Thursday, September 09, 2004

The Phantom Of The Opera


ياد لندن شب آخر و لحظه هايي که با هم توش غرق شديم .
ميدوني الان يه ثانيش آرزومه؟ ...

******

اينجور رسمه که هر انگيسي به شصت و پنج سال که رسيد تحت حمايت دولت قرار ميگيره. يعني هفتگي از دولت حقوق ميگيره. اگه خونه نداشته باشه دولت بهش خونه ميده. اگه وضعيتي داشته باشه که کاراي روزانه براش سخت شده باشه گاهي روزي سه تا پرستار مياد در خونه. يکي غذا ميده اونيکي مواظب وقت قرصاست . اونيکيم خريد ميکنه حموم ميبره پياده روي، گردش، دکتر ... و همه اينا مجاني. انگار ازت تشکر ميکنن که اينهمه سال زندگي کردي و مخلصانه سايتو سر مملکت انداختي! خب طبيعيه که اين شهروند اينگيليسي بي دغدغه با خيال راحت و آسوده به زندگي ادامه ميده و تو نود و پنج سالگي بره ده سال بعدشم برنامه ريزي ميکنه .
کلن هيچ جاي ديگه اروپا نديدم انقد به حقوق انساني و وجود آدم احترام بزارن و زنده حسابت کنن. مرد، زن، پيرو جوون و
.معلول فرق نميکنه. فکر همه چي و همه کس شده و وجود همه به حساب مياد

راستي مادام توسوي اينجا با اوني که تو فرهنگسراي نياوران ديديم خيلي فرق ميکنه . يه مجموعه واقعن ديدني با قسمتاي مختلف. وحشتناکترين جايي که تو عمرم بودم طبقه پايين همين مجموعه بود که ابزار و آدما و کلن اتمسفر شکنجه و اعدام از دويست سيصد سال پيشو عينن درست کرده بودن و ....پوف واقعن دل ميخواست ديدنش . خيلي واقعي و و حشتناک ... از اونوقتا که از شدت درندگي هم نوعت تا مغز استخونت تنهاييو حس ميکني ..

Tuesday, September 07, 2004

Les miserables!



واي بلاخره بينوايان واقعي لايو توصيف نشدني ديدم !
همين فقط که سه ساعت لاينقطع مورمورم نخوابيد.اصن يه جاي ديگه بودم.

اينجا چهار تا از آهنگاشو گذاشته بودم قبلن .

نکته سوپر هيجان انگيزشم اين بود که کتاب نتشو خريدم! تنظيم بره پيانو و وکال! يعني چي؟؟ يعني از پشت ويترين هر پيانو فروشي که رد ميشم حس جنون بهم دست ميده. دو ماهه دستم به پيانو نخورده .
اگه يه روز قاطي همچين تيمي همچين شاهکاريو برديم رو صحنه ممکنه از خوشي سکته کنم.

Saturday, September 04, 2004

آي هااااااي .....
......
دوست دارم خب بيا.

اين جان عاريت که به حافظ سپرده دوست .. روزي ....

نه نه دختر نبود.

مرتيکه جاکش بود دختراشم فرستاد آمريکا خودش ...

اونکه ک*و بود اصلن!

نه ما ديگه زياد مونديم ...

آخه لامصب ک*م نميداد!

نه به خدا دوست دارم.

آره اختر زن نجيبي نبود . نه به هيچ وجه. ( تنها زني که من رو نجابتش قسم ميخورم! )
نه مريمم دختر نبود. نه نه دختر نبود .. اما خب ...

ممم .. ددددده ! بيا ديگه خب ميخوامت!

آقاي ص. نود و يک سالشه ! از اون طاغوتياي دبش و ميلياردراي فوق العاده با شخصيت اون زمان که وقتي باهات حرف ميزنه از شدت لفاظت قلم و ادب کلماتش ترجيح ميدي فقط لبخند بزني و سکوت کني چون مطمئني تو اون کلاس حرف زدن خيلي بيشتر از اينا تمرين ميخواد.
اون وقت همين آقا اگه ويسکي شبش يه ليوان بيشتر از معمول بشه خواباشو بلند بلند ميبينه و نتيجش ميشه همون خطاي بالا!

جدن که مردا موجودات .... قابل تاملين!

Tuesday, August 31, 2004

اين چند وقته چند فقره دژه ووي اساسي نفس بره مورمور کننده شدم. اولش خوبه ها هيجان انگيزه . آدم يه حس جادوييش مياد. اما بعد ...

انگار راستي راستي همه داستان مارو نوشتن . اون لحظه هاي هق هق و درد لابد باره تراژديه سناريورو تامين ميکنه. موقع هاي پوچي و خلا و حيرونيم مزه ماجرا و آزمايش ستاره.

ستاره يا عروسک خيمه شب بازي ...

.فرقش چيه. تماشاچي حتما راضيه

Thursday, August 26, 2004

بعد از وين تميز و گوگولي، شلوغي و کثيفي پاريس تو ذوق ميرنه. اينجا مملکت صفه. از جيش کردن تا نون گرفتن کمه کم نفر دهمي.تو مترو سياها و عربا دقيقن همون حسيات مرداي اهوازيو برات زنده ميکنن.

هواام که رسمن ديوونست . فک کن با شلوار کوتاه و صندل يه صف يه کيلومتريو بعد چهل و پنج ديقه به نصف رسوندي اونوقت ناغافل يدونه از اون ابر قلمبه سياها مياد چنان طوفاني ميشه که چترو ميبره . بعده چند ديقه همين جوري که وايستادي فک ميکني بليطه برات يه ذات الريه خرج برداشت يهو چنان آفتاب سوزاني درمياد که پوستت به جيليز ويليز ميفته .

تو پاريسم مثل وين نماي خونه هاي قديميو همونجوري نگه داشتن ولي خب قديمي جديد در همه . شهر شلوغيه با تنوع نژادي زياد.اينجام خيلي گرونه. تو يه محله نسبتن خوب اگه يه اتاق فسقلي زير شيرووني بگيري از اين شامغ دو بنا (اتاق خدمتکاراي قديم)ماهي ۵۰۰ يورو اجارشه .

خلاصه از اون پاريس رويايي و رومانتيکي که منتطرش بودم خبري نبود اما خب رود سن و ايفل  و اوغسي و نوتردام و رودن و دالي و ليدو و مولن روژو هزار تا ديدني ديگه ام داره ديگه . گشتني فراوون هست اما بره زندگي جاي سختيه .

الان احساس ميکنم بايد يه بار ديگه لست تنگو اين پريسو ببينم . حتما کلي يه جور ديگه ميفهممش .

Sunday, August 22, 2004

وين و سالزبورگ عالي بود . کلن بر هر انسان تاريخ و هنر دوستي واجبه حداقل پنج بار تو زندگيش اين شهراي خوشگل سبز آنتيک هنریو ببینه  .

وقتي وارد وين ميشي دقيقن حس ميکني پرتاب شدي به دو سه قرن پيش. تقريبن نماي تمام ساختمونارو همونجوري حفظ کردنو فقط اگه بازسازيو نوکردني باشه مربوط به داخل ساختمون ميشه. درا و سقفا بلند اونقد که وقتي وارد پانسيونمون شديم فک کردم عوضي اومديم يه کليساي قديمي.اصن ساختمونا بد جو ميدادن. شهر به طرز وحشتناکي تميز بود. و گرون هم. فک کنم فقط ترنسپورت ارزون بود.
ولي خب راحترين کاريم که ميتوني بکني توريستيته. يعني تمام شهر و مردمش انگار بسيج شدن که تو راحت ترين و دلپذيرترين مسافرت عمرتو داشته باشي .
از جولاي تا سپتامبرم که فستيواله فيلمه و کلي صندلي چيدن تو فضاي باز جلوي ساختمون شهرداري و هر شب يه برنامه کلاسيک از اپراي فلوت سحر آميز تا باله سيندرالا رايگان بره عموم پخش ميکنن . وين معدن کاخ و موزه و يه جورايي محل تولد و وفات نصف بيشتر معروفترين آهنگسازاي دنياست . ولي کليمت و نولده و شيله شم چسبناک بود بسي.

سالزبورگم که رسمن خود بهشت بود . قشنگترين شهر دنياي کوچيکيه که تو عمرم ديدم . بعدنا شايد قشنگترم ببينم اما فعلن تکه. سالزبورگ همونجاييه که فيلم اشکها و لبخندا (سند آو ميزيک) و توش ساختن . تقريبن بيشتر جاهاي ديدني فيلمو همونجوري نگه داشتن بره ديدن توريستا . يکي از آرزوهام بود ديدن اين شهر. ولي خب يه روز واقعن براش کمه .

آهان راستي وقتي گذارت اينورا ميفته حتمنه حتمن بره جلوگيري از شدت زورآوري قضيه بايد از قبل فکر بوداپست و پراگم بکني .

Thursday, August 12, 2004

وقتی تو اسنی زیاد غریبیت نمی یاد. شهر صنعتیه زنده ایه اما خب خیلی از خیابوناش واقعن شبیه خیابونای تهرانن . و البته پر ایرانی . چند روز پیش تو کافی نت وقتی آقاهه یه کلمه انگلیسیم حالیش نبود خانوم بغل دستی من خیلی شیک یهو سوالای آقاهه رو به فارسی ازم پرسید. امروزم تو رستوران شبکه پی.ام.سی باز بود و جناب آقای سیاوش قمیشی هنر نمايي مي کرد .

راستی گفتم اینجا هوا خوبه ها, گه خوردم!! اونقد گرم و شرجی شده که رسمن کلافه کنندست . هیچ جام که کولر نیست. پشه و حشره ام که از سرو کولت بالا میره . تو هلند نزدیکای دریا یه پشه های ریزی همراهیمون کردن که اصن پشه نگو، انگار نيش عقرب بود . یعنی جا به جا روم کوهان ارغوانی سبز شد . خیلی بد بود .

ولی بوخوم ... وای بوخوم میشه شهره خاطره هام . یه عروسیه فراموش نشدنی با یه تاتر موزیکال لایوِ واقعنکی . مطمئنن اون حجم احساسو نمیشه تو قالب کلمه ها جا داد . ولی این عروسی باعث شد یه بار دیگه همه جمع بشیم . هر کی از یه گوشه دنیا. از ایران و شهرای مختلف آلمان گرفته تا سوئد و آفریقا و فرانسه و دوبی و کانادا و .. ناب بود , ناب . دلم باز پر عشق شد .اين پراکندگي باعث ميشه گاهی آدم یادش بره اون طعم ناب اونهمه عشق که گوشه گوشه دنیا جا گذاشته . ولی یه یادآری کافیه. یه دیدار. یه ماچ. یه بغل. یه بو. يه صداي خنده ...این میشه که الان از اینجا رفتن یه جورایی داره سختر از کندن چند هفته پیش میشه. واقعن سخته ...

دلم میخواست بیشتر از عروسی و سورپریزای بامزه و رومانتیک دوستای عروس بنویسم یا کل شکل و ترتیب مهموني که واقعن جالب بود . از موزیکاله هم همینطور. اما الان نميشه. شايد بعد.

Tuesday, August 10, 2004

اینو هفته پیش نوشتم . اما تا الان فرصت پابلیش نشد .

*****

این شهری که الان توش هستم اسمش یِوِره . یه شهر قدیمی و آروم و ســـــــــبز . تمیز، شیک، آروم و رنگی رنگیه . روزا بییشتر از هر صدایی صدای پرنده ها و نسیم گوشتو پر میکنه و شبام صدای جیرجیرکا. جلوی خونه ها هر کدوم عین یه باغ کوچوولوا . خلاصه بسی زیبا و رویایی .. امشب شومینه روشن کردیم .انگار تازه اینروزا هوا یکمی آفتابی شده .
یکی از معروفترین آبجو سازیای آلمان اینجاست به همین اسم یور.
از بین شهرای دورو اطراف، برِمِن و کوچه های تنگ قدیمی و کلیسا و کلن بافت قدیمیش دل انگیز ناکتر بود.
تو هلند فقط به گرونینگن مشرف شدم و یه شهر ساحلیه دیگه که خلاصه هیچ ربطی به آمستردام و ونگوگ بازیه داغ به دل گذاشته نداشت. ولی کلن فیش انتقالیه دوربینو یادم رفته بیارم فعلن عکسا تو بایگانی میمونه.


*****


هفته قبل از اومدنم داشتم سکته میکردم . عین بهت زده ها . هیچ حال خوبی نداشتم دائم اشکی و افقی . احساس میکردم دارم تیکه پاره میشمو اصلن تحمل این کندن تو وجودم نیست . با دوستام نتونستم خدافظی کنم . باورت میشه اونهمه کشو و کتاب و نوار و سی دی و رنگ و ساز و نامه و یادگاری و خاطره دست نخورده موند؟ جون گلچین کردنشونو نداشتم . طرف هر کدوم میرفتم زیر آوار چسب له میشدم . فقط دلم میخواست ثانیه هارو کش بدم و توشون غرق شم. یاد دقیقه های مونده عین یه حسی شبیه مرگ بود.

یکی از جاهای سختش خداحافظی با بابا بود . بابایی که شلوغ بازی در نیاره یعنی حالش خرابه . اونم از اون باباها که اساسن از جنس همین و هر نفس و نگاه همو رو هوا معنی کنین . کندن از بابای بی صدای مظلوم پر غصه دلخراشه . که همه حرفش این باشه که "برو ببین ولی بمون و جاتو محکم کن "، بعد یهو دم آخری بپرسه "خب حالا آیتک جون واقعن میری بمونی یا برمیگردی؟"..

گذشت و فرانکفورت نشستم . یهو یه حجم بزرگی از یه احساس فراموش شده پرم کرد ." آزادی" .
حس کردم دیگه هیچ وقت دلم نمیخواد برگردم . بعد گیج موندم از تفاوت پیش بینیای وحشتناکی که کرده بودم و خوشبختی که تو وجودم دوییده بود ....

نمیدونم . دفعه آخری که اینجا بودم هنوز بچه بودم . تمام شادیه اینور برام خلاصه شده بود تو یه عالم شکلاتای رنگارنگ و فروشگاهای اسباب بازی و کیف مدرسه صورتی که خریده بودم .
اما الان ... الان فقط سه تا مزه به وضوح زیر زبونمه. آزادی. آرامش. سبزی و طراوت .
البته خوب بدون شک به علاوه مقدار متنابهی پنیر و سوسیس و آبجو!

نمیدونم . شاید بگی اولشه . شاید هزار تا حرف دیگه بزنی. اما چیزی که مصلمه اینه که تشنه بودم . احساس یه زندانی رها شده رو دارم . رها از همه بندایی که وقتی تو زندگی غرقی عادتن . جا میندازن اما درد ندارن .

خلاصه فعلن چیزی که بیلیرم اینه که داره خوش میگذره . حرفای فلسفیم باشه بره موقعای فلسفی !
راستی فک کنم تو این چار پنچ سال اخیر این اولین ده دوازده روز مطلقن بی اینترتم بود!

Sunday, July 25, 2004

دفتر تلفنمو باز میکنم..

رفته
رفته
میره
هفته پیش رفت
تو فکرشه
مم بزا ببینم .. سه سالی میشه که رفته
اگه شوهرش بیاد میره
آخی.. کاش ایندفعه دیگه بش ویزا بدن
نوچ! این یکی رفتنی نیست . عاشق جاشه . خوش به حالش .یعنی می دونه چقد خوشبخته؟؟
میره
رفته
یه ماه دیگه میره
نمیره اما نه از نوع خود خواستش . از مدل آرزو به دلش
منتظر جواب مصاحبشه
نمیره و تا آخر عمرش از شوهرش متنقر میمونه
منتظر جواب دانشگاست
اینیکی نمیتونه بره و شاید هیچ وقت نتونه باباشو ببخشه
موندنیه
به روش نمیاره اما بزرگترین هدف زندگش رفتنه
رفته
رفته
میره
......

 
..... دفترم شده انباری اسم و جای رفته ها و میخواد بره ها. این دفتر پر اسم یه مشت آدم ناراضیه . یه مشت آدم بلند پرواز، آینده نگر، گذشته دیده، تاب نیاورده . یه مشت آدم که دنبال حقشون میگردن. دنبال رنگ آسمون قصه ها. که سر جای اولشون هم سفید دیدن هم سیاه اما خاکستری مدامو دیگه تاب نیاوردن . که معلوم نیست جای دیگه ام تنالیته های رنگی منتظرشون باشه . که نمونه بارز از اینجا رونده از اونجا موندن. که انگار به دنیا اومدن بره در به دری ...
تو این شرایط دل بستن حرامه. اگه بخوای کمتر اذیت شی این بزرگترین چیزیه که امثال ما باید تو زندگی یاد بگیریم. دلبستن و چسبیدن ممنوع . ما نسل آلاخون والا خونا، ما متلاشی شده ها، ما از هم دور مونده ها، ثبات ندیده ها ... 
کندن حرف اولو میزنه .
افسوس..   

Wednesday, July 21, 2004

میدونی یه قتایی دنیا آروم میچرخه. همه چی رواله. همه آدما، حسا، نفسا .
 بعد یهو خسته میشی. تکراری و پوچ. آرزو میکنی، گاهیم آرزوی آرزو میکنی .
بعضی وقتام تا غرت کامل منعقد نشده خدا میزاره تو کاست . میگه بیا نق نقو اینم جیره تغییر و تنوعت.
این تغییر هر چی که باشه ذاتن جنسش با هر چی آرامش و روال و عادته نامربوطه.
حالا این وسط یکی باشه ماده اولیه وجودش چسب باشه .

خلاصه کماکان جیوه ام آرزوست .... هرچقدم بخواي با ظرافت و ملاحضه و دورانديشي و دودوتا چار تا بكنيشون باز نصفش جا ميمونه سر جاش و نصف ناقصشه كه برميگرده زير آوار دندون و زندگي

Sunday, July 11, 2004

Ochi Chornie
(Black eyes)



ای چشمان سیاه
چشمان سوزان
چشمان عاشق و زیبا..

Ochi Chornie

Download

Ochi Chornie/Baskov

Download

Ochi Chornie/Dimitri Stepanovich Bortnyansky

Download

Ochi Chornie/Russian Gipsy Romance
Download

Ochi Chornie/Red Army Choir
Download


Ochi chornie
ochi strastnie
ochi jhguchie
i prikrasnie
kak lublu ia vas
kak baus ia vas
znat uvidel vas ia v ni dobrei chas
.....
..
ochi chornie
ochi plamennie
i maniat ani v starni dalnie
gde tzarit lubovf
gde tzarit pakoi
gde stradania niet
gde vrajhdi zapriet
.....
..
Ochi chornie
ochi jhguchie
ochi strastnie
ochi jhguchie
i prikrasnie
kak lublu ia vas
kak baus ia vas
znat uvidel vas ia v ni dobrei chas

Tuesday, July 06, 2004

 آخه این نینیای پنج شیش سالرو باید ببینی تو کلاس. خود طبیعت بکر و دست نخورده . بچه های زنده، پر سر و صدا، پر حرکت، پر زندگی با یه دنیا سوالای کمدی تموم نشدنی. رقابت دختر پسری , کری خوندن پسرا و پر رو بازیاشون، هول شدن دخترا، دخترای صورتی، زرد، قرمز و سبز با دمب اسبی و سنجاقای رنگی . پسرایی که هر جلسه میرن اون گوشه اکیپ میشن و هر بار قاطی کردنشون لای دخترا خودش مصیبتیه . فینگیلیایی که تو همون کلاس عاشق میشن. فینگیلیایی که میدونن نوبت خودشونم میشه اما تا پای تخته ایه یه اشتباه کوچولو کنه از ته دل واسش هــــــــــــی میکشن . فینگیلیایی که ناشی میرسونن . فینگیلیایی که هنوز دروغ و نقلب بلد نیستن .

عسله وسط کلاس و نطق من پامیشه میاد وسط خمم میکنه در گوشم تند تند همه چیزایی رو که جلوتر از بقیه بلده قطار میکنه و از یه آفرین کش دار قد یه دنیا پرواز میکنه . علیه که متناوب و متفاوت از بقیه نیگام میکنه . یه جوری که انگار نه انگار شیش هفت سالش بیشتر نیست! اشکانه که فقط حواسش به معلق سر جاشه. پسرایی که بعده یه عالم کری خوندن بره دخترا نوبت بازیشون میشه و موقع اشتباه و هـی کردن دخترا بلدن خودشونو از تک و تا نندازن و سر و تشو هم بیارن . بچه هایی که یهو هوس میکنن ماجرای اون روز خونه خاله رو جز به جز برات تعریف کنن . بچه هایی که زنگ خوراکی و دسشویی دارن . بچه هایی که یار کشی میکنن اما سادن و انعطاف پذیر و بخشنده .

هممم... آخه کی میتونه از دیدن اینهمه رنگای شفاف و زنده که هر دفعه برات یه شگرد تازه دارن خسته بشه . فقط روحو تازه میکنن و از خاطر رفته های با ارزشو زنده .

Saturday, July 03, 2004

از وقتی روسری به سر شدم و هیچم مصادف با دوران قشنگی تو این مملکت نبود یه ترس و تصویر احمقانه کودکانه اومد نشست کنج مغزم جا خوش کرد تا حالا .
اون ترس و خیاله وقتی تو ماشین میشستم یه وقت بی هوا لچکه سر میخورد میرفت میافتاد رو شونم . ترس مچاله شده اون روزا از پشت سرم . وحشت خیال اون تفنگه که اَوت آو نو وِر یه راست نشونه میرفت پشت موهای بی حجابم و گلوله ای که از پیشونیم یا وسط دماغم میزد بیرون . تصویر لجن انقدر دردناک مردن به خاطر یه دسته از موهای لختم . وحشت و فکر بچه گانه ای که هیچ وقت روم نشد بلند بگمش تا بلند بهم بخندن و بتونم بره همیشه بندازمش دور .
نگفتم و جا خوش کرد . دیروز وقتی پشت نشسته بودم و لیز خورد همه چی یهو زنده شد. بعد از اینهمه سال .. تمام اون احساسای یخ نا امنی اون روزا، به رخ کشیده شدن جنسیتم، اجباری که خیابون و مدرسه تزریقم میکرد بره قایم کردن خودم، شخصیتم و کم کم همه وجودم . و چه بهانه ای شیرین تر از جنس لطیف و آسیب پذیر بودن بره اینهمه راحت لگد مال شدن .

اول خندم گرفت به ابلهی که بودم . بعد یه عالمه غصه بره کودکی و معصومیت تجاوز شدم . بره دوگانگی که بهمون تحمیل شد . بره زجر فرو خورده و حقارتی که کشیدیم . که میکشیم و چندشم میشه فک کنم داره عادت میشه ..

Sunday, June 27, 2004

اینروزا رابرا همه زندگیم از جلو چشمم رد میشه . اونقدر که گذشته رو حلاجی می کنم حال و آینده بی وجود شدن . شاید بره همینه آرومم . راه های رفته رفتست دیگه. چه تلخ چه شیرین رد شدن. طعم بکرشونو از دست دادن و الان چیزی جز یه مشت حس و خاطره و تجربه باقی نمونده . یه مسیر فتح شدست . فارغ از همه زیر و بالاهاش . فتح شده . و همینه که لذت بخش و آرومه .


What though the radiance
Which was once so bright
Is now forever taken from my sight.
Though nothing can bring back the hour 
of splendor in the grass،"
The glory in the flower,
We will grieve not,
rather find ..
The strength in what remains behind

Thursday, June 24, 2004



این روباهه. روباه صداش میکردن و از پیرترین زنای ده میرآباده. اینبار فرصت نشد ببینمش فقط خبر سلامتیشو شنیدم. پیر و چین چینی و خمیده با روی هم یه متر قد اما کلی زنده و شوخ و دلقشنگ. این سوراخی که ازش درمیاد لونه مرغاست که تونل مانند و دالونیه. غیر از خودش کسی نمیتونست انقد راحت بخزه تو نیم مثقال جا.

*****

،وقتی که دیدن قیافه اون خانوم متبسم روسری سیاهه رو سر در دستشویی داغون فجیعا بشه فرخنده ترین اتقاق روزت . بعد که میای بیرون پرده رو میزنی کنار که یه مرد خفن غول با نوچه هاش لم داده باشن دم در زنونه . با نیش باز مبایل به دست چلق چلق عکس خانوم ثبت کنن بعد لبخند زهرماری کوفتی هیزشون تمام صورتشونو بگیره و تواز غیض بترکی اما باز ابعادو که ببینی خفه خون بگیری رد شی بری.

*****

آسمون آبی , ابرای پنبه ای , دشت و رود و رودخونه. زمین و خاک. خود خود زمین زنده و بارور و بخشنده . با یه عالم رنگ . رنگای شفاف و زنده .
و تصویر اون زنا و دختر دهاتیا که رنگی رنگیو خسته از تپه های سبز سرازیر میشن و از سختی کار ناله میکنن .
دخترا از هیژده سالگی صورتشون چین میفته , بیست سالگی بچه ها از سرو کولشون بالا میرن , وسطای سی که میرسن کاملن شکستن . یعنی نشسکستن . فقط چروک میخورن اما زندگی از تک تک سلولای بدنشون فریاد میکشه .
همم ...

Monday, June 21, 2004

خرداد تموم شد و ایرانگردیای ما نیز هم .

تبریز و ائل گلی , ارومیه و باغ مو و ده سیر، دریاچه ارومیه، دره قاسم لو، اشنویه و باغای گیلاس، نقده، مهاباد و آب سدش، سنندج، مریوان و زیروان و آخر خط دوباره تهران شلوغ و دیونه و عزیز کرده با یه خونه گرم و آشنا که یه گوشش انتظارتو میکشه.

یه بابا که از مشخص ترین عشقای زندگیش استقبال و بدرقه ست . فرودگاه، راه آهن ترمینالش فرقی نداره . سراپاش میشه هیجان و میدونم درست همزمان با حرکت آدم از مبدا تو فرودگاه مقصد نشسته انتظار میکشه، زندگیو دوره میکنه وگاهی یادداشتیم جا میزاره .
و ایضن یه مامان همیشه در کمین که منتظره پام از تهران اونوری بره تا تمام قیامتیو که با دقت و برنامه ریزی خاصی تو اتاقم به پا کردم به نظم بیاره و خب وقتیم که مجال نفس کشیدن مهیا شه تمام خلاقیت دیزاینریشو خدمت بگیره و خلاصه طرحی نو دراندازه . و درست قبل از انفجار، وقتی از رویت نخست شاهکار هنریِ تازش نفست بریده، خیلی معصومانه لطیفانه بیاد بغل آدم که:" گقتی مرسی اتاقتو درست کردم برات؟!"
و خب یه موجود ثالث با یه عالمه ماچای آبدار همیشه تیغ تیغی .

همم . این روزا روزای خوبین . سه تا خوب زلال تکرار نشدنی دارم که انتظارمو میکشن. کی میدونه . شاید یه روز یه خوب زلال دیگه ام اضافه شه . اونوقت خونه خالی منتظرمون میشه. بعدترش شاید گاهی همون یه نفر و بعدرتراشم شاید خوبای جینگولی که درست کردیم . یه وقتم میشه که من نظم میدم و دیزاین میکنم و انتظار میکشم. انتظار بره دوباره دیدن اون برق نگاه و تشنه برای شنیدن مو به مو و دوره لحظه لحظه های گذشتم .
قدر این روزای چهار نفریمونو میدونم و مزشو یادم نگه میدارم . تا آخر دنیا .

Monday, June 14, 2004

و من قرار و سکونم آرزوست ..


اون خیلی اولا بس که عاشق آناتومی بدن بودم مطمین بودم دکتر میشم . بعدترا خودم مریض شدم بیزار از هرچی دکتر و بیمارستان . یه مدت قرار بود فضا نورد شم. دیگه کم کمش منجم . ساز و نقاشی و کتاب که خوب وصله همیشگی . همیشه آرزوم بود یه کتاب فروشی باز کنم . عین مال مگ رایان تو " یوو گات میل " . بعد خل شدم گفتم عمرا فقط باید یا فلسفه بخونم یا ادبیات . میخواستم صوفی بشم . درویش بشم . معلوم نبود فقط تو دلم ولوله بود . بعد یهو هنرستانی شدم اما گرافیک خوندم . همون موقع ها تصمیم گرفتم جهانگرد بشم . یه موقع خواستم مادر ترزا بشم . اونوسطا قرار شد نقاش بشم . بعد موهای خودمو کندم تا بتونم تصمیم بگیرم نقاشی بخونم یا گرافیک یا موسیقی. زدو موسیقی خوندم. الان زندگی بدون موسیقی برام غیر ممکنه. اما هنوز اون آرزوی معلمی باهامه . معلم اول دبستان . معلم اون همه قیافه های جینگولی و روان صاف و ساده . خب البته به علاوه یه عالمه آرزوهای کاری دیگه . خب اینام همش صرف نظر از جرقه ها و تصمیمای زودگدر البته .

گاهی از دست خودم کم میارم . شاید بزرگترین آرزومه بتونم به یه چیزی کاری آدمی فرقه ای کوفتی گیر کنم . گیر کنم یعنی بگم آهااااان این همون کاره، هدفه، راهه که من براش به دنیا اومدم . انرژی و حرارتش موندگار باشه و تا آخر منو مجذوب نگه داره . خستم از اینهمه شاخه به شاخه شدن . اینهمه جا عوض کردن , اینهمه تجربه کردن و هنوز اندر خم کوچهه بودن .

نمیدونم طبیعت خردادیه یا هر بلای دیگه ای . یه روز میخوام تا آخر عمرم ساز بزنم , سلو یا آنسامبل . یه روز از فکر اینکه تا آخر عمرم نوازنده باشم مورمورم میشه میفهمم باید آهنگساز شم . تو همون حین به سرم میزنه من چقد تاریخ هنر و موسیقی دوست دارم . باید تاریخو ادامه بدم . فرداش میرم کلاس آواز میگن کلراتوری. دیگه مطمئن میشم قراره خواننده اپرا شم . پس فرداش معلم ارف میشم . یادم میاد واقعن چه کاری فرح بخش تر از کار کردن با نینیای خوشمزه ی رنگی رنگی . اصن چه لذتی بالاتر ازلذت پرورش دادن ... این وسط فرانسه و ایتالیایی وآلمانی میخونم. بی هیچ هدفی . کتاب که میخونم فقط میخوام بنویسم . درسته از هر چی میخونم و هر کاری میکنم لذت میبرم . اما من یه عمره فقط دارم لذت میبرم . بی هدف . نمیتونم تصمیم بگیرم . نمیتونم به یه چیزی خودمو چسب بزنم . خیلی سختمه . چرا آدم نمیشم بشینم سر یه کار . اونقد از هر چمن گلیم که احساس میکنم ابله ترین، هوس بازترین و در عین حال هیچ کاره ترین آدم دنیام .

البته اینکه میگم لذت بردم واقعن لذت بردم . یعنی تا حالا تو زندگیم سراغ هیچ کاری نرفتم که توش لذت خودم مستتر نباشه . هیچ وقتم به چیزی مجبور نبودم . از اول یادم دادن دنبال راهی برم که دلم میگه . اونقد دلی زندگی کردم که دارم کهیر میشم . احساس میکنم کم زحمت کشیدم . احساس میکنم یه موجود تنبل لاابالی خوش گذرون بیشتر نیستم . یه جور احساس گناه، عذاب وجدان، خلاصه نمیدونم بدجوری خرمو گرفته . نمیدونم چرا از وضعی که شاید خیلی از آدما آرزوشون باشه باید انقد معذب باشم .
از خودم توقع خیلی بیشتر از اینو داشتم .. نمیدونم ..

وَر دلگرم کنه دلم میگه آخه مگه هدف زندگی چیزی غیر از لذت بردنه؟ مگه اصلن انگیزه اصلی همه زحمت کشیدنا همون لذت و آرامش تهش نیست؟ مگه زندگی همش چقده که هدفای قلمبه سلمبه واسه خودت ردیف کنی . اصن شاید همینقد قده توا نه بیشتر .
ور استقلال طلب و خود کفام برام شیشکی میبنده .
ور فیلسوفانم میاد وسط که خب قبول کن هرچی بیشتر زحمت بکشی عمق لذت تهش عمیق تر و آگاهانه تره .
ور دودوتا چارتای تجربه دیدم میگه خب از این ورم هرچی بره چیزی بیشتر زحمت میکشی وقتی به مقصودت رسیدی بیشتر حس پوچی میکنی . حس ساختگی بودن تمام اون انگیزه ای که واسش عرق ریخیتی و بی مزگیه محض نتیجش ...
....................

نمــــــــــی دووووووووونــــــــــــــــم .

 همین روزاس که دیگه هنگ کنم از اساس.

Saturday, June 12, 2004

واای که چقده این شاگرد فسقلیا روحمو شاد میکنن!
 خانوم همش شیش سالشه. اما از زندگی مهمترین چیزی که میخواد کفش تق تقیه، ناز و عشوش، ماتیکای مامانش با اون عینک آفتابیه که قد صورتشه .
انگیزشم از یاد گرفتن پیانو تو دو تا هدف خلاصه میشه . یکیش اینه که هر دفعه رنگ ماتیک من و بوی عطر و مدل کفش و کیف و رنگ روسریمو چک کنه نظر بده بعد دفعه بعد همون رنگی ماتیک بزنه بیاد پیش من! وقتاییم که عشقش بالا بزنه میاد دستمو میگیره ناز میکنه فشار میده روش که بازتر شد خودشو میچسبونه بهم فشار میده!
اون یکی هدفشم پسر خاله هلندیشه که ازش چند سالی بزرگتره و گاهی تعطیلات میاد ایران . خودش هیچ رقمه اهل رقابت نیست . ولی دوست داره حس رقابت پسررو انگولک کنه . بعد پسره از هولش تند تند یاد بگیره که ازش جلو بزنه و این جلو زدن پسرو مغرور میکنه و این وروجک از غرورو سرتری پسرک خر کیف میشه! آخه بچه انقدی و اینهمه فهم و شعور!!
همه چیزشم از حرکاتش تا حرف زدنش کلی با آداب اصوله . آدم یاد دخترای اشرافزاده اروپایی فیلما میفته همش که بره خالی نبودن عریضه یه معلم پیانوام دارن خلاصه!
هم من هم خودش هم مامانشم میدونیم که این بچه پیانیست بشو نیست . اما خب همونقد که خودش شیفته خودشه بقیه رم آلوده میکنه . رسمن عشق میکنم با دنیایی که توش زندگی میکنه .

Thursday, June 10, 2004

امروز تو مطب دکتره دیدیم عکس رنگی جنینو گذاشته زیر شیشه . گفتن از شیش ماهگی به بعد میشه این عکسارو گرفت . چهار بعدیه و خیلی واضح و حیرت انگیز بود. خانوم حامله ها جمع شده بودن دور عکسه هی ذوق میکردن که میان عکس بچشونو میگیرن همین روزا میزارن تو آلبوم!

منم با خودم فک میکردم بچه های این دوره وقتی بزرگ شدن دیگه سراغ عکسا و فیلمای بچگیشونو نمیگیرن از آدم . یه راست میان میگن مامان عکس جنینیمو کجا گذاشتی؟!
بعد عکسارو میبرن با دوستاشون نیگا میکنن به هم پز میدن دلت بسوزه عکس من رنگیه مال تو سیا سفید! مال من پنج بعدی مال تو چار بعدی! من از هر ماه جنینم عکس دارم تو همش یکی داری! مال من سه رخه مال تو نیم رخ! من از تو شیکم مامانم خوش استیل بودم ولی تو دستتو گرفتی جلو صورتت! من همه انگشتام خوب افتاده مال تو محو افتاده! تازه انگشتای پامم ایناهاش! ...

Wednesday, June 02, 2004

خالیم . الان در این نقطه از زمان و مکان کاملن خالیم .
گذشته رو گذروندم و دیگه خودشو طعمشو همه چیش پشت سره .
آینده ام که اون جلو پشت یه عالم مه و غبار و غیر منتظره ها .
نه دلتنگ گذشته نه هول آینده .
یه جوری شاید بشه گفت مبهوت و خود سپرده و.. خالی .

رنگی رنگیای پر طعم یه خیال دوره .