کشتی سواری و لنج سواری تا قشم خیلی خوب بود و بامزه . درست عین رضا شفعی جم تو ارتفاع پست کشتی که راه افتاد فرت فرت صلوات فرستادن ! از شیرنی و تخمه هرچی که میخوردن تا ته کشتی تعارف میکردن.
قشم هوا گرم و خیلی شرجی بود . از اینا که توش زود جونت تموم میشه.
یه غار خربس داشت که یه چیزی تو مایه های کندوان بود ولی اینو اسپانیاییا موقع جنگ درست کرده بودن یه جورایی انگار مقرشون بود. دالونای کوتاه و باریک و تاریک داشت که به هم وصل میشدن.
یه جنگل حَرا ام داشت که وسط آب بود. یعنی هی تیکه تیکه وسط آب جنگلی میشد و توش پره پرنده و خرچنگ و اینا بود . وقتی آب پایین بود عین جنگل بود وقتیم که بالا میومد فقط نوک درختا میموندن بیرون که این جزرو مده شیش ساعت یه بار تکرار میشد.
ماهیاشم خیای خوش ذوق بودن , وقتی با قایق میرفتی هی میپریدن بیرون باهات مسابقه میذاشتن! فسقلیا قد این ماهی قرمزای هفت سین بودن اما سفید و پرنده!
بعد وسط آب یه جا قایقمون گیر کرد به تور یکی از ماهیگیرا که پسر ناخداِ توررو کشید بیرون که مااِ ندید بدید یه کم ماهیگیری به صورت لایو ببینیم . تور که نه البته یه چیزی عین سبد گنده در بسته بود که بهش میگقتن گَرگو . وقتی کشیدش بیرون توش یه ماهی قلمبه بود با یه مرجان قلمبه تر , با یه خوشه انگور!!!
انگوره به شدت دونه های قلمبه و شفافی داشت . مثلن اگه میخواستی رومانتیک فک کنی یه چیزی تو مایه انگورای بهشتی میموند . صاف برگشتم گفتم اِاااه! چه انگوره بامزه ای! اینجا چرا گذاشتنش، طعمست؟؟!
وااای یعنی واقعن کدوم ماهی انگور میخوره که من جرات کردم همچین نطقی کنم؟!
پسره کلی سرخ و سفید شد و هی دریا و آسمونو نیگا کرد بعد با سرافکندگی تمام گقت: نه ... اییی .... ماده ... اییی تخماشه!!

برقع ام خریدم! تو قشم آدمای بومی و ده و روستا زیاده. بنابراین رفتیم خونه یکی از روستاییا که خیاط برقع روستااِ بود. برقع های امروزی کلی سکسی شدن . یعنی چون دیگه دخترای جوون حاظر نمیشن برقع ببندن دیگه به اون شکل کلفت و کامل نیست. خیلی باریک میاد رو ابروا و پایین دماغ. اما زنای مسن ده کماکان همون برقع اوریجینالارو میبستن که از بغل تا کش بهش طلا وصل بود.
باید توی خونه رو میدیدی. ساده به توان بی نهایت. دختر خونه که تازه عروس بود همش سیزده چارده سالش بود و یه ریز بی صدا میخندید، یعنی به محضی که نیگات میفتاد به نیگاش . کشوندنمون که باید اتاق عروسو ببینین. بعد با چه هیجانی تعریف میکرد این فانوس رنگیا( از اون زرقی برقیاش) که میبینین الان فقط سرش مونده موقع عروسی سقفو پر کرده بود. چار تا دیوار اتاق عروس باید آیینه باشه که اونموقع دو تاش مونده بود . با هیجان نشونمون میدادن و میخندیدن . بعد کمد دختررو باز کرد گفت عطراشو نیگا کن. اینجا خود دخترم هیجانی شد و هی بمون میداد بو کنیم و با اشتیاق میزد بهمون.... جمعا دو تا و نصفی عطر بود که داد میزد تقلبین اما انگار یه جورایی تمام زندگی دختره بود.. اونقد دلم میخواست یه چیزی با خودم داشتم که بهش میدادم. یه چیز که نه خیلی چیزا. .
قشم یه درخت اور(انجیر معابد) با حالم داشت . عین این درختا که تو فیلم ترسناکا به آدما حمله میکنن! هی شاخه هاش صد تا شده بودن پیچ پیچکی رفته بودن تو زمین و یه درخت دیگه درست کرده بودن . یه اسم با مصمای دیگم داشت: " مکر زن!"
اینم از قشم. کرمانم یه بازار معروف داشت که توش یه حموم گنجعلی خان داشت . از اون حموم گنده قدیمیا که تو فیلمام ندیدی. همون ورا یه چایخونه وکیلم بود که جای دنج و با مزه ای بود. بعدشم بلاخره در کرمان اینجانب پَته دار شدم!
ماهان یه باغ شازده داشت که اون بالاش عمارت و رستورانش بود . و یه چیزی حدود دو هزار تا پله بود تا برسی به عمارت.
مقبره شاه نعمت الله ولی هم که خیلی با صفا بود با کلی حوض و مناره های خوشگل . نفری یه تیکه از سنگای فیروزه ایه گلدسته هاش برداشتیم.
ولی تو این سفر باحالترین قسمتش فیلم هندیه تو اتوبوس بود که سلمان خان یه بند لخت میشد هیکلشو به رخ دوربین میکشید. تن ورزیده و صاف و براق. یه جا زوم شد رو ممش که جای گلولرو نشون بده یه شیکم و ممه بود با یه عالم پشم کلفت شیو شده که نوکاش یه دست تیغ تیغی زده بود بیرون .!