Saturday, January 24, 2004

مرده شوره بهشت زهرارو ببرن، غسال خونه، سیستم ماشینی بهشت زهرا، فله ای خاک کردن
بقچه کردن مرده , پریدن تو گور مرده , اون نگاه و شناسایی آخر مرده...

****

حالا حالاها نمیمیرم . نه تا وقتی که یه خونه پر عشق درست کنم.
نه تا وقتی که جلوی خونم یه باغ کوچیک پرگل و درخت داشته باشم.
میخوام وقتی رفتم تو همون باغ لای گلایی که با عشق کاشتم و هر روز با یه دنیا رنگ و طراوت به عشقای زندگیم لبخند زدن خاک بشم.
همون جا لای گلا و نه انقد دور .
و نه انقد افقیو مرده . مرده شور سنگ قبر افقیم ببرن درضمن.
یه جای آروم و خوش عطر بره وقتای دلتنگی عزیزان.
دلم میخواد وقت برگشتن به خاک آراسته و قشنگ باشم. نه بقچه پیچ و بیرنگ و میت وار.
نمیخوام آخرین تصویری که از من تو خاطر عزیزترینام میمونه همون قیافه سرد و بیزندگی یه مرده باشه .
میخوام جایی به زمین برگردم که خاکش با زندگیم , لمسم و نگاهم پیوند داشته باشه .
میخوام با عشق زندگی کنم و به آغوش خاکی برگردم که شاهد لحظه لحظه عشق ورزیدن و زندگی ساختنم بوده.

اینهمه آرزو بره زندگی . چرا نه چندتایی هم برای وقت مردگی؟

Monday, January 19, 2004

خب , باز خونم قل قل افتاده .
قبلا مفصل نظرمو راجع به همجنسگراها نوشته بودم .
احتمالا از این سنگ به سینه زدنم چیزی جز مقادیر متنابهی پچ پچ و خیال باطل و .. نصیبم نمیشه اما خب دلم میسوزه . یعنی واقعا میسوزه . از تمام نفرت و انزجاری که موقع حرف زدن از این آدما جمع میکنین تو صورت و لحن صداتون . از اینکه حتی حاضر نمیشین منطقی راجع به این مساله فکر یا تحقیق کنید . از اینکه حتی فک کردن راجع یه این آدما چندش آوره براتون. با این دید بسته , انقد گارد گرفته و در عین حال کلی حق به جانب.
بنده همینجا و از همین تریبون آزاد وبلاگم اعلام میکنم که این رفتار شما یه جور دیکتاتوریه محضه.
به محض مشاهده کوچکترین حرکت و روشی که خلاف روش و الگوی ثابت ذهنی شما باشه عکس العمل نشون میدین و اونقد شدید که آدم باورش میشه اگه کاره ای بودین و سره قدرتی حتما میدادین پوست هرچی آدم همجنسگراستو تو ملا عام بره عبرت دیگران غلفتی بکنن.
به هرحال از نظر من بر شماست که به آزادی های فردی اطرافیانتون مادامی که به شما ضرری نرسوندن احترام بزارین . بد نمیشه اگه عوض گارد گرفتن و طرد کردن و کوبیدن یه کم برین سراغ چون و چرا و ریشه یابی قضیه.
مرسی!

اصن مگه چی میشه همدیگرو یه کمی بیچارچوب تر این حرفا دوست داشته باشیم؟

Friday, January 09, 2004

اصفهان خونه یه آقایی بودم که همسرش صبح تا شب خانوم خونش بود و شب تا صبح خانوم خونه شوهر سابق! یعنی کلن روزا این خونه و شبا اون خونه . هر کاریم که میکردن و هر جاییم که می رفتن کنار هم بودن . یعنی خانوم به اتفاق دوتا شوهرا و فرزندان!!
رضاییه مهمون یه زوج گِی بودیم. یکی پنجاه ساله اونیکی بیست و هفت ساله . هفت هشت سالیم میشد که با هم زندگی میکردن . زندگی و ادا اصولاشونم خیلی جالب و منحصر به فرد بود!

خب حالا کی بود میگفت اینجور جاها جو بسته و مذهبی داره, نمیشه توش نفس کشید و اینا؟!
اینو از زبون خیلیا شنیدم ولی هر دو خانواده های بالارم دیدم که خیلی راحت و با افتخار زندگی میکردن . دیدن چیزایی که به ندرت تو تهران به این گندگیو رنگوارنگی میبینی تو یه محیط کوچیک و فوق العاده مذهبی برام شوک آور بود . یا ما تاکتیکای یه عمر زندگی زیرزمینیو خوب یاد گرفتیم و یا اینم که زندگی تو شهرستانای مذهبی حکایت همون فنر فشرده شدست .
یعنی بلاخره کدوم ور سهمت از آزادی بیشتره آیا؟؟

Sunday, January 04, 2004

نشاط کوچولوی هفت ساله با مامانش وارد کلاس میشن.
یه دونه از این سلام گنده ها میکنم و با یه عالمه لبخند ازش میپرسم چطوری نشاط خانوم؟
دخترک نفسشو ُپر میکنه , نیشش باز میشه تا میاد جواب بده مامانش میدواِ وسط که خیلی ممنون , به لطف شما , شما که خوب هستین ایشالا , خسته نباشید ......
نشاط کوچولوی نحیف خودشو رو صندلی پیانو جا میده. سرمو خم میکنم طرفش که نگاش بیفته به نگاهم و ازش میپرسم خب این هفته چی داشتیم عزیزم؟
دخترک عینکشو صاف میکنه, باز تا یه نفس عمیق میگیره واسه جواب , مامانش از جا می پره کتابارو در میاره و دونه دونه نشون میده کدوم تمرینا از کدوم کتابا بوده و یه گزارش مفصلم از کیفیت و کمیت تمرینای نشاط در طول هفته ارائه میده . یه دفتر فسقلیم اون وسط رد میکنه طرفم که بعد میفهمم دفترچه انضباتیه!
دخترک واقعن خوب میزنه اما اون وسط یه جا گیر میکنه . تا میام بگم سل نبود عزیزم فااِ مامانه با غیظ و پرخاش و تهدیدو .. می پره وسط که نشاط حواستو جمع کنا. مگه نمیبینی چی نوشته؟؟؟
فک کردم دختر بی نوا حتما اندازه من جا نخورده چون سریع خودشو جمع و جور کرد . با اینهمه نمیدونم بره دلگرمی خودم یا اون پشتشو ناز کردم گفتم عب نداره یه بار دیگه از اول میزان میزنیم. چند میزان بعد دوباره اشتباه میکنه و ایندفعه عین برق گرفته ها برمیگرده طرف مامانش و مامانه هم کم نمیزاره و یه دونه از اون اخم شصت گره ها با یه اَهِ محکم و نفرت انگیز مهمونش میکنه(از همون اَه ا که توش کلی تشر و منت و رخ کشیدنو پشت خالی کردنه) .
ته دل من که سوراخ شد بچه رو نمیدونم .
دخترک دسپاچه میشه و دیگه رسمن قاطی میکنه کجاییم , نشونش میدم اما مغزش دیگه تعطیه. عین مغز خودم...
کلی نازش کردم , باهاش حرف زدم . هر ترفند مودبانه ای که حالی میکرد مخاطب من تو کلاس کیه کار گرفتم اما فایده نمی کنه. زبون خانومه آروم نمیگیره . کلاس داره تموم میشه و من هنوز صداشو نشنیدم..
مامانه عین بلبل تعارفارو ردیف میکنه , دخترو میکنه بیرون , خدافظی و درو میبنده.
با خودم فک میکنم حتی فرصت نداد خدافظی کنه . یهو نشاط کوچولو درو هولکی باز میکنه و با یه صدای عجیب و جبغ مانندی میگه خدااااافظ!
گناهی نداشت که صداش اونجوری دراومد. مطمئنم زیاد فرصت شنیدن انعکاس صدای خودشو بیرون از خونه پیدا نمیکنه . میدونم اون خدافظی عجیبم یه تشکر بود . اینو تو نگاهش خوندم . تشکر بره چند دقیقه محترم شمرده شدن وجودش..

تمام مدت کلاس فقط یه چیزی تو کلم چرخ میخورد . آرزوی فجیع یه دونه از اون چکشای گنده و سرپهن کارتونی . از همونا که جیم کری تو مسک از تو آستین کتش کشید بیرون ساعت ونگ ونگیه رو پودر کرد.  .

Wednesday, December 31, 2003






.......
Sometimes I see
How the brave new world arrives
And I see how it thrives
In the ashes of our lives
Oh yes, man is a fool
And he thinks he'll be okay
Dragging on, feet of clay
Never knowing he's astray
Keeps on going anyway...

Happy new year
.............




Friday, December 26, 2003


قرار بود برم کرمان. فقط به خاطر ارگ بم. یهو به دلم افتاد چه عجله ایه بزار هوا که سردتر شد برو.
همین. همین شد که الان من یکی از این لای پتو پیچیده ها نیستم. که الان گوشه امن نشستم سعی میکنم شگردای زندگیو واسه خودم توجیه کنم و یه عالمه از من بی گناه ترا و شاید محق ترا ناغافل از جریانی که به جبر واردش شده بودن پرت شدن بیرون . به همین سادگی . به همین تخمی .
.....
خب مثل همیشه سکان دست ناخداست . منم فقط قد یه مسافر گیج و تماشاچی .
کاش میشد ناخداهه یه کم از جنس مسافراش بود . یه کم فهمیدنی تر .
یه کم . همش یه کم...

****
قرار بلاگرا بره کمک.

Tuesday, December 23, 2003

به قولی..

چه سعادتی ست
وقتی که برف میبارد
دانستن اینکه
تن پرنده ها گرم است!

ناز و آرامش بخشه نه؟
واسه اون پسر کوچولوی شیش هفت ساله که اصرار داشت اندازه پولم بم آدامس بده چی؟
همون صوت کوچولوی بی پناه که از هجوم برف سرخ و مچاله شده بود , که گره ابرواش باز نمیشد , که دستای نحیف و بی دستکشش عین چوب خشک شده بود....همونکه تو اون هیرو ویر تند تند دماغشو بالا میکشید و سرسختانه حساب میکرد بقیه پوم چقد میشه .
یعنی جدالش بره زیستن هیچ وقت مجالی بره یاد تن پرنده هام باقی میزاره؟
گمان نمیکنم .. گمان نمیکنم و از ته دل آرزو میکنم زندگی براش چیزی غیر از این حدسا وگمانها مقدر کنه ..

Wednesday, December 17, 2003

قابل داشتن یا نداشتن! مساله بیست ساله کماکان همین است .
وقتی کوچولو بودم ماریانه مهربون سر عیدا و تولدا بسته های پر شکلات و آبنبات و چیزای رنگی رنگی و خیلی هیجان انگیز برامون میفرستاد. هوم.. هنوز لذت و هیجان دیدن اون بسته زردا و زنگ پستچیه نزدیک روزای خاص قشنگ یادمه. یه شب که ماریانه مهربون زنگ زده بود منم طبق معمول در حالت جوزدگی گوشیو گرفتم تا عمق عشق و علاقمو به خودش و بسته های نازنینش ابراز کنم. ازم پرسید خب دوست داشتی بستتو عزیزم؟
منم نگذاشتم نه برداشتم گفتم آره مرسی! اصلن قابلی نداشت!!!
ماریانه حیوونکی چند بار ازم پرسید چی؟؟ منم همونارو هر دفعه غلیضتر براش تکرار کردم و پیش خودم خیلی مفتخرانه فک کردم به به بابا عجب بزرگ شدم , عجب حرفایی میزنم ! بعدش یادمه وسط غش غش خندش تونسته بود چند بار بگه خواهش میکنم! مرسی عزیزم!!
بعدن تا چند سال بعدش هر بار یاد این مکالمه می افتادم تنم داغ میشد. چند روز پیشا وقتی مامان شاگردم , که همیشه فوق العاده با اتیکت و فرمال صحبت میکنه , داشت با نهایت احترام پاکت پولو بم میداد چی بش گفته باشم خوبه؟
تقصیر خودش بود هی جلوی منه كل كليِ اِنده ادبیات لفظ قلم حرف زد هی جو داد .
هیچی خلاصه خیلی کشدار و با ناز تو صورت خانومه فرمودم مرسی ناااقابله!!!
هرچی فک میکنم میبینم همون ورژن قدیمی مرسی قابل نداره قابل تحمل تر بود.

Saturday, December 13, 2003

بابا مامان باهم وارد اتاقم ميشن.
بابا يه نفسه عميق ميكشه.
ب_ فرح جون تورو خدا به اين بگو انقد سيگار نكشه. اتاقش بوي اتاق آقاي اتفاقو(يه سيگاريه قهاره خدابيامرز!) گرفته.
م_ من چرا بگم؟ (بعد اتوماتيك مياد سر زيرسيگاري شرو ميكنه به شمردن)
ملتمسانه ميگه: آيتك جون خواااااااهش ميكنم ديگه سيگار نكش.
خندم ميگره از تاكيدش رو ديگه. هميشه همينطوره وقتي از ملايمت و كم كن و كمتر كن نتيجه نميگيره صاف ميره سراغ امر محال!
م_ هي هي هي!( اَداي من). صد بار بت گفتم اين خنده ها كه جاي جواب تحويل آدم ميدي از ضعفه . از تسليمه. داري ميگي آره ميدونم كار اشتباه ميكنم اما شجاعتشو ندارم ديگه نكنم.
باز خندم ميگيره و مامانم لجش!
م _ هي هي هي!

بابا ميره ميشينه روتخت ، تنبكو ميگيره دستش و يه نگاهي به كوه كتابا و سي ديا و سازا و بوم نصفه كاره و تمام جفنگياتي كه رو زمين پخش و پلاست ميندازه. بعد نيشش باز ميشه و يه جوري توجيحيانه مدافعيانه ميگه : فرح جون همه هنرمندا اتاقاشون همينشكلي ميشه ها!!
م_ نخير فقط از هنرمندي ريختوپاششو ياد گرفته .
باز ميخندم.
م _ هي هي هي هي !

بابا پاميشه ميره پاي عكساي بچگي كه چسبوندم به ديوار. ميخنده ميگه :
ب- آخه تو اين قيافه معصومو ببين . اصلن دلت مياد به اين نگاه چيزي بگي؟!
م_ آره نيگا كن جنس جلب با اين قيافه مظلومش چطوري دستشو زده به كمرش داره خط و نشون ميكشه . از اون اول رئيس بود .
ب_ ديگوري گوري ويگور
م_  چيگور ويگور...
و باقي اصوات قربون صدقه!
م_ ممد جون كي ميشه اينا يه دونه از اين خوردنيا بره ما بيارن؟( با يه نگاه واقعن كه بي عرضه ايانه به من !)
ب_ واي آخ! همچين باهاش كشتي بگيرم!
...غرق ميشن تو عكسا و كم كم سوژه اصلي كه پشت سرشون نشسته فراموش ميشه.
موقع بيرون رفتن يهو يادم ميفتن و يه مراسم پندو اندرز مفيد مختصر و آخرشم يه خود داني معمول بره حسن ختام!

يه تصوير دوست داشتنيو پر عشق زندگيم بود . حيفه اينا يادم بره.

Monday, December 08, 2003

كوچه هاي خلوت با برگاي پهن نارنجي ، قرمز و زرد كه همه جارو فرش كردن. نم نم بارون و منظره بديع و آروم كوچه رنگي و نمناكي كه هيچوقت از ذهنت پاك نميشه.
به غير از سيل روز آخر ، شيراز مثل هميشه عالي بود و خاطره انگيز .
تخت جمشيدم كه خب يه شيرازه و يه تخت جمشيدش با همه جلال و جبروت ساليانش. كافيه اونجا باشي چشماتو ببندي و يهو خودتو وسط همه اون عمارتاي باشكوه و سران و بزرگان ملتهاي مختلف و جشنا و مراسم بي نظيرش غرق كني. بعدم كه چشاتو باز كني يه نفس بر پدر اسكندرت بياد.
از دور خيره ميشي به عظمت ويران شده . درسته مال خيلي قبله اما وصلِ همين آب و خاكيه كه به تو نسبتش ميدن . عظمت و اقتداري كه حتي بقاياي ويران شدشم يه عالمه فكر و هنر از اونور تاريخ به رخت ميكشه و تضاد محسوسش با فلاكت و حقارت فرهنگي تماشاگران كنونيش... سعي بي سرانجام بره پيدا كردن كوچكترين سنخيتي بين ديروز و امروز همين سرزمين و مردمش .
ولي از اينا گذشته غروب تخت جمشيد يه چيزه ديگست . عاشق غروبش و آرامشيم كه همه جا رو غرق خودش ميكنه .





بازار وكيل شيراز بين اينهمه بازاري كه رفتم جداي قشنگي و زلم زيمبوهاي عتيقه هوش پرونش تنها بازاري بود كه ميشد توش با خيال آسوده و دور از نگاهاي دريده و دستاي فضول واسه خودت گز كني . از اين نظر مهر شيرازيا خيلي به دلم نشست !
حافظيه ، سعديه ، باغ ارم ، شاچراغ ، نقش رستم ، پارسارگاد ، ... شيرازم عين اصفهان پره جاهاي ديدني و بناهاي تاريخيه . از اونجاها كه هرچند وقت يه بار دلت پر ميكشه بره يه گوشه ايش و كلي هوسناك ميشي .

و اما به گاه رجعت سه چيز از ديگرانش بيش اسباب خرسندي و طيب خاطر فراهم آورد:
1- دوش و دستشوويي خود آدم .
2- تخت و لحاف يخ و صميميت كه كافيه بخزي لاش تا تمام گرمي و آرومي دنيا رو نصيبت كنه .
3- بهترين و خوشمزه ترين قسمتش كه وصال و پاسخ به خواهش و شهوت انگشتاته بره نواختن و نوازش كردن اسبابي كه غذا و پرواز روح رو ميسر ميكنن .
*****

وقتي قيمت تمام زندگيو آينده يه بچه بي گناه قد پول يه جفت كفش ميشه...
عكساي فجيع دختراي چار پنج ساله نه ساله ديدم كه ميفروختنشون. نفري چل پنجاه هزار تومن.
كسي ميدونه چه جوري ميشه به اين بچه ها كمك كرد؟ چه جوري ميشه خريدشون؟ ميشه بعد به بهزيستي جايي تحويل داد؟ بلاخره يه كاري ميشه كرد حتمن ....

Sunday, November 30, 2003

Les miserables!

از اونجایی که من رسمن عاشق و شیفته این بینوایانم چند تا از آهنگاشو اینجا میزارم تا شمام بشنوین. انتخابش خیلی سخت بود و کیفیتشم خیلی اومد پایین ولی به نظم می ارزه به یه بار شنیدنش. سعی کردم یه جوری ردیفشون کنم که یه کم از قصشم در بر بگیره. اینجا یه ذره ازشون نوشته بودم.یه قسمتایی از آهنگا و ویدیوهاشم میشه دید.




اینجا کزت کوچولو وارد میشه و بعدم خانوم تناردیه.
Castle on a cloude





کزت جوان مریوس رو پیدا کرده . اول دوئت لاو سانگیه قشنگشونه و بعد تریو با اضافه شدن اپونین که اونم عاشق مریوسه..
A heart full of love





کر و آواز دسته جمعی قبل از حمله اول با حضور همه شخصیتها از جمله ژان وال ژان , ژاوه , خانواده تناردیه , انقابیا, اپونین , کزت و مریوس..
One day more





مریوس دوست داشتنی بعد از جنگ و کشته شدن همه دوستاش . فوق العادست!
Empty chairs at empty tables


اگه جا داشتم بازم میزاشتم . هواااا گوش کنینا. عرق جبین ریختم!

Monday, November 24, 2003

ديدي آدم تو سرما نوكاش يخ ميزنه؟
حالا هر جا باشي نوك انگشتا و دماغ و چونه رو ميشه يه كاريش كرد با لمس اصطكاكي* ، اما تكليف بقيه نوكا تو ملع عام چي ميشه؟ !


Wednesday, November 19, 2003

بهترين قسمت سفرم روستاي ميرآباد بود . عالي و بينظير . يه دوپينگ اساسي . دارم نزديك ميشم . آدم گاهي يادش ميره اين آرامشي كه داري به خاطر رسيدن بهش انقد خودتو به آب و آتيش ميزني همين بغلاست . فقط كافيه يه كم وايستي و فرصت نيگا كردن و نفس كشيدن به خودت بدي.
انتهاي بند اروميه ميرسي به سيلوانا كه اگه اونم راست بگيري بري ميرسي به ده ميرآباد . يه ده كرد نشين با اهالي با صفا ، مهربون ، مهمون نواز ، سرحال ، با نشاط ، آماده زندگي... نميدونم چه جوري بگم . لباساي رنگ وارنگ ، موهاي قرمز حنا بسته و گاهن به شدت طلايي و مجعد طبيعي ، چشماي سبز و عسلي ، لباي خندون ، خونه هاي چوبي و ساده ، دراي خيلي كوتاه، تنوراي نون پزي ، لونه مرغ خروسا كه عين غاراي كوچواو موچولو بود و بره تخم برداشتن بايد ميخزيدي ميرفتي تو ، طبيعت بكر و زيبا ، رودخونه روون ، گله ها و زندگي موازي حيوونا و ... از همه مهمتر يه عالمه دل صاف و ساده ...
هر طرف برميگشتي رنگ بود و هواي تازه ، موسيقي طبيعت و آدماي گل . چه راحت ميخنديدن و به غش غش مي افتادن . از ته دل ، راحت ، سبكبال . از ييلاقاشون تعريف كردن و عروسياشون . انگار اونجا دختر داشتن نعمته چون عروس بردن كار سختيه . علاوه بر اينكه خونه و تقريبن وسايل خونه با خونواده داماده حداقل بايد پنج مليون طلا بره عروس بخرن تا مادر عروس راضي بشه . اگه داماد پولدار باشه اين رقم تا بيست مليونم ميرسه . حتي تاج عروس بايد طلاي خالص باشه . يه چيزي شبيه مهريه تا دختر از اول با خودش يه سرمايه اي داشته باشه . به همين خاطر همه عروسيا فصل پاييز ميشه كه محصولو جمع كنن بفروشن و با پولش بتونن عروس ببرن . راستي به ما ميگفتن عجم و به شهرامون عجمستان !!
دورو برت زندگي موج ميزد . همه سرحال و قبراق و درحال فعاليت . مادر خانواده اي كه پيششون رفتيم پونزده شكم زاييده بود اما هنوز جوون و سرحال . خونه ها در كمال سادگي . وقتي عايشه در خونشو باز كرد رفتيم تو عملن جو گرفتم . يه اتاق ساده با تنها وسايل لازم بره زندگي . يه عمر زندگي با اينهمه سادگي ... يه آن اتاق خودم بعد خونمون اومد جلوي چشمم . احساس خفگي كردمو بيهودگي .
ميدوني اونجا كه هستي به همه چيت شك ميكني . اينهمه دوييدن ، بالا پايين پريدنات ، نقشه كشيدنات ، برنامه ريزي كردنات و بيست سالو جلوجلو ديدنا و لحظه هارو از دست دادنات ... دنبال چي ميدوييم اينهمه ؟ اصلن واقعن اين كيه كه انقده دنبالمون كرده ؟ بره چي اينهمه تلاش ميكنيم كه زندگيمونو انقد سخت و بيمعني كنيم . اونجا همه زندگيم عين يه تلاش گنده براي خراب كردن همه چي با دستاي خودم به نظر ميومد . زندگي واقعي اون چيزيه كه اونا دارن . آواز پرنده هارو از تلويزيون شنيدن ، سال تا سال طلوع و غروب طبيعتو نديدن ، به جاش عكساي طبيعت ، حيوونا ، چشمه ها و مردم روستانشين و ايلياتي عكاساي معروف جمع كردن . خروار خروار كتاب جمع كردن و خوندن تا عاقبت بتوني خودتو متقاعد كني با فلسفه زندگي فلاني ، عرفان بيسالي ، و نحوه نگاه و ايدئولوژي اونيكي موافق تري . آخرش كه چي؟ وقتي اونا با همه بيسواديشون زندگيو فلسفشو و همه وجودشو صد بار بهتر از تو فهميدنو ميتونين تعريف كنن ... حالا افسوس و عشقيو كه تو چشماي مامان ميديدم وقتي از تابستونايي تعريف ميكرد كه ميرفتن به دهشون سركشي كنن و همونجا سه ماه ميموندن ، ميفهمم .
تنها ترسم تو زندگي اينه كه ده پونزده سال ديگه اگه بودم برگردم با خودم بگم كه چي ، به كجا رسيدم؟ يا نكنه با اين روند ديگه حتي وقتشم نكنم يه لحظه برگردم و راه رفترو نيگا كنم ...
بهار يكي دو هفته ميرم پيششون ميمونم .

دانشگاه تبريز فوق العاده بود . در عمرم همچين مجموعه گنده و قشنگي نديده بودم . عين يه پارك گنده با مسافت خيلي زياد كه توش ساختموناي دانشگاه رو ساخته بودن . حتي خوابگاهارو كه خيلي زياد بودنو مجهز تو خود دانشگاه ساخته بودن . بره مسيراي داخل دانشگاهي اتوبوس داشتن و يه تاكسي تلفنيم تو خود دانشگاه فقط مخصوص راه هاي داخل دانشگاهي!! سيستمي بود خلاصه! كتابخونه مليشونم همينطور . كلن سيستم و امكانات فرهنگي بد بالا بود . مجسمه عمو دهقانم ديدم تو كتابخونه . كار احد حسيني بود . اين آقاي حسيني كه واقعن نابغه ايه واسه خودش تو موزه تبريز طبقه پايين يه قسمت مخصوص خودش داره كه اگه گذارتون افتاد از دستش ندين . مجسمه هاش شاهكار بودن . گذشته از اندازه هاي عظيمشون فكر و ايده اي كه پشت هر كدوم بود مورمور كننده بود .
راستي بازارشم جاي هيجان انگيزي بود . برعكس مرداي اهوازي كه با نگاهشون درسته قورتت ميدن تبريزيا همه سر به زير و خجالتي بودن در عوض به شدت اهل عمل! اونقد سرعتي و حرفه اي كارشونو ميكردنو در ميرفتن كه حتي به يه چشم غره ام نميرسيدي . بي اغراق تو اون دو ساعتي كه اونجا بودم مطمئنم يه دويست سيصد تاييشون بم محبت كردن .

جلفا و كليساي سنت استپانوسم عالي بود . بناي خود كليسا به كنار جايي كه ساخته بودنش خود بهشت بود . فقط طبيعتش با اون پل سنگيه و روده و درختاي زرد ، قرمز ، نارنجي و سبزش واسه خيره كردنت كافي بود . هان راستي جلفا شهر بي قبرستونه .

ماكو برف اومده بود . خونه ها تو دل كوه درست شده بودن كه به خاطر ريزش كوه كم كم كوچ كرده بودن پايين تراش . يه باغچه جوقم داشت كه خونه و قصر يكي از سرداراي مظفرالدين شاه بود و چيزي از يه كاخه تمام عيار كم نداشت . ديگه لازم نيست توضيح بدم تو چه جاي خوشگل و پر دارودرختي ساخته بودنش ديگه؟ شب كه برميگشتيم مرند ستاره هاي دشت ديدني بودن . نزديك ، پر نور و خيلي زياد . واقعن زيبا بود . آرزومه يه شب همين جايي زير نور ستاره ها بخوابم.

كندوان خونه ها تو كوه بود . ماكو خونه هاي كوهيش چوبي بود اما كندوان خونه ها سنگي و تو دل كوه بودن . حالا با چه مشقتي اين كوهارو اينجوري سوراخ كرده بودن و توش زندگي ميكردن سر در نياوردم . آب و عسلش حرف نداشت . زناشم خوش اخلاق بودن ، وقتي داشتم كوه پر شيب و يخ زده رو با سكته ميومدم پايين دلاشونو گرفته بودن قاه قاه بم مي خنديدن!
از كندوان رفتيم مهاباد كه يه بازار تاناكوراي هيجان انگيز داشت . از اونجام اروميه و سه گنبد و كليساهاش و ...
يه سرزمين آبا اجدادي گردي حسابي كرديم . از بعضي ترك بازيا كه بگذريم آدماشو واقعن دوست داشتم . مهربون ، دلرحم ، ساده و فوق العاده قابل احترام .

خلاصه از عمر سفري بود كه حالي كرديم !

Monday, November 10, 2003


تمام زندگيم بچگياي آن شرلي بودم . البته وقتي ديگه بزرگ بودم ديدمش ولي خب دوران كودكيش يه جورايي انگار تماشاي خود هميشگيم بود . همونشكلي قل قل احساسات ، خيالپردازياي شاعرانه، دوستياي مقدس و آسمونيم ، آرزوهاي كوچيك و بزرگ و تمام بلند پروازيام. خب نه مثل اون منسجم . هميشه از زور احساس داشتم ميتركيدم . بره همين خيلي وقتا قاطي بودم . يه جورايي جو زده! پر شعر و حرف و موسيقي . طبيعت جادوم ميكرد .كافي بود شمال باشم و بارون بياد ، يهو ميشدم يه خل ديوونه كه زير بارون ميچرخه ، ميرقصه و از خودش شعر و آهنگ ميسازه . دوستام  و دوستيام جادويي . كنارشون بودن پرم ميكرد و پروازم ميداد . قرارداد و قطعنامه! دوستي امضا ميكردم و به هم طي مراسم روحاني و خاصي قول ميداديم تا ابد مال هم و براي هم باشيم! هنوز دارم امضاهامو . عين همون سندا كه زنو شوهرا موقع عروسي امضا ميكنن . الان ميدونم هيچ رابطه اي با امضا ابدي نميشه. پس چرا هنوز همه امضا ميكنن؟ بزرگترا همون كاريو ميكنن كه من اونموقع با اون عقل ناقصم ميكردم . حالا مال بزرگارو مضحك و بچه گانه بدونم يا كار اونموقع خودمو بزرگونه و با ارزش؟

احساسام گنده بودن . يه جوري توم جا نميشد . هي فشارم ميداد . ميخواست پخش شه بين همه تقسيم شه . اما خب آدم بزرگ ميشه و خيلي دردناكانه ميفهمه كه دنيا و آدماش هيچ حوصله و وقت بره احساساي خالص و ملتهبش ندارن . دنيا تورو تو چارچوب ميخواد . منم زور زدم خودمو جمع و جور كنم . ديگه شعر ننوشتم . ديگه نخواستم از عمق حس كنم و بفهمم . خواستم ديگه هيچ وقت بلندتر از بقيه نپرم .

فقط ميدوني آن شرلي بزرگ شد ، خانوم شد ، عاقل شد ، خودشو قد توقع دنيا كرد . منم بزرگ شدم اما هنوز همون كوچيكم . بي قالب ، بي چارچوب ، وحشي . هنوز بلند و از ته دل ميخندم ، هنوز فقط و فقط ديدن آدماي خوب لبريزم ميكنه و هيجانش اشكيم . هنوز همه چي برام نشانست ، با ارزشه ، رمزآوده . هنوز باورمه كه همه چي اون بيرونه كه من كشف كنم و جزيي از حقيقتش شم و از شگفتي اين حادثه و شراكتش غرق لذت شم . هنوز مجنونم ، افسار گسيخته و پره عشق . نه عشق متين و آروم و با وقار . عشق ديوانه ديوانه ديوانه . بي حصار ، بي قيد و بند .
چرا سعي كنم شكل آني بزرگه شم؟ ديوونگيمو دوست دارم . دلم ميخواد تا ابد همنطور بمونم . لبريز ، واقعي ، پر آرزو هاي رنگي .

Wednesday, November 05, 2003

اگه حوصلتون سر رفته يا همينطوري هوس كردين بخندين گوشي تلفنو بردارين و 118 تبريزو(3333333!) بگيرين . با اينكه تمام مكالمتون فارسي صورت ميگيره اصن تعجب نكنين كه يهو شماررو عين فرفره به زبان شيرين تركي بگنو قطع كنن . فكرشم نكنين فرصت فارسي پرسيدنشم ممكنه بتون بدن . اصلنم تعجب نكنين اگه خانومه تو گوشي شما با فرياد و خيلي كشدار از دوستش ميپرسه " سنين بو شومارن وارينده؟!" (تو اين شماررو داري؟)
در ضمن بعد از كلي ترجمه خواستنو اينا به هيچوجه منتظر نباشين شماره هايي كه گرفتين كوچكترين ارتباطي با محل مورد نظر داشته باشه . چون به هرحال سيستم هوشمنده و خودش هرچي كه صلاحتون باشه تحويلتون ميده !
خلاصه جاي خنده ايه .!

چيزه ، ميگم كه چرا ديگه هيچكي يويو به آدم كادو نميده؟
دلم لك شده براش .



Tuesday, October 28, 2003

عاشق سعد آبادم . عاشق هر چيز قديمي و اصيلم . پام كه اينجور جاها ميرسه فركانسام يه شكل ديگه ميزنه . كاخ ، موزه ، مسجدا و خونه هاي قديمي .... وووي اصلن يه فاز ديگه ميشم . يه چيزيم مطمئنم . من تو زندگي قبليم شاهزاده اي ، پرنسسي چيزي بودم . هيچ جايي اندازه اين كاخا و خونه هاي بزرگ قديمي احساس فاينالي ات هومي بم دست نميده :d
شايدم بره همينه انقده عشق جهانگردي دارم . شايد قراره برم اين مكان شگفت وحكمن سحر آميز گذشتگيمو پيدا كنم . شايد قراره اونجا نقطه عطف باشه . هزار تا شايده اما چيزي كه مسلمه من يه جهانگرد خواهم شد . حالا شايد از نوع كوچيكش .
در همين راستا امروز يه كشف بسيار بزرگ و دلچسبناك كردم تو سعد آباد . موزه برادران اميدوار! از بار اولي كه اسمشونو شنيده بودم فك ميكردم هيجان انگيز ترين آدماي دنيان .كه چه مصمم و قاطع پا شدن دوتايي دور دنيا رو گشتن . با دوچرخه . بعد هي فكرشون بود و آه سوزناك . امروز من موزشونو كشف كردم! سه هفتست افتتاح شده. باورنكردني! هميشه برام خيلي دور از دسترس بودند. حالا اما يكي از برادرا تقريبا هر روز اونجاست و با روي باز از همه پذيرايي ميكنه . اونيكي تو شيلي ازدواج كرده و همونجا موندگار شده . خاطراتشونو تو يه كتاب به اسم "سفرنامه برادران اميدوار" نوشتن . اصن نميتونم بگم چقد چسبيد . خيلي اتفاقي و بي هدف . يهو جلو پام سبز شد . اونقده هيجان داشتم و غرق تماشا بودم كه اصلن يادم نيفتاد دوربينو درآرم . در ضمن با دوچرخه مسافرت نكرده بودن . با دو تا موتور شروع كرده ميكنن و چند سال بعدم با سيتروئن اهدايي فرانسه كه الان جلوي در موزه پاركه . كل سفرشون 10 سال طول ميكشه . اي خداا.... هي عكسا رو نيگا ميكردم هي آه حسرت .... به نظرم از خوشبخت ترين آدماي دنيان . مطمئنم . آدم يه آرزويي داشته باشه و انقد سفت و سخت دنبالش بره . با اونهمه سختي ، مرارت ... ولي در نهايت با يه گنجينه به چه گندگي تجربه و جهان شناسي . و مهمتر از همه خود شناسي . هي بابام هي ...

راستي يه اعتراف كوچولو! تنها وقتي از دختر بودنم غصم ميگيره موقع مسافرتاي تكيمه . خب كسي جلومو نگرفته . اما من ، يه دختر تنها ، هيچ وقت نميتونم از يه حدي پيشتر برم . نميتونم خيلي خطر كنم . كسي به اينكه چي تو سرت ميگذره يا هدفت چيه كار نداره . اول جنسيتته .

Saturday, October 25, 2003

ديدي بعضي ازشاگردا پولو دستي بت ميدن؟ ديدي تازه بعضياشون در نهايت اتيكت جلوت ميشمرن بعد ميزارن كف دستت؟ ديدي آدم احساس صدقه گرفتن بش دست ميده .. ، بعد ميخواد نيست و نابود بشه؟
بابا به خدا يه پاكت ناقابل خوب چيزيه ، استفادشم ثواب داره. ثواااااااااب !

***

(مامان شاگرد تازم حين تنظيم ساعت كلاس) - ميدونين كه هفته ديگه ماه رمضونه .
+ اِه ! راست ميگين، يادم نبود!
- شما روزه ميگيرين؟
+ من؟ اِِم .. والا ... نه من نميگيرم.
- چرا نميگيرين؟
+ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
- اعتقاد ندارين يا به خاطر مشغله نميگيرين؟
+ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!................. والا... راستش..... نميدونم ... نه ... يه چند ساليه نگرفتم... نميدونم....!
- (صداشو صاف ميكنه) آها! كه اينطور ! خب پس گفتين ساعت ............

چي بود تفتيش عقايد بود؟؟؟ پس كي بعضيا ياد ميگيرن انقد حق به جانب و راحت به خودشون اجازه فضولي تو مسائل خصوصي و شخصي آدمو ندن؟
بيشتر از خانومه از خودم لجم گرفت كه هنوز اون ترس پنهان تومه . ترس اون چماقه . همون چماقه كه از روز اول مدرسه بالاي سرم واستاد تا آخرش . همون كه ازم ميخواست تظاهر به هويتي كنم كه نداشتم . اعتقاداتي كه مال من نبود . روش زندگي كه مال اطرافيانم نبود . بلدش نبودم . اشتباهي فك كرده بودم رفته. يعني از وقتي مدرسه تموم شد خيال كردم انداختمش دور . كه ديگه خود خودمم بدون هيچ نيروي مزاحمي كه ازم نقش بازي كردن طلب كنه . كه ديگه بلند داد ميزنم چي تو كله خودمه و ورم كدوم وريه .. هه هه زهي خيال باطل !
هنوز چماقه بود ، هنوز ميترسيدم ....
از طرد شدن ، از انگ خوردن ، متفاوت بودن ، محاكمه شدن....

Wednesday, October 22, 2003

نشستي تو ماشين داري تو اتبان ميگازوني ، با آهنگه داد ميزني و كيفورانه ميروني . پيش خودت فك ميكني چقد لينكين پارك دوست داريا ، بعدشم درود ميفرستي بر وجود برادرت كه هميشه آهنگاي خوب واسه ماشينت گلچين ميكنه .آهنگه تموم ميشه ، بلافاصله بعدش صداي تار ميشنوي ! تكنوازيه تار! خوب گوش ميدي انگار رديفه ، بعد چار شاخ ميشي كه رديف دستگاهيو چه به لنكين پارك . نوارو درمياري ، دهنت چار متر باز ميشه و عمرن باورت نميشه چي ميبيني . رديف ميرزاعبدلاه . اجراي برومند . جزو همون نواراي خاطره انگيزه دانشگاهيت . كه تنها كمك و معلمت بود سر امتحاناي رديف ، كه از در خونه تا در دانشگاه گوش ميكردي مگه گوشه هاش برن تو مخت ، كه از طريق يه دوست خوب تو همون روزاي رنگي بت رسيده بود ، كه خلاصه يه كلام كلي خاطره داشتي باهاش مثلا ! ظرف سيم ثانيه خونت داره قل قل ميكنه و بعد از اون تمام راه به اين فك ميكني كه وقتي رسيدي خونه چه جوري بكشيش همونيو كه درود فرستاده بوديش .

يه كم كه ميگذره ياد تمام اتفاقاي مشابه اينهمه سال ميفتي . ياد بچگيا و نوار سلطان قلبهاي نازنينت كه يه جورايي همه زندگيت بود و همين جناب برادر يه روز نشسته بود واسه خودش تمام متن فيلم ديدي دودلو روش ضبط كرده بود . همه فيلم ! اونموقعم خواسته بودي سر بزاري به كوه و بيابون . يا خودكاراي يادگاري ، يا قلموي وينزورت، دوربينت ، واكمنات، صد تا نوار ديگت .. و هزار قلم متعلقات ديگت كه به فاصله يه چشم به هم زدن نابود يا مفقود شدن تو اين سالا ... چي بايد بش بگي؟ انگار تو اين بيست سال هيچي عوض نشده . تمام جواباشو حفظي . ميتوني حدس بزني عذر هر سوال و فريادت چي خواهد بود . تنها چيزي كه مشخصه اينه كه انگار راست راستكي يه چيزايي تو خون آدمه . همونقد كه من همه چيزاي زندگيم برام با ارزش و مقدسه به چشم اون صرفا وسيلست . همونقدري كه من تو گذشته و آينده زندگي ميكنم اون شديدن تو حال زندگي ميكنه . درست دو قطب متضاديم . حتي قبل از اينكه عاشق بشه چيزي به اسم يادگاري تو زندگيش معني نداشت ، الان كارتا و كادوها و گلاي خشك شدشو يه سانت اينور اونور كردن جرات مي خواد . يه جوراييم وارستگيشو دوست دارما اما خب من همه چيم يادگاريو مقدسه! آدم ماديم ديگه چي كار كنم . تمام راه هي ميگي و ميشمري ميگي ميشمري آخرشم وقتي ميرسي در خونه يه آه بلند ميكشيي كه يعني دتس ده وي هي ايز ديگه بابا جان ! البته خوب كه نيگا كني خيليم وضع داغون نيستا ، حداقل ميتوني به پيشرفت سليقه موسيقاييش اميدوار باشي . هرچي باشه از ديالوگا و صداي ماشين ديدي دودل تا لينكين پارك كلي راهه ....






Monday, October 20, 2003

اون ماري كه اين چند وقته آرامشمو گرفته بود ، هموني كه از ديدن قيافش يا شنيدن صداش رعشم ميگرف ، بايد ميديدي چطوري مي لرزيد ! چطوري ته ته پته افتاده بود، ارتعاش صداشو لرزش دستاشو . خود رعشه شده بود . من چه آروم و خونسرد نيگاش ميكردم !
هنوزم دليل بدجنسيشو نمي دونم ولي خب انگار بايد باور كرد بعضيا ذاتا يا اكتسابي بدجنسنو هيچ رقمه نميشه باهاشون نرم و لطيف طي كرد. مخصوصا وقتي دست پرورده سيستم دولتي مملكت گل و گلاب باشن ديگه . سخت بود اما لرزوندمش و كماكان شيره خودم !
اينم به سلامتي روحيات انقلابي پيروزمندانه امروزم .

 u don't own me !
.........................................
don't tell me what to do
don't tell me what to say

..................................


Wednesday, October 15, 2003

هيچ احوالاتم به جا نيست. نميدونم چرا از وقتي خلاص شدم هيچ اتفاق هيجان انگيزه و دلچسبناكي برام نيفتاده . انگار زيادي منتظر بودم . اونقدم دلم رخوت و ركوده كه كاراييم كه براشون نقشه كشيده بودم از دستم برنمياد . يعني خلاصه هيچجوري حسش نيست . فقط مقدار متنابهي از دست كساني (ك با فتحه يا ضمه به دلخواه) حرص خوردم و زورم نرسيده و اضطراب كشيدم . بعضي وقتا شديدن آرزو ميكنم يه خورده از كلفتي صداي آيدين و اعتماد به نفس و زورش مال من بود . اونوقت همون اول كار ، يه ابروي گره خورده با يه تك سرفه خالي خيلي مسائلو در جا حل ميكرد ميرفت پي كارش .

راستي هيچيم كه نه . يه ملاقات خيلي ناز داشتم . با يه دوستي از گذشته ها . گيرم يه زمانيم معلم عكاسيم بوده . درست وقتي از همه رابطه هاي مدرن دوستانم خسته بودم و درمونده . كهير . يه دل صاف ميخواستم و ديدمش . همونقد زلال ، همونقد پاك .. صيقلي.. راستكي . باورم نميشد . يه جورايي وجود همچين آدمايي رو باورم نميشه ديگه . وقتيم كه پيدا كنم خب از هيجان و عشق ميخوام بتركم . چقد دلم ميخواس عين وحشيا بغلش كنم . فشارش بدم . آويزونش شم . يه ذرم شدما اما بقيش فك كنم از چشام غلپ ميزد بيرون . دلم ميخواست همه وجودشو بغل ميكنم ، باور كنم و آروم بشم . سحر خوبم مرسي بره بودنت.

به غير از اونشب كماكان قمر در عقربه . كمبود آرامش دارم . خيلي زياد . از اون وقتاي خيلي بي دغدغه ميخوام . اونوقتا كه خيلي مريضي خيلي درد داري بعد يهو دردت تموم ميشه . همونقت كه تك تك سلولاي بدنت پرچم سفيد بلند ميكنن . يه نفس راحت ميكشي . بعد همه وجودت پر آرامش ميشه . آرامش آروم . از اونا كه دونه دونه نفساتو حس ميكني . شكر ميكني . با زمين و زمان آشتيي . از اينهمه بدوبدي بقيه و بالا پايين پردناشون تعجب ميكني . زمانو حس ميكني . زندگيو ميفهمي . تا مغز استخونت ميفهمي .. بيخيال همه چراهاي ابدي ...
شايد اگه همش يه كمي عاشق بودم اوضاع فرق ميكرد . حتمنم ميكرد .