Tuesday, April 20, 2004

کلندش تا رفیق خوب و مخلفات! هست زندگی باید کرد .
حـــــااااالاااااااااااااا

Round rouuuund
get a round
!I get a rouuuuuuuuuuund


Download

Friday, April 09, 2004

.این دفعه زاهدان گز کردیم
تو یه خونه بودم که زندگی مسالمت آمیز با ارواح عادت شده بود. ارواح اسم و رسم دار! با اینکه خیلی ادعامه اما یه شب تا صبح خوابم نبرد!

زاهدان کلا هفتاد سالش بیشتر نمیشه . زنای بلوچی با صورتای آفتاب سوخته و پر چین و چروک و لباسای زرقی برقی هیجان انگیز. چشماشون یه برق خاصی داره . و خنده هاشون نرم و صمیمی و بی احتیاط و از ته دل و بینظیره.
دلم هنوز پیش دختر بلوچیست . دختره ساده ای که زود مادر شده بود از اون زودتر بیوه و الان مجبور بود به جرم مادر بیوه بودن با تمام قوانین و سخت و بیرحم قبیله کنار بیاد ... .
بعده اینهه مسافرت جنوبی که داشتم جنوبی برام یه معنی بیشتر نداره : جون سخت!

آهان راستی یه دختر ایرانشهریم داشتیم که یادشم روحمو شاد میکنه! ریز و تند و تیز و خنده! قرار بود معلم بشه اما هیچی از ادبیات و فارسی و متعلقانش نمیدونست . " پسره وحشی همچین شاخ شمشاد میکشید واسه مامانه که گفتم حتمن یکی خواب رگشو دزدیده!!!" این یکی از شاهکاراش بود . با " لوند" ام خیلی مشکل داشت و هر دفعه میشنید توبه واجب میشد! . مفهوم لوند براش جا نمی افتاد. رسمم دارن بره توبه از زمین خاک بردارن بمالن به دماغشون . وقتاییم که لازم میشد توبه اساسی کنه با دماغ شیرجه میرفت رو زمین که خوب به دلش بچسبه! دم به ثانیه از موضوعات صبحت ما تهوع میگرفت، دوست پسر داشت اما سکس به نظرش یه لطف پر زحمت بود که قراره به سختی و فداکارانه هفته ای یه بار در حق شوهرش انجام بده! البته خب واسه ابراز همین نظرم چند بار مجبور شد شیرجه بزنه زمین!! وای که چقده من عاشق این آدمای عجیت غریبم!

Wednesday, March 31, 2004

- میشه لطفن چند تا آهنگ شاد به بچه ها یاد بدین؟
+ مثلن چی؟
- آهنگای شاد دیگه . مثل آهنگای منصور .. بزن بریم به سرعت برق و باد... یا نازی جون شهرام کی!
+ !!!!!!!!!!!
(یه نقس عمیق!) .. بعدم تمام تلاشم بره تفهیم مادر بچه ها که جون شما من اینکاره نبوده و نیستم!
- واااااااا! شما اگه اهل این چیزا نیستین اصلن بره چی رفتین سراغ موزیک ؟!
+ والا خب چون دوست دارم!
- آخه اون آهنگا که شما میزنینم که به درد مهمونی نمیخوره . مردم حوصلشون سر میره! میخوام یه چیزی یاد بگیرن که بره مهمونا بزنن!

و این منم! متخصص آماده سازی نوغنچه های شما برای هنرنمایی در انواع مجالس رقص و شادی!!!
اصن کجای قیافه من شبیه این بیناموسیاست خدا عالمه. از این آدما که از اول تکلیفشون با خودشون و ملت روشنه خوشم میاد.

Saturday, March 27, 2004


Breakfast at Tiffany's



You know what's wrong with u miss whoever u r?
U’r a chicken, u got no guts.
U’re afraid to stick out ur chin and say ok life's a fact.
People do fall in love.
People do belong to each other.
Because that’s the only chance anybody’s got for real happiness.
U call urself a free spirit, a wild thing,
And ur terrified somebody's got stick u in a cage.
Well baby, ur already in that cage. u built it urself.
And it's not bounded on the west by Tulip Texas or on the east by Somaliland
It's wherever u go.
Because no matter where u run u’ll just end up running in to urself ..

و همذات پنداری با خانوم آدری هپبرن!

Wednesday, March 24, 2004

امسال بلاخره به خاطر من ماهی عید نخریدن .
امسالم درست دیقه نودی رسیدم سر سفره . یه جوری هول اما پر آرامش. بزرگونه کوچیک انگار!
امسالم لحظه لحظشو قورت دادم . با تمام حواسم همشو ضبط کردم و با تمام ارادم خواستم که یاد هیچی نیفتم.
امسالم رو زمین نبودم . اگه بقیه نمیومدن جلو یاد ماچ و بغلم نمی افتادم .
هی هستم و نیستم.
عید بیست و سه سالگیم رفت اما من هنوز نیستم تو این دنیا. هی خودمو هل میدم تو واقعیت اما آخرشم بیشتر مبهوت لحظه هام. جادوی لحظه ها.
امسالم بعد از تحویل دلم پره "یعنی میشه – کاشکی بشه-" بود.
امسال شاید دلنگرانیا و ترسا پررنگتر از هر سال بود اما هنوزعشق بود، پس امن و گرمام بود.
پارسال خیال میکردم نکنه این آخریش باشه تا مدتها , نکنه.. نکنه ... نکنه...
امسال اما آروم ترم . محکم تر انگار . امسال جمله ها خود به خود با کاشکی شروع میشن.
این خوبه . خیلی خوبه. خواستن قدم اول داشتنه.
خب مرسی خدا بره همینم .
میدونم مورچه واره سرعتم اما یادم نمیره که همش رو به جلو .
پس کماکان مرسی یه عالـمـه!:x

پوووف ..! امسال خیلی کار دارم. خیلی خیلی خیلی...

Saturday, March 20, 2004

سال نو مبــــــــااارک!!!

فرازهایی از حافظ امسالم!

گل مراد تو آنگه نقاب بگشاید، که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد
گدایی در میخانه طرفه اکسیریست، گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد
بعزم مرحله عشق پیش نه قدمی، که سودها کنی ار این سفر توانی کرد
تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون، کجا بکوی طریقت گذر توانی کرد
جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی، غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
و آب پاکی!:

ولی تو تا لب معشوق و جام می خواهی، طمع مدار که کار دگر توانی کرد!

Friday, March 19, 2004




چقد قشنگه اینهمه تازگی , اینهمه شور و تکاپو..

خونه گل بارون شده , شیرنی و آجیل دم عید , تخم مرغ رنگ کردنای خودم، هفت سینِ ناز و با سلیقه مامان، لذت کادو دادن و گرفتن، روبان و کاغذ رنگی، لحظه سال تحویل، عکسای خانوادگی، شیرنی نخودچی!  شمردن عیدیا، نقشه کشیدن و آرزو کردن بره سالی که تو راست، فال حافظ و یه عالم ماچ و دل پر امید.

دلم الان غل غل آرزواِ . بره همه.
بره همهء همه یه عالم شادی آرزو می کنم , یه جمع کوچیک و صمیمی موقع تحویل و مهم تر از همه سلامتی.
سلامتی . سلامتی.

:* تا تحویل!

Monday, March 15, 2004

عجیب بودم امروز ..
عین بچه ها . عین این بچه کوچیک مغرور الکی شجاعا که موقع آمپول خوردن همه وجودش ناامنیه و ترس و خلااِ ولی مجبوره تحمل کنه , بعد به محضی که آمپوله تموم شد گفتن پاشو گریه کردن یادش میفته!

یا طاقتش همینقده، یا وقتی به امن رسید و خیالش راحت شد تازه یادش میفته چقد گناه داره و دلش واسه خودش میسوزه. امن امنم که نیست چون بلاخره میدونه هنوز تا خوبِ خوب شه آمپولها باید زد ...

نمیدونم که . فقط امروز فسقلی بودم. یه فسقلی گنده بک تقلبی بیست و سه ساله متحیر بیش متوقع گناهمند.

Friday, February 27, 2004

باز دوباره جادوگر شدم! همش از این خوابای واقعنکی میبینم، پر نماد و نشانه. دو سه روز بعدم اتفاقی میفهمم خوابه عینن همون روز اتفاق افتاده بوده.


Monday, February 23, 2004

کشتی سواری و لنج سواری تا قشم خیلی خوب بود و بامزه . درست عین رضا شفعی جم تو ارتفاع پست کشتی که راه افتاد فرت فرت صلوات فرستادن ! از شیرنی و تخمه هرچی که میخوردن تا ته کشتی تعارف میکردن.

قشم هوا گرم و خیلی شرجی بود . از اینا که توش زود جونت تموم میشه.
یه غار خربس داشت که یه چیزی تو مایه های کندوان بود ولی اینو اسپانیاییا موقع جنگ درست کرده بودن یه جورایی انگار مقرشون بود. دالونای کوتاه و باریک و تاریک داشت که به هم وصل میشدن.

یه جنگل حَرا ام داشت که وسط آب بود. یعنی هی تیکه تیکه وسط آب جنگلی میشد و توش پره پرنده و خرچنگ و اینا بود . وقتی آب پایین بود عین جنگل بود وقتیم که بالا میومد فقط نوک درختا میموندن بیرون که این جزرو مده شیش ساعت یه بار تکرار میشد.
ماهیاشم خیای خوش ذوق بودن , وقتی با قایق میرفتی هی میپریدن بیرون باهات مسابقه میذاشتن! فسقلیا قد این ماهی قرمزای هفت سین بودن اما سفید و پرنده!
بعد وسط آب یه جا قایقمون گیر کرد به تور یکی از ماهیگیرا که پسر ناخداِ توررو کشید بیرون که مااِ ندید بدید یه کم ماهیگیری به صورت لایو ببینیم . تور که نه البته یه چیزی عین سبد گنده در بسته بود که بهش میگقتن گَرگو . وقتی کشیدش بیرون توش یه ماهی قلمبه بود با یه مرجان قلمبه تر , با یه خوشه انگور!!!
انگوره به شدت دونه های قلمبه و شفافی داشت . مثلن اگه میخواستی رومانتیک فک کنی یه چیزی تو مایه انگورای بهشتی میموند . صاف برگشتم گفتم اِاااه! چه انگوره بامزه ای! اینجا چرا گذاشتنش، طعمست؟؟!
وااای یعنی واقعن کدوم ماهی انگور میخوره که من جرات کردم همچین نطقی کنم؟!
پسره کلی سرخ و سفید شد و هی دریا و آسمونو نیگا کرد بعد با سرافکندگی تمام گقت: نه ... اییی .... ماده ... اییی تخماشه!!

 برقع ام خریدم! تو قشم آدمای بومی و ده و روستا زیاده. بنابراین رفتیم خونه یکی از روستاییا که خیاط برقع روستااِ بود. برقع های امروزی کلی سکسی شدن . یعنی چون دیگه دخترای جوون حاظر نمیشن برقع ببندن دیگه به اون شکل کلفت و کامل نیست. خیلی باریک میاد رو ابروا و پایین دماغ. اما زنای مسن ده کماکان همون برقع اوریجینالارو میبستن که از بغل تا کش بهش طلا وصل بود.
باید توی خونه رو میدیدی. ساده به توان بی نهایت. دختر خونه که تازه عروس بود همش سیزده چارده سالش بود و یه ریز بی صدا میخندید، یعنی به محضی که نیگات میفتاد به نیگاش . کشوندنمون که باید اتاق عروسو ببینین. بعد با چه هیجانی تعریف میکرد این فانوس رنگیا( از اون زرقی برقیاش) که میبینین الان فقط سرش مونده موقع عروسی سقفو پر کرده بود. چار تا دیوار اتاق عروس باید آیینه باشه که اونموقع دو تاش مونده بود . با هیجان نشونمون میدادن و میخندیدن . بعد کمد دختررو باز کرد گفت عطراشو نیگا کن. اینجا خود دخترم هیجانی شد و هی بمون میداد بو کنیم و با اشتیاق میزد بهمون.... جمعا دو تا و نصفی عطر بود که داد میزد تقلبین اما انگار یه جورایی تمام زندگی دختره بود.. اونقد دلم میخواست یه چیزی با خودم داشتم که بهش میدادم. یه چیز که نه خیلی چیزا. .

 قشم یه درخت اور(انجیر معابد) با حالم داشت . عین این درختا که تو فیلم ترسناکا به آدما حمله میکنن! هی شاخه هاش صد تا شده بودن پیچ پیچکی رفته بودن تو زمین و یه درخت دیگه درست کرده بودن . یه اسم با مصمای دیگم داشت: " مکر زن!"

اینم از قشم. کرمانم یه بازار معروف داشت که توش یه حموم گنجعلی خان داشت . از اون حموم گنده قدیمیا که تو فیلمام ندیدی. همون ورا یه چایخونه وکیلم بود که جای دنج و با مزه ای بود. بعدشم بلاخره در کرمان اینجانب پَته دار شدم!
ماهان یه باغ شازده داشت که اون بالاش عمارت و رستورانش بود . و یه چیزی حدود دو هزار تا پله بود تا برسی به عمارت.
 مقبره شاه نعمت الله ولی هم که خیلی با صفا بود با کلی حوض و مناره های خوشگل . نفری یه تیکه از سنگای فیروزه ایه گلدسته هاش برداشتیم.
ولی تو این سفر باحالترین قسمتش فیلم هندیه تو اتوبوس بود که سلمان خان یه بند لخت میشد هیکلشو به رخ دوربین میکشید. تن ورزیده و صاف و براق. یه جا زوم شد رو ممش که جای گلولرو نشون بده یه شیکم و ممه بود با یه عالم پشم کلفت شیو شده که نوکاش یه دست تیغ تیغی زده بود بیرون .!

Friday, February 20, 2004

خیلی راحته وقتی یه سری زن و دختر با اون چادرای مخصوص رنگیشون از زور گرما چپیدن تو چادرای حصیری دستبافشون و بساط چایی و غیبت براست بپری جلو تلغی عکس بگیری و بری . اما وقتی دقیقا یه ربع وایستی به چاق سلامتی و اجازه بره چار تا دونه عکس چار تا عکست میشه یه خاطره قاطی یه عالم سادگی و صمیمیت عجیب روستاییا و سوژه و خوراک پچ پچو ریز خندیدن براشون تا شب !

اینا مال ده بهمنی شهر میناب بودن . میناب دم بندر عباسه. پنجشنبه بازارش کلی معروفه و همشون اکثرا حصیر بافی میکنن .
بندر عباسو واقعن دوست داشتم . یعنی اصلن زمین تا آسمون با تصویری که ازش تو ذهنم داشتم فرق میکرد . یه شهر واقعنکی همه چی تموم با آدمای با فرهنگ . یه چیزیشونم که خیلی دوست داشتم چادرایی بود که سر میکردن . خیلیا چادری بودن اما اکثریت با چادرای رنگی رنگی و نقش دار بود. بعد یه مدل خاصی چادرو دورشون میپیچیدن که کاملا شکل لباس میشد و دست و بالشون آزاد بود .

ساحلش بوی ماهی میده! یعنی اونقد جذرو مد زیاده که وقتی آب میره کنار کلی جک و جونور تو ماسه ها باقی میمونن و وول میخورن و بو میدن!
جذر و مد جنوب یه چیز حیرت انگیزیه. جلوی چشم ما یه مینی بوس رفت زیر آب . رفته بودن آب بازی لابد . تا حواسشون جمع شه نصفش رفت زیر آب و تا دو ساعت بعد آب خیلی بالاتر از سرش میرفت و دیگه خدا میدونه چه بلایی سرش میومد . هرچی حرص و جوش زدم بریم کمکشون کنیم همه خونسرد وایستاده بودن تماشا و میگفتن دیگه کار از کار گذشته. بعد جالب بود میگفتن آب که میره کنار تا جزیره هرمز ( یه نقطه ای وسط آب!) پیاده میرن بعد یه روز صبر میکنن دوباره که آب کنار رفت پیاده برمیگردن بندر عباس!

سه تا بندرداشت . یعنی سه تا اسکله که واردات صادرات مال بندر رجایی بود . خیلی دلم میخواست باز این کشتیارو ببینم . پارسال عینشو تو ماهشهر با پارتی بازی دیده بودم اما این یکیو واقعا شانسی رامون دادن . رفتیم تا دم کشتی گنده ها و بارای هیجان انگیزو اون دستگاه گنده بکا که بارای به اون سنگینیو اینور اونور میکردن . اصولا خیلی هیجان داره. بعد یه کشتی غول پیکر یونانیم اون وسط بود که روغن سویا آورده بود و نفت میبرد.
به هر وضعی بود سوارش شدیم که بره من ترسو بالا رفتن از اون پله طنابیا با اون ارتفاع انقلابی بود خداییش . خیلی جالب بود. کلی عرشه سواری کردیم امانشد توی اندرونیش بریم . میگفتن اون تو که کاپیتان و خانوادشو اینا هستن عین کاخه .

یه کوه گِنو ام داشت و یه آب گرم گنو که داشتن تعمیرش میکردن . دوروبر بندر عباس اصولا پر آب گرمه . ما رفتیم آبگرم خورگو که هر نیمساعت زنونه مردونه میشد . یه چیزی عین استخر درست کرده بودن که آب گرم میومد توش و از حق نگذریم تمام کوهستان اطرافش بوی واجبی میداد! بسکه توی این آب گوگرد بود . فقط دستامو کردم تو آب و دقیقن دو سه روز بواِ به دستام چسبیده بود.
راستی بندر عباس بوف و هایدا م داشت! فرودگاهشم حرف نداشت . یکی از بی دردسرترین فرودگاهای جنوب .

اجالتن همین دیگه ! کرمان و ماهان و قشمم باشه بره بعد.

Monday, February 16, 2004

فرودگاه مهرآباد، لهجه های آشنا، خلوت شبانه اتوبانا، خونه امن ترین جای دنیا-، اتاقم، توالت فرنگی! حموم قرمز و گرم , ساز، تخت و لحاف گرم و نرم، سه تا آدم رویایی که منتظرنم، یه بابا که تا میرسی و میخوای پرحرفیو شروع کنی فیلمیو که ماهاست دنبالشی میزاره جلوت میخنده میگه :"میگن ولنتاینه!"
لذت و اشتیاق سوغاتی دادن و ... خلاصه اینا یعنی من دوباره خونه ام.

اولش برنامه فقط بندر عباس بود اما یهویی کرمان و ماهان و میناب و قشمم اضافه شدن. از بمم دیگه دست شستم. اوندفعه که تا عزم سفر کردم زدو شهر صاف شد ایندفه ام چند ساعت قبل از حرکتم یه چهار ریشتری لرزوند . !

مثل همیشه عالی بود و مطمئنا به اجرایی که دودر کردم می ارزید .

Saturday, February 07, 2004

دیدی اینور اتوبان داری خوش و خرم میری بعد اون سمتو که نیگا میکنی خلایق بینوا به شعاع بینهایت گیر کردن ور دل هم بعد تندی تو دلت یه آخیش گنده میاد و یه خوب شد من اینوری میرما..
اگه سه تا یه ساعت تو دل همچین ترافیکی گیر کنیو راه پس و پیش نداشته باشی
به مقصد یه جایی تو طالقانی که بلدش نیستی راه بیفتی و تا بش نرسی و برگردی خونه جمعا پنج ساعت و ربع ناقابل فقط تو کار کلاج ترمز باشی,
اونقد فشارت بیاد که عین این خیلی احمقا برگردی به خدا که خدایا این یکی دیگه بابت چیه..
بره هزارمین بار این شهر دیوونه رو لعنت کنی و بره ملیونیمین بار تلنگر معمولِ " خیلی خری اگه اینجا بمونی",
حتی اگه هوا که تاریک میشه جرات کنی بره تنوع از زور بیچارگی و استیصال بزنی زیر گریه ,
بعد یهو لای اشکات چشت بیفته به چراغونیه ماه ستاره ای و جنگولکای دیگه که تو اون فلاکت خرت کنه و پیش خودت بگی بلاخره یه سالگرد انفجار نور رنگی رنگی قابل تحمل ..
بعد همونطور قاطی اشکا و پاییدن چراغا یهو نفهمی چطور رو تابلو جلوت عوض صدر نوشته کردستان و اونوقت دیگه تا خود خونه لعنته که به هرچی انفجار نورو و سالگردشه حواله میکنی.


Monday, February 02, 2004

هوای حوصله مدتیست آفتابی نمیشه.
فقط یه چیزیو مطمئنم دیگه. اگه پیانوم نبود تا حالا صد بار تموم شده بودم .

هرچی هست همیشه یه جا رو دارم که چشمامو ببندم و فقط باهاش غرق بشم . وقتی خوبی پروازت میده و وقتی تو حال الانمی غرق میشی تو هجوم امواج . هر قطعه ای که میزنی یه داستانه زندگیه . هر موج که بلندت میکنه یه فصل داستانس . کافیه کمی عقبتر وایستی فراز وفرودشو تماشا کنی و یه کم آروم شی .
جزر و مد ,اوج و فرود ...
از پیانوسیمو شروع میکنی .نجوا گونه . یواش یواش جون میگیری , عاقل میشی , فکرو حساب میاد وسط و یاد میگیری چه جوری مقدمات اوجو فراهم کنی. همه حرکات انگشتاتو پیش بینی میکنی تا وقتی به اوج رسیدی اندازه و مرتفع بزنی. که باهاش بپریو نهایت لذتو ببری. خب هیچ اوجیم پایدار نمیمونه. زیاد بشه دلتو میزنه و مفهومشو از دست میده . پس کم کم میری تو سرازیری و حالِ فرود . گاهی حساب شده و گاهی دلی فرود میای. به مرور میفهمی یه فرود خوب لذت اوجو زیر زبونت نگه میداره .ممکنه بارها به دو لا خط برگشت برسی یا فلان تیکه قطعت بسط پیدا کنه اما آخره همشون فروده. کادانس پنج به یک گوشنوازتره؟ چه فرقی میکنه. فرود فروده حالا هر رنگی که باشه با هر حسی که برات جا بزاره.
عینه عینه زندگی . همه تلاشها ویه عمر آرزو کردنا و رویا بافتنا همش واسه داشتن همون یه تیکه اوجِ با کیفیته . اوجی که بلاخره فرود میاد . اگه همون شد که دلت میخواست - یا حتی ایده آلی که خوابشو میدیدی- آخرش میشه یه خاطره شیرین یا شاید بعدتر ها مایه حسرت . اگرم نشد اون چیزی که باید میشد لذتت نصفه می مونه و میشه برنامه و هدف خیز و اوج بعدیت. حالا چه عمر و روزگار کفاف چشیدنشو بده یا نده . خلاصه هی خیز هی فرود , هی خیر هی ...
و بلاخره آخرین فرود .
قدیم ترا قطعه اونقد بسط پیدا میکرد و تکرار میشد تا همه چی بره یه کادانس هارمونیک گوشنواز آماده میشد . یعنی انگار جایی برای حرفی غیر از حرف آخر نمیموند. عین قدیمیا که انقد زندگی میکردن که فقط باید میمردن .
حالا تَرا همه چی مدرن شده . انگار کادانس بعد از اونهمه تکرار و نظم و ترتیب حوصله بر شده , پس قطعاتم پر میشه از آتونالیته و کادانسای ناغافل . خب دوست داشتن آتونالیته تو ذات و طبیعت کسی نیست . پس بره اینکه از موسیقی مدرن لذت ببری و بهش اخت بشی باید با دقت گوشش بدی , کمی از روابط فواصل بدونی و خلاصه قواعد بازیشو یاد بگیری و اهلش بشی تا لذت ببری. عین زندگی امروز ما نه؟
اما یه چیزیو نباید یادت بره . یه شرط . فقط وقتی قطعت کامل و زیبا درمیاد که توش زندگی کنی . فارغ از دغدغه فرود آخر . باید جاری بشی تو لحظه لحظه موسیقی . باهاش راه بری، رشد کنی، نفس تازه کنی، آماده شی، قواتو جمع کنی و با کله بری که پرواز کنی. بلاخره قطعه به آخر میرسه . زندگیم همینطور . گاهی ازت نوایی به جا میمونه، گاهی یه خاطره میشی، گاهیم زیبایی رو فقط نثار چاله های زمان کردی .
دتس جاست د وی ایت ایز . مهم اینه که بودی حضور داشتی، رنج کشیدی، یاد گرفتی، لذت بردی و روح موسیقی و زندگیو منتشر کردی ...


اعتراف میکنم الان شدیدا حس چی فک میکردیم چی شد دارم! نفهمیدم چطور شد ولی اصلن قصد نداشتم فلسفه زندگی از نگاه موسیقی بنویسم. انگار لازم داشتم اینا رو بره خودم دوره کنم .

Saturday, January 24, 2004

مرده شوره بهشت زهرارو ببرن، غسال خونه، سیستم ماشینی بهشت زهرا، فله ای خاک کردن
بقچه کردن مرده , پریدن تو گور مرده , اون نگاه و شناسایی آخر مرده...

****

حالا حالاها نمیمیرم . نه تا وقتی که یه خونه پر عشق درست کنم.
نه تا وقتی که جلوی خونم یه باغ کوچیک پرگل و درخت داشته باشم.
میخوام وقتی رفتم تو همون باغ لای گلایی که با عشق کاشتم و هر روز با یه دنیا رنگ و طراوت به عشقای زندگیم لبخند زدن خاک بشم.
همون جا لای گلا و نه انقد دور .
و نه انقد افقیو مرده . مرده شور سنگ قبر افقیم ببرن درضمن.
یه جای آروم و خوش عطر بره وقتای دلتنگی عزیزان.
دلم میخواد وقت برگشتن به خاک آراسته و قشنگ باشم. نه بقچه پیچ و بیرنگ و میت وار.
نمیخوام آخرین تصویری که از من تو خاطر عزیزترینام میمونه همون قیافه سرد و بیزندگی یه مرده باشه .
میخوام جایی به زمین برگردم که خاکش با زندگیم , لمسم و نگاهم پیوند داشته باشه .
میخوام با عشق زندگی کنم و به آغوش خاکی برگردم که شاهد لحظه لحظه عشق ورزیدن و زندگی ساختنم بوده.

اینهمه آرزو بره زندگی . چرا نه چندتایی هم برای وقت مردگی؟

Monday, January 19, 2004

خب , باز خونم قل قل افتاده .
قبلا مفصل نظرمو راجع به همجنسگراها نوشته بودم .
احتمالا از این سنگ به سینه زدنم چیزی جز مقادیر متنابهی پچ پچ و خیال باطل و .. نصیبم نمیشه اما خب دلم میسوزه . یعنی واقعا میسوزه . از تمام نفرت و انزجاری که موقع حرف زدن از این آدما جمع میکنین تو صورت و لحن صداتون . از اینکه حتی حاضر نمیشین منطقی راجع به این مساله فکر یا تحقیق کنید . از اینکه حتی فک کردن راجع یه این آدما چندش آوره براتون. با این دید بسته , انقد گارد گرفته و در عین حال کلی حق به جانب.
بنده همینجا و از همین تریبون آزاد وبلاگم اعلام میکنم که این رفتار شما یه جور دیکتاتوریه محضه.
به محض مشاهده کوچکترین حرکت و روشی که خلاف روش و الگوی ثابت ذهنی شما باشه عکس العمل نشون میدین و اونقد شدید که آدم باورش میشه اگه کاره ای بودین و سره قدرتی حتما میدادین پوست هرچی آدم همجنسگراستو تو ملا عام بره عبرت دیگران غلفتی بکنن.
به هرحال از نظر من بر شماست که به آزادی های فردی اطرافیانتون مادامی که به شما ضرری نرسوندن احترام بزارین . بد نمیشه اگه عوض گارد گرفتن و طرد کردن و کوبیدن یه کم برین سراغ چون و چرا و ریشه یابی قضیه.
مرسی!

اصن مگه چی میشه همدیگرو یه کمی بیچارچوب تر این حرفا دوست داشته باشیم؟

Friday, January 09, 2004

اصفهان خونه یه آقایی بودم که همسرش صبح تا شب خانوم خونش بود و شب تا صبح خانوم خونه شوهر سابق! یعنی کلن روزا این خونه و شبا اون خونه . هر کاریم که میکردن و هر جاییم که می رفتن کنار هم بودن . یعنی خانوم به اتفاق دوتا شوهرا و فرزندان!!
رضاییه مهمون یه زوج گِی بودیم. یکی پنجاه ساله اونیکی بیست و هفت ساله . هفت هشت سالیم میشد که با هم زندگی میکردن . زندگی و ادا اصولاشونم خیلی جالب و منحصر به فرد بود!

خب حالا کی بود میگفت اینجور جاها جو بسته و مذهبی داره, نمیشه توش نفس کشید و اینا؟!
اینو از زبون خیلیا شنیدم ولی هر دو خانواده های بالارم دیدم که خیلی راحت و با افتخار زندگی میکردن . دیدن چیزایی که به ندرت تو تهران به این گندگیو رنگوارنگی میبینی تو یه محیط کوچیک و فوق العاده مذهبی برام شوک آور بود . یا ما تاکتیکای یه عمر زندگی زیرزمینیو خوب یاد گرفتیم و یا اینم که زندگی تو شهرستانای مذهبی حکایت همون فنر فشرده شدست .
یعنی بلاخره کدوم ور سهمت از آزادی بیشتره آیا؟؟

Sunday, January 04, 2004

نشاط کوچولوی هفت ساله با مامانش وارد کلاس میشن.
یه دونه از این سلام گنده ها میکنم و با یه عالمه لبخند ازش میپرسم چطوری نشاط خانوم؟
دخترک نفسشو ُپر میکنه , نیشش باز میشه تا میاد جواب بده مامانش میدواِ وسط که خیلی ممنون , به لطف شما , شما که خوب هستین ایشالا , خسته نباشید ......
نشاط کوچولوی نحیف خودشو رو صندلی پیانو جا میده. سرمو خم میکنم طرفش که نگاش بیفته به نگاهم و ازش میپرسم خب این هفته چی داشتیم عزیزم؟
دخترک عینکشو صاف میکنه, باز تا یه نفس عمیق میگیره واسه جواب , مامانش از جا می پره کتابارو در میاره و دونه دونه نشون میده کدوم تمرینا از کدوم کتابا بوده و یه گزارش مفصلم از کیفیت و کمیت تمرینای نشاط در طول هفته ارائه میده . یه دفتر فسقلیم اون وسط رد میکنه طرفم که بعد میفهمم دفترچه انضباتیه!
دخترک واقعن خوب میزنه اما اون وسط یه جا گیر میکنه . تا میام بگم سل نبود عزیزم فااِ مامانه با غیظ و پرخاش و تهدیدو .. می پره وسط که نشاط حواستو جمع کنا. مگه نمیبینی چی نوشته؟؟؟
فک کردم دختر بی نوا حتما اندازه من جا نخورده چون سریع خودشو جمع و جور کرد . با اینهمه نمیدونم بره دلگرمی خودم یا اون پشتشو ناز کردم گفتم عب نداره یه بار دیگه از اول میزان میزنیم. چند میزان بعد دوباره اشتباه میکنه و ایندفعه عین برق گرفته ها برمیگرده طرف مامانش و مامانه هم کم نمیزاره و یه دونه از اون اخم شصت گره ها با یه اَهِ محکم و نفرت انگیز مهمونش میکنه(از همون اَه ا که توش کلی تشر و منت و رخ کشیدنو پشت خالی کردنه) .
ته دل من که سوراخ شد بچه رو نمیدونم .
دخترک دسپاچه میشه و دیگه رسمن قاطی میکنه کجاییم , نشونش میدم اما مغزش دیگه تعطیه. عین مغز خودم...
کلی نازش کردم , باهاش حرف زدم . هر ترفند مودبانه ای که حالی میکرد مخاطب من تو کلاس کیه کار گرفتم اما فایده نمی کنه. زبون خانومه آروم نمیگیره . کلاس داره تموم میشه و من هنوز صداشو نشنیدم..
مامانه عین بلبل تعارفارو ردیف میکنه , دخترو میکنه بیرون , خدافظی و درو میبنده.
با خودم فک میکنم حتی فرصت نداد خدافظی کنه . یهو نشاط کوچولو درو هولکی باز میکنه و با یه صدای عجیب و جبغ مانندی میگه خدااااافظ!
گناهی نداشت که صداش اونجوری دراومد. مطمئنم زیاد فرصت شنیدن انعکاس صدای خودشو بیرون از خونه پیدا نمیکنه . میدونم اون خدافظی عجیبم یه تشکر بود . اینو تو نگاهش خوندم . تشکر بره چند دقیقه محترم شمرده شدن وجودش..

تمام مدت کلاس فقط یه چیزی تو کلم چرخ میخورد . آرزوی فجیع یه دونه از اون چکشای گنده و سرپهن کارتونی . از همونا که جیم کری تو مسک از تو آستین کتش کشید بیرون ساعت ونگ ونگیه رو پودر کرد.  .

Wednesday, December 31, 2003






.......
Sometimes I see
How the brave new world arrives
And I see how it thrives
In the ashes of our lives
Oh yes, man is a fool
And he thinks he'll be okay
Dragging on, feet of clay
Never knowing he's astray
Keeps on going anyway...

Happy new year
.............




Friday, December 26, 2003


قرار بود برم کرمان. فقط به خاطر ارگ بم. یهو به دلم افتاد چه عجله ایه بزار هوا که سردتر شد برو.
همین. همین شد که الان من یکی از این لای پتو پیچیده ها نیستم. که الان گوشه امن نشستم سعی میکنم شگردای زندگیو واسه خودم توجیه کنم و یه عالمه از من بی گناه ترا و شاید محق ترا ناغافل از جریانی که به جبر واردش شده بودن پرت شدن بیرون . به همین سادگی . به همین تخمی .
.....
خب مثل همیشه سکان دست ناخداست . منم فقط قد یه مسافر گیج و تماشاچی .
کاش میشد ناخداهه یه کم از جنس مسافراش بود . یه کم فهمیدنی تر .
یه کم . همش یه کم...

****
قرار بلاگرا بره کمک.

Tuesday, December 23, 2003

به قولی..

چه سعادتی ست
وقتی که برف میبارد
دانستن اینکه
تن پرنده ها گرم است!

ناز و آرامش بخشه نه؟
واسه اون پسر کوچولوی شیش هفت ساله که اصرار داشت اندازه پولم بم آدامس بده چی؟
همون صوت کوچولوی بی پناه که از هجوم برف سرخ و مچاله شده بود , که گره ابرواش باز نمیشد , که دستای نحیف و بی دستکشش عین چوب خشک شده بود....همونکه تو اون هیرو ویر تند تند دماغشو بالا میکشید و سرسختانه حساب میکرد بقیه پوم چقد میشه .
یعنی جدالش بره زیستن هیچ وقت مجالی بره یاد تن پرنده هام باقی میزاره؟
گمان نمیکنم .. گمان نمیکنم و از ته دل آرزو میکنم زندگی براش چیزی غیر از این حدسا وگمانها مقدر کنه ..

Wednesday, December 17, 2003

قابل داشتن یا نداشتن! مساله بیست ساله کماکان همین است .
وقتی کوچولو بودم ماریانه مهربون سر عیدا و تولدا بسته های پر شکلات و آبنبات و چیزای رنگی رنگی و خیلی هیجان انگیز برامون میفرستاد. هوم.. هنوز لذت و هیجان دیدن اون بسته زردا و زنگ پستچیه نزدیک روزای خاص قشنگ یادمه. یه شب که ماریانه مهربون زنگ زده بود منم طبق معمول در حالت جوزدگی گوشیو گرفتم تا عمق عشق و علاقمو به خودش و بسته های نازنینش ابراز کنم. ازم پرسید خب دوست داشتی بستتو عزیزم؟
منم نگذاشتم نه برداشتم گفتم آره مرسی! اصلن قابلی نداشت!!!
ماریانه حیوونکی چند بار ازم پرسید چی؟؟ منم همونارو هر دفعه غلیضتر براش تکرار کردم و پیش خودم خیلی مفتخرانه فک کردم به به بابا عجب بزرگ شدم , عجب حرفایی میزنم ! بعدش یادمه وسط غش غش خندش تونسته بود چند بار بگه خواهش میکنم! مرسی عزیزم!!
بعدن تا چند سال بعدش هر بار یاد این مکالمه می افتادم تنم داغ میشد. چند روز پیشا وقتی مامان شاگردم , که همیشه فوق العاده با اتیکت و فرمال صحبت میکنه , داشت با نهایت احترام پاکت پولو بم میداد چی بش گفته باشم خوبه؟
تقصیر خودش بود هی جلوی منه كل كليِ اِنده ادبیات لفظ قلم حرف زد هی جو داد .
هیچی خلاصه خیلی کشدار و با ناز تو صورت خانومه فرمودم مرسی ناااقابله!!!
هرچی فک میکنم میبینم همون ورژن قدیمی مرسی قابل نداره قابل تحمل تر بود.

Saturday, December 13, 2003

بابا مامان باهم وارد اتاقم ميشن.
بابا يه نفسه عميق ميكشه.
ب_ فرح جون تورو خدا به اين بگو انقد سيگار نكشه. اتاقش بوي اتاق آقاي اتفاقو(يه سيگاريه قهاره خدابيامرز!) گرفته.
م_ من چرا بگم؟ (بعد اتوماتيك مياد سر زيرسيگاري شرو ميكنه به شمردن)
ملتمسانه ميگه: آيتك جون خواااااااهش ميكنم ديگه سيگار نكش.
خندم ميگره از تاكيدش رو ديگه. هميشه همينطوره وقتي از ملايمت و كم كن و كمتر كن نتيجه نميگيره صاف ميره سراغ امر محال!
م_ هي هي هي!( اَداي من). صد بار بت گفتم اين خنده ها كه جاي جواب تحويل آدم ميدي از ضعفه . از تسليمه. داري ميگي آره ميدونم كار اشتباه ميكنم اما شجاعتشو ندارم ديگه نكنم.
باز خندم ميگيره و مامانم لجش!
م _ هي هي هي!

بابا ميره ميشينه روتخت ، تنبكو ميگيره دستش و يه نگاهي به كوه كتابا و سي ديا و سازا و بوم نصفه كاره و تمام جفنگياتي كه رو زمين پخش و پلاست ميندازه. بعد نيشش باز ميشه و يه جوري توجيحيانه مدافعيانه ميگه : فرح جون همه هنرمندا اتاقاشون همينشكلي ميشه ها!!
م_ نخير فقط از هنرمندي ريختوپاششو ياد گرفته .
باز ميخندم.
م _ هي هي هي هي !

بابا پاميشه ميره پاي عكساي بچگي كه چسبوندم به ديوار. ميخنده ميگه :
ب- آخه تو اين قيافه معصومو ببين . اصلن دلت مياد به اين نگاه چيزي بگي؟!
م_ آره نيگا كن جنس جلب با اين قيافه مظلومش چطوري دستشو زده به كمرش داره خط و نشون ميكشه . از اون اول رئيس بود .
ب_ ديگوري گوري ويگور
م_  چيگور ويگور...
و باقي اصوات قربون صدقه!
م_ ممد جون كي ميشه اينا يه دونه از اين خوردنيا بره ما بيارن؟( با يه نگاه واقعن كه بي عرضه ايانه به من !)
ب_ واي آخ! همچين باهاش كشتي بگيرم!
...غرق ميشن تو عكسا و كم كم سوژه اصلي كه پشت سرشون نشسته فراموش ميشه.
موقع بيرون رفتن يهو يادم ميفتن و يه مراسم پندو اندرز مفيد مختصر و آخرشم يه خود داني معمول بره حسن ختام!

يه تصوير دوست داشتنيو پر عشق زندگيم بود . حيفه اينا يادم بره.

Monday, December 08, 2003

كوچه هاي خلوت با برگاي پهن نارنجي ، قرمز و زرد كه همه جارو فرش كردن. نم نم بارون و منظره بديع و آروم كوچه رنگي و نمناكي كه هيچوقت از ذهنت پاك نميشه.
به غير از سيل روز آخر ، شيراز مثل هميشه عالي بود و خاطره انگيز .
تخت جمشيدم كه خب يه شيرازه و يه تخت جمشيدش با همه جلال و جبروت ساليانش. كافيه اونجا باشي چشماتو ببندي و يهو خودتو وسط همه اون عمارتاي باشكوه و سران و بزرگان ملتهاي مختلف و جشنا و مراسم بي نظيرش غرق كني. بعدم كه چشاتو باز كني يه نفس بر پدر اسكندرت بياد.
از دور خيره ميشي به عظمت ويران شده . درسته مال خيلي قبله اما وصلِ همين آب و خاكيه كه به تو نسبتش ميدن . عظمت و اقتداري كه حتي بقاياي ويران شدشم يه عالمه فكر و هنر از اونور تاريخ به رخت ميكشه و تضاد محسوسش با فلاكت و حقارت فرهنگي تماشاگران كنونيش... سعي بي سرانجام بره پيدا كردن كوچكترين سنخيتي بين ديروز و امروز همين سرزمين و مردمش .
ولي از اينا گذشته غروب تخت جمشيد يه چيزه ديگست . عاشق غروبش و آرامشيم كه همه جا رو غرق خودش ميكنه .





بازار وكيل شيراز بين اينهمه بازاري كه رفتم جداي قشنگي و زلم زيمبوهاي عتيقه هوش پرونش تنها بازاري بود كه ميشد توش با خيال آسوده و دور از نگاهاي دريده و دستاي فضول واسه خودت گز كني . از اين نظر مهر شيرازيا خيلي به دلم نشست !
حافظيه ، سعديه ، باغ ارم ، شاچراغ ، نقش رستم ، پارسارگاد ، ... شيرازم عين اصفهان پره جاهاي ديدني و بناهاي تاريخيه . از اونجاها كه هرچند وقت يه بار دلت پر ميكشه بره يه گوشه ايش و كلي هوسناك ميشي .

و اما به گاه رجعت سه چيز از ديگرانش بيش اسباب خرسندي و طيب خاطر فراهم آورد:
1- دوش و دستشوويي خود آدم .
2- تخت و لحاف يخ و صميميت كه كافيه بخزي لاش تا تمام گرمي و آرومي دنيا رو نصيبت كنه .
3- بهترين و خوشمزه ترين قسمتش كه وصال و پاسخ به خواهش و شهوت انگشتاته بره نواختن و نوازش كردن اسبابي كه غذا و پرواز روح رو ميسر ميكنن .
*****

وقتي قيمت تمام زندگيو آينده يه بچه بي گناه قد پول يه جفت كفش ميشه...
عكساي فجيع دختراي چار پنج ساله نه ساله ديدم كه ميفروختنشون. نفري چل پنجاه هزار تومن.
كسي ميدونه چه جوري ميشه به اين بچه ها كمك كرد؟ چه جوري ميشه خريدشون؟ ميشه بعد به بهزيستي جايي تحويل داد؟ بلاخره يه كاري ميشه كرد حتمن ....

Sunday, November 30, 2003

Les miserables!

از اونجایی که من رسمن عاشق و شیفته این بینوایانم چند تا از آهنگاشو اینجا میزارم تا شمام بشنوین. انتخابش خیلی سخت بود و کیفیتشم خیلی اومد پایین ولی به نظم می ارزه به یه بار شنیدنش. سعی کردم یه جوری ردیفشون کنم که یه کم از قصشم در بر بگیره. اینجا یه ذره ازشون نوشته بودم.یه قسمتایی از آهنگا و ویدیوهاشم میشه دید.




اینجا کزت کوچولو وارد میشه و بعدم خانوم تناردیه.
Castle on a cloude





کزت جوان مریوس رو پیدا کرده . اول دوئت لاو سانگیه قشنگشونه و بعد تریو با اضافه شدن اپونین که اونم عاشق مریوسه..
A heart full of love





کر و آواز دسته جمعی قبل از حمله اول با حضور همه شخصیتها از جمله ژان وال ژان , ژاوه , خانواده تناردیه , انقابیا, اپونین , کزت و مریوس..
One day more





مریوس دوست داشتنی بعد از جنگ و کشته شدن همه دوستاش . فوق العادست!
Empty chairs at empty tables


اگه جا داشتم بازم میزاشتم . هواااا گوش کنینا. عرق جبین ریختم!

Monday, November 24, 2003

ديدي آدم تو سرما نوكاش يخ ميزنه؟
حالا هر جا باشي نوك انگشتا و دماغ و چونه رو ميشه يه كاريش كرد با لمس اصطكاكي* ، اما تكليف بقيه نوكا تو ملع عام چي ميشه؟ !


Wednesday, November 19, 2003

بهترين قسمت سفرم روستاي ميرآباد بود . عالي و بينظير . يه دوپينگ اساسي . دارم نزديك ميشم . آدم گاهي يادش ميره اين آرامشي كه داري به خاطر رسيدن بهش انقد خودتو به آب و آتيش ميزني همين بغلاست . فقط كافيه يه كم وايستي و فرصت نيگا كردن و نفس كشيدن به خودت بدي.
انتهاي بند اروميه ميرسي به سيلوانا كه اگه اونم راست بگيري بري ميرسي به ده ميرآباد . يه ده كرد نشين با اهالي با صفا ، مهربون ، مهمون نواز ، سرحال ، با نشاط ، آماده زندگي... نميدونم چه جوري بگم . لباساي رنگ وارنگ ، موهاي قرمز حنا بسته و گاهن به شدت طلايي و مجعد طبيعي ، چشماي سبز و عسلي ، لباي خندون ، خونه هاي چوبي و ساده ، دراي خيلي كوتاه، تنوراي نون پزي ، لونه مرغ خروسا كه عين غاراي كوچواو موچولو بود و بره تخم برداشتن بايد ميخزيدي ميرفتي تو ، طبيعت بكر و زيبا ، رودخونه روون ، گله ها و زندگي موازي حيوونا و ... از همه مهمتر يه عالمه دل صاف و ساده ...
هر طرف برميگشتي رنگ بود و هواي تازه ، موسيقي طبيعت و آدماي گل . چه راحت ميخنديدن و به غش غش مي افتادن . از ته دل ، راحت ، سبكبال . از ييلاقاشون تعريف كردن و عروسياشون . انگار اونجا دختر داشتن نعمته چون عروس بردن كار سختيه . علاوه بر اينكه خونه و تقريبن وسايل خونه با خونواده داماده حداقل بايد پنج مليون طلا بره عروس بخرن تا مادر عروس راضي بشه . اگه داماد پولدار باشه اين رقم تا بيست مليونم ميرسه . حتي تاج عروس بايد طلاي خالص باشه . يه چيزي شبيه مهريه تا دختر از اول با خودش يه سرمايه اي داشته باشه . به همين خاطر همه عروسيا فصل پاييز ميشه كه محصولو جمع كنن بفروشن و با پولش بتونن عروس ببرن . راستي به ما ميگفتن عجم و به شهرامون عجمستان !!
دورو برت زندگي موج ميزد . همه سرحال و قبراق و درحال فعاليت . مادر خانواده اي كه پيششون رفتيم پونزده شكم زاييده بود اما هنوز جوون و سرحال . خونه ها در كمال سادگي . وقتي عايشه در خونشو باز كرد رفتيم تو عملن جو گرفتم . يه اتاق ساده با تنها وسايل لازم بره زندگي . يه عمر زندگي با اينهمه سادگي ... يه آن اتاق خودم بعد خونمون اومد جلوي چشمم . احساس خفگي كردمو بيهودگي .
ميدوني اونجا كه هستي به همه چيت شك ميكني . اينهمه دوييدن ، بالا پايين پريدنات ، نقشه كشيدنات ، برنامه ريزي كردنات و بيست سالو جلوجلو ديدنا و لحظه هارو از دست دادنات ... دنبال چي ميدوييم اينهمه ؟ اصلن واقعن اين كيه كه انقده دنبالمون كرده ؟ بره چي اينهمه تلاش ميكنيم كه زندگيمونو انقد سخت و بيمعني كنيم . اونجا همه زندگيم عين يه تلاش گنده براي خراب كردن همه چي با دستاي خودم به نظر ميومد . زندگي واقعي اون چيزيه كه اونا دارن . آواز پرنده هارو از تلويزيون شنيدن ، سال تا سال طلوع و غروب طبيعتو نديدن ، به جاش عكساي طبيعت ، حيوونا ، چشمه ها و مردم روستانشين و ايلياتي عكاساي معروف جمع كردن . خروار خروار كتاب جمع كردن و خوندن تا عاقبت بتوني خودتو متقاعد كني با فلسفه زندگي فلاني ، عرفان بيسالي ، و نحوه نگاه و ايدئولوژي اونيكي موافق تري . آخرش كه چي؟ وقتي اونا با همه بيسواديشون زندگيو فلسفشو و همه وجودشو صد بار بهتر از تو فهميدنو ميتونين تعريف كنن ... حالا افسوس و عشقيو كه تو چشماي مامان ميديدم وقتي از تابستونايي تعريف ميكرد كه ميرفتن به دهشون سركشي كنن و همونجا سه ماه ميموندن ، ميفهمم .
تنها ترسم تو زندگي اينه كه ده پونزده سال ديگه اگه بودم برگردم با خودم بگم كه چي ، به كجا رسيدم؟ يا نكنه با اين روند ديگه حتي وقتشم نكنم يه لحظه برگردم و راه رفترو نيگا كنم ...
بهار يكي دو هفته ميرم پيششون ميمونم .

دانشگاه تبريز فوق العاده بود . در عمرم همچين مجموعه گنده و قشنگي نديده بودم . عين يه پارك گنده با مسافت خيلي زياد كه توش ساختموناي دانشگاه رو ساخته بودن . حتي خوابگاهارو كه خيلي زياد بودنو مجهز تو خود دانشگاه ساخته بودن . بره مسيراي داخل دانشگاهي اتوبوس داشتن و يه تاكسي تلفنيم تو خود دانشگاه فقط مخصوص راه هاي داخل دانشگاهي!! سيستمي بود خلاصه! كتابخونه مليشونم همينطور . كلن سيستم و امكانات فرهنگي بد بالا بود . مجسمه عمو دهقانم ديدم تو كتابخونه . كار احد حسيني بود . اين آقاي حسيني كه واقعن نابغه ايه واسه خودش تو موزه تبريز طبقه پايين يه قسمت مخصوص خودش داره كه اگه گذارتون افتاد از دستش ندين . مجسمه هاش شاهكار بودن . گذشته از اندازه هاي عظيمشون فكر و ايده اي كه پشت هر كدوم بود مورمور كننده بود .
راستي بازارشم جاي هيجان انگيزي بود . برعكس مرداي اهوازي كه با نگاهشون درسته قورتت ميدن تبريزيا همه سر به زير و خجالتي بودن در عوض به شدت اهل عمل! اونقد سرعتي و حرفه اي كارشونو ميكردنو در ميرفتن كه حتي به يه چشم غره ام نميرسيدي . بي اغراق تو اون دو ساعتي كه اونجا بودم مطمئنم يه دويست سيصد تاييشون بم محبت كردن .

جلفا و كليساي سنت استپانوسم عالي بود . بناي خود كليسا به كنار جايي كه ساخته بودنش خود بهشت بود . فقط طبيعتش با اون پل سنگيه و روده و درختاي زرد ، قرمز ، نارنجي و سبزش واسه خيره كردنت كافي بود . هان راستي جلفا شهر بي قبرستونه .

ماكو برف اومده بود . خونه ها تو دل كوه درست شده بودن كه به خاطر ريزش كوه كم كم كوچ كرده بودن پايين تراش . يه باغچه جوقم داشت كه خونه و قصر يكي از سرداراي مظفرالدين شاه بود و چيزي از يه كاخه تمام عيار كم نداشت . ديگه لازم نيست توضيح بدم تو چه جاي خوشگل و پر دارودرختي ساخته بودنش ديگه؟ شب كه برميگشتيم مرند ستاره هاي دشت ديدني بودن . نزديك ، پر نور و خيلي زياد . واقعن زيبا بود . آرزومه يه شب همين جايي زير نور ستاره ها بخوابم.

كندوان خونه ها تو كوه بود . ماكو خونه هاي كوهيش چوبي بود اما كندوان خونه ها سنگي و تو دل كوه بودن . حالا با چه مشقتي اين كوهارو اينجوري سوراخ كرده بودن و توش زندگي ميكردن سر در نياوردم . آب و عسلش حرف نداشت . زناشم خوش اخلاق بودن ، وقتي داشتم كوه پر شيب و يخ زده رو با سكته ميومدم پايين دلاشونو گرفته بودن قاه قاه بم مي خنديدن!
از كندوان رفتيم مهاباد كه يه بازار تاناكوراي هيجان انگيز داشت . از اونجام اروميه و سه گنبد و كليساهاش و ...
يه سرزمين آبا اجدادي گردي حسابي كرديم . از بعضي ترك بازيا كه بگذريم آدماشو واقعن دوست داشتم . مهربون ، دلرحم ، ساده و فوق العاده قابل احترام .

خلاصه از عمر سفري بود كه حالي كرديم !

Monday, November 10, 2003


تمام زندگيم بچگياي آن شرلي بودم . البته وقتي ديگه بزرگ بودم ديدمش ولي خب دوران كودكيش يه جورايي انگار تماشاي خود هميشگيم بود . همونشكلي قل قل احساسات ، خيالپردازياي شاعرانه، دوستياي مقدس و آسمونيم ، آرزوهاي كوچيك و بزرگ و تمام بلند پروازيام. خب نه مثل اون منسجم . هميشه از زور احساس داشتم ميتركيدم . بره همين خيلي وقتا قاطي بودم . يه جورايي جو زده! پر شعر و حرف و موسيقي . طبيعت جادوم ميكرد .كافي بود شمال باشم و بارون بياد ، يهو ميشدم يه خل ديوونه كه زير بارون ميچرخه ، ميرقصه و از خودش شعر و آهنگ ميسازه . دوستام  و دوستيام جادويي . كنارشون بودن پرم ميكرد و پروازم ميداد . قرارداد و قطعنامه! دوستي امضا ميكردم و به هم طي مراسم روحاني و خاصي قول ميداديم تا ابد مال هم و براي هم باشيم! هنوز دارم امضاهامو . عين همون سندا كه زنو شوهرا موقع عروسي امضا ميكنن . الان ميدونم هيچ رابطه اي با امضا ابدي نميشه. پس چرا هنوز همه امضا ميكنن؟ بزرگترا همون كاريو ميكنن كه من اونموقع با اون عقل ناقصم ميكردم . حالا مال بزرگارو مضحك و بچه گانه بدونم يا كار اونموقع خودمو بزرگونه و با ارزش؟

احساسام گنده بودن . يه جوري توم جا نميشد . هي فشارم ميداد . ميخواست پخش شه بين همه تقسيم شه . اما خب آدم بزرگ ميشه و خيلي دردناكانه ميفهمه كه دنيا و آدماش هيچ حوصله و وقت بره احساساي خالص و ملتهبش ندارن . دنيا تورو تو چارچوب ميخواد . منم زور زدم خودمو جمع و جور كنم . ديگه شعر ننوشتم . ديگه نخواستم از عمق حس كنم و بفهمم . خواستم ديگه هيچ وقت بلندتر از بقيه نپرم .

فقط ميدوني آن شرلي بزرگ شد ، خانوم شد ، عاقل شد ، خودشو قد توقع دنيا كرد . منم بزرگ شدم اما هنوز همون كوچيكم . بي قالب ، بي چارچوب ، وحشي . هنوز بلند و از ته دل ميخندم ، هنوز فقط و فقط ديدن آدماي خوب لبريزم ميكنه و هيجانش اشكيم . هنوز همه چي برام نشانست ، با ارزشه ، رمزآوده . هنوز باورمه كه همه چي اون بيرونه كه من كشف كنم و جزيي از حقيقتش شم و از شگفتي اين حادثه و شراكتش غرق لذت شم . هنوز مجنونم ، افسار گسيخته و پره عشق . نه عشق متين و آروم و با وقار . عشق ديوانه ديوانه ديوانه . بي حصار ، بي قيد و بند .
چرا سعي كنم شكل آني بزرگه شم؟ ديوونگيمو دوست دارم . دلم ميخواد تا ابد همنطور بمونم . لبريز ، واقعي ، پر آرزو هاي رنگي .

Wednesday, November 05, 2003

اگه حوصلتون سر رفته يا همينطوري هوس كردين بخندين گوشي تلفنو بردارين و 118 تبريزو(3333333!) بگيرين . با اينكه تمام مكالمتون فارسي صورت ميگيره اصن تعجب نكنين كه يهو شماررو عين فرفره به زبان شيرين تركي بگنو قطع كنن . فكرشم نكنين فرصت فارسي پرسيدنشم ممكنه بتون بدن . اصلنم تعجب نكنين اگه خانومه تو گوشي شما با فرياد و خيلي كشدار از دوستش ميپرسه " سنين بو شومارن وارينده؟!" (تو اين شماررو داري؟)
در ضمن بعد از كلي ترجمه خواستنو اينا به هيچوجه منتظر نباشين شماره هايي كه گرفتين كوچكترين ارتباطي با محل مورد نظر داشته باشه . چون به هرحال سيستم هوشمنده و خودش هرچي كه صلاحتون باشه تحويلتون ميده !
خلاصه جاي خنده ايه .!

چيزه ، ميگم كه چرا ديگه هيچكي يويو به آدم كادو نميده؟
دلم لك شده براش .



Tuesday, October 28, 2003

عاشق سعد آبادم . عاشق هر چيز قديمي و اصيلم . پام كه اينجور جاها ميرسه فركانسام يه شكل ديگه ميزنه . كاخ ، موزه ، مسجدا و خونه هاي قديمي .... وووي اصلن يه فاز ديگه ميشم . يه چيزيم مطمئنم . من تو زندگي قبليم شاهزاده اي ، پرنسسي چيزي بودم . هيچ جايي اندازه اين كاخا و خونه هاي بزرگ قديمي احساس فاينالي ات هومي بم دست نميده :d
شايدم بره همينه انقده عشق جهانگردي دارم . شايد قراره برم اين مكان شگفت وحكمن سحر آميز گذشتگيمو پيدا كنم . شايد قراره اونجا نقطه عطف باشه . هزار تا شايده اما چيزي كه مسلمه من يه جهانگرد خواهم شد . حالا شايد از نوع كوچيكش .
در همين راستا امروز يه كشف بسيار بزرگ و دلچسبناك كردم تو سعد آباد . موزه برادران اميدوار! از بار اولي كه اسمشونو شنيده بودم فك ميكردم هيجان انگيز ترين آدماي دنيان .كه چه مصمم و قاطع پا شدن دوتايي دور دنيا رو گشتن . با دوچرخه . بعد هي فكرشون بود و آه سوزناك . امروز من موزشونو كشف كردم! سه هفتست افتتاح شده. باورنكردني! هميشه برام خيلي دور از دسترس بودند. حالا اما يكي از برادرا تقريبا هر روز اونجاست و با روي باز از همه پذيرايي ميكنه . اونيكي تو شيلي ازدواج كرده و همونجا موندگار شده . خاطراتشونو تو يه كتاب به اسم "سفرنامه برادران اميدوار" نوشتن . اصن نميتونم بگم چقد چسبيد . خيلي اتفاقي و بي هدف . يهو جلو پام سبز شد . اونقده هيجان داشتم و غرق تماشا بودم كه اصلن يادم نيفتاد دوربينو درآرم . در ضمن با دوچرخه مسافرت نكرده بودن . با دو تا موتور شروع كرده ميكنن و چند سال بعدم با سيتروئن اهدايي فرانسه كه الان جلوي در موزه پاركه . كل سفرشون 10 سال طول ميكشه . اي خداا.... هي عكسا رو نيگا ميكردم هي آه حسرت .... به نظرم از خوشبخت ترين آدماي دنيان . مطمئنم . آدم يه آرزويي داشته باشه و انقد سفت و سخت دنبالش بره . با اونهمه سختي ، مرارت ... ولي در نهايت با يه گنجينه به چه گندگي تجربه و جهان شناسي . و مهمتر از همه خود شناسي . هي بابام هي ...

راستي يه اعتراف كوچولو! تنها وقتي از دختر بودنم غصم ميگيره موقع مسافرتاي تكيمه . خب كسي جلومو نگرفته . اما من ، يه دختر تنها ، هيچ وقت نميتونم از يه حدي پيشتر برم . نميتونم خيلي خطر كنم . كسي به اينكه چي تو سرت ميگذره يا هدفت چيه كار نداره . اول جنسيتته .

Saturday, October 25, 2003

ديدي بعضي ازشاگردا پولو دستي بت ميدن؟ ديدي تازه بعضياشون در نهايت اتيكت جلوت ميشمرن بعد ميزارن كف دستت؟ ديدي آدم احساس صدقه گرفتن بش دست ميده .. ، بعد ميخواد نيست و نابود بشه؟
بابا به خدا يه پاكت ناقابل خوب چيزيه ، استفادشم ثواب داره. ثواااااااااب !

***

(مامان شاگرد تازم حين تنظيم ساعت كلاس) - ميدونين كه هفته ديگه ماه رمضونه .
+ اِه ! راست ميگين، يادم نبود!
- شما روزه ميگيرين؟
+ من؟ اِِم .. والا ... نه من نميگيرم.
- چرا نميگيرين؟
+ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
- اعتقاد ندارين يا به خاطر مشغله نميگيرين؟
+ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!................. والا... راستش..... نميدونم ... نه ... يه چند ساليه نگرفتم... نميدونم....!
- (صداشو صاف ميكنه) آها! كه اينطور ! خب پس گفتين ساعت ............

چي بود تفتيش عقايد بود؟؟؟ پس كي بعضيا ياد ميگيرن انقد حق به جانب و راحت به خودشون اجازه فضولي تو مسائل خصوصي و شخصي آدمو ندن؟
بيشتر از خانومه از خودم لجم گرفت كه هنوز اون ترس پنهان تومه . ترس اون چماقه . همون چماقه كه از روز اول مدرسه بالاي سرم واستاد تا آخرش . همون كه ازم ميخواست تظاهر به هويتي كنم كه نداشتم . اعتقاداتي كه مال من نبود . روش زندگي كه مال اطرافيانم نبود . بلدش نبودم . اشتباهي فك كرده بودم رفته. يعني از وقتي مدرسه تموم شد خيال كردم انداختمش دور . كه ديگه خود خودمم بدون هيچ نيروي مزاحمي كه ازم نقش بازي كردن طلب كنه . كه ديگه بلند داد ميزنم چي تو كله خودمه و ورم كدوم وريه .. هه هه زهي خيال باطل !
هنوز چماقه بود ، هنوز ميترسيدم ....
از طرد شدن ، از انگ خوردن ، متفاوت بودن ، محاكمه شدن....

Wednesday, October 22, 2003

نشستي تو ماشين داري تو اتبان ميگازوني ، با آهنگه داد ميزني و كيفورانه ميروني . پيش خودت فك ميكني چقد لينكين پارك دوست داريا ، بعدشم درود ميفرستي بر وجود برادرت كه هميشه آهنگاي خوب واسه ماشينت گلچين ميكنه .آهنگه تموم ميشه ، بلافاصله بعدش صداي تار ميشنوي ! تكنوازيه تار! خوب گوش ميدي انگار رديفه ، بعد چار شاخ ميشي كه رديف دستگاهيو چه به لنكين پارك . نوارو درمياري ، دهنت چار متر باز ميشه و عمرن باورت نميشه چي ميبيني . رديف ميرزاعبدلاه . اجراي برومند . جزو همون نواراي خاطره انگيزه دانشگاهيت . كه تنها كمك و معلمت بود سر امتحاناي رديف ، كه از در خونه تا در دانشگاه گوش ميكردي مگه گوشه هاش برن تو مخت ، كه از طريق يه دوست خوب تو همون روزاي رنگي بت رسيده بود ، كه خلاصه يه كلام كلي خاطره داشتي باهاش مثلا ! ظرف سيم ثانيه خونت داره قل قل ميكنه و بعد از اون تمام راه به اين فك ميكني كه وقتي رسيدي خونه چه جوري بكشيش همونيو كه درود فرستاده بوديش .

يه كم كه ميگذره ياد تمام اتفاقاي مشابه اينهمه سال ميفتي . ياد بچگيا و نوار سلطان قلبهاي نازنينت كه يه جورايي همه زندگيت بود و همين جناب برادر يه روز نشسته بود واسه خودش تمام متن فيلم ديدي دودلو روش ضبط كرده بود . همه فيلم ! اونموقعم خواسته بودي سر بزاري به كوه و بيابون . يا خودكاراي يادگاري ، يا قلموي وينزورت، دوربينت ، واكمنات، صد تا نوار ديگت .. و هزار قلم متعلقات ديگت كه به فاصله يه چشم به هم زدن نابود يا مفقود شدن تو اين سالا ... چي بايد بش بگي؟ انگار تو اين بيست سال هيچي عوض نشده . تمام جواباشو حفظي . ميتوني حدس بزني عذر هر سوال و فريادت چي خواهد بود . تنها چيزي كه مشخصه اينه كه انگار راست راستكي يه چيزايي تو خون آدمه . همونقد كه من همه چيزاي زندگيم برام با ارزش و مقدسه به چشم اون صرفا وسيلست . همونقدري كه من تو گذشته و آينده زندگي ميكنم اون شديدن تو حال زندگي ميكنه . درست دو قطب متضاديم . حتي قبل از اينكه عاشق بشه چيزي به اسم يادگاري تو زندگيش معني نداشت ، الان كارتا و كادوها و گلاي خشك شدشو يه سانت اينور اونور كردن جرات مي خواد . يه جوراييم وارستگيشو دوست دارما اما خب من همه چيم يادگاريو مقدسه! آدم ماديم ديگه چي كار كنم . تمام راه هي ميگي و ميشمري ميگي ميشمري آخرشم وقتي ميرسي در خونه يه آه بلند ميكشيي كه يعني دتس ده وي هي ايز ديگه بابا جان ! البته خوب كه نيگا كني خيليم وضع داغون نيستا ، حداقل ميتوني به پيشرفت سليقه موسيقاييش اميدوار باشي . هرچي باشه از ديالوگا و صداي ماشين ديدي دودل تا لينكين پارك كلي راهه ....






Monday, October 20, 2003

اون ماري كه اين چند وقته آرامشمو گرفته بود ، هموني كه از ديدن قيافش يا شنيدن صداش رعشم ميگرف ، بايد ميديدي چطوري مي لرزيد ! چطوري ته ته پته افتاده بود، ارتعاش صداشو لرزش دستاشو . خود رعشه شده بود . من چه آروم و خونسرد نيگاش ميكردم !
هنوزم دليل بدجنسيشو نمي دونم ولي خب انگار بايد باور كرد بعضيا ذاتا يا اكتسابي بدجنسنو هيچ رقمه نميشه باهاشون نرم و لطيف طي كرد. مخصوصا وقتي دست پرورده سيستم دولتي مملكت گل و گلاب باشن ديگه . سخت بود اما لرزوندمش و كماكان شيره خودم !
اينم به سلامتي روحيات انقلابي پيروزمندانه امروزم .

 u don't own me !
.........................................
don't tell me what to do
don't tell me what to say

..................................


Wednesday, October 15, 2003

هيچ احوالاتم به جا نيست. نميدونم چرا از وقتي خلاص شدم هيچ اتفاق هيجان انگيزه و دلچسبناكي برام نيفتاده . انگار زيادي منتظر بودم . اونقدم دلم رخوت و ركوده كه كاراييم كه براشون نقشه كشيده بودم از دستم برنمياد . يعني خلاصه هيچجوري حسش نيست . فقط مقدار متنابهي از دست كساني (ك با فتحه يا ضمه به دلخواه) حرص خوردم و زورم نرسيده و اضطراب كشيدم . بعضي وقتا شديدن آرزو ميكنم يه خورده از كلفتي صداي آيدين و اعتماد به نفس و زورش مال من بود . اونوقت همون اول كار ، يه ابروي گره خورده با يه تك سرفه خالي خيلي مسائلو در جا حل ميكرد ميرفت پي كارش .

راستي هيچيم كه نه . يه ملاقات خيلي ناز داشتم . با يه دوستي از گذشته ها . گيرم يه زمانيم معلم عكاسيم بوده . درست وقتي از همه رابطه هاي مدرن دوستانم خسته بودم و درمونده . كهير . يه دل صاف ميخواستم و ديدمش . همونقد زلال ، همونقد پاك .. صيقلي.. راستكي . باورم نميشد . يه جورايي وجود همچين آدمايي رو باورم نميشه ديگه . وقتيم كه پيدا كنم خب از هيجان و عشق ميخوام بتركم . چقد دلم ميخواس عين وحشيا بغلش كنم . فشارش بدم . آويزونش شم . يه ذرم شدما اما بقيش فك كنم از چشام غلپ ميزد بيرون . دلم ميخواست همه وجودشو بغل ميكنم ، باور كنم و آروم بشم . سحر خوبم مرسي بره بودنت.

به غير از اونشب كماكان قمر در عقربه . كمبود آرامش دارم . خيلي زياد . از اون وقتاي خيلي بي دغدغه ميخوام . اونوقتا كه خيلي مريضي خيلي درد داري بعد يهو دردت تموم ميشه . همونقت كه تك تك سلولاي بدنت پرچم سفيد بلند ميكنن . يه نفس راحت ميكشي . بعد همه وجودت پر آرامش ميشه . آرامش آروم . از اونا كه دونه دونه نفساتو حس ميكني . شكر ميكني . با زمين و زمان آشتيي . از اينهمه بدوبدي بقيه و بالا پايين پردناشون تعجب ميكني . زمانو حس ميكني . زندگيو ميفهمي . تا مغز استخونت ميفهمي .. بيخيال همه چراهاي ابدي ...
شايد اگه همش يه كمي عاشق بودم اوضاع فرق ميكرد . حتمنم ميكرد .

Wednesday, October 08, 2003


 vivo per lei !
vivo per lei la musica!
هميشه ، هميشه ، هميشه :x



Vivo per lei da quando sai
la prima volta l`ho incantrata
non mi ricordo come ma
mi e entrata dentro e c`e restata.
Vivo per lei perche mi fa
vibrare forte l`anima.
vivo per lei e non e un peso
.................
(همش با ترجمه)

Wednesday, October 01, 2003

و مرا جيوه ام آرزوست!
از وقتي خودمو يادم مياد يه عيب گنده دارم ، اونم اينه كه آدامسيم . جنس عواطف و روحيم و خلاصه كل وجودم آدامسيه . آدامسيم چون هر جا پيادم كني ميچسبم . آدامسيم چون كندنم هميشه تلفات داره . از اون بد آدامسا . از اون لجباز خيلي چسبونكيا . اونا كه هرچقدم بخواي با ظرافت و ملاحضه و دورانديشي و دودوتا چار تا بكنيشون باز نصفش جا ميمونه سر جاش و نصف ناقصشه كه برميگرده زير آوار دندون و زندگي .
همينه كه آرزوي جيوه دارم . جيوه ايا خوشبختن . هر جا باشن شكل همونجا ميشن . هر جا بريزي قد همونجا ميشن . دور ميگيرن ، احاطه ميشن ، ولي وقتي رارو باز كردي گفتي بفرما ، راحت برات قل ميخورن ميرن اونوري كه بايد برن . نه شكلشون عوض ميشه نه تيكه هاشون باقي ميمونه ، نه زخمي ميشن و نه ناقص . انگار نه انگار!
من اون آدامسم . هميشه به خاطرش زيادي درد كشيدم . از اولين باري كه كنده شدم و گذاشتم له بشم فك كردم تنها راهم جنگيدنه . گفتم اونقد ميجنگم تاحالش جا بياد . حد بفهمه . آدم شه . عين بقيه شه . اما خب وقتي جنست آدامسيه آدامسيه ديگه . تارو پودتو كه ديگه نميتوني از نو به هم ببافي . هميشه خدا جيوه ايا برام معما بودن . يعني يه كم كه گذشت خودم معما شدم . چون در نهايت من اون جنس متفاوت بودم . جنس ناجور ! اونا قوي بودن و من ضعيف . انعطاف پذير بودن و من شكستني . اونا انگار مجموعه شروط لازم بره زنده بودن و زندگي كردن بودن و من .. خب معلومه ديگه ورق عوضي برخورده لاي اين جماعت كامل و بي نقص! طول كشيد تا اينو فهميدم . تفاوت جنسامونو ميگم .
الان ديگه قبول كردم من آيتكم و اين موجود آيتك نامو سرتاپاشو زيرو زبركني آخرش همينيه كه هست .