نيويورک خوبه. بوي دود، صداي بوق، ساختموناي بلند، آدم، آدم، آدم از هر رنگ و قيافه. شلوغي و صدا و زندگي. خيلي بهش احتياج داشتم. شايد بشه اينجا دوباره جون گرفت.
روزايي که گذشت ... تنهايي و اضطراب و با مغزاستخونم حس کردم. يخ بود و تنها و خالي و معلق. بي پناه و بي امن.
هنوز ردپاش باهامه. آروم شدم. آرومم کرده. آروم نه از سر آرامش. انگار آروم بعد از يه گوشمالي حسابي.
بايد دوباره جون گرفت. پيانو پيدا کردم، شايد خوبتر شم.
منِ اينطوريم غصم مياره. خود قبلن ترام پر خنده و جفنگ بود. يعني تا حالا زندگيو اينجوري تاب آوردم. از اين آروميو بي حسي ميترسم. از زياد فک کردن ميترسم. از کم شنيدن صداي خودم ميترسم.
پس کوشم من ...
Saturday, November 20, 2004
Tuesday, October 26, 2004
....We need a witness to our lives"
There's a billion people on the planet. What does any ones life really mean?
In a marriage, you're promising to care about everything. The good things. The bad things. The terrible things. The mundane things. All of it. .All the time. Every day
.You're saying your life will not go unnoticed, because I will notice it
".Your life will not go unwitnessed, because I will be your witness
There's a billion people on the planet. What does any ones life really mean?
In a marriage, you're promising to care about everything. The good things. The bad things. The terrible things. The mundane things. All of it. .All the time. Every day
.You're saying your life will not go unnoticed, because I will notice it
".Your life will not go unwitnessed, because I will be your witness
Saturday, October 23, 2004
ماه رمضون..
سحر آفتاب نزده
بوي خوب هواي اونوقت صبح
حليم
آش رشته،
زمستونا، دانشگاه، هوا تاريک و ديگاي آش رشته و کشک آبکي و دماغ يخزده و بخار غذا و .... آخرش يه عالم خنده با همکي
دخمه زبرزميني کثافت و لذيذ آش فروشي دم دانشگاه
ربنا
...
.
..
شب
بي ماشين
ترافيک و همهمه تجريش
بازم زمستون
سرد
پيتزا ويلا
دونه دونه هاي برف رو صورتم و بوي خوب هوا
سفيداي آروم و نرم
صورتاي زنده پر شتاب
آقا سهيل
هيجان کوچولوي مسافر بغليت
شکل راننده، عکسا و جينگولکاي آويزون کنار آينه
حالا دستور
بالاي سربالايي
مرسي آقا چقد ميشه؟
خونه
واي خونه..
من اوووووومددددددددم!
-هه هه! باز اومد!
آيتک جون آيتک جونا
گرم
امن
عشق تا بي نهايت
عشق تا ته آخرش
...
..
اتاقم
رنگا
عکسا
يادگارياي سفرا
کتابا
پيانوم
واي پيانوم...
سه تارم
فلوتم
آرشيوم
همه اون چيزايي که از زندگي پرم ميکردن،
اصن همه زندگیم .
....
..
اووووَه چقده چسب.
پشت اينهمه اقيانوس...
خویه که خيالم زندست. هنوزم ميشه موقع بارون چشاتو ببندي بو کني و خيال کني. ميشه ها... اما خب دلت يه بلايي سرش مياد که درد داره. بعد يهو يه بغل گنده ميخواي و یه شونه محکم داغ مال خودت. اگه خواستی انقدشم خیس کنی. با يه صداي آروم مطمئن که دم گوشت زمزمه کنه و همه امنيت دنيارو برگردونه تو وجودت.
اما نیستش که..
یعنی نخواستیش که.
شایدم نزاشتیش که.
***
"اولين آوازي که خواند گل وگلدان من سيمين غانم بود ياد تو افتادم واحساساتي شدم (هنوز آدم نشدم!) ...
......
راستي آيتک جون چند وقت پيش خيلي ناراحت شدم چون خط تو صورتحسابش آمد فقط شده بود حدود ۳۰۰۰ تومان بنظر تو يک همچو چيزي قابل تحمل هست !!!؟؟؟؟"
سحر آفتاب نزده
بوي خوب هواي اونوقت صبح
حليم
آش رشته،
زمستونا، دانشگاه، هوا تاريک و ديگاي آش رشته و کشک آبکي و دماغ يخزده و بخار غذا و .... آخرش يه عالم خنده با همکي
دخمه زبرزميني کثافت و لذيذ آش فروشي دم دانشگاه
ربنا
...
.
..
شب
بي ماشين
ترافيک و همهمه تجريش
بازم زمستون
سرد
پيتزا ويلا
دونه دونه هاي برف رو صورتم و بوي خوب هوا
سفيداي آروم و نرم
صورتاي زنده پر شتاب
آقا سهيل
هيجان کوچولوي مسافر بغليت
شکل راننده، عکسا و جينگولکاي آويزون کنار آينه
حالا دستور
بالاي سربالايي
مرسي آقا چقد ميشه؟
خونه
واي خونه..
من اوووووومددددددددم!
-هه هه! باز اومد!
آيتک جون آيتک جونا
گرم
امن
عشق تا بي نهايت
عشق تا ته آخرش
...
..
اتاقم
رنگا
عکسا
يادگارياي سفرا
کتابا
پيانوم
واي پيانوم...
سه تارم
فلوتم
آرشيوم
همه اون چيزايي که از زندگي پرم ميکردن،
اصن همه زندگیم .
....
..
اووووَه چقده چسب.
پشت اينهمه اقيانوس...
خویه که خيالم زندست. هنوزم ميشه موقع بارون چشاتو ببندي بو کني و خيال کني. ميشه ها... اما خب دلت يه بلايي سرش مياد که درد داره. بعد يهو يه بغل گنده ميخواي و یه شونه محکم داغ مال خودت. اگه خواستی انقدشم خیس کنی. با يه صداي آروم مطمئن که دم گوشت زمزمه کنه و همه امنيت دنيارو برگردونه تو وجودت.
اما نیستش که..
یعنی نخواستیش که.
شایدم نزاشتیش که.
***
"اولين آوازي که خواند گل وگلدان من سيمين غانم بود ياد تو افتادم واحساساتي شدم (هنوز آدم نشدم!) ...
......
راستي آيتک جون چند وقت پيش خيلي ناراحت شدم چون خط تو صورتحسابش آمد فقط شده بود حدود ۳۰۰۰ تومان بنظر تو يک همچو چيزي قابل تحمل هست !!!؟؟؟؟"
Tuesday, October 19, 2004
من نميدونم هر مملکتي وارد شدم اهالي با ذوق آنچناني اومدن که وااااااااااااي مرســـــــــــي شما آفتابو با خودتون آوردين. من لعنت فرستادمو منتظر سفر بعدي شدم .
اي بابا! ايندفعه ديگه نوبرشه به خدا. هوا با تابستون کيش هيچ فرقي نداره . بخارو تو گلوت احساس ميکني . بابا من از آقتاب متنفــــــــــــرم .
نميدونم مال اون پونزده ساعتي بود که رو اقيانوس و زمين تو راه بودم يا .. نميدونم ولي گاهي تحمل اون وقفه تلفن وقتي منتظرم صدام تا اونجا برسه و جواب برگرده سخت ميشه. يه جورايي هر ثانيه يادت ميندازه واقعن دورين از هم. خيلي دور ..
اي بابا! ايندفعه ديگه نوبرشه به خدا. هوا با تابستون کيش هيچ فرقي نداره . بخارو تو گلوت احساس ميکني . بابا من از آقتاب متنفــــــــــــرم .
نميدونم مال اون پونزده ساعتي بود که رو اقيانوس و زمين تو راه بودم يا .. نميدونم ولي گاهي تحمل اون وقفه تلفن وقتي منتظرم صدام تا اونجا برسه و جواب برگرده سخت ميشه. يه جورايي هر ثانيه يادت ميندازه واقعن دورين از هم. خيلي دور ..
Sunday, October 17, 2004
زندگي شايد همينقد که آرومم خوبه.
بي نه خيلي آرزوو، بي نه خيلي رضايت، بي نه خيلي افسوس، بي نه خيلي شادي، بي نه خيلي غم، بي نه خيلي خوشبختي يا بدبختي.
فقط همين بودن و آروم بودن و منتظر نبودن . بي هول و ولع.
وا داده و دل به دريا داده و انگار بلاخره هم پاي موجا شناور شده. بي جدال. بي عجله و هماهنگ.
شکلش عين بازدم اين پک سيگارم . مستقيم، به راه و از پس يه نفس آروم براومده.
آروم نه يواشا. يعني آروم. يعني...همين حالي که امشب تو اين ايوون يه وجبي دارم. از اين بالا، پيش آواز جيرجيرکه و خاکستريه مستقيم دودم و تنهاييم.
يعني همينقد بي آينده و بي گذشته.
ميشه زندگيو دوست داشت. حتي مردنو هم.
انگار آشتي. انگار بي خيال.
انگار نه انگارِاونهمه بالا پايين گذرونده و نگذرونده و رسيده و نرسيده.
انگار نه انگارِاونهمه جواب نگرفته و حس و رنگ و طعم و بوي نچشيده، آواي نشنيده.
خالي و آروم.
بودن عين نبودن.
بي نه خيلي آرزوو، بي نه خيلي رضايت، بي نه خيلي افسوس، بي نه خيلي شادي، بي نه خيلي غم، بي نه خيلي خوشبختي يا بدبختي.
فقط همين بودن و آروم بودن و منتظر نبودن . بي هول و ولع.
وا داده و دل به دريا داده و انگار بلاخره هم پاي موجا شناور شده. بي جدال. بي عجله و هماهنگ.
شکلش عين بازدم اين پک سيگارم . مستقيم، به راه و از پس يه نفس آروم براومده.
آروم نه يواشا. يعني آروم. يعني...همين حالي که امشب تو اين ايوون يه وجبي دارم. از اين بالا، پيش آواز جيرجيرکه و خاکستريه مستقيم دودم و تنهاييم.
يعني همينقد بي آينده و بي گذشته.
ميشه زندگيو دوست داشت. حتي مردنو هم.
انگار آشتي. انگار بي خيال.
انگار نه انگارِاونهمه بالا پايين گذرونده و نگذرونده و رسيده و نرسيده.
انگار نه انگارِاونهمه جواب نگرفته و حس و رنگ و طعم و بوي نچشيده، آواي نشنيده.
خالي و آروم.
بودن عين نبودن.
Tuesday, October 12, 2004
از پيامدهاي زندگي غربتي اين شود که کله صبح هر کدوم زودتر از خواب پا شدين کور مال کوري ميپري پشت قاقارکه به اميد الرت ساوند ميل ياهو که بگه گيشــــــوووووووووووونگ و صبحتو پر لبخند و قيلي ويلي کنه .
اونوقت يه روز که دوم شدي و دوست خان قبل تو اومده دست از پا دراز تر و آويزون و صدا نشنيده برگشته توام با کل پا ميشي که صداهرو بشنوي کون آتيش بدي بعد همين که مستطيل خشگله مياد ميگه چهار تا ميل داري و نيشت ميخواد جر بخوره يهو فست ميخوابه . ده! صدا نداد! اصن صداي لپ تاپه قطعه! هه هه! اما اونقده شنيدنش حياتيه که به خاطرش ساين اوت کني با اين سرعت منفي قاقارکه دوباره لاگين و صدارو تا ته بلند کني تا بلاخره ......... گيشووووووووووووووونـــــگ!!!!
خب حالا حالم خوبه!
الان ميشه احساس خوشبختي و وجود داشته شدگي کرد .
ميشه زندگي کرد!
*****
جمعا و مهمونياي ايراني تو آمريکا؟!!! هووووووووووووق! فرار!
دختره همش سه ساله اومده با اون لهجه داغون هي فارسي ميگي هي انگيليسي جواب ميده . هي فارسي ميگي هي ... بدتر از ايران همه واسه هم تو قيافن . به همه ام بد ميگذره . اما همه به سنت وفا دارن .
يعني فقط فراااااااااااااااار .
اونوقت يه روز که دوم شدي و دوست خان قبل تو اومده دست از پا دراز تر و آويزون و صدا نشنيده برگشته توام با کل پا ميشي که صداهرو بشنوي کون آتيش بدي بعد همين که مستطيل خشگله مياد ميگه چهار تا ميل داري و نيشت ميخواد جر بخوره يهو فست ميخوابه . ده! صدا نداد! اصن صداي لپ تاپه قطعه! هه هه! اما اونقده شنيدنش حياتيه که به خاطرش ساين اوت کني با اين سرعت منفي قاقارکه دوباره لاگين و صدارو تا ته بلند کني تا بلاخره ......... گيشووووووووووووووونـــــگ!!!!
خب حالا حالم خوبه!
الان ميشه احساس خوشبختي و وجود داشته شدگي کرد .
ميشه زندگي کرد!
*****
جمعا و مهمونياي ايراني تو آمريکا؟!!! هووووووووووووق! فرار!
دختره همش سه ساله اومده با اون لهجه داغون هي فارسي ميگي هي انگيليسي جواب ميده . هي فارسي ميگي هي ... بدتر از ايران همه واسه هم تو قيافن . به همه ام بد ميگذره . اما همه به سنت وفا دارن .
يعني فقط فراااااااااااااااار .
Sunday, October 10, 2004
ديدي چند روز خونه يکي مهموني دست به سياه سفيد نميزني بعد يه روز بلاخره حس ميکني اين موضوع اصلا به نفع روابط آيندت با خانوم خونه و آشناهاي مشترک نيست. عزمو جزم ميکني کلي با نقشه وبرنامه ربزي بعد از ناهار سرجات تند تند ظرفارو برميداري رو هم سوار ميکني که لااقل تا سينک دم دست خانوم برسوني. بعد تا مياي يا علي بگي از جات بکني دو تا دست گنده مردونه خيلي چابکانه َبزرگوارانه تيکه اندازانه ظرفارو از جلوت بلند کنه بگه اي بابا تو بشين عزيـــــــــــــــــــــزم!
دود از همه سوراخات ميزنه بيرون .
همم... زندگي آمريکايي؟؟ چي بگم . همه چي خوبه . يعني راحتي. يهو آزادي. يهو مورد احترامي . يهو کسي به کارت کار نداره. يهو وجود قانونو ميتوني دورو برت بو بکشي . اگه اهل زحمت باشي ميتوني به نتيجه تلاشت اميدوار باشي. خلاصه يهو حس ميکني خلاصي .
اما خب به قول اين جين جين مرحوم زندگي اينجا هيجان نداره. نه ترس کميته اي . نه دغدغه جنگ و بمباروني . نه قيافه پر افاده فروشنده اي. نه صداي بوقي. نه عرف و سنت پوسيده فسيل شده اي و هزار تا نه نه ديگه که باعث ميشه روزا ساکت و منظم و بي دردسر بيان و برن و تو هي چند وقت يه بار حس بيمزگي کني. تنهايي که جاي خود داره .
يعني ميدوني هيجان مريضي که ما بهش عادت کرديم و باهاش بزرگ شديم. همون سيخونکه. اون سيخونکه مدام انگار شده پاي ثابت زندگيمون . حتما طول ميکشه به درست زندگي کردن عادت کنم .
درست؟؟ نوچ هنوز طول داره بتونم درست و غلط و از هم تشخيص بدم .
دود از همه سوراخات ميزنه بيرون .
همم... زندگي آمريکايي؟؟ چي بگم . همه چي خوبه . يعني راحتي. يهو آزادي. يهو مورد احترامي . يهو کسي به کارت کار نداره. يهو وجود قانونو ميتوني دورو برت بو بکشي . اگه اهل زحمت باشي ميتوني به نتيجه تلاشت اميدوار باشي. خلاصه يهو حس ميکني خلاصي .
اما خب به قول اين جين جين مرحوم زندگي اينجا هيجان نداره. نه ترس کميته اي . نه دغدغه جنگ و بمباروني . نه قيافه پر افاده فروشنده اي. نه صداي بوقي. نه عرف و سنت پوسيده فسيل شده اي و هزار تا نه نه ديگه که باعث ميشه روزا ساکت و منظم و بي دردسر بيان و برن و تو هي چند وقت يه بار حس بيمزگي کني. تنهايي که جاي خود داره .
يعني ميدوني هيجان مريضي که ما بهش عادت کرديم و باهاش بزرگ شديم. همون سيخونکه. اون سيخونکه مدام انگار شده پاي ثابت زندگيمون . حتما طول ميکشه به درست زندگي کردن عادت کنم .
درست؟؟ نوچ هنوز طول داره بتونم درست و غلط و از هم تشخيص بدم .
Wednesday, October 06, 2004
دوست جونام چهار صبح زنگ زدن بيدارمون کردن جيغ و ويغاي هميشگي و اينا بعد يکاره ميپرسه آيتـــــــــک خوش ميگذرررررره؟؟؟!! هر شب ديسکو ميســــــکو ديگه . پســـــــي مِسي چه خبر؟!!!
حالا بايد صدامو صاف کنم خيلي با آرامش بشمرم که خب ميدوني والا....
تافل
جي آر اي
چند تا تحقيق
چند تا اسي
اينهمه فرم پر کردن
مدارک جور کردن
.....
....
..
ميدونم ديگه گوش نميده داره فحش ميده!
جدن که آدم بعضي وقتا بدجوري شرمنده روحيه ورزشکاري دوستان ميشه!
*******
مامان تازگيا بلد شده فارسي تايپ کنه. واسه جلوگيري از فراموش کردن اينهمه خورده فرمايشات بعضيا پرينتم بلد شده. با اينکه براش يه دستورلعمل پله اي نوشتم هنوز بلد نيست چطوري تو وبلاگش پابليش کنه اما ميدونم سر هر نامه يه صفحه اي دو ساعت و نيم عرق جبين ميريزه. بلکم بيشتر. البته هنوزم گاهي نامه هاي من يا خودش يهويي گم ميشن. نه اينکه اشتباهي ديليت کرده باشه ها نه!
اول انگيليسي مينوشت حالا فارسي کتابي . اونم واسه بي ادبياتي مث من!! رو ها رو "را " مينويسه . ميرمو "ميروم ". ميانو "خواهند آمد ". سگ صابشو نميشناخت ، "سگ صاحبش را نميشناخت!" انرژيم ته کشيده بود ، "نيرو در بدن من نمانده بود! " منم بش گفتم میدونه چيه ، "من هم به او گقتم ميداني چيه! " ... هر دفعه نامه هاشو ميخونم نيشم انـــــــقده بازه ، فک ميکنه تو نامه بايد يه مدل ديگه حرف بزنه!
اما خب يادش نميره اون پايين آخرش بنويسه مامان خوشگلت!
قربون اين مامان که انقده داره به عشق دخترش با تکنولوژي کلنجار ميره! ايندفعه نوشته معتاد اينترنت شده. هر روز صبح از خواب که پا ميشه اول مياد سراغ کامپيوتر
اين همون مامانه که دوسال هر دفعه تا يوزر و پسوردشم از آدم ميپرسيد!
حالا بايد صدامو صاف کنم خيلي با آرامش بشمرم که خب ميدوني والا....
تافل
جي آر اي
چند تا تحقيق
چند تا اسي
اينهمه فرم پر کردن
مدارک جور کردن
.....
....
..
ميدونم ديگه گوش نميده داره فحش ميده!
جدن که آدم بعضي وقتا بدجوري شرمنده روحيه ورزشکاري دوستان ميشه!
*******
مامان تازگيا بلد شده فارسي تايپ کنه. واسه جلوگيري از فراموش کردن اينهمه خورده فرمايشات بعضيا پرينتم بلد شده. با اينکه براش يه دستورلعمل پله اي نوشتم هنوز بلد نيست چطوري تو وبلاگش پابليش کنه اما ميدونم سر هر نامه يه صفحه اي دو ساعت و نيم عرق جبين ميريزه. بلکم بيشتر. البته هنوزم گاهي نامه هاي من يا خودش يهويي گم ميشن. نه اينکه اشتباهي ديليت کرده باشه ها نه!
اول انگيليسي مينوشت حالا فارسي کتابي . اونم واسه بي ادبياتي مث من!! رو ها رو "را " مينويسه . ميرمو "ميروم ". ميانو "خواهند آمد ". سگ صابشو نميشناخت ، "سگ صاحبش را نميشناخت!" انرژيم ته کشيده بود ، "نيرو در بدن من نمانده بود! " منم بش گفتم میدونه چيه ، "من هم به او گقتم ميداني چيه! " ... هر دفعه نامه هاشو ميخونم نيشم انـــــــقده بازه ، فک ميکنه تو نامه بايد يه مدل ديگه حرف بزنه!
اما خب يادش نميره اون پايين آخرش بنويسه مامان خوشگلت!
قربون اين مامان که انقده داره به عشق دخترش با تکنولوژي کلنجار ميره! ايندفعه نوشته معتاد اينترنت شده. هر روز صبح از خواب که پا ميشه اول مياد سراغ کامپيوتر
اين همون مامانه که دوسال هر دفعه تا يوزر و پسوردشم از آدم ميپرسيد!
Tuesday, September 28, 2004
نشستم تو سايت دانشگاه دوستم به وبلاگ خوندن . ميدوني اينجا وبلاگ خوني يه مزه ديگه پيدا کرده. مزه آشنا خوندن. از .تعليق دراومدن و تو خيالم خودمو يه گوشه وصل کردن
انگار باز پاييز اومده و بوي مهر و اين حرفا. دلم هواي دبستان ميکنه. شونزده هيوده سال پيش. روزاي بخاري نفتي و کاپشن و کلاه و شال گردناي رنگي . يعني منظورم همون طيف رنگاي خيلي متنوع نزديک خاکستري. روزاي خالي کردن عقده هاي رنگي تو ورقاي نقاشي و ديواراي اتاق و بيرون از خونه خلاصه کردن همه زندگيو ايمان و اعتقاد و دنيا تو سياه .سفيد
همهمه و هيجان شاد بچگي يا دلهره مرگ و بمبارون ؟ اون وسط ديکته هاي شبانه، خروار مشقا و هر صبح خط بي قواره و بي حوصله معلم روي اونهمه کاغذاي تميز و با دقت سياه شده. يعني باطل شد. و تو هر شب تميزتر و قشنگتر مينوشتي و مينوشتي تا باطل شه. نه انتظار تشکري يا تشويقي و يا حتي لبخندي. خاله بازي تموم شد. حالا هر چقدم که همش .شيش هفت سالت باشه
باز اون وسط نقد و بازي تنها سريال مهيج تلويزيون اوشين . چند وقت پيش تو يه ورق پاره از اون وقتا با همون خط خرچنگ قورباغه يافتم که:
اوشينو پليس گرفته , ريوزو غمش گرفته
ريوزو نجاتش ميده، اوشين اتاقش ميده!
امظا : شونساکه!!
ريوزو يا شونساکه ؟ هيس ... گرومپ گرومپاي ترسناکو نميشنوي؟ بازي و خيالبافيو تعطيل. مديره جمعمون کرده سخنراني . موضوع: اقسام ترس و احکام اسلام در ارتباط با ترس. بوووومممم .. شيشه يکي از کلاسا ريخت انگار .
ـ هيسسس.... بچه ها دقت کنين گوش کنين ..ششش از چي ميترسين؟؟... بگين ببينم شما تو دنيا از چي ميترسين؟
از شير ميترسين؟؟
*.. نخــــــــ..بله.. نـخير
ـبله؟؟؟ هــــــــــــــــــ يعني ميخواين بگين از بمبم ميترسين؟؟
آژير قرمز بيداد ميکنه . سرم گيج ميره . وقتي بزرگ شم، اگه بزرگ شم، حتما ميفهمم اينو چه جوري انقد ترسناک درستش .کردن. همون که هر بار شنيدنش آخرو بره آدم معني ميکنه
ـ ششش حواسا اينجا . فقط کافرا از اين چيزا ميترسن. اين مکر دشمنه. دشمن خوشحال ميشه ترس ما رو ببينه. شما ميخواين خوشحالش کنين؟ هان؟ مسلمون با ايمان ترس براش معني نداره. يه بار ميگم ديگه يادتون نره. مسلمون تو دنيا فقط از يه چيز ميترسه. اون چيه؟؟؟
هــــــوم؟؟
خداا .ولسلام . شما فقط بايد از خدا بترسين .
و خداي حيوونکي ابري و پنبه اي ناز و قلمبه من که يهو اون بالا رنگ عوض ميکرد بازواش قلمبه ميشد و ابرواش تو هم و هي زورشو به رخم ميکشيد .
چند روز بعد سر امتحان فارسي کلاس دوم مدرسه تعطيل شد. هر کي از ترس خدا يه گوشه فرار کرد و پناهنده شد . گذشت ...
نه نگذشت کلاس اول يادته؟؟ قبل همه چي وقتي کيفمو دادن دستم دونه دونه شمردن برام چيارو تو مدرسه ميگم چيارو نميگم. چيارو مثلن داريم چيارو مثلن نداريم . يادم دادن چه جوري دو تا بشم. چه جوري خيال کنم دو تا زندگي دارم. دو تا .پدر مادر. دو جور اعتقاد
وقتي کلاس اول وسط درس در زدن و فقط منو خواستن و از لاي يه عالمه هـــــــــــ کشدار و چشماي گرد شده رد شدم .ميدونستم وقتشه اونيکي زندگيه رو ثابت کنم
.ناظمه سرشو آورده بود پايين. همه زورشو ميزد دوستي و مهربونيشو باور کنم، اما بدجنسيش بو ميداد
ـ آيتک جون بگو ببينم شما مسلمونين ؟
* بله خانوم .
ـ مامان بابا هم؟؟!
* بله خانوم .
ـ مامان بابا نماز ميخونن؟؟
* بله خانوم ..
پشتم شروع ميکنه لرزيدن. حالا شونه هام. حالا نفسم سخت مياد. حتما بازم حرف بزنم ميبينه که چونمم ميلرزه ولي چرا اينشکلي نيگا ميکنه. باورش نشده ؟ ..
* خانوم مامان و بابام هر روز صبح پا ميشن با هم وضو ميگيرن با هم نماز جماعت ميخونن . با هم. (!)
چرا اينهمه گفتم با هم؟ چرا اينشکلي نيگا ميکنه . نکنه با هم نبايد نماز بخونن؟ خودم تو تلويزيون ديدم ..
- هر روز؟؟
...
نلرز احمق ميبينه ميفهمه. حالا چي ميشه . نکنه مامانينا رو بکشن؟؟ ديگه مغزم کار نميکنه . ميدونم اگه فقط يه سوال ديگه بکنه ميزنم زير گريه . ناظمه نگاه کرد.. نگاه کرد .. تا آخر دنيا نگاه کرد . بعد در گوشم گفت الان برو سر کلاس اما به کسي نگو ازت چي پرسيدما. خب؟؟
فقط ميتونم کلمو تکون بدم. ديگه لرز نيست رعشه ست .
يه سال گذشت. شد همون سالي که مرگ فرستادم به هموني که نبايد . بهبوهه بمبارون بود خب . صبح ها يه عالمه صف ميبستيم قرآن گوش ميداديم بعد مشتا گره کرده و خودت ميدوني ديگه. مرگ بود که حواله ميکردي به هر گوشه اي که توش يه خاله و دايي و عمو دوست دارن. بعد تو دلت نميومد هي لب ميزدي توو دلت ميگفتي خدايا هر چي اينا ميگن من بر عکسش. هه هه. از جلو نظام يادته؟؟؟ سربازخونه بود يا مدرسه؟ از جلو نظاااااااااااام! يا مهدي. اجهدي!!! ميدوني همش چند ساله فهميدم تمام اين سالا مراد از اجهديه من همانا ادرکني بوده! هان داشتم ميگفتم خلاصه تصميم گرفته بودم خودم تنهايي رنگي دگر اندازم و مرگ فرستادم به هموني که نبايد. بچه ها رو جمع کردم و مرگ فرستادم تا لعنتم ثبت شه . وقتي گفتم انعکاس صدام خودمو ترسوند . تازه شنيدم واقعن گفتمش . خب دختره ترسيد . صف که بالا ميرفت رفت گذاشت کف دست ناظمه. ناظمه رنگ به رنگ شد. شاگرد اول مدرسه رو از صف کشيد جلو همه خوابوند تو گوشش. محکم نزد ولی خوردم کرد. از صبح تا زنگ تعطيلي وايسوندم سينه ديوار جلو همه تا مديره کاراش تموم شه وقت کنه بیاد سراغم. قيافه دفتر داره يادم نميره . تنها کسي که دلش به حالم سوخته بود . تند تند رد ميشد صورتشو چنگ ميزد ميگفت بگو خواستم بگم دورد بر .. گفتم مرگ بر ... يادت نره ها . ميدوني يادم ميرفت. بعد صداي شيپورو نشونه کردم. دودورودودووووووو خب شبيهش بود. ميشد حفظش کرد. تمام پنج شيش ساعتي که سينه ديوار دستمالاي خيس و ريش شدرو به هم فشار ميدادم و اشکامو پاک ميکردم فک ميکردم حکم مرگ مامان بابارو امظا کردم ..... همش هفت و خورده اي سالم بود. ترس اونموقع يه جور ديگه اي گنده بود...
هيچي . زنگاي تفريح گذشت , معلم برام پيغام فرستاد اما وقتي اومد زود از کنارم در رفت. همه رفتن. سرويس رفت. معلما، ناظما. بلاخره موندم رو دست مديره. همون که زياد سوال کرد اما گوش نداد. تشر زد. داد زد. غرورمو شکوند و مثل يه آشغال له روونم کرد خونه و هيچ نپرسيد سرويست رفته راه خونه رو بلدي؟؟ من لاي اونهمه اشک و بدبختي و راه گم کرده ميشمردم يعني چند ساعت ديگه از زندگي من و مامانينا مونده ... من .. من چي کار کردم؟ کاش ميشد همين الان بميرم و فردا رو نببينم ...
دلم بره مهر تنگ شده؟ بره روپوشاي زبر سرمه اي يا بره تنها جشن مدرسه تو دهه فجر و مراسم آتيش زدن پرچمه يا بره سرود يار دبستاني که اونهمه براش تمرين کرديم و اونهمه همه زندگيم بود و درست روز اجرا از بالا خبر رسيد متن سرود مشکل داره اجرا تعطيل . بره مراسم تکليف نه سالگي؟ بره تمام روزاي مامور انظباطي بودن يا ترس از مامور مخفيا. هه مامور مخفي واسه بچه هاي نه ده ساله! شبا چه جوري خوابشون ميبرد؟ بره هر روز تا جورابم گشته شدن؟ بره اين يا اين؟ بره سن بلوغ و اونهمه سوال بي جواب و مهر خوردنام فقط به جرم زيادتر دونستنم؟ بره اون روزي که با همکلاسيه کوبيديم تا دوقوز آباد رفتيم دنبال اون مفسره که شايد قرآنو برامون يه جور ديگه معني کنه و اون اون بالا نشست و از .مرجع تقليدمون پرسيد و ما شونزده ساله ها هيچ نميدونستيم منظورش چيه و خوب لرزيديم باز
اي بابا ولم کن، فقط يادم نيار. دلم آتيش ميگيره واسه اونهمه معصوميت و خلاقيتي که لاي اونهمه دست و فکر لجن تباه شد. تموم شد و ديگه هيچ وقتم تکرار نميشه . آره خب رشد کردم . چشام باز شد و فهميدم. اما بهاشم بدجوري دادم. هممون داديم .
ديدي آدم چه خوب از تعليق درمياد؟؟
انگار باز پاييز اومده و بوي مهر و اين حرفا. دلم هواي دبستان ميکنه. شونزده هيوده سال پيش. روزاي بخاري نفتي و کاپشن و کلاه و شال گردناي رنگي . يعني منظورم همون طيف رنگاي خيلي متنوع نزديک خاکستري. روزاي خالي کردن عقده هاي رنگي تو ورقاي نقاشي و ديواراي اتاق و بيرون از خونه خلاصه کردن همه زندگيو ايمان و اعتقاد و دنيا تو سياه .سفيد
همهمه و هيجان شاد بچگي يا دلهره مرگ و بمبارون ؟ اون وسط ديکته هاي شبانه، خروار مشقا و هر صبح خط بي قواره و بي حوصله معلم روي اونهمه کاغذاي تميز و با دقت سياه شده. يعني باطل شد. و تو هر شب تميزتر و قشنگتر مينوشتي و مينوشتي تا باطل شه. نه انتظار تشکري يا تشويقي و يا حتي لبخندي. خاله بازي تموم شد. حالا هر چقدم که همش .شيش هفت سالت باشه
باز اون وسط نقد و بازي تنها سريال مهيج تلويزيون اوشين . چند وقت پيش تو يه ورق پاره از اون وقتا با همون خط خرچنگ قورباغه يافتم که:
اوشينو پليس گرفته , ريوزو غمش گرفته
ريوزو نجاتش ميده، اوشين اتاقش ميده!
امظا : شونساکه!!
ريوزو يا شونساکه ؟ هيس ... گرومپ گرومپاي ترسناکو نميشنوي؟ بازي و خيالبافيو تعطيل. مديره جمعمون کرده سخنراني . موضوع: اقسام ترس و احکام اسلام در ارتباط با ترس. بوووومممم .. شيشه يکي از کلاسا ريخت انگار .
ـ هيسسس.... بچه ها دقت کنين گوش کنين ..ششش از چي ميترسين؟؟... بگين ببينم شما تو دنيا از چي ميترسين؟
از شير ميترسين؟؟
*.. نخــــــــ..بله.. نـخير
ـبله؟؟؟ هــــــــــــــــــ يعني ميخواين بگين از بمبم ميترسين؟؟
آژير قرمز بيداد ميکنه . سرم گيج ميره . وقتي بزرگ شم، اگه بزرگ شم، حتما ميفهمم اينو چه جوري انقد ترسناک درستش .کردن. همون که هر بار شنيدنش آخرو بره آدم معني ميکنه
ـ ششش حواسا اينجا . فقط کافرا از اين چيزا ميترسن. اين مکر دشمنه. دشمن خوشحال ميشه ترس ما رو ببينه. شما ميخواين خوشحالش کنين؟ هان؟ مسلمون با ايمان ترس براش معني نداره. يه بار ميگم ديگه يادتون نره. مسلمون تو دنيا فقط از يه چيز ميترسه. اون چيه؟؟؟
هــــــوم؟؟
خداا .ولسلام . شما فقط بايد از خدا بترسين .
و خداي حيوونکي ابري و پنبه اي ناز و قلمبه من که يهو اون بالا رنگ عوض ميکرد بازواش قلمبه ميشد و ابرواش تو هم و هي زورشو به رخم ميکشيد .
چند روز بعد سر امتحان فارسي کلاس دوم مدرسه تعطيل شد. هر کي از ترس خدا يه گوشه فرار کرد و پناهنده شد . گذشت ...
نه نگذشت کلاس اول يادته؟؟ قبل همه چي وقتي کيفمو دادن دستم دونه دونه شمردن برام چيارو تو مدرسه ميگم چيارو نميگم. چيارو مثلن داريم چيارو مثلن نداريم . يادم دادن چه جوري دو تا بشم. چه جوري خيال کنم دو تا زندگي دارم. دو تا .پدر مادر. دو جور اعتقاد
وقتي کلاس اول وسط درس در زدن و فقط منو خواستن و از لاي يه عالمه هـــــــــــ کشدار و چشماي گرد شده رد شدم .ميدونستم وقتشه اونيکي زندگيه رو ثابت کنم
.ناظمه سرشو آورده بود پايين. همه زورشو ميزد دوستي و مهربونيشو باور کنم، اما بدجنسيش بو ميداد
ـ آيتک جون بگو ببينم شما مسلمونين ؟
* بله خانوم .
ـ مامان بابا هم؟؟!
* بله خانوم .
ـ مامان بابا نماز ميخونن؟؟
* بله خانوم ..
پشتم شروع ميکنه لرزيدن. حالا شونه هام. حالا نفسم سخت مياد. حتما بازم حرف بزنم ميبينه که چونمم ميلرزه ولي چرا اينشکلي نيگا ميکنه. باورش نشده ؟ ..
* خانوم مامان و بابام هر روز صبح پا ميشن با هم وضو ميگيرن با هم نماز جماعت ميخونن . با هم. (!)
چرا اينهمه گفتم با هم؟ چرا اينشکلي نيگا ميکنه . نکنه با هم نبايد نماز بخونن؟ خودم تو تلويزيون ديدم ..
- هر روز؟؟
...
نلرز احمق ميبينه ميفهمه. حالا چي ميشه . نکنه مامانينا رو بکشن؟؟ ديگه مغزم کار نميکنه . ميدونم اگه فقط يه سوال ديگه بکنه ميزنم زير گريه . ناظمه نگاه کرد.. نگاه کرد .. تا آخر دنيا نگاه کرد . بعد در گوشم گفت الان برو سر کلاس اما به کسي نگو ازت چي پرسيدما. خب؟؟
فقط ميتونم کلمو تکون بدم. ديگه لرز نيست رعشه ست .
يه سال گذشت. شد همون سالي که مرگ فرستادم به هموني که نبايد . بهبوهه بمبارون بود خب . صبح ها يه عالمه صف ميبستيم قرآن گوش ميداديم بعد مشتا گره کرده و خودت ميدوني ديگه. مرگ بود که حواله ميکردي به هر گوشه اي که توش يه خاله و دايي و عمو دوست دارن. بعد تو دلت نميومد هي لب ميزدي توو دلت ميگفتي خدايا هر چي اينا ميگن من بر عکسش. هه هه. از جلو نظام يادته؟؟؟ سربازخونه بود يا مدرسه؟ از جلو نظاااااااااااام! يا مهدي. اجهدي!!! ميدوني همش چند ساله فهميدم تمام اين سالا مراد از اجهديه من همانا ادرکني بوده! هان داشتم ميگفتم خلاصه تصميم گرفته بودم خودم تنهايي رنگي دگر اندازم و مرگ فرستادم به هموني که نبايد. بچه ها رو جمع کردم و مرگ فرستادم تا لعنتم ثبت شه . وقتي گفتم انعکاس صدام خودمو ترسوند . تازه شنيدم واقعن گفتمش . خب دختره ترسيد . صف که بالا ميرفت رفت گذاشت کف دست ناظمه. ناظمه رنگ به رنگ شد. شاگرد اول مدرسه رو از صف کشيد جلو همه خوابوند تو گوشش. محکم نزد ولی خوردم کرد. از صبح تا زنگ تعطيلي وايسوندم سينه ديوار جلو همه تا مديره کاراش تموم شه وقت کنه بیاد سراغم. قيافه دفتر داره يادم نميره . تنها کسي که دلش به حالم سوخته بود . تند تند رد ميشد صورتشو چنگ ميزد ميگفت بگو خواستم بگم دورد بر .. گفتم مرگ بر ... يادت نره ها . ميدوني يادم ميرفت. بعد صداي شيپورو نشونه کردم. دودورودودووووووو خب شبيهش بود. ميشد حفظش کرد. تمام پنج شيش ساعتي که سينه ديوار دستمالاي خيس و ريش شدرو به هم فشار ميدادم و اشکامو پاک ميکردم فک ميکردم حکم مرگ مامان بابارو امظا کردم ..... همش هفت و خورده اي سالم بود. ترس اونموقع يه جور ديگه اي گنده بود...
هيچي . زنگاي تفريح گذشت , معلم برام پيغام فرستاد اما وقتي اومد زود از کنارم در رفت. همه رفتن. سرويس رفت. معلما، ناظما. بلاخره موندم رو دست مديره. همون که زياد سوال کرد اما گوش نداد. تشر زد. داد زد. غرورمو شکوند و مثل يه آشغال له روونم کرد خونه و هيچ نپرسيد سرويست رفته راه خونه رو بلدي؟؟ من لاي اونهمه اشک و بدبختي و راه گم کرده ميشمردم يعني چند ساعت ديگه از زندگي من و مامانينا مونده ... من .. من چي کار کردم؟ کاش ميشد همين الان بميرم و فردا رو نببينم ...
دلم بره مهر تنگ شده؟ بره روپوشاي زبر سرمه اي يا بره تنها جشن مدرسه تو دهه فجر و مراسم آتيش زدن پرچمه يا بره سرود يار دبستاني که اونهمه براش تمرين کرديم و اونهمه همه زندگيم بود و درست روز اجرا از بالا خبر رسيد متن سرود مشکل داره اجرا تعطيل . بره مراسم تکليف نه سالگي؟ بره تمام روزاي مامور انظباطي بودن يا ترس از مامور مخفيا. هه مامور مخفي واسه بچه هاي نه ده ساله! شبا چه جوري خوابشون ميبرد؟ بره هر روز تا جورابم گشته شدن؟ بره اين يا اين؟ بره سن بلوغ و اونهمه سوال بي جواب و مهر خوردنام فقط به جرم زيادتر دونستنم؟ بره اون روزي که با همکلاسيه کوبيديم تا دوقوز آباد رفتيم دنبال اون مفسره که شايد قرآنو برامون يه جور ديگه معني کنه و اون اون بالا نشست و از .مرجع تقليدمون پرسيد و ما شونزده ساله ها هيچ نميدونستيم منظورش چيه و خوب لرزيديم باز
اي بابا ولم کن، فقط يادم نيار. دلم آتيش ميگيره واسه اونهمه معصوميت و خلاقيتي که لاي اونهمه دست و فکر لجن تباه شد. تموم شد و ديگه هيچ وقتم تکرار نميشه . آره خب رشد کردم . چشام باز شد و فهميدم. اما بهاشم بدجوري دادم. هممون داديم .
ديدي آدم چه خوب از تعليق درمياد؟؟
Tuesday, September 21, 2004
بعضيا يه جا تو زندگيت ميزارن تا هميشه. از اين آدما که يه موقع يه جرقه، يه کشف يا رشدو تو زندگيت باهاشون شريک .بودي. حالا هرچقدم کوتاه و کوچولو موچولو
.بعد يهو يه وقفه شيش هفت ساله اندازه يه پله گنده از نوجووني تا جووني
.ديگه کلي بزرگ شدين. داخل آدم مثلن. با يه همه زندگي و پله و رنگاي تنها تنها تجربه شده
.اينکه باز بعد اونهمه بتونين همونطوري بلند و و ديوونه بخندين محشره . انگار همونقد خل و دست نخورده
اين سالا که گذشت چند تا طوفان رد کردم. يکيش هنوز به گريبانمه اما ميدونم اونم رد ميکنم ميره. تو خيال شيش هفت سال ديگم. يعني بازم دل و حوصله و فراغتي ميمونه بره همو داشتن و اينجور خنديدنا؟
غير از اين باشه زندگيو باختيم. من مواظبم. اما بالاغيرتا ديگه بيخيال طوفان موفان شو واسم. ديگه نميخوام جلو جلو بفهمم. لااقل دردارو نه. بايد به لذتاي عقب مونده برسم. الان ديگه موسم آرامش و لذته .
يادت نره! (*)
.بعد يهو يه وقفه شيش هفت ساله اندازه يه پله گنده از نوجووني تا جووني
.ديگه کلي بزرگ شدين. داخل آدم مثلن. با يه همه زندگي و پله و رنگاي تنها تنها تجربه شده
.اينکه باز بعد اونهمه بتونين همونطوري بلند و و ديوونه بخندين محشره . انگار همونقد خل و دست نخورده
اين سالا که گذشت چند تا طوفان رد کردم. يکيش هنوز به گريبانمه اما ميدونم اونم رد ميکنم ميره. تو خيال شيش هفت سال ديگم. يعني بازم دل و حوصله و فراغتي ميمونه بره همو داشتن و اينجور خنديدنا؟
غير از اين باشه زندگيو باختيم. من مواظبم. اما بالاغيرتا ديگه بيخيال طوفان موفان شو واسم. ديگه نميخوام جلو جلو بفهمم. لااقل دردارو نه. بايد به لذتاي عقب مونده برسم. الان ديگه موسم آرامش و لذته .
يادت نره! (*)
Thursday, September 16, 2004
امروز تور UCLA گردي شدم !
واااااااي!! يعني مي خوااااااامااااااااااااااااااااااااا!
سبز سبز، بوي چمن، فضا، امکانات، اتمسفر ....
چرا زودتر نيومدن منو کشف کنن. ديگه گفتن نداره آدم از مقايسه دانشگاه تهراني که چهار سال توش هدر رفت و اينجا چه حسي بش دست ميده. فقط حيف که تو لس آنجلسه. دورو برشو بيخيال شي خودش حرف نداشت .
دچار عقده هاي نديد بديدگي فرهنگي شدم.
واااااااي!! يعني مي خوااااااامااااااااااااااااااااااااا!
سبز سبز، بوي چمن، فضا، امکانات، اتمسفر ....
چرا زودتر نيومدن منو کشف کنن. ديگه گفتن نداره آدم از مقايسه دانشگاه تهراني که چهار سال توش هدر رفت و اينجا چه حسي بش دست ميده. فقط حيف که تو لس آنجلسه. دورو برشو بيخيال شي خودش حرف نداشت .
دچار عقده هاي نديد بديدگي فرهنگي شدم.
Monday, September 13, 2004
Thursday, September 09, 2004
The Phantom Of The Opera
ياد لندن شب آخر و لحظه هايي که با هم توش غرق شديم .
ميدوني الان يه ثانيش آرزومه؟ ...
******
اينجور رسمه که هر انگيسي به شصت و پنج سال که رسيد تحت حمايت دولت قرار ميگيره. يعني هفتگي از دولت حقوق ميگيره. اگه خونه نداشته باشه دولت بهش خونه ميده. اگه وضعيتي داشته باشه که کاراي روزانه براش سخت شده باشه گاهي روزي سه تا پرستار مياد در خونه. يکي غذا ميده اونيکي مواظب وقت قرصاست . اونيکيم خريد ميکنه حموم ميبره پياده روي، گردش، دکتر ... و همه اينا مجاني. انگار ازت تشکر ميکنن که اينهمه سال زندگي کردي و مخلصانه سايتو سر مملکت انداختي! خب طبيعيه که اين شهروند اينگيليسي بي دغدغه با خيال راحت و آسوده به زندگي ادامه ميده و تو نود و پنج سالگي بره ده سال بعدشم برنامه ريزي ميکنه .
کلن هيچ جاي ديگه اروپا نديدم انقد به حقوق انساني و وجود آدم احترام بزارن و زنده حسابت کنن. مرد، زن، پيرو جوون و
.معلول فرق نميکنه. فکر همه چي و همه کس شده و وجود همه به حساب مياد
راستي مادام توسوي اينجا با اوني که تو فرهنگسراي نياوران ديديم خيلي فرق ميکنه . يه مجموعه واقعن ديدني با قسمتاي مختلف. وحشتناکترين جايي که تو عمرم بودم طبقه پايين همين مجموعه بود که ابزار و آدما و کلن اتمسفر شکنجه و اعدام از دويست سيصد سال پيشو عينن درست کرده بودن و ....پوف واقعن دل ميخواست ديدنش . خيلي واقعي و و حشتناک ... از اونوقتا که از شدت درندگي هم نوعت تا مغز استخونت تنهاييو حس ميکني ..
ياد لندن شب آخر و لحظه هايي که با هم توش غرق شديم .
ميدوني الان يه ثانيش آرزومه؟ ...
******
اينجور رسمه که هر انگيسي به شصت و پنج سال که رسيد تحت حمايت دولت قرار ميگيره. يعني هفتگي از دولت حقوق ميگيره. اگه خونه نداشته باشه دولت بهش خونه ميده. اگه وضعيتي داشته باشه که کاراي روزانه براش سخت شده باشه گاهي روزي سه تا پرستار مياد در خونه. يکي غذا ميده اونيکي مواظب وقت قرصاست . اونيکيم خريد ميکنه حموم ميبره پياده روي، گردش، دکتر ... و همه اينا مجاني. انگار ازت تشکر ميکنن که اينهمه سال زندگي کردي و مخلصانه سايتو سر مملکت انداختي! خب طبيعيه که اين شهروند اينگيليسي بي دغدغه با خيال راحت و آسوده به زندگي ادامه ميده و تو نود و پنج سالگي بره ده سال بعدشم برنامه ريزي ميکنه .
کلن هيچ جاي ديگه اروپا نديدم انقد به حقوق انساني و وجود آدم احترام بزارن و زنده حسابت کنن. مرد، زن، پيرو جوون و
.معلول فرق نميکنه. فکر همه چي و همه کس شده و وجود همه به حساب مياد
راستي مادام توسوي اينجا با اوني که تو فرهنگسراي نياوران ديديم خيلي فرق ميکنه . يه مجموعه واقعن ديدني با قسمتاي مختلف. وحشتناکترين جايي که تو عمرم بودم طبقه پايين همين مجموعه بود که ابزار و آدما و کلن اتمسفر شکنجه و اعدام از دويست سيصد سال پيشو عينن درست کرده بودن و ....پوف واقعن دل ميخواست ديدنش . خيلي واقعي و و حشتناک ... از اونوقتا که از شدت درندگي هم نوعت تا مغز استخونت تنهاييو حس ميکني ..
Tuesday, September 07, 2004
Les miserables!
واي بلاخره بينوايان واقعي لايو توصيف نشدني ديدم !
همين فقط که سه ساعت لاينقطع مورمورم نخوابيد.اصن يه جاي ديگه بودم.
اينجا چهار تا از آهنگاشو گذاشته بودم قبلن .
نکته سوپر هيجان انگيزشم اين بود که کتاب نتشو خريدم! تنظيم بره پيانو و وکال! يعني چي؟؟ يعني از پشت ويترين هر پيانو فروشي که رد ميشم حس جنون بهم دست ميده. دو ماهه دستم به پيانو نخورده .
اگه يه روز قاطي همچين تيمي همچين شاهکاريو برديم رو صحنه ممکنه از خوشي سکته کنم.
واي بلاخره بينوايان واقعي لايو توصيف نشدني ديدم !
همين فقط که سه ساعت لاينقطع مورمورم نخوابيد.اصن يه جاي ديگه بودم.
اينجا چهار تا از آهنگاشو گذاشته بودم قبلن .
نکته سوپر هيجان انگيزشم اين بود که کتاب نتشو خريدم! تنظيم بره پيانو و وکال! يعني چي؟؟ يعني از پشت ويترين هر پيانو فروشي که رد ميشم حس جنون بهم دست ميده. دو ماهه دستم به پيانو نخورده .
اگه يه روز قاطي همچين تيمي همچين شاهکاريو برديم رو صحنه ممکنه از خوشي سکته کنم.
Saturday, September 04, 2004
آي هااااااي .....
......
دوست دارم خب بيا.
اين جان عاريت که به حافظ سپرده دوست .. روزي ....
نه نه دختر نبود.
مرتيکه جاکش بود دختراشم فرستاد آمريکا خودش ...
اونکه ک*و بود اصلن!
نه ما ديگه زياد مونديم ...
آخه لامصب ک*م نميداد!
نه به خدا دوست دارم.
آره اختر زن نجيبي نبود . نه به هيچ وجه. ( تنها زني که من رو نجابتش قسم ميخورم! )
نه مريمم دختر نبود. نه نه دختر نبود .. اما خب ...
ممم .. ددددده ! بيا ديگه خب ميخوامت!
آقاي ص. نود و يک سالشه ! از اون طاغوتياي دبش و ميلياردراي فوق العاده با شخصيت اون زمان که وقتي باهات حرف ميزنه از شدت لفاظت قلم و ادب کلماتش ترجيح ميدي فقط لبخند بزني و سکوت کني چون مطمئني تو اون کلاس حرف زدن خيلي بيشتر از اينا تمرين ميخواد.
اون وقت همين آقا اگه ويسکي شبش يه ليوان بيشتر از معمول بشه خواباشو بلند بلند ميبينه و نتيجش ميشه همون خطاي بالا!
جدن که مردا موجودات .... قابل تاملين!
......
دوست دارم خب بيا.
اين جان عاريت که به حافظ سپرده دوست .. روزي ....
نه نه دختر نبود.
مرتيکه جاکش بود دختراشم فرستاد آمريکا خودش ...
اونکه ک*و بود اصلن!
نه ما ديگه زياد مونديم ...
آخه لامصب ک*م نميداد!
نه به خدا دوست دارم.
آره اختر زن نجيبي نبود . نه به هيچ وجه. ( تنها زني که من رو نجابتش قسم ميخورم! )
نه مريمم دختر نبود. نه نه دختر نبود .. اما خب ...
ممم .. ددددده ! بيا ديگه خب ميخوامت!
آقاي ص. نود و يک سالشه ! از اون طاغوتياي دبش و ميلياردراي فوق العاده با شخصيت اون زمان که وقتي باهات حرف ميزنه از شدت لفاظت قلم و ادب کلماتش ترجيح ميدي فقط لبخند بزني و سکوت کني چون مطمئني تو اون کلاس حرف زدن خيلي بيشتر از اينا تمرين ميخواد.
اون وقت همين آقا اگه ويسکي شبش يه ليوان بيشتر از معمول بشه خواباشو بلند بلند ميبينه و نتيجش ميشه همون خطاي بالا!
جدن که مردا موجودات .... قابل تاملين!
Tuesday, August 31, 2004
اين چند وقته چند فقره دژه ووي اساسي نفس بره مورمور کننده شدم. اولش خوبه ها هيجان انگيزه . آدم يه حس جادوييش مياد. اما بعد ...
انگار راستي راستي همه داستان مارو نوشتن . اون لحظه هاي هق هق و درد لابد باره تراژديه سناريورو تامين ميکنه. موقع هاي پوچي و خلا و حيرونيم مزه ماجرا و آزمايش ستاره.
ستاره يا عروسک خيمه شب بازي ...
.فرقش چيه. تماشاچي حتما راضيه
انگار راستي راستي همه داستان مارو نوشتن . اون لحظه هاي هق هق و درد لابد باره تراژديه سناريورو تامين ميکنه. موقع هاي پوچي و خلا و حيرونيم مزه ماجرا و آزمايش ستاره.
ستاره يا عروسک خيمه شب بازي ...
.فرقش چيه. تماشاچي حتما راضيه
Thursday, August 26, 2004
بعد از وين تميز و گوگولي، شلوغي و کثيفي پاريس تو ذوق ميرنه. اينجا مملکت صفه. از جيش کردن تا نون گرفتن کمه کم نفر دهمي.تو مترو سياها و عربا دقيقن همون حسيات مرداي اهوازيو برات زنده ميکنن.
هواام که رسمن ديوونست . فک کن با شلوار کوتاه و صندل يه صف يه کيلومتريو بعد چهل و پنج ديقه به نصف رسوندي اونوقت ناغافل يدونه از اون ابر قلمبه سياها مياد چنان طوفاني ميشه که چترو ميبره . بعده چند ديقه همين جوري که وايستادي فک ميکني بليطه برات يه ذات الريه خرج برداشت يهو چنان آفتاب سوزاني درمياد که پوستت به جيليز ويليز ميفته .
تو پاريسم مثل وين نماي خونه هاي قديميو همونجوري نگه داشتن ولي خب قديمي جديد در همه . شهر شلوغيه با تنوع نژادي زياد.اينجام خيلي گرونه. تو يه محله نسبتن خوب اگه يه اتاق فسقلي زير شيرووني بگيري از اين شامغ دو بنا (اتاق خدمتکاراي قديم)ماهي ۵۰۰ يورو اجارشه .
خلاصه از اون پاريس رويايي و رومانتيکي که منتطرش بودم خبري نبود اما خب رود سن و ايفل و اوغسي و نوتردام و رودن و دالي و ليدو و مولن روژو هزار تا ديدني ديگه ام داره ديگه . گشتني فراوون هست اما بره زندگي جاي سختيه .
الان احساس ميکنم بايد يه بار ديگه لست تنگو اين پريسو ببينم . حتما کلي يه جور ديگه ميفهممش .
هواام که رسمن ديوونست . فک کن با شلوار کوتاه و صندل يه صف يه کيلومتريو بعد چهل و پنج ديقه به نصف رسوندي اونوقت ناغافل يدونه از اون ابر قلمبه سياها مياد چنان طوفاني ميشه که چترو ميبره . بعده چند ديقه همين جوري که وايستادي فک ميکني بليطه برات يه ذات الريه خرج برداشت يهو چنان آفتاب سوزاني درمياد که پوستت به جيليز ويليز ميفته .
تو پاريسم مثل وين نماي خونه هاي قديميو همونجوري نگه داشتن ولي خب قديمي جديد در همه . شهر شلوغيه با تنوع نژادي زياد.اينجام خيلي گرونه. تو يه محله نسبتن خوب اگه يه اتاق فسقلي زير شيرووني بگيري از اين شامغ دو بنا (اتاق خدمتکاراي قديم)ماهي ۵۰۰ يورو اجارشه .
خلاصه از اون پاريس رويايي و رومانتيکي که منتطرش بودم خبري نبود اما خب رود سن و ايفل و اوغسي و نوتردام و رودن و دالي و ليدو و مولن روژو هزار تا ديدني ديگه ام داره ديگه . گشتني فراوون هست اما بره زندگي جاي سختيه .
الان احساس ميکنم بايد يه بار ديگه لست تنگو اين پريسو ببينم . حتما کلي يه جور ديگه ميفهممش .
Sunday, August 22, 2004
وين و سالزبورگ عالي بود . کلن بر هر انسان تاريخ و هنر دوستي واجبه حداقل پنج بار تو زندگيش اين شهراي خوشگل سبز آنتيک هنریو ببینه .
وقتي وارد وين ميشي دقيقن حس ميکني پرتاب شدي به دو سه قرن پيش. تقريبن نماي تمام ساختمونارو همونجوري حفظ کردنو فقط اگه بازسازيو نوکردني باشه مربوط به داخل ساختمون ميشه. درا و سقفا بلند اونقد که وقتي وارد پانسيونمون شديم فک کردم عوضي اومديم يه کليساي قديمي.اصن ساختمونا بد جو ميدادن. شهر به طرز وحشتناکي تميز بود. و گرون هم. فک کنم فقط ترنسپورت ارزون بود.
ولي خب راحترين کاريم که ميتوني بکني توريستيته. يعني تمام شهر و مردمش انگار بسيج شدن که تو راحت ترين و دلپذيرترين مسافرت عمرتو داشته باشي .
از جولاي تا سپتامبرم که فستيواله فيلمه و کلي صندلي چيدن تو فضاي باز جلوي ساختمون شهرداري و هر شب يه برنامه کلاسيک از اپراي فلوت سحر آميز تا باله سيندرالا رايگان بره عموم پخش ميکنن . وين معدن کاخ و موزه و يه جورايي محل تولد و وفات نصف بيشتر معروفترين آهنگسازاي دنياست . ولي کليمت و نولده و شيله شم چسبناک بود بسي.
سالزبورگم که رسمن خود بهشت بود . قشنگترين شهر دنياي کوچيکيه که تو عمرم ديدم . بعدنا شايد قشنگترم ببينم اما فعلن تکه. سالزبورگ همونجاييه که فيلم اشکها و لبخندا (سند آو ميزيک) و توش ساختن . تقريبن بيشتر جاهاي ديدني فيلمو همونجوري نگه داشتن بره ديدن توريستا . يکي از آرزوهام بود ديدن اين شهر. ولي خب يه روز واقعن براش کمه .
آهان راستي وقتي گذارت اينورا ميفته حتمنه حتمن بره جلوگيري از شدت زورآوري قضيه بايد از قبل فکر بوداپست و پراگم بکني .
وقتي وارد وين ميشي دقيقن حس ميکني پرتاب شدي به دو سه قرن پيش. تقريبن نماي تمام ساختمونارو همونجوري حفظ کردنو فقط اگه بازسازيو نوکردني باشه مربوط به داخل ساختمون ميشه. درا و سقفا بلند اونقد که وقتي وارد پانسيونمون شديم فک کردم عوضي اومديم يه کليساي قديمي.اصن ساختمونا بد جو ميدادن. شهر به طرز وحشتناکي تميز بود. و گرون هم. فک کنم فقط ترنسپورت ارزون بود.
ولي خب راحترين کاريم که ميتوني بکني توريستيته. يعني تمام شهر و مردمش انگار بسيج شدن که تو راحت ترين و دلپذيرترين مسافرت عمرتو داشته باشي .
از جولاي تا سپتامبرم که فستيواله فيلمه و کلي صندلي چيدن تو فضاي باز جلوي ساختمون شهرداري و هر شب يه برنامه کلاسيک از اپراي فلوت سحر آميز تا باله سيندرالا رايگان بره عموم پخش ميکنن . وين معدن کاخ و موزه و يه جورايي محل تولد و وفات نصف بيشتر معروفترين آهنگسازاي دنياست . ولي کليمت و نولده و شيله شم چسبناک بود بسي.
سالزبورگم که رسمن خود بهشت بود . قشنگترين شهر دنياي کوچيکيه که تو عمرم ديدم . بعدنا شايد قشنگترم ببينم اما فعلن تکه. سالزبورگ همونجاييه که فيلم اشکها و لبخندا (سند آو ميزيک) و توش ساختن . تقريبن بيشتر جاهاي ديدني فيلمو همونجوري نگه داشتن بره ديدن توريستا . يکي از آرزوهام بود ديدن اين شهر. ولي خب يه روز واقعن براش کمه .
آهان راستي وقتي گذارت اينورا ميفته حتمنه حتمن بره جلوگيري از شدت زورآوري قضيه بايد از قبل فکر بوداپست و پراگم بکني .
Thursday, August 12, 2004
وقتی تو اسنی زیاد غریبیت نمی یاد. شهر صنعتیه زنده ایه اما خب خیلی از خیابوناش واقعن شبیه خیابونای تهرانن . و البته پر ایرانی . چند روز پیش تو کافی نت وقتی آقاهه یه کلمه انگلیسیم حالیش نبود خانوم بغل دستی من خیلی شیک یهو سوالای آقاهه رو به فارسی ازم پرسید. امروزم تو رستوران شبکه پی.ام.سی باز بود و جناب آقای سیاوش قمیشی هنر نمايي مي کرد .
راستی گفتم اینجا هوا خوبه ها, گه خوردم!! اونقد گرم و شرجی شده که رسمن کلافه کنندست . هیچ جام که کولر نیست. پشه و حشره ام که از سرو کولت بالا میره . تو هلند نزدیکای دریا یه پشه های ریزی همراهیمون کردن که اصن پشه نگو، انگار نيش عقرب بود . یعنی جا به جا روم کوهان ارغوانی سبز شد . خیلی بد بود .
ولی بوخوم ... وای بوخوم میشه شهره خاطره هام . یه عروسیه فراموش نشدنی با یه تاتر موزیکال لایوِ واقعنکی . مطمئنن اون حجم احساسو نمیشه تو قالب کلمه ها جا داد . ولی این عروسی باعث شد یه بار دیگه همه جمع بشیم . هر کی از یه گوشه دنیا. از ایران و شهرای مختلف آلمان گرفته تا سوئد و آفریقا و فرانسه و دوبی و کانادا و .. ناب بود , ناب . دلم باز پر عشق شد .اين پراکندگي باعث ميشه گاهی آدم یادش بره اون طعم ناب اونهمه عشق که گوشه گوشه دنیا جا گذاشته . ولی یه یادآری کافیه. یه دیدار. یه ماچ. یه بغل. یه بو. يه صداي خنده ...این میشه که الان از اینجا رفتن یه جورایی داره سختر از کندن چند هفته پیش میشه. واقعن سخته ...
دلم میخواست بیشتر از عروسی و سورپریزای بامزه و رومانتیک دوستای عروس بنویسم یا کل شکل و ترتیب مهموني که واقعن جالب بود . از موزیکاله هم همینطور. اما الان نميشه. شايد بعد.
راستی گفتم اینجا هوا خوبه ها, گه خوردم!! اونقد گرم و شرجی شده که رسمن کلافه کنندست . هیچ جام که کولر نیست. پشه و حشره ام که از سرو کولت بالا میره . تو هلند نزدیکای دریا یه پشه های ریزی همراهیمون کردن که اصن پشه نگو، انگار نيش عقرب بود . یعنی جا به جا روم کوهان ارغوانی سبز شد . خیلی بد بود .
ولی بوخوم ... وای بوخوم میشه شهره خاطره هام . یه عروسیه فراموش نشدنی با یه تاتر موزیکال لایوِ واقعنکی . مطمئنن اون حجم احساسو نمیشه تو قالب کلمه ها جا داد . ولی این عروسی باعث شد یه بار دیگه همه جمع بشیم . هر کی از یه گوشه دنیا. از ایران و شهرای مختلف آلمان گرفته تا سوئد و آفریقا و فرانسه و دوبی و کانادا و .. ناب بود , ناب . دلم باز پر عشق شد .اين پراکندگي باعث ميشه گاهی آدم یادش بره اون طعم ناب اونهمه عشق که گوشه گوشه دنیا جا گذاشته . ولی یه یادآری کافیه. یه دیدار. یه ماچ. یه بغل. یه بو. يه صداي خنده ...این میشه که الان از اینجا رفتن یه جورایی داره سختر از کندن چند هفته پیش میشه. واقعن سخته ...
دلم میخواست بیشتر از عروسی و سورپریزای بامزه و رومانتیک دوستای عروس بنویسم یا کل شکل و ترتیب مهموني که واقعن جالب بود . از موزیکاله هم همینطور. اما الان نميشه. شايد بعد.
Tuesday, August 10, 2004
اینو هفته پیش نوشتم . اما تا الان فرصت پابلیش نشد .
*****
این شهری که الان توش هستم اسمش یِوِره . یه شهر قدیمی و آروم و ســـــــــبز . تمیز، شیک، آروم و رنگی رنگیه . روزا بییشتر از هر صدایی صدای پرنده ها و نسیم گوشتو پر میکنه و شبام صدای جیرجیرکا. جلوی خونه ها هر کدوم عین یه باغ کوچوولوا . خلاصه بسی زیبا و رویایی .. امشب شومینه روشن کردیم .انگار تازه اینروزا هوا یکمی آفتابی شده .
یکی از معروفترین آبجو سازیای آلمان اینجاست به همین اسم یور.
از بین شهرای دورو اطراف، برِمِن و کوچه های تنگ قدیمی و کلیسا و کلن بافت قدیمیش دل انگیز ناکتر بود.
تو هلند فقط به گرونینگن مشرف شدم و یه شهر ساحلیه دیگه که خلاصه هیچ ربطی به آمستردام و ونگوگ بازیه داغ به دل گذاشته نداشت. ولی کلن فیش انتقالیه دوربینو یادم رفته بیارم فعلن عکسا تو بایگانی میمونه.
*****
هفته قبل از اومدنم داشتم سکته میکردم . عین بهت زده ها . هیچ حال خوبی نداشتم دائم اشکی و افقی . احساس میکردم دارم تیکه پاره میشمو اصلن تحمل این کندن تو وجودم نیست . با دوستام نتونستم خدافظی کنم . باورت میشه اونهمه کشو و کتاب و نوار و سی دی و رنگ و ساز و نامه و یادگاری و خاطره دست نخورده موند؟ جون گلچین کردنشونو نداشتم . طرف هر کدوم میرفتم زیر آوار چسب له میشدم . فقط دلم میخواست ثانیه هارو کش بدم و توشون غرق شم. یاد دقیقه های مونده عین یه حسی شبیه مرگ بود.
یکی از جاهای سختش خداحافظی با بابا بود . بابایی که شلوغ بازی در نیاره یعنی حالش خرابه . اونم از اون باباها که اساسن از جنس همین و هر نفس و نگاه همو رو هوا معنی کنین . کندن از بابای بی صدای مظلوم پر غصه دلخراشه . که همه حرفش این باشه که "برو ببین ولی بمون و جاتو محکم کن "، بعد یهو دم آخری بپرسه "خب حالا آیتک جون واقعن میری بمونی یا برمیگردی؟"..
گذشت و فرانکفورت نشستم . یهو یه حجم بزرگی از یه احساس فراموش شده پرم کرد ." آزادی" .
حس کردم دیگه هیچ وقت دلم نمیخواد برگردم . بعد گیج موندم از تفاوت پیش بینیای وحشتناکی که کرده بودم و خوشبختی که تو وجودم دوییده بود ....
نمیدونم . دفعه آخری که اینجا بودم هنوز بچه بودم . تمام شادیه اینور برام خلاصه شده بود تو یه عالم شکلاتای رنگارنگ و فروشگاهای اسباب بازی و کیف مدرسه صورتی که خریده بودم .
اما الان ... الان فقط سه تا مزه به وضوح زیر زبونمه. آزادی. آرامش. سبزی و طراوت .
البته خوب بدون شک به علاوه مقدار متنابهی پنیر و سوسیس و آبجو!
نمیدونم . شاید بگی اولشه . شاید هزار تا حرف دیگه بزنی. اما چیزی که مصلمه اینه که تشنه بودم . احساس یه زندانی رها شده رو دارم . رها از همه بندایی که وقتی تو زندگی غرقی عادتن . جا میندازن اما درد ندارن .
خلاصه فعلن چیزی که بیلیرم اینه که داره خوش میگذره . حرفای فلسفیم باشه بره موقعای فلسفی !
راستی فک کنم تو این چار پنچ سال اخیر این اولین ده دوازده روز مطلقن بی اینترتم بود!
*****
این شهری که الان توش هستم اسمش یِوِره . یه شهر قدیمی و آروم و ســـــــــبز . تمیز، شیک، آروم و رنگی رنگیه . روزا بییشتر از هر صدایی صدای پرنده ها و نسیم گوشتو پر میکنه و شبام صدای جیرجیرکا. جلوی خونه ها هر کدوم عین یه باغ کوچوولوا . خلاصه بسی زیبا و رویایی .. امشب شومینه روشن کردیم .انگار تازه اینروزا هوا یکمی آفتابی شده .
یکی از معروفترین آبجو سازیای آلمان اینجاست به همین اسم یور.
از بین شهرای دورو اطراف، برِمِن و کوچه های تنگ قدیمی و کلیسا و کلن بافت قدیمیش دل انگیز ناکتر بود.
تو هلند فقط به گرونینگن مشرف شدم و یه شهر ساحلیه دیگه که خلاصه هیچ ربطی به آمستردام و ونگوگ بازیه داغ به دل گذاشته نداشت. ولی کلن فیش انتقالیه دوربینو یادم رفته بیارم فعلن عکسا تو بایگانی میمونه.
*****
هفته قبل از اومدنم داشتم سکته میکردم . عین بهت زده ها . هیچ حال خوبی نداشتم دائم اشکی و افقی . احساس میکردم دارم تیکه پاره میشمو اصلن تحمل این کندن تو وجودم نیست . با دوستام نتونستم خدافظی کنم . باورت میشه اونهمه کشو و کتاب و نوار و سی دی و رنگ و ساز و نامه و یادگاری و خاطره دست نخورده موند؟ جون گلچین کردنشونو نداشتم . طرف هر کدوم میرفتم زیر آوار چسب له میشدم . فقط دلم میخواست ثانیه هارو کش بدم و توشون غرق شم. یاد دقیقه های مونده عین یه حسی شبیه مرگ بود.
یکی از جاهای سختش خداحافظی با بابا بود . بابایی که شلوغ بازی در نیاره یعنی حالش خرابه . اونم از اون باباها که اساسن از جنس همین و هر نفس و نگاه همو رو هوا معنی کنین . کندن از بابای بی صدای مظلوم پر غصه دلخراشه . که همه حرفش این باشه که "برو ببین ولی بمون و جاتو محکم کن "، بعد یهو دم آخری بپرسه "خب حالا آیتک جون واقعن میری بمونی یا برمیگردی؟"..
گذشت و فرانکفورت نشستم . یهو یه حجم بزرگی از یه احساس فراموش شده پرم کرد ." آزادی" .
حس کردم دیگه هیچ وقت دلم نمیخواد برگردم . بعد گیج موندم از تفاوت پیش بینیای وحشتناکی که کرده بودم و خوشبختی که تو وجودم دوییده بود ....
نمیدونم . دفعه آخری که اینجا بودم هنوز بچه بودم . تمام شادیه اینور برام خلاصه شده بود تو یه عالم شکلاتای رنگارنگ و فروشگاهای اسباب بازی و کیف مدرسه صورتی که خریده بودم .
اما الان ... الان فقط سه تا مزه به وضوح زیر زبونمه. آزادی. آرامش. سبزی و طراوت .
البته خوب بدون شک به علاوه مقدار متنابهی پنیر و سوسیس و آبجو!
نمیدونم . شاید بگی اولشه . شاید هزار تا حرف دیگه بزنی. اما چیزی که مصلمه اینه که تشنه بودم . احساس یه زندانی رها شده رو دارم . رها از همه بندایی که وقتی تو زندگی غرقی عادتن . جا میندازن اما درد ندارن .
خلاصه فعلن چیزی که بیلیرم اینه که داره خوش میگذره . حرفای فلسفیم باشه بره موقعای فلسفی !
راستی فک کنم تو این چار پنچ سال اخیر این اولین ده دوازده روز مطلقن بی اینترتم بود!