Tuesday, January 18, 2005

اهم وقايع!

من قورمه سبزي پختم! من. حاليته؟!
حرکت بعدي فسنجونه به حول و قوه الهي.

***

اهم حسيات!

بسکه اين چند وقته بين شريفي جماعت غوطه ور بودم قاطي پاطي شدم اصن. اينا اساسن گروه خونيشون يه قضيه جداييه. خداييش خاک تو سر شريف که موسيقي نداشت الان گروه خونيه منم جدا باشه!
ولي خوب حسوديم ميشه ها. اي بابا انگار اين جماعت اونجا چار سال همکلاسي بودن بعد دستاي همو گرفتن خيلي شيک عزيمت کردن اينور يکي يه دونه ام سکالرشيپ دادن زيربغلشون. خب هيجان انگيزه ديگه!

***

اهم کشفيات!

کشفيات که زياده.
کشفيات ميگن آدما خيلي تنهان... خيلي خيلي زياد تنهان. و اين تنهايي وقتي توشي خيلي سرده و ترسناک. بي امن و بي آروم. گاهي ازش يخ ميزني گاهي حناق ميگري گاهيم فقط کز ميکني. اصن زندگي وقتي فرصت ميده تنهايي وجودت يادت بياد خيلي ترسناکه. اگه ام بخواي بري تو بحر چرايي قصه وجود که ديگه داغوني از اساس.

روابط انساني چيزيه که وقتي توشي زنده اي. گرماي وجود بقيه گرمت ميکنه و موج داغي که ميسازين هر يخيو آب ميکنه. سلولاتو گرم نگه ميداره و از زندگي لبريز.
تا حالا انقد تنها نبودم. ديگه قدر تک تک دوستام و لحظه هاييو که باهاشونم ميدونم. ارزش آدما يه معنيه تازه اي پيدا کرده.

ديگه اينکه خوب يا بد تا امروز که بيست و چهار سالم باشه هيچ وقت نفهميده بودم پول از کجا مياد و چه ارزشي داره. مسئوليت زندگي.
تو ايرانم که کار ميکردم يه چيزي تو مايه هاي جلوگيري از خالي نبودن عريضه بود. تا امروز مسئوليتي رو دوشم نبوده و نفهميدم زندگي چه جوري اومده رفته. الان ولي دوشم سنگينه. يهويي همه زندگي و زحمتي که درقبال حفظ کردنش بايد بکشيو حس کردم و باز خيلي ترسيدم. اين پدر مادرا عجب آدماي شجاع و حيوونکين.

آهان يکي ديگشم اينه که ديگه هيچ تصوري از بچه دار شدن ندارم. دنيام سرو ته شده نه؟
تازگيا فک ميکنم بچه دار شدن جنايته. يعني يه جورايي حس ميکنم پدر مادرايي مهربون خودخواه ترين موجودات روي زمينن. اينکه بره فرار از تکرر زندگيت و نشنيدن اون سکوته يه موجود بينواي ديگرو بياري پرت کني تو اين قيامت آشفته...حالا تو اسمشو بزار سيکل طبيعت.
بره اولين باره تو زندگيم که دارم به بچه اداپت کردن فک ميکنم. لااقل اينجوري گند بقيه رو جمع و جور ميکني .
نميدونم چرا ولي هروقت از اين فکرا ميکنم يه صدايي گنده اي تو دلم ميگه بيــــــلاااااخ. هيچ خوشم نمياد.

خلاصه کلام خوب که فک ميکنم ميبينم بيشتر از همه چي تو اين مدت فقط ترسيدم. زندگي بدجوري بر محور کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من بوده و لاقل براي مني که تقريبن تمام زندگيم بره خارونده شدن سرويس گرفتم يه کمي هول و تکونش زياد بود. اضطراب.. ترس.. تنهايي اينارو ديگه استاد شدم خلاصتن.
همه سختيام از تنهايي ميان. اينکه گاهي از بس حرف نزدي حرف زدن يادت بره. يا تلفن لامصبي که کو تا واسه تو زنگ بخوره. يا تمام تصميماي مهم و غير مهمي که خودت تنهايي بايد بگيري. اول و آخرش بايد برگردي سراغ خودت. خود متحير سردرگمت.

فالگيره به مامان گفته بود نگران نباش دخترت هم زنه هم مرده.
هاي خداهه. مرسي فک کنم بسه ديگه. ترجيح ميدم تو شرايطي باشم که بيشتر به زنانگيم برسم تا مردانگي.


توم هنوز گاهي وقتا ...


Tuesday, December 28, 2004


ديدنش بره کسايي که موزيکالشو نديدن که شديدن توصيه ميشه.
اينم سمپلاي آهنگاش.
کلن فيلمش از لحاظ سمعي بصري حال جا آور بود. از اونا که اگه تو خونه ديده بودم صد تا عکس ازش گرفته بودم. فقط اين فانتومش يه کمي قلابي بود. يعني ترسناک که نبود هيچي کليم جيگر بود. هاليوودي ديگه. امان حالا شما لويد وبرشو بچسب فعلن.

Monday, December 27, 2004

واااااي بعد از مدتها خوبم. يعني خوبما!
تخت خودم, اتاق خودم, اينترنت خودم, پنچره خودم, پيانوي خودم... نميدوني چه مزه اي داره بعده چند ماه دربه دري. اينکه بلاخره يه چيزي از خودت داشته باشي. مال مال خودت. حالا گيرم پيانوش ناکوکترين و فسيلترين پيانوي دنيا باشه. گيرم .. بيخيال گيرم اصن. آقا جون زندگيست. حس مالکيت و تعلق حس محشريه که انگار بدجوري کمش داشتم.

نيويورکو دوست دارم زياد. حتي با وجود اينهمه تنهايي. ديروز رسيدم و همين سه نفر و نصفي آدمم که اينجا ميشناحتم همه رفتن دورِدور سفر. راستي کريسمس مبارک! مال منم مبارک شد يه جورايي. يعني بلاخره مبارکش کردم زورکي. نزديک خونم يه کليساي جامع داريم بس زيبا و عظيم. از اونا که از درش رد ميشي تو خود به خود بالاي سرت حلقه ميبنده. و من اقليت ديشب سه ساعت تموم پا به پاي جمعيت معتقد کريسمس کرول خوندم و متبرک شدم. وسطاشم که بزرگان ملبس کليسا با بند و بساط و شمع و عود خيلي روحاني دورمون طواف کردنو تبرک دوبل شد. آخرشم همه همو بغل کرديم و مري کريسمس شديم و از همون راهي که تنها رفتم تنها برگشتم. لنلي کريسمس خلاصه. به هر حال خوندن خوبه و منم که ديوانه خوندن.

ديگه بگم ... لاس وگاس مطلقن خوش ميگذره. چه با پول چه بي پول. فقط نکته فلسفي ماجرا اين بود که اينجاشم هنوز کلي راهه تا به لذت زن اندازه مرد برسن. شايدم طلبه کمه. به هر حال خودمون کشتيم چهار روز گشتيم دنبال يه ستريپ کلاب مردونه. غير از يکي دو جا که ويک اندا فقط برنامه داشتن نبود که نبود. اونوقت زنونشو ميخواستي مثل پشگل ريخته بود. داشتيم به همون رضايت ميداديم از شدت پيسي. بعد ميگن چرا همجنس گرايي زياد شده. بابا نيست امکانات نيـــــست! دهه!

بعد يه هشدارم واسه کسايي که از کانادا به قصد آمريکا سفر ميکنن. مواظب باشين و آماده و حتمن چند ساعت قبل از پرواز تو فرودگاه باشين که سيکيوريتي فرودگاهاي کانادا
بد سيکيوريتيه. بلاخره منم بعد از اينهمه سفر اونجا به اتاق دوربين دار و انگشت نگاري و اين حرفا رسيدم. تنها جايي بود که قسمت ايميگريشن تو خود فرودگاهه و همه چي قبل پرواز انجام ميشه. برن زبر گل ايشالا.

دلم بره همه خيلي تنگ شده:x کوشين پس؟

کريسمس مبارک!


Friday, December 24, 2004

کلم سنگينه و داغ. پنجره ها قدين و از اينبالا انگار همه داهات تورنتو زير پاته. يعني ديروز که بود امروزم حتمن هست. برف اومده حسابي. سفيدي مطلقه و همه دنيا زير مه قايم.
روشنايي تا بي نهايت اما يه عالم محو و رويايي. انگار سوار ابرايي يا که شايد ابرا اومدن مهربون بغلت کردن. هايِ مرض و منظره ام. هذيونم مياد.

هوم.. انگار هنوز حناقم بهمه. آدم مُحَنِق هذيوناشم تو دلش ميان و ميرن. درز لازمم. لامصب داره جاي حرفاي فارسي فراموشم ميشه.
نکه نوشتني حناق باشما. سکوت سايه انداخته. هه سکوت بند گسسته بود؟.. شايد صداي واقعيه زندگيه. همون که هي بايد شلوغ کني که نشنويش. حالا اما سکوت جاريه. سکوت و ساکتانه شنيدن و شنيدنو انديشه تا ابد. از لحظه هشياري هر روزه تا بي هوشي شبانه, يه بند دارم فلسفه هستي بالا پايين مبکنم. راه به جايي نميبره. دريغ از يه حس قاطع.
بامزش اينجاست که تازگيا احمق ترين آدما کسايي شدن که نظر ميدن. نفس نظر دادن حماقتانست. نکه اينم خودش نظري باشه. فقط دارم رد پاي زندگيه بي صاحابو رو اين تيکه از زندگيم تصوير ميکنم. همه چي بد جوري لقه. يعني بي ثبات. قطعيت عين شوخيه. مضحکست. حالا اين وسط فتوي دادن و مباحثه از اون حرفا نيست يعني؟ خب ولي خدارو صد هزار مرتبه شکر که همه آدماي دنيا اندازه من فيلسوف نيستن که همه با هم حناق شيم! حناق که خودمونيشه البته منظورم همون انقلاب ايدئولوژيک انگار.

خوبم اما انتظار نداشته باش خيلي خوب باشم. پنج ماهه زندگيم تو يه چمدون خلاصست. آواره. پرواز انگار شده روتين چند هفته يه بارم. بي خود فک نکن خوش ميگذره. آوارگي اول آخرش آوارگيه. حالا آواره تنها ديگه خيلي معني واسه کشف کردن قاطيشه. تنهاييش بدجوري تنهاييه.

هي بابام..! دخترک بود که من ميخواستم خيلي کارا براش کنم حالا دنيا چرخيد و واسه من تين ايجر شده اومده ميگه آيتک ويک اند واست کيف گذشت؟!.. رفتم کنسرت کريسمس مدرسش. آقاهه صداش خيلي باس بود ياد حميد افتادم. بعد نرگس. حميد الان پايين فرانسه مخونه نرگس بالاش. آزاده همون ورا ميسازه و مينوازه نغمه يه کم اونورتر وين, عليرضا اونورترش و ... و خلاصه کو تا دوباره من تماشاچيه اجراشون باشم يا تو تماشاي اجرايي شريک... مهم اينه که گاهي وقتي از هيجان يه اجراي خوب لبريزم يادشون و يادمون ميفتم. ولي خب دلم سوراخ واسه لحظه هاي نابي که تنها تنها تجربه ميشه. وه که هر کي يه گوشه پرت شده.. تا من کجا باشم ...

راستي بچه از مدرسه فلوتشو آورده بود. فقط تونستم بقاپمش سوارش کنم پخش شم رو زمين و ... نهانخانه دل يادته؟ اون ورش که با دوئت گيتار و فلوت شروع ميشد. فلوتش محشره اما هيچکي کشفش نکرده بود. خاليم ميکنه انگار که قصه زندگي بزني.
يهو هواي پاييزان ميکنم دقيقن همونجاش که کش ميده پاييََََََََََََََــــــــزان. شنيديش اصن؟ موسيقي متن فيلم بود. از يه ساعت نوار اون چند ثانيه آواز ديوونم ميکرد. هوم... و پناهنده. اونجاش که, من ملک بودم و فردوس برين جايم بود, آدم آورد در اين دير خراب آبادم ... اينجاش ميتوني خل بشي. و موسيقي متن سرب که باز دوباره کليمي شم و بچرخم و بچرخم. راستي شباهت ملودي دختري با کفشهاي کتاني با ساعتها.

آلبومو گرفته دستش ميگه آيتک جون جات خالي. هفته آخر يه شب خونه شما بوديم بابات اونقد جک گفت نفسمون بريده بود. ميخندم و گوشه لبمو گاز ميگيرم. محکم که وقتي اشکي غل خورد فک کنم از درد اون بوده.

يه کاغذ گنده لازم دارم. يه بوم بزرگ . يه عالم رنگ. بايد خالي شم. خطاي محکم لازم دارم و رنگاي پر و واضح. شايد که بشه با خط و رنگ کاستي قطعيت و ثباتو درمون کرد.

همم ... اصن قصه از کجا شروع شد؟ ترس مرداب داشتم؟ مرداب ماي اس.
بلاخره آدم کدوم زندگيم؟ دلم خونه گرم ميخواد. چراغ روشن. آرامش و ثبات و عشق. اما از سکون بيزارم. اصن انگار بي سرزمينم. انگار ديگه باورم نميشه قرار بگيرم. از قرار خوف دارم و از بي ثباتي وحشت. فقط زندگيو تنهايي نميخوام. اينو ديگه مطمئنم. بدجوري مطمئنم.

همم.. عاشق اون تيکشم که چسبيدي به يارو ميرقصي اونم چسبيده به ياروش ميرقصه پس فقط خمار به هم خيره ميشين و قصه ميسازين.

ديشب خوابيتو ديدم. هميشه تو خوابام با همين. خواباي پيغاميمو بلدم ديگه. مال آدماي مهم زندگيمن. پس چرا تا ديشب فک ميکردم هيچ وقت مهم نبودي؟

وقتي رسيدم اون گريه کرد من بغلش کردم. وقتي ميرفتم من گريه کردم اون بغلم کرد. تو جفتش نگرانه من بودم. همش بازيه نه؟

خانومه با قيچي بالا سرم وايساده ميگه خب وقتي خوب شي همه چي خوب ميشه ديگه نه؟کلمو تکون ميدم و کشف ميکنم که هنوزاميدوارم. اميدوارم و سخت اميدوارم که بلاخره صبحي من و سلامتي با هم چشم باز ميکنيم و من حضورشو فرياد ميکشم. رها و بي نياز.

ميدوني زندگي ميتونه همينجوريشم خوب باشه. فقط بايد ياد بگيرم باهاش مسابقه ندم. بايد ياد بگيرم زندگيش کنم. همه لحظه ها رو. همه نفس هارو. چه سود از اينهمه غوغاي درون وقتي آخرشم وات ويل بي ويل بي! بايد ياد بگيرم هم پاش و آروم راه برم و مزه کنم.

هوي! من يه بدهکار طبکارم. ديگه بعده اينهمه هذيون حقمه. يکي از اون ليز نرماي کشدار. يالا!

Saturday, November 20, 2004

نيويورک خوبه. بوي دود، صداي بوق، ساختموناي بلند، آدم، آدم، آدم از هر رنگ و قيافه. شلوغي و صدا و زندگي. خيلي بهش احتياج داشتم. شايد بشه اينجا دوباره جون گرفت.

روزايي که گذشت ... تنهايي و اضطراب و با مغزاستخونم حس کردم. يخ بود و تنها و خالي و معلق. بي پناه و بي امن.

هنوز ردپاش باهامه. آروم شدم. آرومم کرده. آروم نه از سر آرامش. انگار آروم بعد از يه گوشمالي حسابي.
بايد دوباره جون گرفت. پيانو پيدا کردم، شايد خوبتر شم.
منِ اينطوريم غصم مياره. خود قبلن ترام پر خنده و جفنگ بود. يعني تا حالا زندگيو اينجوري تاب آوردم. از اين آروميو بي حسي ميترسم. از زياد فک کردن ميترسم. از کم شنيدن صداي خودم ميترسم.
پس کوشم من ...

Tuesday, October 26, 2004






....We need a witness to our lives"
There's a billion people on the planet. What does any ones life really mean?
In a marriage, you're promising to care about everything. The good things. The bad things. The terrible things. The mundane things. All of it. .All the time. Every day
.You're saying your life will not go unnoticed, because I will notice it
".Your life will not go unwitnessed, because I will be your witness



Saturday, October 23, 2004

ماه رمضون..
سحر آفتاب نزده
بوي خوب هواي اونوقت صبح
حليم
آش رشته،
زمستونا، دانشگاه، هوا تاريک و ديگاي آش رشته و کشک آبکي و دماغ يخزده و بخار غذا و .... آخرش يه عالم خنده با همکي
دخمه زبرزميني کثافت و لذيذ آش فروشي دم دانشگاه
ربنا
...
.
..
شب
بي ماشين
ترافيک و همهمه تجريش
بازم زمستون
سرد
پيتزا ويلا
دونه دونه هاي برف رو صورتم و بوي خوب هوا
سفيداي آروم و نرم
صورتاي زنده پر شتاب
آقا سهيل
هيجان کوچولوي مسافر بغليت
شکل راننده، عکسا و جينگولکاي آويزون کنار آينه
حالا دستور
بالاي سربالايي
مرسي آقا چقد ميشه؟
خونه
واي خونه..
من اوووووومددددددددم!
-هه هه! باز اومد!
آيتک جون آيتک جونا
گرم
امن
عشق تا بي نهايت
عشق تا ته آخرش
...
..
اتاقم
رنگا
عکسا
يادگارياي سفرا
کتابا
پيانوم
واي پيانوم...
سه تارم
فلوتم
آرشيوم
همه اون چيزايي که از زندگي پرم ميکردن،
اصن همه زندگیم .
....
..
اووووَه چقده چسب.
پشت اينهمه اقيانوس...

خویه که خيالم زندست. هنوزم ميشه موقع بارون چشاتو ببندي بو کني و خيال کني. ميشه ها... اما خب دلت يه بلايي سرش مياد که درد داره. بعد يهو يه بغل گنده ميخواي و یه شونه محکم داغ مال خودت. اگه خواستی انقدشم خیس کنی. با يه صداي آروم مطمئن که دم گوشت زمزمه کنه و همه امنيت دنيارو برگردونه تو وجودت.
اما نیستش که..
یعنی نخواستیش که.
شایدم نزاشتیش که.


***

"اولين آوازي که خواند گل وگلدان من سيمين غانم بود ياد تو افتادم واحساساتي شدم (هنوز آدم نشدم!) ...
......
راستي آيتک جون چند وقت پيش خيلي ناراحت شدم چون خط تو صورتحسابش آمد فقط شده بود حدود ۳۰۰۰ تومان بنظر تو يک همچو چيزي قابل تحمل هست !!!؟؟؟؟"

Tuesday, October 19, 2004

من نميدونم هر مملکتي وارد شدم اهالي با ذوق آنچناني اومدن که وااااااااااااي مرســـــــــــي شما آفتابو با خودتون آوردين. من لعنت فرستادمو منتظر سفر بعدي شدم .
اي بابا! ايندفعه ديگه نوبرشه به خدا. هوا با تابستون کيش هيچ فرقي نداره . بخارو تو گلوت احساس ميکني . بابا من از آقتاب متنفــــــــــــرم .

نميدونم مال اون پونزده ساعتي بود که رو اقيانوس و زمين تو راه بودم يا .. نميدونم ولي گاهي تحمل اون وقفه تلفن وقتي منتظرم صدام تا اونجا برسه و جواب برگرده سخت ميشه. يه جورايي هر ثانيه يادت ميندازه واقعن دورين از هم. خيلي دور ..

Sunday, October 17, 2004

زندگي شايد همينقد که آرومم خوبه.
بي نه خيلي آرزوو، بي نه خيلي رضايت، بي نه خيلي افسوس، بي نه خيلي شادي، بي نه خيلي غم، بي نه خيلي خوشبختي يا بدبختي.
فقط همين بودن و آروم بودن و منتظر نبودن . بي هول و ولع.
وا داده و دل به دريا داده و انگار بلاخره هم پاي موجا شناور شده. بي جدال. بي عجله و هماهنگ.
شکلش عين بازدم اين پک سيگارم . مستقيم، به راه و از پس يه نفس آروم براومده.
آروم نه يواشا. يعني آروم. يعني...همين حالي که امشب تو اين ايوون يه وجبي دارم. از اين بالا، پيش آواز جيرجيرکه و خاکستريه مستقيم دودم و تنهاييم.
يعني همينقد بي آينده و بي گذشته.
ميشه زندگيو دوست داشت. حتي مردنو هم.
انگار آشتي. انگار بي خيال.
انگار نه انگارِاونهمه بالا پايين گذرونده و نگذرونده و رسيده و نرسيده.
انگار نه انگارِاونهمه جواب نگرفته و حس و رنگ و طعم و بوي نچشيده، آواي نشنيده.
خالي و آروم.
بودن عين نبودن.

Tuesday, October 12, 2004

از پيامدهاي زندگي غربتي اين شود که کله صبح هر کدوم زودتر از خواب پا شدين کور مال کوري ميپري پشت قاقارکه به اميد الرت ساوند ميل ياهو که بگه گيشــــــوووووووووووونگ و صبحتو پر لبخند و قيلي ويلي کنه .
اونوقت يه روز که دوم شدي و دوست خان قبل تو اومده دست از پا دراز تر و آويزون و صدا نشنيده برگشته توام با کل پا ميشي که صداهرو بشنوي کون آتيش بدي بعد همين که مستطيل خشگله مياد ميگه چهار تا ميل داري و نيشت ميخواد جر بخوره يهو فست ميخوابه . ده! صدا نداد! اصن صداي لپ تاپه قطعه! هه هه! اما اونقده شنيدنش حياتيه که به خاطرش ساين اوت کني با اين سرعت منفي قاقارکه دوباره لاگين و صدارو تا ته بلند کني تا بلاخره ......... گيشووووووووووووووونـــــگ!!!!
خب حالا حالم خوبه!
الان ميشه احساس خوشبختي و وجود داشته شدگي کرد .
ميشه زندگي کرد!


*****

جمعا و مهمونياي ايراني تو آمريکا؟!!! هووووووووووووق! فرار!

دختره همش سه ساله اومده با اون لهجه داغون هي فارسي ميگي هي انگيليسي جواب ميده . هي فارسي ميگي هي ... بدتر از ايران همه واسه هم تو قيافن . به همه ام بد ميگذره . اما همه به سنت وفا دارن .

يعني فقط فراااااااااااااااار .

Sunday, October 10, 2004

ديدي چند روز خونه يکي مهموني دست به سياه سفيد نميزني بعد يه روز بلاخره حس ميکني اين موضوع اصلا به نفع روابط آيندت با خانوم خونه و آشناهاي مشترک نيست. عزمو جزم ميکني کلي با نقشه وبرنامه ربزي بعد از ناهار سرجات تند تند ظرفارو برميداري رو هم سوار ميکني که لااقل تا سينک دم دست خانوم برسوني. بعد تا مياي يا علي بگي از جات بکني دو تا دست گنده مردونه خيلي چابکانه َبزرگوارانه تيکه اندازانه ظرفارو از جلوت بلند کنه بگه اي بابا تو بشين عزيـــــــــــــــــــــزم!
دود از همه سوراخات ميزنه بيرون .


همم... زندگي آمريکايي؟؟ چي بگم . همه چي خوبه . يعني راحتي. يهو آزادي. يهو مورد احترامي . يهو کسي به کارت کار نداره. يهو وجود قانونو ميتوني دورو برت بو بکشي . اگه اهل زحمت باشي ميتوني به نتيجه تلاشت اميدوار باشي. خلاصه يهو حس ميکني خلاصي .
اما خب به قول اين جين جين مرحوم زندگي اينجا هيجان نداره. نه ترس کميته اي . نه دغدغه جنگ و بمباروني . نه قيافه پر افاده فروشنده اي. نه صداي بوقي. نه عرف و سنت پوسيده فسيل شده اي و هزار تا نه نه ديگه که باعث ميشه روزا ساکت و منظم و بي دردسر بيان و برن و تو هي چند وقت يه بار حس بيمزگي کني. تنهايي که جاي خود داره .
يعني ميدوني هيجان مريضي که ما بهش عادت کرديم و باهاش بزرگ شديم. همون سيخونکه. اون سيخونکه مدام انگار شده پاي ثابت زندگيمون . حتما طول ميکشه به درست زندگي کردن عادت کنم .
درست؟؟ نوچ هنوز طول داره بتونم درست و غلط و از هم تشخيص بدم .

Wednesday, October 06, 2004

دوست جونام چهار صبح زنگ زدن بيدارمون کردن جيغ و ويغاي هميشگي و اينا بعد يکاره ميپرسه آيتـــــــــک خوش ميگذرررررره؟؟؟!! هر شب ديسکو ميســــــکو ديگه . پســـــــي مِسي چه خبر؟!!!

حالا بايد صدامو صاف کنم خيلي با آرامش بشمرم که خب ميدوني والا....

تافل
جي آر اي
چند تا تحقيق
چند تا اسي
اينهمه فرم پر کردن
مدارک جور کردن
.....
....
..
ميدونم ديگه گوش نميده داره فحش ميده!
جدن که آدم بعضي وقتا بدجوري شرمنده روحيه ورزشکاري دوستان ميشه!


*******


مامان تازگيا بلد شده فارسي تايپ کنه. واسه جلوگيري از فراموش کردن اينهمه خورده فرمايشات بعضيا پرينتم بلد شده. با اينکه براش يه دستورلعمل پله اي نوشتم هنوز بلد نيست چطوري تو وبلاگش پابليش کنه اما ميدونم سر هر نامه يه صفحه اي دو ساعت و نيم عرق جبين ميريزه. بلکم بيشتر. البته هنوزم گاهي نامه هاي من يا خودش يهويي گم ميشن. نه اينکه اشتباهي ديليت کرده باشه ها نه!

اول انگيليسي مينوشت حالا فارسي کتابي . اونم واسه بي ادبياتي مث من!! رو ها رو "را " مينويسه . ميرمو "ميروم ". ميانو "خواهند آمد ". سگ صابشو نميشناخت ، "سگ صاحبش را نميشناخت!" انرژيم ته کشيده بود ، "نيرو در بدن من نمانده بود! " منم بش گفتم میدونه چيه ، "من هم به او گقتم ميداني چيه! " ... هر دفعه نامه هاشو ميخونم نيشم انـــــــقده بازه ، فک ميکنه تو نامه بايد يه مدل ديگه حرف بزنه!
اما خب يادش نميره اون پايين آخرش بنويسه مامان خوشگلت!

قربون اين مامان که انقده داره به عشق دخترش با تکنولوژي کلنجار ميره! ايندفعه نوشته معتاد اينترنت شده. هر روز صبح از خواب که پا ميشه اول مياد سراغ کامپيوتر
اين همون مامانه که دوسال هر دفعه تا يوزر و پسوردشم از آدم ميپرسيد!

Tuesday, September 28, 2004

نشستم تو سايت دانشگاه دوستم به وبلاگ خوندن . ميدوني اينجا وبلاگ خوني يه مزه ديگه پيدا کرده. مزه آشنا خوندن. از .تعليق دراومدن و تو خيالم خودمو يه گوشه وصل کردن

انگار باز پاييز اومده و بوي مهر و اين حرفا. دلم هواي دبستان ميکنه. شونزده هيوده سال پيش. روزاي بخاري نفتي و کاپشن و کلاه و شال گردناي رنگي . يعني منظورم همون طيف رنگاي خيلي متنوع نزديک خاکستري. روزاي خالي کردن عقده هاي رنگي تو ورقاي نقاشي و ديواراي اتاق و بيرون از خونه خلاصه کردن همه زندگيو ايمان و اعتقاد و دنيا تو سياه .سفيد
همهمه و هيجان شاد بچگي يا دلهره مرگ و بمبارون ؟ اون وسط ديکته هاي شبانه، خروار مشقا و هر صبح خط بي قواره و بي حوصله معلم روي اونهمه کاغذاي تميز و با دقت سياه شده. يعني باطل شد. و تو هر شب تميزتر و قشنگتر مينوشتي و مينوشتي تا باطل شه. نه انتظار تشکري يا تشويقي و يا حتي لبخندي. خاله بازي تموم شد. حالا هر چقدم که همش .شيش هفت سالت باشه

باز اون وسط نقد و بازي تنها سريال مهيج تلويزيون اوشين . چند وقت پيش تو يه ورق پاره از اون وقتا با همون خط خرچنگ قورباغه يافتم که:

اوشينو پليس گرفته , ريوزو غمش گرفته
ريوزو نجاتش ميده، اوشين اتاقش ميده!
امظا : شونساکه!!

ريوزو يا شونساکه ؟ هيس ... گرومپ گرومپاي ترسناکو نميشنوي؟ بازي و خيالبافيو تعطيل. مديره جمعمون کرده سخنراني . موضوع: اقسام ترس و احکام اسلام در ارتباط با ترس. بوووومممم .. شيشه يکي از کلاسا ريخت انگار .

ـ هيسسس.... بچه ها دقت کنين گوش کنين ..ششش از چي ميترسين؟؟... بگين ببينم شما تو دنيا از چي ميترسين؟
از شير ميترسين؟؟
*.. نخــــــــ..بله.. نـخير
ـبله؟؟؟ هــــــــــــــــــ يعني ميخواين بگين از بمبم ميترسين؟؟

آژير قرمز بيداد ميکنه . سرم گيج ميره . وقتي بزرگ شم، اگه بزرگ شم، حتما ميفهمم اينو چه جوري انقد ترسناک درستش .کردن. همون که هر بار شنيدنش آخرو بره آدم معني ميکنه

ـ ششش حواسا اينجا . فقط کافرا از اين چيزا ميترسن. اين مکر دشمنه. دشمن خوشحال ميشه ترس ما رو ببينه. شما ميخواين خوشحالش کنين؟ هان؟ مسلمون با ايمان ترس براش معني نداره. يه بار ميگم ديگه يادتون نره. مسلمون تو دنيا فقط از يه چيز ميترسه. اون چيه؟؟؟
هــــــوم؟؟
خداا .ولسلام . شما فقط بايد از خدا بترسين .

و خداي حيوونکي ابري و پنبه اي ناز و قلمبه من که يهو اون بالا رنگ عوض ميکرد بازواش قلمبه ميشد و ابرواش تو هم و هي زورشو به رخم ميکشيد .
چند روز بعد سر امتحان فارسي کلاس دوم مدرسه تعطيل شد. هر کي از ترس خدا يه گوشه فرار کرد و پناهنده شد . گذشت ...

نه نگذشت کلاس اول يادته؟؟ قبل همه چي وقتي کيفمو دادن دستم دونه دونه شمردن برام چيارو تو مدرسه ميگم چيارو نميگم. چيارو مثلن داريم چيارو مثلن نداريم . يادم دادن چه جوري دو تا بشم. چه جوري خيال کنم دو تا زندگي دارم. دو تا .پدر مادر. دو جور اعتقاد
وقتي کلاس اول وسط درس در زدن و فقط منو خواستن و از لاي يه عالمه هـــــــــــ کشدار و چشماي گرد شده رد شدم .ميدونستم وقتشه اونيکي زندگيه رو ثابت کنم
.ناظمه سرشو آورده بود پايين. همه زورشو ميزد دوستي و مهربونيشو باور کنم، اما بدجنسيش بو ميداد

ـ آيتک جون بگو ببينم شما مسلمونين ؟
* بله خانوم .
ـ مامان بابا هم؟؟!
* بله خانوم .
ـ مامان بابا نماز ميخونن؟؟
* بله خانوم ..
پشتم شروع ميکنه لرزيدن. حالا شونه هام. حالا نفسم سخت مياد. حتما بازم حرف بزنم ميبينه که چونمم ميلرزه ولي چرا اينشکلي نيگا ميکنه. باورش نشده ؟ ..
* خانوم مامان و بابام هر روز صبح پا ميشن با هم وضو ميگيرن با هم نماز جماعت ميخونن . با هم. (!)
چرا اينهمه گفتم با هم؟ چرا اينشکلي نيگا ميکنه . نکنه با هم نبايد نماز بخونن؟ خودم تو تلويزيون ديدم ..
- هر روز؟؟
...
نلرز احمق ميبينه ميفهمه. حالا چي ميشه . نکنه مامانينا رو بکشن؟؟ ديگه مغزم کار نميکنه . ميدونم اگه فقط يه سوال ديگه بکنه ميزنم زير گريه . ناظمه نگاه کرد.. نگاه کرد .. تا آخر دنيا نگاه کرد . بعد در گوشم گفت الان برو سر کلاس اما به کسي نگو ازت چي پرسيدما. خب؟؟
فقط ميتونم کلمو تکون بدم. ديگه لرز نيست رعشه ست .

يه سال گذشت. شد همون سالي که مرگ فرستادم به هموني که نبايد . بهبوهه بمبارون بود خب . صبح ها يه عالمه صف ميبستيم قرآن گوش ميداديم بعد مشتا گره کرده و خودت ميدوني ديگه. مرگ بود که حواله ميکردي به هر گوشه اي که توش يه خاله و دايي و عمو دوست دارن. بعد تو دلت نميومد هي لب ميزدي توو دلت ميگفتي خدايا هر چي اينا ميگن من بر عکسش. هه هه. از جلو نظام يادته؟؟؟ سربازخونه بود يا مدرسه؟ از جلو نظاااااااااااام! يا مهدي. اجهدي!!! ميدوني همش چند ساله فهميدم تمام اين سالا مراد از اجهديه من همانا ادرکني بوده! هان داشتم ميگفتم خلاصه تصميم گرفته بودم خودم تنهايي رنگي دگر اندازم و مرگ فرستادم به هموني که نبايد. بچه ها رو جمع کردم و مرگ فرستادم تا لعنتم ثبت شه . وقتي گفتم انعکاس صدام خودمو ترسوند . تازه شنيدم واقعن گفتمش . خب دختره ترسيد . صف که بالا ميرفت رفت گذاشت کف دست ناظمه. ناظمه رنگ به رنگ شد. شاگرد اول مدرسه رو از صف کشيد جلو همه خوابوند تو گوشش. محکم نزد ولی خوردم کرد. از صبح تا زنگ تعطيلي وايسوندم سينه ديوار جلو همه تا مديره کاراش تموم شه وقت کنه بیاد سراغم. قيافه دفتر داره يادم نميره . تنها کسي که دلش به حالم سوخته بود . تند تند رد ميشد صورتشو چنگ ميزد ميگفت بگو خواستم بگم دورد بر .. گفتم مرگ بر ... يادت نره ها . ميدوني يادم ميرفت. بعد صداي شيپورو نشونه کردم. دودورودودووووووو خب شبيهش بود. ميشد حفظش کرد. تمام پنج شيش ساعتي که سينه ديوار دستمالاي خيس و ريش شدرو به هم فشار ميدادم و اشکامو پاک ميکردم فک ميکردم حکم مرگ مامان بابارو امظا کردم ..... همش هفت و خورده اي سالم بود. ترس اونموقع يه جور ديگه اي گنده بود...
هيچي . زنگاي تفريح گذشت , معلم برام پيغام فرستاد اما وقتي اومد زود از کنارم در رفت. همه رفتن. سرويس رفت. معلما، ناظما. بلاخره موندم رو دست مديره. همون که زياد سوال کرد اما گوش نداد. تشر زد. داد زد. غرورمو شکوند و مثل يه آشغال له روونم کرد خونه و هيچ نپرسيد سرويست رفته راه خونه رو بلدي؟؟ من لاي اونهمه اشک و بدبختي و راه گم کرده ميشمردم يعني چند ساعت ديگه از زندگي من و مامانينا مونده ... من .. من چي کار کردم؟ کاش ميشد همين الان بميرم و فردا رو نببينم ...

دلم بره مهر تنگ شده؟ بره روپوشاي زبر سرمه اي يا بره تنها جشن مدرسه تو دهه فجر و مراسم آتيش زدن پرچمه يا بره سرود يار دبستاني که اونهمه براش تمرين کرديم و اونهمه همه زندگيم بود و درست روز اجرا از بالا خبر رسيد متن سرود مشکل داره اجرا تعطيل . بره مراسم تکليف نه سالگي؟ بره تمام روزاي مامور انظباطي بودن يا ترس از مامور مخفيا. هه مامور مخفي واسه بچه هاي نه ده ساله! شبا چه جوري خوابشون ميبرد؟ بره هر روز تا جورابم گشته شدن؟ بره اين يا اين؟ بره سن بلوغ و اونهمه سوال بي جواب و مهر خوردنام فقط به جرم زيادتر دونستنم؟ بره اون روزي که با همکلاسيه کوبيديم تا دوقوز آباد رفتيم دنبال اون مفسره که شايد قرآنو برامون يه جور ديگه معني کنه و اون اون بالا نشست و از .مرجع تقليدمون پرسيد و ما شونزده ساله ها هيچ نميدونستيم منظورش چيه و خوب لرزيديم باز

اي بابا ولم کن، فقط يادم نيار. دلم آتيش ميگيره واسه اونهمه معصوميت و خلاقيتي که لاي اونهمه دست و فکر لجن تباه شد. تموم شد و ديگه هيچ وقتم تکرار نميشه . آره خب رشد کردم . چشام باز شد و فهميدم. اما بهاشم بدجوري دادم. هممون داديم .

ديدي آدم چه خوب از تعليق درمياد؟؟

Tuesday, September 21, 2004

بعضيا يه جا تو زندگيت ميزارن تا هميشه. از اين آدما که يه موقع يه جرقه، يه کشف يا رشدو تو زندگيت باهاشون شريک .بودي. حالا هرچقدم کوتاه و کوچولو موچولو

.بعد يهو يه وقفه شيش هفت ساله اندازه يه پله گنده از نوجووني تا جووني
.ديگه کلي بزرگ شدين. داخل آدم مثلن. با يه همه زندگي و پله و رنگاي تنها تنها تجربه شده

.اينکه باز بعد اونهمه بتونين همونطوري بلند و و ديوونه بخندين محشره . انگار همونقد خل و دست نخورده

اين سالا که گذشت چند تا طوفان رد کردم. يکيش هنوز به گريبانمه اما ميدونم اونم رد ميکنم ميره. تو خيال شيش هفت سال ديگم. يعني بازم دل و حوصله و فراغتي ميمونه بره همو داشتن و اينجور خنديدنا؟
غير از اين باشه زندگيو باختيم. من مواظبم. اما بالاغيرتا ديگه بيخيال طوفان موفان شو واسم. ديگه نميخوام جلو جلو بفهمم. لااقل دردارو نه. بايد به لذتاي عقب مونده برسم. الان ديگه موسم آرامش و لذته .
يادت نره! (*)

Thursday, September 16, 2004

امروز تور UCLA گردي شدم !
واااااااي!! يعني مي خوااااااامااااااااااااااااااااااااا!
سبز سبز، بوي چمن، فضا، امکانات، اتمسفر ....
چرا زودتر نيومدن منو کشف کنن. ديگه گفتن نداره آدم از مقايسه دانشگاه تهراني که چهار سال توش هدر رفت و اينجا چه حسي بش دست ميده. فقط حيف که تو لس آنجلسه. دورو برشو بيخيال شي خودش حرف نداشت .
دچار عقده هاي نديد بديدگي فرهنگي شدم.

Monday, September 13, 2004

ميخوام اسم سرخپوستيمو از ايستاده با گوشت به "باد در موهايش" تغيير بدم!
اگه ميفهميدي چه حسي داره ...

Thursday, September 09, 2004

The Phantom Of The Opera


ياد لندن شب آخر و لحظه هايي که با هم توش غرق شديم .
ميدوني الان يه ثانيش آرزومه؟ ...

******

اينجور رسمه که هر انگيسي به شصت و پنج سال که رسيد تحت حمايت دولت قرار ميگيره. يعني هفتگي از دولت حقوق ميگيره. اگه خونه نداشته باشه دولت بهش خونه ميده. اگه وضعيتي داشته باشه که کاراي روزانه براش سخت شده باشه گاهي روزي سه تا پرستار مياد در خونه. يکي غذا ميده اونيکي مواظب وقت قرصاست . اونيکيم خريد ميکنه حموم ميبره پياده روي، گردش، دکتر ... و همه اينا مجاني. انگار ازت تشکر ميکنن که اينهمه سال زندگي کردي و مخلصانه سايتو سر مملکت انداختي! خب طبيعيه که اين شهروند اينگيليسي بي دغدغه با خيال راحت و آسوده به زندگي ادامه ميده و تو نود و پنج سالگي بره ده سال بعدشم برنامه ريزي ميکنه .
کلن هيچ جاي ديگه اروپا نديدم انقد به حقوق انساني و وجود آدم احترام بزارن و زنده حسابت کنن. مرد، زن، پيرو جوون و
.معلول فرق نميکنه. فکر همه چي و همه کس شده و وجود همه به حساب مياد

راستي مادام توسوي اينجا با اوني که تو فرهنگسراي نياوران ديديم خيلي فرق ميکنه . يه مجموعه واقعن ديدني با قسمتاي مختلف. وحشتناکترين جايي که تو عمرم بودم طبقه پايين همين مجموعه بود که ابزار و آدما و کلن اتمسفر شکنجه و اعدام از دويست سيصد سال پيشو عينن درست کرده بودن و ....پوف واقعن دل ميخواست ديدنش . خيلي واقعي و و حشتناک ... از اونوقتا که از شدت درندگي هم نوعت تا مغز استخونت تنهاييو حس ميکني ..

Tuesday, September 07, 2004

Les miserables!



واي بلاخره بينوايان واقعي لايو توصيف نشدني ديدم !
همين فقط که سه ساعت لاينقطع مورمورم نخوابيد.اصن يه جاي ديگه بودم.

اينجا چهار تا از آهنگاشو گذاشته بودم قبلن .

نکته سوپر هيجان انگيزشم اين بود که کتاب نتشو خريدم! تنظيم بره پيانو و وکال! يعني چي؟؟ يعني از پشت ويترين هر پيانو فروشي که رد ميشم حس جنون بهم دست ميده. دو ماهه دستم به پيانو نخورده .
اگه يه روز قاطي همچين تيمي همچين شاهکاريو برديم رو صحنه ممکنه از خوشي سکته کنم.

Saturday, September 04, 2004

آي هااااااي .....
......
دوست دارم خب بيا.

اين جان عاريت که به حافظ سپرده دوست .. روزي ....

نه نه دختر نبود.

مرتيکه جاکش بود دختراشم فرستاد آمريکا خودش ...

اونکه ک*و بود اصلن!

نه ما ديگه زياد مونديم ...

آخه لامصب ک*م نميداد!

نه به خدا دوست دارم.

آره اختر زن نجيبي نبود . نه به هيچ وجه. ( تنها زني که من رو نجابتش قسم ميخورم! )
نه مريمم دختر نبود. نه نه دختر نبود .. اما خب ...

ممم .. ددددده ! بيا ديگه خب ميخوامت!

آقاي ص. نود و يک سالشه ! از اون طاغوتياي دبش و ميلياردراي فوق العاده با شخصيت اون زمان که وقتي باهات حرف ميزنه از شدت لفاظت قلم و ادب کلماتش ترجيح ميدي فقط لبخند بزني و سکوت کني چون مطمئني تو اون کلاس حرف زدن خيلي بيشتر از اينا تمرين ميخواد.
اون وقت همين آقا اگه ويسکي شبش يه ليوان بيشتر از معمول بشه خواباشو بلند بلند ميبينه و نتيجش ميشه همون خطاي بالا!

جدن که مردا موجودات .... قابل تاملين!

Tuesday, August 31, 2004

اين چند وقته چند فقره دژه ووي اساسي نفس بره مورمور کننده شدم. اولش خوبه ها هيجان انگيزه . آدم يه حس جادوييش مياد. اما بعد ...

انگار راستي راستي همه داستان مارو نوشتن . اون لحظه هاي هق هق و درد لابد باره تراژديه سناريورو تامين ميکنه. موقع هاي پوچي و خلا و حيرونيم مزه ماجرا و آزمايش ستاره.

ستاره يا عروسک خيمه شب بازي ...

.فرقش چيه. تماشاچي حتما راضيه