Wednesday, May 05, 2004

.یادش بخیر

تمام بچگیای من با وهم تصاویر و آهنگای رنگین کمان گذشته . با جادوی مارهای دور زانو و حبابای کوچیک بازوها وجرقه های ریز و ناپیدا و سوزان ثمین باغچه بان .
دونه دونه تصویرا و آهنگا خوراک ساعتها خیال پردازی و قصه بافی میشدن .



این یه عروسه
زیر سایه بون
جارو دستشه
.شمشیرم بسته
اونم داماده
یا یه دسته گل
.سر کوه تو بارون، تنها نشست



این آدم برفی
جلوی تنور
.بس که نون پخته، آتیش گرفته


یاد تمام فکرای عجیب و قصه های ساده و حسای پر ترسم، یاد اولین باری که ترنم قشنگه زدم و شیوفو شیفو کردم، یاد تمام روزای برفی و تعطیل که به به چه برفی جز ثابت هیجان و شادی خالص اون روزا بود و داستانای پنج تا نقاشی که مغزمو پر حسای سوررئالیستی و وهم انگیز میکرد . راز عروس خانوم شمشیر به کمر، داماد سر قله بارون به سر، آدم برفی نونوای کنار تنور، گربه روی موج نشسته، خورشید خانوم ترسیده و ...
و خیلی بعدترها یاد خوندنای دسته جمعی دانشگاهی دور یه پیانو تو یه اتاق خفه یه وجبی به خیر .
تنا گنده شده بود و فکرا محصور و عاقل . ولی اجرای یه تک ملودیش کافی بود بره کشیدن هممون دور یه ساز و گم شدن تو لذت لحظه و یه صدا شدن اونهمه قصه و رویای کله های کوچیک گذشته.


،گنجشک من پر زد و رفت
.به لونشون سر زد و رفت
.تو دشت و تو بیابون
.می باره برف و بارون

Thursday, April 29, 2004

همیشه موقع خدافظی درو میبست میرفت تو . به سری بعدی پله ها که رسیدم حس کردم در هنوز بازه . برگشتم . به قاب در تکیه داده بود . خیره، داشت رفتنمو تماشا میکرد. یه لبخند آروم زد و یه بوس آروم تر فرستاد و دستشو سبک و مبهوت تو هوا تکون داد .
..من مردم

تا تهران اشکام بند نمیومد . الانم نمیاد.
یکی از نازنین ترین آدمای زندگیمه. یکی از صاف ترین و نورانی ترین . فقط همین که میدونستم قسمتی از زندگیمه خوشبختم میکرد. فقط همین که بهش وصل بودم. رابطمون یه ارتباط درونی و پرعشق بود . تو یه هاله ای از احترام . یه چیزی فرای استاد و شاگردی .
معلم پیانومه اما پیانو آخرین چیزیه که ازش یاد گرفتم . گفتن باید برگرده تاجیکستان . باید برگرده .. باید تمام زندگی کوچیکیو که تو این سالا جمع کرده بزاره بره .
و نباید به این فک کنه که بهترین پیانست خانوم این مملکته , یا نباید فک کنه هیچکی اینجا پا به پای اون کنسرت نداده . هیچکی تو این مدت کوتاه اندازه اون زحمت نکشیده، ندرخشیده و تربیت نکرده. اینارو باید فراموش کنه و متوقع نباشه . باید فکر شاگردای دانشگاه و پایان نامه ها و کنسرت بچه هارم که تو این هیرو ویر دغدغه هنوزشه بیرون کنه. میدونم نمیتونه . اینه جواب اینهمه عشق و استعداد و نبوغ و وجدان ..
خب لابد منم باید فراموش کنم که وجودش موثرترین اتفاق زندگی این چهار پنج سالمه. باید آهنگ صداش، لهجه مخصوصش، تمام مهربونی و فهم و عمق حرفاش، اونهمه قطعه ای که با هم کار کردیم، تمام شبای بعد از کنسرت که بین اونهمه آدم از دیدنم هیجان زده میشد و من خجالت میکشیدم، تمام ریز بینی ها و توجه های خاصش . تعبیرای عمیقش از زندگی، اینهمه خاطره، اینهمه ردپاش تو زندگیمو کارم ...
تمام اتفاق های بزرگ و کوچیک زندگیم که همیشه با ذکاوت خاصش جزئی از اونا شده و همراه سختیام .
انگار دیروز بود که خودش شمارمو پیدا کرده بود و وقتی صدام کردن از شدت سکته جرات الو گفتن نداشتم .. یعنی دیگه موقع سوغاتی خریدن یادش نباید بکنم ؟
نمیتونم ..

موجود کوچولو دوست داشتنی و خارق العاده و قوی من امروز لای حرفاش سکوت میومد . بغض میومد . بغضی که هیچکدوم کنار هم نشکوندیم . مقاومت کردیم تا امیدوار بمونیم، یا حداقل اداشو درآریم. اشک یعنی خداحافظی ...

باورم نمیشه شاید یه فصل دیگه از زندگیم تموم شده باشه . به همین سادگی و ناغافلی. فصلی که بهش میبالیدم و قسمت بزرگی از شادی زندگیم بود .
باورم نمیشه شاید اون نگاه خیره و قامت کوچیکی که تو قاب در جا گرفته بود آخرین تصویر و یادگاری شه .
وحشتناکه که کاری از دستم برنمیاد جز سکوت و تماشا و البته دعا . .
میدونم برمیگرده . باید برگرده . من هنوز خداحافظی نکردم ..

Tuesday, April 20, 2004

کلندش تا رفیق خوب و مخلفات! هست زندگی باید کرد .
حـــــااااالاااااااااااااا

Round rouuuund
get a round
!I get a rouuuuuuuuuuund


Download

Friday, April 09, 2004

.این دفعه زاهدان گز کردیم
تو یه خونه بودم که زندگی مسالمت آمیز با ارواح عادت شده بود. ارواح اسم و رسم دار! با اینکه خیلی ادعامه اما یه شب تا صبح خوابم نبرد!

زاهدان کلا هفتاد سالش بیشتر نمیشه . زنای بلوچی با صورتای آفتاب سوخته و پر چین و چروک و لباسای زرقی برقی هیجان انگیز. چشماشون یه برق خاصی داره . و خنده هاشون نرم و صمیمی و بی احتیاط و از ته دل و بینظیره.
دلم هنوز پیش دختر بلوچیست . دختره ساده ای که زود مادر شده بود از اون زودتر بیوه و الان مجبور بود به جرم مادر بیوه بودن با تمام قوانین و سخت و بیرحم قبیله کنار بیاد ... .
بعده اینهه مسافرت جنوبی که داشتم جنوبی برام یه معنی بیشتر نداره : جون سخت!

آهان راستی یه دختر ایرانشهریم داشتیم که یادشم روحمو شاد میکنه! ریز و تند و تیز و خنده! قرار بود معلم بشه اما هیچی از ادبیات و فارسی و متعلقانش نمیدونست . " پسره وحشی همچین شاخ شمشاد میکشید واسه مامانه که گفتم حتمن یکی خواب رگشو دزدیده!!!" این یکی از شاهکاراش بود . با " لوند" ام خیلی مشکل داشت و هر دفعه میشنید توبه واجب میشد! . مفهوم لوند براش جا نمی افتاد. رسمم دارن بره توبه از زمین خاک بردارن بمالن به دماغشون . وقتاییم که لازم میشد توبه اساسی کنه با دماغ شیرجه میرفت رو زمین که خوب به دلش بچسبه! دم به ثانیه از موضوعات صبحت ما تهوع میگرفت، دوست پسر داشت اما سکس به نظرش یه لطف پر زحمت بود که قراره به سختی و فداکارانه هفته ای یه بار در حق شوهرش انجام بده! البته خب واسه ابراز همین نظرم چند بار مجبور شد شیرجه بزنه زمین!! وای که چقده من عاشق این آدمای عجیت غریبم!

Wednesday, March 31, 2004

- میشه لطفن چند تا آهنگ شاد به بچه ها یاد بدین؟
+ مثلن چی؟
- آهنگای شاد دیگه . مثل آهنگای منصور .. بزن بریم به سرعت برق و باد... یا نازی جون شهرام کی!
+ !!!!!!!!!!!
(یه نقس عمیق!) .. بعدم تمام تلاشم بره تفهیم مادر بچه ها که جون شما من اینکاره نبوده و نیستم!
- واااااااا! شما اگه اهل این چیزا نیستین اصلن بره چی رفتین سراغ موزیک ؟!
+ والا خب چون دوست دارم!
- آخه اون آهنگا که شما میزنینم که به درد مهمونی نمیخوره . مردم حوصلشون سر میره! میخوام یه چیزی یاد بگیرن که بره مهمونا بزنن!

و این منم! متخصص آماده سازی نوغنچه های شما برای هنرنمایی در انواع مجالس رقص و شادی!!!
اصن کجای قیافه من شبیه این بیناموسیاست خدا عالمه. از این آدما که از اول تکلیفشون با خودشون و ملت روشنه خوشم میاد.

Saturday, March 27, 2004


Breakfast at Tiffany's



You know what's wrong with u miss whoever u r?
U’r a chicken, u got no guts.
U’re afraid to stick out ur chin and say ok life's a fact.
People do fall in love.
People do belong to each other.
Because that’s the only chance anybody’s got for real happiness.
U call urself a free spirit, a wild thing,
And ur terrified somebody's got stick u in a cage.
Well baby, ur already in that cage. u built it urself.
And it's not bounded on the west by Tulip Texas or on the east by Somaliland
It's wherever u go.
Because no matter where u run u’ll just end up running in to urself ..

و همذات پنداری با خانوم آدری هپبرن!

Wednesday, March 24, 2004

امسال بلاخره به خاطر من ماهی عید نخریدن .
امسالم درست دیقه نودی رسیدم سر سفره . یه جوری هول اما پر آرامش. بزرگونه کوچیک انگار!
امسالم لحظه لحظشو قورت دادم . با تمام حواسم همشو ضبط کردم و با تمام ارادم خواستم که یاد هیچی نیفتم.
امسالم رو زمین نبودم . اگه بقیه نمیومدن جلو یاد ماچ و بغلم نمی افتادم .
هی هستم و نیستم.
عید بیست و سه سالگیم رفت اما من هنوز نیستم تو این دنیا. هی خودمو هل میدم تو واقعیت اما آخرشم بیشتر مبهوت لحظه هام. جادوی لحظه ها.
امسالم بعد از تحویل دلم پره "یعنی میشه – کاشکی بشه-" بود.
امسال شاید دلنگرانیا و ترسا پررنگتر از هر سال بود اما هنوزعشق بود، پس امن و گرمام بود.
پارسال خیال میکردم نکنه این آخریش باشه تا مدتها , نکنه.. نکنه ... نکنه...
امسال اما آروم ترم . محکم تر انگار . امسال جمله ها خود به خود با کاشکی شروع میشن.
این خوبه . خیلی خوبه. خواستن قدم اول داشتنه.
خب مرسی خدا بره همینم .
میدونم مورچه واره سرعتم اما یادم نمیره که همش رو به جلو .
پس کماکان مرسی یه عالـمـه!:x

پوووف ..! امسال خیلی کار دارم. خیلی خیلی خیلی...

Saturday, March 20, 2004

سال نو مبــــــــااارک!!!

فرازهایی از حافظ امسالم!

گل مراد تو آنگه نقاب بگشاید، که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد
گدایی در میخانه طرفه اکسیریست، گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد
بعزم مرحله عشق پیش نه قدمی، که سودها کنی ار این سفر توانی کرد
تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون، کجا بکوی طریقت گذر توانی کرد
جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی، غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
و آب پاکی!:

ولی تو تا لب معشوق و جام می خواهی، طمع مدار که کار دگر توانی کرد!

Friday, March 19, 2004




چقد قشنگه اینهمه تازگی , اینهمه شور و تکاپو..

خونه گل بارون شده , شیرنی و آجیل دم عید , تخم مرغ رنگ کردنای خودم، هفت سینِ ناز و با سلیقه مامان، لذت کادو دادن و گرفتن، روبان و کاغذ رنگی، لحظه سال تحویل، عکسای خانوادگی، شیرنی نخودچی!  شمردن عیدیا، نقشه کشیدن و آرزو کردن بره سالی که تو راست، فال حافظ و یه عالم ماچ و دل پر امید.

دلم الان غل غل آرزواِ . بره همه.
بره همهء همه یه عالم شادی آرزو می کنم , یه جمع کوچیک و صمیمی موقع تحویل و مهم تر از همه سلامتی.
سلامتی . سلامتی.

:* تا تحویل!

Monday, March 15, 2004

عجیب بودم امروز ..
عین بچه ها . عین این بچه کوچیک مغرور الکی شجاعا که موقع آمپول خوردن همه وجودش ناامنیه و ترس و خلااِ ولی مجبوره تحمل کنه , بعد به محضی که آمپوله تموم شد گفتن پاشو گریه کردن یادش میفته!

یا طاقتش همینقده، یا وقتی به امن رسید و خیالش راحت شد تازه یادش میفته چقد گناه داره و دلش واسه خودش میسوزه. امن امنم که نیست چون بلاخره میدونه هنوز تا خوبِ خوب شه آمپولها باید زد ...

نمیدونم که . فقط امروز فسقلی بودم. یه فسقلی گنده بک تقلبی بیست و سه ساله متحیر بیش متوقع گناهمند.

Friday, February 27, 2004

باز دوباره جادوگر شدم! همش از این خوابای واقعنکی میبینم، پر نماد و نشانه. دو سه روز بعدم اتفاقی میفهمم خوابه عینن همون روز اتفاق افتاده بوده.


Monday, February 23, 2004

کشتی سواری و لنج سواری تا قشم خیلی خوب بود و بامزه . درست عین رضا شفعی جم تو ارتفاع پست کشتی که راه افتاد فرت فرت صلوات فرستادن ! از شیرنی و تخمه هرچی که میخوردن تا ته کشتی تعارف میکردن.

قشم هوا گرم و خیلی شرجی بود . از اینا که توش زود جونت تموم میشه.
یه غار خربس داشت که یه چیزی تو مایه های کندوان بود ولی اینو اسپانیاییا موقع جنگ درست کرده بودن یه جورایی انگار مقرشون بود. دالونای کوتاه و باریک و تاریک داشت که به هم وصل میشدن.

یه جنگل حَرا ام داشت که وسط آب بود. یعنی هی تیکه تیکه وسط آب جنگلی میشد و توش پره پرنده و خرچنگ و اینا بود . وقتی آب پایین بود عین جنگل بود وقتیم که بالا میومد فقط نوک درختا میموندن بیرون که این جزرو مده شیش ساعت یه بار تکرار میشد.
ماهیاشم خیای خوش ذوق بودن , وقتی با قایق میرفتی هی میپریدن بیرون باهات مسابقه میذاشتن! فسقلیا قد این ماهی قرمزای هفت سین بودن اما سفید و پرنده!
بعد وسط آب یه جا قایقمون گیر کرد به تور یکی از ماهیگیرا که پسر ناخداِ توررو کشید بیرون که مااِ ندید بدید یه کم ماهیگیری به صورت لایو ببینیم . تور که نه البته یه چیزی عین سبد گنده در بسته بود که بهش میگقتن گَرگو . وقتی کشیدش بیرون توش یه ماهی قلمبه بود با یه مرجان قلمبه تر , با یه خوشه انگور!!!
انگوره به شدت دونه های قلمبه و شفافی داشت . مثلن اگه میخواستی رومانتیک فک کنی یه چیزی تو مایه انگورای بهشتی میموند . صاف برگشتم گفتم اِاااه! چه انگوره بامزه ای! اینجا چرا گذاشتنش، طعمست؟؟!
وااای یعنی واقعن کدوم ماهی انگور میخوره که من جرات کردم همچین نطقی کنم؟!
پسره کلی سرخ و سفید شد و هی دریا و آسمونو نیگا کرد بعد با سرافکندگی تمام گقت: نه ... اییی .... ماده ... اییی تخماشه!!

 برقع ام خریدم! تو قشم آدمای بومی و ده و روستا زیاده. بنابراین رفتیم خونه یکی از روستاییا که خیاط برقع روستااِ بود. برقع های امروزی کلی سکسی شدن . یعنی چون دیگه دخترای جوون حاظر نمیشن برقع ببندن دیگه به اون شکل کلفت و کامل نیست. خیلی باریک میاد رو ابروا و پایین دماغ. اما زنای مسن ده کماکان همون برقع اوریجینالارو میبستن که از بغل تا کش بهش طلا وصل بود.
باید توی خونه رو میدیدی. ساده به توان بی نهایت. دختر خونه که تازه عروس بود همش سیزده چارده سالش بود و یه ریز بی صدا میخندید، یعنی به محضی که نیگات میفتاد به نیگاش . کشوندنمون که باید اتاق عروسو ببینین. بعد با چه هیجانی تعریف میکرد این فانوس رنگیا( از اون زرقی برقیاش) که میبینین الان فقط سرش مونده موقع عروسی سقفو پر کرده بود. چار تا دیوار اتاق عروس باید آیینه باشه که اونموقع دو تاش مونده بود . با هیجان نشونمون میدادن و میخندیدن . بعد کمد دختررو باز کرد گفت عطراشو نیگا کن. اینجا خود دخترم هیجانی شد و هی بمون میداد بو کنیم و با اشتیاق میزد بهمون.... جمعا دو تا و نصفی عطر بود که داد میزد تقلبین اما انگار یه جورایی تمام زندگی دختره بود.. اونقد دلم میخواست یه چیزی با خودم داشتم که بهش میدادم. یه چیز که نه خیلی چیزا. .

 قشم یه درخت اور(انجیر معابد) با حالم داشت . عین این درختا که تو فیلم ترسناکا به آدما حمله میکنن! هی شاخه هاش صد تا شده بودن پیچ پیچکی رفته بودن تو زمین و یه درخت دیگه درست کرده بودن . یه اسم با مصمای دیگم داشت: " مکر زن!"

اینم از قشم. کرمانم یه بازار معروف داشت که توش یه حموم گنجعلی خان داشت . از اون حموم گنده قدیمیا که تو فیلمام ندیدی. همون ورا یه چایخونه وکیلم بود که جای دنج و با مزه ای بود. بعدشم بلاخره در کرمان اینجانب پَته دار شدم!
ماهان یه باغ شازده داشت که اون بالاش عمارت و رستورانش بود . و یه چیزی حدود دو هزار تا پله بود تا برسی به عمارت.
 مقبره شاه نعمت الله ولی هم که خیلی با صفا بود با کلی حوض و مناره های خوشگل . نفری یه تیکه از سنگای فیروزه ایه گلدسته هاش برداشتیم.
ولی تو این سفر باحالترین قسمتش فیلم هندیه تو اتوبوس بود که سلمان خان یه بند لخت میشد هیکلشو به رخ دوربین میکشید. تن ورزیده و صاف و براق. یه جا زوم شد رو ممش که جای گلولرو نشون بده یه شیکم و ممه بود با یه عالم پشم کلفت شیو شده که نوکاش یه دست تیغ تیغی زده بود بیرون .!

Friday, February 20, 2004

خیلی راحته وقتی یه سری زن و دختر با اون چادرای مخصوص رنگیشون از زور گرما چپیدن تو چادرای حصیری دستبافشون و بساط چایی و غیبت براست بپری جلو تلغی عکس بگیری و بری . اما وقتی دقیقا یه ربع وایستی به چاق سلامتی و اجازه بره چار تا دونه عکس چار تا عکست میشه یه خاطره قاطی یه عالم سادگی و صمیمیت عجیب روستاییا و سوژه و خوراک پچ پچو ریز خندیدن براشون تا شب !

اینا مال ده بهمنی شهر میناب بودن . میناب دم بندر عباسه. پنجشنبه بازارش کلی معروفه و همشون اکثرا حصیر بافی میکنن .
بندر عباسو واقعن دوست داشتم . یعنی اصلن زمین تا آسمون با تصویری که ازش تو ذهنم داشتم فرق میکرد . یه شهر واقعنکی همه چی تموم با آدمای با فرهنگ . یه چیزیشونم که خیلی دوست داشتم چادرایی بود که سر میکردن . خیلیا چادری بودن اما اکثریت با چادرای رنگی رنگی و نقش دار بود. بعد یه مدل خاصی چادرو دورشون میپیچیدن که کاملا شکل لباس میشد و دست و بالشون آزاد بود .

ساحلش بوی ماهی میده! یعنی اونقد جذرو مد زیاده که وقتی آب میره کنار کلی جک و جونور تو ماسه ها باقی میمونن و وول میخورن و بو میدن!
جذر و مد جنوب یه چیز حیرت انگیزیه. جلوی چشم ما یه مینی بوس رفت زیر آب . رفته بودن آب بازی لابد . تا حواسشون جمع شه نصفش رفت زیر آب و تا دو ساعت بعد آب خیلی بالاتر از سرش میرفت و دیگه خدا میدونه چه بلایی سرش میومد . هرچی حرص و جوش زدم بریم کمکشون کنیم همه خونسرد وایستاده بودن تماشا و میگفتن دیگه کار از کار گذشته. بعد جالب بود میگفتن آب که میره کنار تا جزیره هرمز ( یه نقطه ای وسط آب!) پیاده میرن بعد یه روز صبر میکنن دوباره که آب کنار رفت پیاده برمیگردن بندر عباس!

سه تا بندرداشت . یعنی سه تا اسکله که واردات صادرات مال بندر رجایی بود . خیلی دلم میخواست باز این کشتیارو ببینم . پارسال عینشو تو ماهشهر با پارتی بازی دیده بودم اما این یکیو واقعا شانسی رامون دادن . رفتیم تا دم کشتی گنده ها و بارای هیجان انگیزو اون دستگاه گنده بکا که بارای به اون سنگینیو اینور اونور میکردن . اصولا خیلی هیجان داره. بعد یه کشتی غول پیکر یونانیم اون وسط بود که روغن سویا آورده بود و نفت میبرد.
به هر وضعی بود سوارش شدیم که بره من ترسو بالا رفتن از اون پله طنابیا با اون ارتفاع انقلابی بود خداییش . خیلی جالب بود. کلی عرشه سواری کردیم امانشد توی اندرونیش بریم . میگفتن اون تو که کاپیتان و خانوادشو اینا هستن عین کاخه .

یه کوه گِنو ام داشت و یه آب گرم گنو که داشتن تعمیرش میکردن . دوروبر بندر عباس اصولا پر آب گرمه . ما رفتیم آبگرم خورگو که هر نیمساعت زنونه مردونه میشد . یه چیزی عین استخر درست کرده بودن که آب گرم میومد توش و از حق نگذریم تمام کوهستان اطرافش بوی واجبی میداد! بسکه توی این آب گوگرد بود . فقط دستامو کردم تو آب و دقیقن دو سه روز بواِ به دستام چسبیده بود.
راستی بندر عباس بوف و هایدا م داشت! فرودگاهشم حرف نداشت . یکی از بی دردسرترین فرودگاهای جنوب .

اجالتن همین دیگه ! کرمان و ماهان و قشمم باشه بره بعد.

Monday, February 16, 2004

فرودگاه مهرآباد، لهجه های آشنا، خلوت شبانه اتوبانا، خونه امن ترین جای دنیا-، اتاقم، توالت فرنگی! حموم قرمز و گرم , ساز، تخت و لحاف گرم و نرم، سه تا آدم رویایی که منتظرنم، یه بابا که تا میرسی و میخوای پرحرفیو شروع کنی فیلمیو که ماهاست دنبالشی میزاره جلوت میخنده میگه :"میگن ولنتاینه!"
لذت و اشتیاق سوغاتی دادن و ... خلاصه اینا یعنی من دوباره خونه ام.

اولش برنامه فقط بندر عباس بود اما یهویی کرمان و ماهان و میناب و قشمم اضافه شدن. از بمم دیگه دست شستم. اوندفعه که تا عزم سفر کردم زدو شهر صاف شد ایندفه ام چند ساعت قبل از حرکتم یه چهار ریشتری لرزوند . !

مثل همیشه عالی بود و مطمئنا به اجرایی که دودر کردم می ارزید .

Saturday, February 07, 2004

دیدی اینور اتوبان داری خوش و خرم میری بعد اون سمتو که نیگا میکنی خلایق بینوا به شعاع بینهایت گیر کردن ور دل هم بعد تندی تو دلت یه آخیش گنده میاد و یه خوب شد من اینوری میرما..
اگه سه تا یه ساعت تو دل همچین ترافیکی گیر کنیو راه پس و پیش نداشته باشی
به مقصد یه جایی تو طالقانی که بلدش نیستی راه بیفتی و تا بش نرسی و برگردی خونه جمعا پنج ساعت و ربع ناقابل فقط تو کار کلاج ترمز باشی,
اونقد فشارت بیاد که عین این خیلی احمقا برگردی به خدا که خدایا این یکی دیگه بابت چیه..
بره هزارمین بار این شهر دیوونه رو لعنت کنی و بره ملیونیمین بار تلنگر معمولِ " خیلی خری اگه اینجا بمونی",
حتی اگه هوا که تاریک میشه جرات کنی بره تنوع از زور بیچارگی و استیصال بزنی زیر گریه ,
بعد یهو لای اشکات چشت بیفته به چراغونیه ماه ستاره ای و جنگولکای دیگه که تو اون فلاکت خرت کنه و پیش خودت بگی بلاخره یه سالگرد انفجار نور رنگی رنگی قابل تحمل ..
بعد همونطور قاطی اشکا و پاییدن چراغا یهو نفهمی چطور رو تابلو جلوت عوض صدر نوشته کردستان و اونوقت دیگه تا خود خونه لعنته که به هرچی انفجار نورو و سالگردشه حواله میکنی.


Monday, February 02, 2004

هوای حوصله مدتیست آفتابی نمیشه.
فقط یه چیزیو مطمئنم دیگه. اگه پیانوم نبود تا حالا صد بار تموم شده بودم .

هرچی هست همیشه یه جا رو دارم که چشمامو ببندم و فقط باهاش غرق بشم . وقتی خوبی پروازت میده و وقتی تو حال الانمی غرق میشی تو هجوم امواج . هر قطعه ای که میزنی یه داستانه زندگیه . هر موج که بلندت میکنه یه فصل داستانس . کافیه کمی عقبتر وایستی فراز وفرودشو تماشا کنی و یه کم آروم شی .
جزر و مد ,اوج و فرود ...
از پیانوسیمو شروع میکنی .نجوا گونه . یواش یواش جون میگیری , عاقل میشی , فکرو حساب میاد وسط و یاد میگیری چه جوری مقدمات اوجو فراهم کنی. همه حرکات انگشتاتو پیش بینی میکنی تا وقتی به اوج رسیدی اندازه و مرتفع بزنی. که باهاش بپریو نهایت لذتو ببری. خب هیچ اوجیم پایدار نمیمونه. زیاد بشه دلتو میزنه و مفهومشو از دست میده . پس کم کم میری تو سرازیری و حالِ فرود . گاهی حساب شده و گاهی دلی فرود میای. به مرور میفهمی یه فرود خوب لذت اوجو زیر زبونت نگه میداره .ممکنه بارها به دو لا خط برگشت برسی یا فلان تیکه قطعت بسط پیدا کنه اما آخره همشون فروده. کادانس پنج به یک گوشنوازتره؟ چه فرقی میکنه. فرود فروده حالا هر رنگی که باشه با هر حسی که برات جا بزاره.
عینه عینه زندگی . همه تلاشها ویه عمر آرزو کردنا و رویا بافتنا همش واسه داشتن همون یه تیکه اوجِ با کیفیته . اوجی که بلاخره فرود میاد . اگه همون شد که دلت میخواست - یا حتی ایده آلی که خوابشو میدیدی- آخرش میشه یه خاطره شیرین یا شاید بعدتر ها مایه حسرت . اگرم نشد اون چیزی که باید میشد لذتت نصفه می مونه و میشه برنامه و هدف خیز و اوج بعدیت. حالا چه عمر و روزگار کفاف چشیدنشو بده یا نده . خلاصه هی خیز هی فرود , هی خیر هی ...
و بلاخره آخرین فرود .
قدیم ترا قطعه اونقد بسط پیدا میکرد و تکرار میشد تا همه چی بره یه کادانس هارمونیک گوشنواز آماده میشد . یعنی انگار جایی برای حرفی غیر از حرف آخر نمیموند. عین قدیمیا که انقد زندگی میکردن که فقط باید میمردن .
حالا تَرا همه چی مدرن شده . انگار کادانس بعد از اونهمه تکرار و نظم و ترتیب حوصله بر شده , پس قطعاتم پر میشه از آتونالیته و کادانسای ناغافل . خب دوست داشتن آتونالیته تو ذات و طبیعت کسی نیست . پس بره اینکه از موسیقی مدرن لذت ببری و بهش اخت بشی باید با دقت گوشش بدی , کمی از روابط فواصل بدونی و خلاصه قواعد بازیشو یاد بگیری و اهلش بشی تا لذت ببری. عین زندگی امروز ما نه؟
اما یه چیزیو نباید یادت بره . یه شرط . فقط وقتی قطعت کامل و زیبا درمیاد که توش زندگی کنی . فارغ از دغدغه فرود آخر . باید جاری بشی تو لحظه لحظه موسیقی . باهاش راه بری، رشد کنی، نفس تازه کنی، آماده شی، قواتو جمع کنی و با کله بری که پرواز کنی. بلاخره قطعه به آخر میرسه . زندگیم همینطور . گاهی ازت نوایی به جا میمونه، گاهی یه خاطره میشی، گاهیم زیبایی رو فقط نثار چاله های زمان کردی .
دتس جاست د وی ایت ایز . مهم اینه که بودی حضور داشتی، رنج کشیدی، یاد گرفتی، لذت بردی و روح موسیقی و زندگیو منتشر کردی ...


اعتراف میکنم الان شدیدا حس چی فک میکردیم چی شد دارم! نفهمیدم چطور شد ولی اصلن قصد نداشتم فلسفه زندگی از نگاه موسیقی بنویسم. انگار لازم داشتم اینا رو بره خودم دوره کنم .

Saturday, January 24, 2004

مرده شوره بهشت زهرارو ببرن، غسال خونه، سیستم ماشینی بهشت زهرا، فله ای خاک کردن
بقچه کردن مرده , پریدن تو گور مرده , اون نگاه و شناسایی آخر مرده...

****

حالا حالاها نمیمیرم . نه تا وقتی که یه خونه پر عشق درست کنم.
نه تا وقتی که جلوی خونم یه باغ کوچیک پرگل و درخت داشته باشم.
میخوام وقتی رفتم تو همون باغ لای گلایی که با عشق کاشتم و هر روز با یه دنیا رنگ و طراوت به عشقای زندگیم لبخند زدن خاک بشم.
همون جا لای گلا و نه انقد دور .
و نه انقد افقیو مرده . مرده شور سنگ قبر افقیم ببرن درضمن.
یه جای آروم و خوش عطر بره وقتای دلتنگی عزیزان.
دلم میخواد وقت برگشتن به خاک آراسته و قشنگ باشم. نه بقچه پیچ و بیرنگ و میت وار.
نمیخوام آخرین تصویری که از من تو خاطر عزیزترینام میمونه همون قیافه سرد و بیزندگی یه مرده باشه .
میخوام جایی به زمین برگردم که خاکش با زندگیم , لمسم و نگاهم پیوند داشته باشه .
میخوام با عشق زندگی کنم و به آغوش خاکی برگردم که شاهد لحظه لحظه عشق ورزیدن و زندگی ساختنم بوده.

اینهمه آرزو بره زندگی . چرا نه چندتایی هم برای وقت مردگی؟

Monday, January 19, 2004

خب , باز خونم قل قل افتاده .
قبلا مفصل نظرمو راجع به همجنسگراها نوشته بودم .
احتمالا از این سنگ به سینه زدنم چیزی جز مقادیر متنابهی پچ پچ و خیال باطل و .. نصیبم نمیشه اما خب دلم میسوزه . یعنی واقعا میسوزه . از تمام نفرت و انزجاری که موقع حرف زدن از این آدما جمع میکنین تو صورت و لحن صداتون . از اینکه حتی حاضر نمیشین منطقی راجع به این مساله فکر یا تحقیق کنید . از اینکه حتی فک کردن راجع یه این آدما چندش آوره براتون. با این دید بسته , انقد گارد گرفته و در عین حال کلی حق به جانب.
بنده همینجا و از همین تریبون آزاد وبلاگم اعلام میکنم که این رفتار شما یه جور دیکتاتوریه محضه.
به محض مشاهده کوچکترین حرکت و روشی که خلاف روش و الگوی ثابت ذهنی شما باشه عکس العمل نشون میدین و اونقد شدید که آدم باورش میشه اگه کاره ای بودین و سره قدرتی حتما میدادین پوست هرچی آدم همجنسگراستو تو ملا عام بره عبرت دیگران غلفتی بکنن.
به هرحال از نظر من بر شماست که به آزادی های فردی اطرافیانتون مادامی که به شما ضرری نرسوندن احترام بزارین . بد نمیشه اگه عوض گارد گرفتن و طرد کردن و کوبیدن یه کم برین سراغ چون و چرا و ریشه یابی قضیه.
مرسی!

اصن مگه چی میشه همدیگرو یه کمی بیچارچوب تر این حرفا دوست داشته باشیم؟

Friday, January 09, 2004

اصفهان خونه یه آقایی بودم که همسرش صبح تا شب خانوم خونش بود و شب تا صبح خانوم خونه شوهر سابق! یعنی کلن روزا این خونه و شبا اون خونه . هر کاریم که میکردن و هر جاییم که می رفتن کنار هم بودن . یعنی خانوم به اتفاق دوتا شوهرا و فرزندان!!
رضاییه مهمون یه زوج گِی بودیم. یکی پنجاه ساله اونیکی بیست و هفت ساله . هفت هشت سالیم میشد که با هم زندگی میکردن . زندگی و ادا اصولاشونم خیلی جالب و منحصر به فرد بود!

خب حالا کی بود میگفت اینجور جاها جو بسته و مذهبی داره, نمیشه توش نفس کشید و اینا؟!
اینو از زبون خیلیا شنیدم ولی هر دو خانواده های بالارم دیدم که خیلی راحت و با افتخار زندگی میکردن . دیدن چیزایی که به ندرت تو تهران به این گندگیو رنگوارنگی میبینی تو یه محیط کوچیک و فوق العاده مذهبی برام شوک آور بود . یا ما تاکتیکای یه عمر زندگی زیرزمینیو خوب یاد گرفتیم و یا اینم که زندگی تو شهرستانای مذهبی حکایت همون فنر فشرده شدست .
یعنی بلاخره کدوم ور سهمت از آزادی بیشتره آیا؟؟

Sunday, January 04, 2004

نشاط کوچولوی هفت ساله با مامانش وارد کلاس میشن.
یه دونه از این سلام گنده ها میکنم و با یه عالمه لبخند ازش میپرسم چطوری نشاط خانوم؟
دخترک نفسشو ُپر میکنه , نیشش باز میشه تا میاد جواب بده مامانش میدواِ وسط که خیلی ممنون , به لطف شما , شما که خوب هستین ایشالا , خسته نباشید ......
نشاط کوچولوی نحیف خودشو رو صندلی پیانو جا میده. سرمو خم میکنم طرفش که نگاش بیفته به نگاهم و ازش میپرسم خب این هفته چی داشتیم عزیزم؟
دخترک عینکشو صاف میکنه, باز تا یه نفس عمیق میگیره واسه جواب , مامانش از جا می پره کتابارو در میاره و دونه دونه نشون میده کدوم تمرینا از کدوم کتابا بوده و یه گزارش مفصلم از کیفیت و کمیت تمرینای نشاط در طول هفته ارائه میده . یه دفتر فسقلیم اون وسط رد میکنه طرفم که بعد میفهمم دفترچه انضباتیه!
دخترک واقعن خوب میزنه اما اون وسط یه جا گیر میکنه . تا میام بگم سل نبود عزیزم فااِ مامانه با غیظ و پرخاش و تهدیدو .. می پره وسط که نشاط حواستو جمع کنا. مگه نمیبینی چی نوشته؟؟؟
فک کردم دختر بی نوا حتما اندازه من جا نخورده چون سریع خودشو جمع و جور کرد . با اینهمه نمیدونم بره دلگرمی خودم یا اون پشتشو ناز کردم گفتم عب نداره یه بار دیگه از اول میزان میزنیم. چند میزان بعد دوباره اشتباه میکنه و ایندفعه عین برق گرفته ها برمیگرده طرف مامانش و مامانه هم کم نمیزاره و یه دونه از اون اخم شصت گره ها با یه اَهِ محکم و نفرت انگیز مهمونش میکنه(از همون اَه ا که توش کلی تشر و منت و رخ کشیدنو پشت خالی کردنه) .
ته دل من که سوراخ شد بچه رو نمیدونم .
دخترک دسپاچه میشه و دیگه رسمن قاطی میکنه کجاییم , نشونش میدم اما مغزش دیگه تعطیه. عین مغز خودم...
کلی نازش کردم , باهاش حرف زدم . هر ترفند مودبانه ای که حالی میکرد مخاطب من تو کلاس کیه کار گرفتم اما فایده نمی کنه. زبون خانومه آروم نمیگیره . کلاس داره تموم میشه و من هنوز صداشو نشنیدم..
مامانه عین بلبل تعارفارو ردیف میکنه , دخترو میکنه بیرون , خدافظی و درو میبنده.
با خودم فک میکنم حتی فرصت نداد خدافظی کنه . یهو نشاط کوچولو درو هولکی باز میکنه و با یه صدای عجیب و جبغ مانندی میگه خدااااافظ!
گناهی نداشت که صداش اونجوری دراومد. مطمئنم زیاد فرصت شنیدن انعکاس صدای خودشو بیرون از خونه پیدا نمیکنه . میدونم اون خدافظی عجیبم یه تشکر بود . اینو تو نگاهش خوندم . تشکر بره چند دقیقه محترم شمرده شدن وجودش..

تمام مدت کلاس فقط یه چیزی تو کلم چرخ میخورد . آرزوی فجیع یه دونه از اون چکشای گنده و سرپهن کارتونی . از همونا که جیم کری تو مسک از تو آستین کتش کشید بیرون ساعت ونگ ونگیه رو پودر کرد.  .