دفتر تلفنمو باز میکنم..
رفته
رفته
میره
هفته پیش رفت
تو فکرشه
مم بزا ببینم .. سه سالی میشه که رفته
اگه شوهرش بیاد میره
آخی.. کاش ایندفعه دیگه بش ویزا بدن
نوچ! این یکی رفتنی نیست . عاشق جاشه . خوش به حالش .یعنی می دونه چقد خوشبخته؟؟
میره
رفته
یه ماه دیگه میره
نمیره اما نه از نوع خود خواستش . از مدل آرزو به دلش
منتظر جواب مصاحبشه
نمیره و تا آخر عمرش از شوهرش متنقر میمونه
منتظر جواب دانشگاست
اینیکی نمیتونه بره و شاید هیچ وقت نتونه باباشو ببخشه
موندنیه
به روش نمیاره اما بزرگترین هدف زندگش رفتنه
رفته
رفته
میره
......
..... دفترم شده انباری اسم و جای رفته ها و میخواد بره ها. این دفتر پر اسم یه مشت آدم ناراضیه . یه مشت آدم بلند پرواز، آینده نگر، گذشته دیده، تاب نیاورده . یه مشت آدم که دنبال حقشون میگردن. دنبال رنگ آسمون قصه ها. که سر جای اولشون هم سفید دیدن هم سیاه اما خاکستری مدامو دیگه تاب نیاوردن . که معلوم نیست جای دیگه ام تنالیته های رنگی منتظرشون باشه . که نمونه بارز از اینجا رونده از اونجا موندن. که انگار به دنیا اومدن بره در به دری ...
تو این شرایط دل بستن حرامه. اگه بخوای کمتر اذیت شی این بزرگترین چیزیه که امثال ما باید تو زندگی یاد بگیریم. دلبستن و چسبیدن ممنوع . ما نسل آلاخون والا خونا، ما متلاشی شده ها، ما از هم دور مونده ها، ثبات ندیده ها ...
کندن حرف اولو میزنه .
افسوس..
Sunday, July 25, 2004
Wednesday, July 21, 2004
میدونی یه قتایی دنیا آروم میچرخه. همه چی رواله. همه آدما، حسا، نفسا .
بعد یهو خسته میشی. تکراری و پوچ. آرزو میکنی، گاهیم آرزوی آرزو میکنی .
بعضی وقتام تا غرت کامل منعقد نشده خدا میزاره تو کاست . میگه بیا نق نقو اینم جیره تغییر و تنوعت.
این تغییر هر چی که باشه ذاتن جنسش با هر چی آرامش و روال و عادته نامربوطه.
حالا این وسط یکی باشه ماده اولیه وجودش چسب باشه .
خلاصه کماکان جیوه ام آرزوست .... هرچقدم بخواي با ظرافت و ملاحضه و دورانديشي و دودوتا چار تا بكنيشون باز نصفش جا ميمونه سر جاش و نصف ناقصشه كه برميگرده زير آوار دندون و زندگي .
بعد یهو خسته میشی. تکراری و پوچ. آرزو میکنی، گاهیم آرزوی آرزو میکنی .
بعضی وقتام تا غرت کامل منعقد نشده خدا میزاره تو کاست . میگه بیا نق نقو اینم جیره تغییر و تنوعت.
این تغییر هر چی که باشه ذاتن جنسش با هر چی آرامش و روال و عادته نامربوطه.
حالا این وسط یکی باشه ماده اولیه وجودش چسب باشه .
خلاصه کماکان جیوه ام آرزوست .... هرچقدم بخواي با ظرافت و ملاحضه و دورانديشي و دودوتا چار تا بكنيشون باز نصفش جا ميمونه سر جاش و نصف ناقصشه كه برميگرده زير آوار دندون و زندگي .
Sunday, July 11, 2004
Tuesday, July 06, 2004
آخه این نینیای پنج شیش سالرو باید ببینی تو کلاس. خود طبیعت بکر و دست نخورده . بچه های زنده، پر سر و صدا، پر حرکت، پر زندگی با یه دنیا سوالای کمدی تموم نشدنی. رقابت دختر پسری , کری خوندن پسرا و پر رو بازیاشون، هول شدن دخترا، دخترای صورتی، زرد، قرمز و سبز با دمب اسبی و سنجاقای رنگی . پسرایی که هر جلسه میرن اون گوشه اکیپ میشن و هر بار قاطی کردنشون لای دخترا خودش مصیبتیه . فینگیلیایی که تو همون کلاس عاشق میشن. فینگیلیایی که میدونن نوبت خودشونم میشه اما تا پای تخته ایه یه اشتباه کوچولو کنه از ته دل واسش هــــــــــــی میکشن . فینگیلیایی که ناشی میرسونن . فینگیلیایی که هنوز دروغ و نقلب بلد نیستن .
عسله وسط کلاس و نطق من پامیشه میاد وسط خمم میکنه در گوشم تند تند همه چیزایی رو که جلوتر از بقیه بلده قطار میکنه و از یه آفرین کش دار قد یه دنیا پرواز میکنه . علیه که متناوب و متفاوت از بقیه نیگام میکنه . یه جوری که انگار نه انگار شیش هفت سالش بیشتر نیست! اشکانه که فقط حواسش به معلق سر جاشه. پسرایی که بعده یه عالم کری خوندن بره دخترا نوبت بازیشون میشه و موقع اشتباه و هـی کردن دخترا بلدن خودشونو از تک و تا نندازن و سر و تشو هم بیارن . بچه هایی که یهو هوس میکنن ماجرای اون روز خونه خاله رو جز به جز برات تعریف کنن . بچه هایی که زنگ خوراکی و دسشویی دارن . بچه هایی که یار کشی میکنن اما سادن و انعطاف پذیر و بخشنده .
هممم... آخه کی میتونه از دیدن اینهمه رنگای شفاف و زنده که هر دفعه برات یه شگرد تازه دارن خسته بشه . فقط روحو تازه میکنن و از خاطر رفته های با ارزشو زنده .
عسله وسط کلاس و نطق من پامیشه میاد وسط خمم میکنه در گوشم تند تند همه چیزایی رو که جلوتر از بقیه بلده قطار میکنه و از یه آفرین کش دار قد یه دنیا پرواز میکنه . علیه که متناوب و متفاوت از بقیه نیگام میکنه . یه جوری که انگار نه انگار شیش هفت سالش بیشتر نیست! اشکانه که فقط حواسش به معلق سر جاشه. پسرایی که بعده یه عالم کری خوندن بره دخترا نوبت بازیشون میشه و موقع اشتباه و هـی کردن دخترا بلدن خودشونو از تک و تا نندازن و سر و تشو هم بیارن . بچه هایی که یهو هوس میکنن ماجرای اون روز خونه خاله رو جز به جز برات تعریف کنن . بچه هایی که زنگ خوراکی و دسشویی دارن . بچه هایی که یار کشی میکنن اما سادن و انعطاف پذیر و بخشنده .
هممم... آخه کی میتونه از دیدن اینهمه رنگای شفاف و زنده که هر دفعه برات یه شگرد تازه دارن خسته بشه . فقط روحو تازه میکنن و از خاطر رفته های با ارزشو زنده .
Saturday, July 03, 2004
از وقتی روسری به سر شدم و هیچم مصادف با دوران قشنگی تو این مملکت نبود یه ترس و تصویر احمقانه کودکانه اومد نشست کنج مغزم جا خوش کرد تا حالا .
اون ترس و خیاله وقتی تو ماشین میشستم یه وقت بی هوا لچکه سر میخورد میرفت میافتاد رو شونم . ترس مچاله شده اون روزا از پشت سرم . وحشت خیال اون تفنگه که اَوت آو نو وِر یه راست نشونه میرفت پشت موهای بی حجابم و گلوله ای که از پیشونیم یا وسط دماغم میزد بیرون . تصویر لجن انقدر دردناک مردن به خاطر یه دسته از موهای لختم . وحشت و فکر بچه گانه ای که هیچ وقت روم نشد بلند بگمش تا بلند بهم بخندن و بتونم بره همیشه بندازمش دور .
نگفتم و جا خوش کرد . دیروز وقتی پشت نشسته بودم و لیز خورد همه چی یهو زنده شد. بعد از اینهمه سال .. تمام اون احساسای یخ نا امنی اون روزا، به رخ کشیده شدن جنسیتم، اجباری که خیابون و مدرسه تزریقم میکرد بره قایم کردن خودم، شخصیتم و کم کم همه وجودم . و چه بهانه ای شیرین تر از جنس لطیف و آسیب پذیر بودن بره اینهمه راحت لگد مال شدن .
اول خندم گرفت به ابلهی که بودم . بعد یه عالمه غصه بره کودکی و معصومیت تجاوز شدم . بره دوگانگی که بهمون تحمیل شد . بره زجر فرو خورده و حقارتی که کشیدیم . که میکشیم و چندشم میشه فک کنم داره عادت میشه ..
اون ترس و خیاله وقتی تو ماشین میشستم یه وقت بی هوا لچکه سر میخورد میرفت میافتاد رو شونم . ترس مچاله شده اون روزا از پشت سرم . وحشت خیال اون تفنگه که اَوت آو نو وِر یه راست نشونه میرفت پشت موهای بی حجابم و گلوله ای که از پیشونیم یا وسط دماغم میزد بیرون . تصویر لجن انقدر دردناک مردن به خاطر یه دسته از موهای لختم . وحشت و فکر بچه گانه ای که هیچ وقت روم نشد بلند بگمش تا بلند بهم بخندن و بتونم بره همیشه بندازمش دور .
نگفتم و جا خوش کرد . دیروز وقتی پشت نشسته بودم و لیز خورد همه چی یهو زنده شد. بعد از اینهمه سال .. تمام اون احساسای یخ نا امنی اون روزا، به رخ کشیده شدن جنسیتم، اجباری که خیابون و مدرسه تزریقم میکرد بره قایم کردن خودم، شخصیتم و کم کم همه وجودم . و چه بهانه ای شیرین تر از جنس لطیف و آسیب پذیر بودن بره اینهمه راحت لگد مال شدن .
اول خندم گرفت به ابلهی که بودم . بعد یه عالمه غصه بره کودکی و معصومیت تجاوز شدم . بره دوگانگی که بهمون تحمیل شد . بره زجر فرو خورده و حقارتی که کشیدیم . که میکشیم و چندشم میشه فک کنم داره عادت میشه ..
Sunday, June 27, 2004
اینروزا رابرا همه زندگیم از جلو چشمم رد میشه . اونقدر که گذشته رو حلاجی می کنم حال و آینده بی وجود شدن . شاید بره همینه آرومم . راه های رفته رفتست دیگه. چه تلخ چه شیرین رد شدن. طعم بکرشونو از دست دادن و الان چیزی جز یه مشت حس و خاطره و تجربه باقی نمونده . یه مسیر فتح شدست . فارغ از همه زیر و بالاهاش . فتح شده . و همینه که لذت بخش و آرومه .
What though the radiance
Which was once so bright
Is now forever taken from my sight.
Though nothing can bring back the hour
of splendor in the grass،"
The glory in the flower,
We will grieve not,
rather find ..
The strength in what remains behind
What though the radiance
Which was once so bright
Is now forever taken from my sight.
Though nothing can bring back the hour
of splendor in the grass،"
The glory in the flower,
We will grieve not,
rather find ..
The strength in what remains behind
Thursday, June 24, 2004
این روباهه. روباه صداش میکردن و از پیرترین زنای ده میرآباده. اینبار فرصت نشد ببینمش فقط خبر سلامتیشو شنیدم. پیر و چین چینی و خمیده با روی هم یه متر قد اما کلی زنده و شوخ و دلقشنگ. این سوراخی که ازش درمیاد لونه مرغاست که تونل مانند و دالونیه. غیر از خودش کسی نمیتونست انقد راحت بخزه تو نیم مثقال جا.
*****
،وقتی که دیدن قیافه اون خانوم متبسم روسری سیاهه رو سر در دستشویی داغون فجیعا بشه فرخنده ترین اتقاق روزت . بعد که میای بیرون پرده رو میزنی کنار که یه مرد خفن غول با نوچه هاش لم داده باشن دم در زنونه . با نیش باز مبایل به دست چلق چلق عکس خانوم ثبت کنن بعد لبخند زهرماری کوفتی هیزشون تمام صورتشونو بگیره و تواز غیض بترکی اما باز ابعادو که ببینی خفه خون بگیری رد شی بری.
*****
آسمون آبی , ابرای پنبه ای , دشت و رود و رودخونه. زمین و خاک. خود خود زمین زنده و بارور و بخشنده . با یه عالم رنگ . رنگای شفاف و زنده .
و تصویر اون زنا و دختر دهاتیا که رنگی رنگیو خسته از تپه های سبز سرازیر میشن و از سختی کار ناله میکنن .
دخترا از هیژده سالگی صورتشون چین میفته , بیست سالگی بچه ها از سرو کولشون بالا میرن , وسطای سی که میرسن کاملن شکستن . یعنی نشسکستن . فقط چروک میخورن اما زندگی از تک تک سلولای بدنشون فریاد میکشه .
همم ...
Monday, June 21, 2004
خرداد تموم شد و ایرانگردیای ما نیز هم .
تبریز و ائل گلی , ارومیه و باغ مو و ده سیر، دریاچه ارومیه، دره قاسم لو، اشنویه و باغای گیلاس، نقده، مهاباد و آب سدش، سنندج، مریوان و زیروان و آخر خط دوباره تهران شلوغ و دیونه و عزیز کرده با یه خونه گرم و آشنا که یه گوشش انتظارتو میکشه.
یه بابا که از مشخص ترین عشقای زندگیش استقبال و بدرقه ست . فرودگاه، راه آهن ترمینالش فرقی نداره . سراپاش میشه هیجان و میدونم درست همزمان با حرکت آدم از مبدا تو فرودگاه مقصد نشسته انتظار میکشه، زندگیو دوره میکنه وگاهی یادداشتیم جا میزاره .
و ایضن یه مامان همیشه در کمین که منتظره پام از تهران اونوری بره تا تمام قیامتیو که با دقت و برنامه ریزی خاصی تو اتاقم به پا کردم به نظم بیاره و خب وقتیم که مجال نفس کشیدن مهیا شه تمام خلاقیت دیزاینریشو خدمت بگیره و خلاصه طرحی نو دراندازه . و درست قبل از انفجار، وقتی از رویت نخست شاهکار هنریِ تازش نفست بریده، خیلی معصومانه لطیفانه بیاد بغل آدم که:" گقتی مرسی اتاقتو درست کردم برات؟!"
و خب یه موجود ثالث با یه عالمه ماچای آبدار همیشه تیغ تیغی .
همم . این روزا روزای خوبین . سه تا خوب زلال تکرار نشدنی دارم که انتظارمو میکشن. کی میدونه . شاید یه روز یه خوب زلال دیگه ام اضافه شه . اونوقت خونه خالی منتظرمون میشه. بعدترش شاید گاهی همون یه نفر و بعدرتراشم شاید خوبای جینگولی که درست کردیم . یه وقتم میشه که من نظم میدم و دیزاین میکنم و انتظار میکشم. انتظار بره دوباره دیدن اون برق نگاه و تشنه برای شنیدن مو به مو و دوره لحظه لحظه های گذشتم .
قدر این روزای چهار نفریمونو میدونم و مزشو یادم نگه میدارم . تا آخر دنیا .
تبریز و ائل گلی , ارومیه و باغ مو و ده سیر، دریاچه ارومیه، دره قاسم لو، اشنویه و باغای گیلاس، نقده، مهاباد و آب سدش، سنندج، مریوان و زیروان و آخر خط دوباره تهران شلوغ و دیونه و عزیز کرده با یه خونه گرم و آشنا که یه گوشش انتظارتو میکشه.
یه بابا که از مشخص ترین عشقای زندگیش استقبال و بدرقه ست . فرودگاه، راه آهن ترمینالش فرقی نداره . سراپاش میشه هیجان و میدونم درست همزمان با حرکت آدم از مبدا تو فرودگاه مقصد نشسته انتظار میکشه، زندگیو دوره میکنه وگاهی یادداشتیم جا میزاره .
و ایضن یه مامان همیشه در کمین که منتظره پام از تهران اونوری بره تا تمام قیامتیو که با دقت و برنامه ریزی خاصی تو اتاقم به پا کردم به نظم بیاره و خب وقتیم که مجال نفس کشیدن مهیا شه تمام خلاقیت دیزاینریشو خدمت بگیره و خلاصه طرحی نو دراندازه . و درست قبل از انفجار، وقتی از رویت نخست شاهکار هنریِ تازش نفست بریده، خیلی معصومانه لطیفانه بیاد بغل آدم که:" گقتی مرسی اتاقتو درست کردم برات؟!"
و خب یه موجود ثالث با یه عالمه ماچای آبدار همیشه تیغ تیغی .
همم . این روزا روزای خوبین . سه تا خوب زلال تکرار نشدنی دارم که انتظارمو میکشن. کی میدونه . شاید یه روز یه خوب زلال دیگه ام اضافه شه . اونوقت خونه خالی منتظرمون میشه. بعدترش شاید گاهی همون یه نفر و بعدرتراشم شاید خوبای جینگولی که درست کردیم . یه وقتم میشه که من نظم میدم و دیزاین میکنم و انتظار میکشم. انتظار بره دوباره دیدن اون برق نگاه و تشنه برای شنیدن مو به مو و دوره لحظه لحظه های گذشتم .
قدر این روزای چهار نفریمونو میدونم و مزشو یادم نگه میدارم . تا آخر دنیا .
Monday, June 14, 2004
و من قرار و سکونم آرزوست ..
اون خیلی اولا بس که عاشق آناتومی بدن بودم مطمین بودم دکتر میشم . بعدترا خودم مریض شدم بیزار از هرچی دکتر و بیمارستان . یه مدت قرار بود فضا نورد شم. دیگه کم کمش منجم . ساز و نقاشی و کتاب که خوب وصله همیشگی . همیشه آرزوم بود یه کتاب فروشی باز کنم . عین مال مگ رایان تو " یوو گات میل " . بعد خل شدم گفتم عمرا فقط باید یا فلسفه بخونم یا ادبیات . میخواستم صوفی بشم . درویش بشم . معلوم نبود فقط تو دلم ولوله بود . بعد یهو هنرستانی شدم اما گرافیک خوندم . همون موقع ها تصمیم گرفتم جهانگرد بشم . یه موقع خواستم مادر ترزا بشم . اونوسطا قرار شد نقاش بشم . بعد موهای خودمو کندم تا بتونم تصمیم بگیرم نقاشی بخونم یا گرافیک یا موسیقی. زدو موسیقی خوندم. الان زندگی بدون موسیقی برام غیر ممکنه. اما هنوز اون آرزوی معلمی باهامه . معلم اول دبستان . معلم اون همه قیافه های جینگولی و روان صاف و ساده . خب البته به علاوه یه عالمه آرزوهای کاری دیگه . خب اینام همش صرف نظر از جرقه ها و تصمیمای زودگدر البته .
گاهی از دست خودم کم میارم . شاید بزرگترین آرزومه بتونم به یه چیزی کاری آدمی فرقه ای کوفتی گیر کنم . گیر کنم یعنی بگم آهااااان این همون کاره، هدفه، راهه که من براش به دنیا اومدم . انرژی و حرارتش موندگار باشه و تا آخر منو مجذوب نگه داره . خستم از اینهمه شاخه به شاخه شدن . اینهمه جا عوض کردن , اینهمه تجربه کردن و هنوز اندر خم کوچهه بودن .
نمیدونم طبیعت خردادیه یا هر بلای دیگه ای . یه روز میخوام تا آخر عمرم ساز بزنم , سلو یا آنسامبل . یه روز از فکر اینکه تا آخر عمرم نوازنده باشم مورمورم میشه میفهمم باید آهنگساز شم . تو همون حین به سرم میزنه من چقد تاریخ هنر و موسیقی دوست دارم . باید تاریخو ادامه بدم . فرداش میرم کلاس آواز میگن کلراتوری. دیگه مطمئن میشم قراره خواننده اپرا شم . پس فرداش معلم ارف میشم . یادم میاد واقعن چه کاری فرح بخش تر از کار کردن با نینیای خوشمزه ی رنگی رنگی . اصن چه لذتی بالاتر ازلذت پرورش دادن ... این وسط فرانسه و ایتالیایی وآلمانی میخونم. بی هیچ هدفی . کتاب که میخونم فقط میخوام بنویسم . درسته از هر چی میخونم و هر کاری میکنم لذت میبرم . اما من یه عمره فقط دارم لذت میبرم . بی هدف . نمیتونم تصمیم بگیرم . نمیتونم به یه چیزی خودمو چسب بزنم . خیلی سختمه . چرا آدم نمیشم بشینم سر یه کار . اونقد از هر چمن گلیم که احساس میکنم ابله ترین، هوس بازترین و در عین حال هیچ کاره ترین آدم دنیام .
البته اینکه میگم لذت بردم واقعن لذت بردم . یعنی تا حالا تو زندگیم سراغ هیچ کاری نرفتم که توش لذت خودم مستتر نباشه . هیچ وقتم به چیزی مجبور نبودم . از اول یادم دادن دنبال راهی برم که دلم میگه . اونقد دلی زندگی کردم که دارم کهیر میشم . احساس میکنم کم زحمت کشیدم . احساس میکنم یه موجود تنبل لاابالی خوش گذرون بیشتر نیستم . یه جور احساس گناه، عذاب وجدان، خلاصه نمیدونم بدجوری خرمو گرفته . نمیدونم چرا از وضعی که شاید خیلی از آدما آرزوشون باشه باید انقد معذب باشم .
از خودم توقع خیلی بیشتر از اینو داشتم .. نمیدونم ..
وَر دلگرم کنه دلم میگه آخه مگه هدف زندگی چیزی غیر از لذت بردنه؟ مگه اصلن انگیزه اصلی همه زحمت کشیدنا همون لذت و آرامش تهش نیست؟ مگه زندگی همش چقده که هدفای قلمبه سلمبه واسه خودت ردیف کنی . اصن شاید همینقد قده توا نه بیشتر .
ور استقلال طلب و خود کفام برام شیشکی میبنده .
ور فیلسوفانم میاد وسط که خب قبول کن هرچی بیشتر زحمت بکشی عمق لذت تهش عمیق تر و آگاهانه تره .
ور دودوتا چارتای تجربه دیدم میگه خب از این ورم هرچی بره چیزی بیشتر زحمت میکشی وقتی به مقصودت رسیدی بیشتر حس پوچی میکنی . حس ساختگی بودن تمام اون انگیزه ای که واسش عرق ریخیتی و بی مزگیه محض نتیجش ...
....................
نمــــــــــی دووووووووونــــــــــــــــم .
همین روزاس که دیگه هنگ کنم از اساس.
اون خیلی اولا بس که عاشق آناتومی بدن بودم مطمین بودم دکتر میشم . بعدترا خودم مریض شدم بیزار از هرچی دکتر و بیمارستان . یه مدت قرار بود فضا نورد شم. دیگه کم کمش منجم . ساز و نقاشی و کتاب که خوب وصله همیشگی . همیشه آرزوم بود یه کتاب فروشی باز کنم . عین مال مگ رایان تو " یوو گات میل " . بعد خل شدم گفتم عمرا فقط باید یا فلسفه بخونم یا ادبیات . میخواستم صوفی بشم . درویش بشم . معلوم نبود فقط تو دلم ولوله بود . بعد یهو هنرستانی شدم اما گرافیک خوندم . همون موقع ها تصمیم گرفتم جهانگرد بشم . یه موقع خواستم مادر ترزا بشم . اونوسطا قرار شد نقاش بشم . بعد موهای خودمو کندم تا بتونم تصمیم بگیرم نقاشی بخونم یا گرافیک یا موسیقی. زدو موسیقی خوندم. الان زندگی بدون موسیقی برام غیر ممکنه. اما هنوز اون آرزوی معلمی باهامه . معلم اول دبستان . معلم اون همه قیافه های جینگولی و روان صاف و ساده . خب البته به علاوه یه عالمه آرزوهای کاری دیگه . خب اینام همش صرف نظر از جرقه ها و تصمیمای زودگدر البته .
گاهی از دست خودم کم میارم . شاید بزرگترین آرزومه بتونم به یه چیزی کاری آدمی فرقه ای کوفتی گیر کنم . گیر کنم یعنی بگم آهااااان این همون کاره، هدفه، راهه که من براش به دنیا اومدم . انرژی و حرارتش موندگار باشه و تا آخر منو مجذوب نگه داره . خستم از اینهمه شاخه به شاخه شدن . اینهمه جا عوض کردن , اینهمه تجربه کردن و هنوز اندر خم کوچهه بودن .
نمیدونم طبیعت خردادیه یا هر بلای دیگه ای . یه روز میخوام تا آخر عمرم ساز بزنم , سلو یا آنسامبل . یه روز از فکر اینکه تا آخر عمرم نوازنده باشم مورمورم میشه میفهمم باید آهنگساز شم . تو همون حین به سرم میزنه من چقد تاریخ هنر و موسیقی دوست دارم . باید تاریخو ادامه بدم . فرداش میرم کلاس آواز میگن کلراتوری. دیگه مطمئن میشم قراره خواننده اپرا شم . پس فرداش معلم ارف میشم . یادم میاد واقعن چه کاری فرح بخش تر از کار کردن با نینیای خوشمزه ی رنگی رنگی . اصن چه لذتی بالاتر ازلذت پرورش دادن ... این وسط فرانسه و ایتالیایی وآلمانی میخونم. بی هیچ هدفی . کتاب که میخونم فقط میخوام بنویسم . درسته از هر چی میخونم و هر کاری میکنم لذت میبرم . اما من یه عمره فقط دارم لذت میبرم . بی هدف . نمیتونم تصمیم بگیرم . نمیتونم به یه چیزی خودمو چسب بزنم . خیلی سختمه . چرا آدم نمیشم بشینم سر یه کار . اونقد از هر چمن گلیم که احساس میکنم ابله ترین، هوس بازترین و در عین حال هیچ کاره ترین آدم دنیام .
البته اینکه میگم لذت بردم واقعن لذت بردم . یعنی تا حالا تو زندگیم سراغ هیچ کاری نرفتم که توش لذت خودم مستتر نباشه . هیچ وقتم به چیزی مجبور نبودم . از اول یادم دادن دنبال راهی برم که دلم میگه . اونقد دلی زندگی کردم که دارم کهیر میشم . احساس میکنم کم زحمت کشیدم . احساس میکنم یه موجود تنبل لاابالی خوش گذرون بیشتر نیستم . یه جور احساس گناه، عذاب وجدان، خلاصه نمیدونم بدجوری خرمو گرفته . نمیدونم چرا از وضعی که شاید خیلی از آدما آرزوشون باشه باید انقد معذب باشم .
از خودم توقع خیلی بیشتر از اینو داشتم .. نمیدونم ..
وَر دلگرم کنه دلم میگه آخه مگه هدف زندگی چیزی غیر از لذت بردنه؟ مگه اصلن انگیزه اصلی همه زحمت کشیدنا همون لذت و آرامش تهش نیست؟ مگه زندگی همش چقده که هدفای قلمبه سلمبه واسه خودت ردیف کنی . اصن شاید همینقد قده توا نه بیشتر .
ور استقلال طلب و خود کفام برام شیشکی میبنده .
ور فیلسوفانم میاد وسط که خب قبول کن هرچی بیشتر زحمت بکشی عمق لذت تهش عمیق تر و آگاهانه تره .
ور دودوتا چارتای تجربه دیدم میگه خب از این ورم هرچی بره چیزی بیشتر زحمت میکشی وقتی به مقصودت رسیدی بیشتر حس پوچی میکنی . حس ساختگی بودن تمام اون انگیزه ای که واسش عرق ریخیتی و بی مزگیه محض نتیجش ...
....................
نمــــــــــی دووووووووونــــــــــــــــم .
همین روزاس که دیگه هنگ کنم از اساس.
Saturday, June 12, 2004
واای که چقده این شاگرد فسقلیا روحمو شاد میکنن!
خانوم همش شیش سالشه. اما از زندگی مهمترین چیزی که میخواد کفش تق تقیه، ناز و عشوش، ماتیکای مامانش با اون عینک آفتابیه که قد صورتشه .
انگیزشم از یاد گرفتن پیانو تو دو تا هدف خلاصه میشه . یکیش اینه که هر دفعه رنگ ماتیک من و بوی عطر و مدل کفش و کیف و رنگ روسریمو چک کنه نظر بده بعد دفعه بعد همون رنگی ماتیک بزنه بیاد پیش من! وقتاییم که عشقش بالا بزنه میاد دستمو میگیره ناز میکنه فشار میده روش که بازتر شد خودشو میچسبونه بهم فشار میده!
اون یکی هدفشم پسر خاله هلندیشه که ازش چند سالی بزرگتره و گاهی تعطیلات میاد ایران . خودش هیچ رقمه اهل رقابت نیست . ولی دوست داره حس رقابت پسررو انگولک کنه . بعد پسره از هولش تند تند یاد بگیره که ازش جلو بزنه و این جلو زدن پسرو مغرور میکنه و این وروجک از غرورو سرتری پسرک خر کیف میشه! آخه بچه انقدی و اینهمه فهم و شعور!!
همه چیزشم از حرکاتش تا حرف زدنش کلی با آداب اصوله . آدم یاد دخترای اشرافزاده اروپایی فیلما میفته همش که بره خالی نبودن عریضه یه معلم پیانوام دارن خلاصه!
هم من هم خودش هم مامانشم میدونیم که این بچه پیانیست بشو نیست . اما خب همونقد که خودش شیفته خودشه بقیه رم آلوده میکنه . رسمن عشق میکنم با دنیایی که توش زندگی میکنه .
خانوم همش شیش سالشه. اما از زندگی مهمترین چیزی که میخواد کفش تق تقیه، ناز و عشوش، ماتیکای مامانش با اون عینک آفتابیه که قد صورتشه .
انگیزشم از یاد گرفتن پیانو تو دو تا هدف خلاصه میشه . یکیش اینه که هر دفعه رنگ ماتیک من و بوی عطر و مدل کفش و کیف و رنگ روسریمو چک کنه نظر بده بعد دفعه بعد همون رنگی ماتیک بزنه بیاد پیش من! وقتاییم که عشقش بالا بزنه میاد دستمو میگیره ناز میکنه فشار میده روش که بازتر شد خودشو میچسبونه بهم فشار میده!
اون یکی هدفشم پسر خاله هلندیشه که ازش چند سالی بزرگتره و گاهی تعطیلات میاد ایران . خودش هیچ رقمه اهل رقابت نیست . ولی دوست داره حس رقابت پسررو انگولک کنه . بعد پسره از هولش تند تند یاد بگیره که ازش جلو بزنه و این جلو زدن پسرو مغرور میکنه و این وروجک از غرورو سرتری پسرک خر کیف میشه! آخه بچه انقدی و اینهمه فهم و شعور!!
همه چیزشم از حرکاتش تا حرف زدنش کلی با آداب اصوله . آدم یاد دخترای اشرافزاده اروپایی فیلما میفته همش که بره خالی نبودن عریضه یه معلم پیانوام دارن خلاصه!
هم من هم خودش هم مامانشم میدونیم که این بچه پیانیست بشو نیست . اما خب همونقد که خودش شیفته خودشه بقیه رم آلوده میکنه . رسمن عشق میکنم با دنیایی که توش زندگی میکنه .
Thursday, June 10, 2004
امروز تو مطب دکتره دیدیم عکس رنگی جنینو گذاشته زیر شیشه . گفتن از شیش ماهگی به بعد میشه این عکسارو گرفت . چهار بعدیه و خیلی واضح و حیرت انگیز بود. خانوم حامله ها جمع شده بودن دور عکسه هی ذوق میکردن که میان عکس بچشونو میگیرن همین روزا میزارن تو آلبوم!
منم با خودم فک میکردم بچه های این دوره وقتی بزرگ شدن دیگه سراغ عکسا و فیلمای بچگیشونو نمیگیرن از آدم . یه راست میان میگن مامان عکس جنینیمو کجا گذاشتی؟!
بعد عکسارو میبرن با دوستاشون نیگا میکنن به هم پز میدن دلت بسوزه عکس من رنگیه مال تو سیا سفید! مال من پنج بعدی مال تو چار بعدی! من از هر ماه جنینم عکس دارم تو همش یکی داری! مال من سه رخه مال تو نیم رخ! من از تو شیکم مامانم خوش استیل بودم ولی تو دستتو گرفتی جلو صورتت! من همه انگشتام خوب افتاده مال تو محو افتاده! تازه انگشتای پامم ایناهاش! ...
منم با خودم فک میکردم بچه های این دوره وقتی بزرگ شدن دیگه سراغ عکسا و فیلمای بچگیشونو نمیگیرن از آدم . یه راست میان میگن مامان عکس جنینیمو کجا گذاشتی؟!
بعد عکسارو میبرن با دوستاشون نیگا میکنن به هم پز میدن دلت بسوزه عکس من رنگیه مال تو سیا سفید! مال من پنج بعدی مال تو چار بعدی! من از هر ماه جنینم عکس دارم تو همش یکی داری! مال من سه رخه مال تو نیم رخ! من از تو شیکم مامانم خوش استیل بودم ولی تو دستتو گرفتی جلو صورتت! من همه انگشتام خوب افتاده مال تو محو افتاده! تازه انگشتای پامم ایناهاش! ...
Wednesday, June 02, 2004
Monday, May 31, 2004
Saturday, May 29, 2004
کاش یه طوری زندگی کنم که هر وقت گاه پر کشیدن برسه حداقل افسوس نکرده ها نباشه . ندیده نخونده نشنیده ها پیشکش . هر لحظه رو تا تهش زندگی کردن بزرگترین خوشبختیه. یعنی واقعن چند نفر تو دنیا انقد خوشبختن؟؟
نمیدونم چرا انقد شجاعم اما بعد زلزله یه ساعتی تمیز افقی شدم، تا وسط شبم پس لرزه پس میدادم. حالا دیگه نمیدونم کله من گرم شده بود یا واقعن خفیف میومد می رفت. با اینهمه یکی از بهترین تولدای عمرم شد. یه شب خیلی خاطره انگیز ناک با یه عالمه دوستای رنگی و فراموش نشدنی .
کلن بره یه پشت دیواری هیچی مثل حس "هنوز فراموش نشدگی" نمیشه . مرسی خیلی .
*****
... يه جور ميل هولناک به خنده دار بودن مرگ که تو وجود ما باقی مونده - ما بچه های جنگ - يه جور لذت که از مردن خودمون می بريم ، يه جور شوخی که پشت همه ی مردنها بو می کشيم ، و يه جور لذت خوفناک از تماشای مردن ِ فقط خودم ، جمع از اول بيخودی بستم ، بايد می گفتم تو وجود من : بچه ی جنگ ...
نمیدونم چرا انقد شجاعم اما بعد زلزله یه ساعتی تمیز افقی شدم، تا وسط شبم پس لرزه پس میدادم. حالا دیگه نمیدونم کله من گرم شده بود یا واقعن خفیف میومد می رفت. با اینهمه یکی از بهترین تولدای عمرم شد. یه شب خیلی خاطره انگیز ناک با یه عالمه دوستای رنگی و فراموش نشدنی .
کلن بره یه پشت دیواری هیچی مثل حس "هنوز فراموش نشدگی" نمیشه . مرسی خیلی .
*****
... يه جور ميل هولناک به خنده دار بودن مرگ که تو وجود ما باقی مونده - ما بچه های جنگ - يه جور لذت که از مردن خودمون می بريم ، يه جور شوخی که پشت همه ی مردنها بو می کشيم ، و يه جور لذت خوفناک از تماشای مردن ِ فقط خودم ، جمع از اول بيخودی بستم ، بايد می گفتم تو وجود من : بچه ی جنگ ...
Tuesday, May 25, 2004
Saturday, May 22, 2004
هنوزم فقط یه جا تو این شهر هست که نفسمو بند میاره , دلمو پرواز میده و چشمامو اشکی میکنه.
زمینش زندست . پر قصه .
دروس , کوچه دهقان..
اونجا زندگی نکردم اما بزرگ شدم . اون کوچه همه بچه گیا و دنیای پر شرو شورمو، همه بلوغ، عاشقیام و رشدمو تو خودش جا داده .
اون کوچه پر یه عمر رد پاست .
اونجا یهو دوره میشم . اونی که بودم تا اینی که شدم . همه تصاویر مسلسل وار میان و رد میشن و من غرق میشم تو یه عمر تاریخی که جزوش شدم.
مرسی عمو دهقان . مرسی بره همه چیز .
فقط یاد اینکه دو دهه از زندگیامون به هم گره خورد از خوشبختی پرم میکنه.
هممممم . امان از بزرگ شدن . امان از بزرگ شدن و فهمیدن و از دست دادن ..
زمینش زندست . پر قصه .
دروس , کوچه دهقان..
اونجا زندگی نکردم اما بزرگ شدم . اون کوچه همه بچه گیا و دنیای پر شرو شورمو، همه بلوغ، عاشقیام و رشدمو تو خودش جا داده .
اون کوچه پر یه عمر رد پاست .
اونجا یهو دوره میشم . اونی که بودم تا اینی که شدم . همه تصاویر مسلسل وار میان و رد میشن و من غرق میشم تو یه عمر تاریخی که جزوش شدم.
مرسی عمو دهقان . مرسی بره همه چیز .
فقط یاد اینکه دو دهه از زندگیامون به هم گره خورد از خوشبختی پرم میکنه.
هممممم . امان از بزرگ شدن . امان از بزرگ شدن و فهمیدن و از دست دادن ..
Thursday, May 20, 2004
بوی تغییر همه جا رو گرفته .
بوی صفحه منتظر ورق نخورده زندگیم .
آرومم . سرگیجه مخفی دارم . دلم میخواد دلم بیشتر از اینا شور بزنه . یه جور اطمینانی وجودمو گرفته که ازش میترسم . .اطمینان یعنی صلح، قبول، سرسپردگی
کاش یکی پیدا میشد اطمینان و یه جوره دیگه برام معنی میکرد ..
.نوچ! من هنوزم میگم نه. میگم نه و خودم تصمیم میگیرم
Wednesday, May 19, 2004
Saturday, May 15, 2004
باخ . باخ نابغه ی متعالی .
صاف میکنه آدمو . میری بالا . فوگ زدن چندان فرقی با ریاضی حل کردن نداره . باید چند خط ملودی توام و در عین حال کاملن مشخص و با هویت مستقل دراری .
خوب زدنش سخته اما نظمی که تو دل ملودیا پنهانه وجودتو به نظم میاره . فرقی نداره وقتی داری از هیجان خفه میشی یا دپی یا مغزت قاراشمیشه یا اصن همه چی تو پرفکشن مطلقه، وقتی باخ میزنی با نبض دنیا یکی میشی. نابه .
این یکی سوگولی این روزامه .
پرلود فوگ , ر مینور
کتاب دوم