ميگه آيتک تو و هپي فيس؟
اون قلبا و دندوني و خنده هاي گنده گنده گاهي خيلي دروغ ميشن.
ميگه خيلي اتفاق افتاد تو اين سال پيش نه؟ چه بزرگ ميشه آدم. يه عالم چيزاي کوچولو ديگه از وجود ميفتن.
ميگه الخير في ما وقع.
ميخوام باور کنم.
هنوز منتظرم.

