به غير از سيل روز آخر ، شيراز مثل هميشه عالي بود و خاطره انگيز .
تخت جمشيدم كه خب يه شيرازه و يه تخت جمشيدش با همه جلال و جبروت ساليانش. كافيه اونجا باشي چشماتو ببندي و يهو خودتو وسط همه اون عمارتاي باشكوه و سران و بزرگان ملتهاي مختلف و جشنا و مراسم بي نظيرش غرق كني. بعدم كه چشاتو باز كني يه نفس بر پدر اسكندرت بياد.
از دور خيره ميشي به عظمت ويران شده . درسته مال خيلي قبله اما وصلِ همين آب و خاكيه كه به تو نسبتش ميدن . عظمت و اقتداري كه حتي بقاياي ويران شدشم يه عالمه فكر و هنر از اونور تاريخ به رخت ميكشه و تضاد محسوسش با فلاكت و حقارت فرهنگي تماشاگران كنونيش... سعي بي سرانجام بره پيدا كردن كوچكترين سنخيتي بين ديروز و امروز همين سرزمين و مردمش .
ولي از اينا گذشته غروب تخت جمشيد يه چيزه ديگست . عاشق غروبش و آرامشيم كه همه جا رو غرق خودش ميكنه .
بازار وكيل شيراز بين اينهمه بازاري كه رفتم جداي قشنگي و زلم زيمبوهاي عتيقه هوش پرونش تنها بازاري بود كه ميشد توش با خيال آسوده و دور از نگاهاي دريده و دستاي فضول واسه خودت گز كني . از اين نظر مهر شيرازيا خيلي به دلم نشست !
حافظيه ، سعديه ، باغ ارم ، شاچراغ ، نقش رستم ، پارسارگاد ، ... شيرازم عين اصفهان پره جاهاي ديدني و بناهاي تاريخيه . از اونجاها كه هرچند وقت يه بار دلت پر ميكشه بره يه گوشه ايش و كلي هوسناك ميشي .
و اما به گاه رجعت سه چيز از ديگرانش بيش اسباب خرسندي و طيب خاطر فراهم آورد:
1- دوش و دستشوويي خود آدم .
2- تخت و لحاف يخ و صميميت كه كافيه بخزي لاش تا تمام گرمي و آرومي دنيا رو نصيبت كنه .
3- بهترين و خوشمزه ترين قسمتش كه وصال و پاسخ به خواهش و شهوت انگشتاته بره نواختن و نوازش كردن اسبابي كه غذا و پرواز روح رو ميسر ميكنن .
*****
وقتي قيمت تمام زندگيو آينده يه بچه بي گناه قد پول يه جفت كفش ميشه...
عكساي فجيع دختراي چار پنج ساله نه ساله ديدم كه ميفروختنشون. نفري چل پنجاه هزار تومن.
كسي ميدونه چه جوري ميشه به اين بچه ها كمك كرد؟ چه جوري ميشه خريدشون؟ ميشه بعد به بهزيستي جايي تحويل داد؟ بلاخره يه كاري ميشه كرد حتمن ....